<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خوابگرد</title>
<link>http://rendekhalvatneshin.blogfa.com/</link>
<description>ادراکات لعنتی ما</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 08 Jul 2008 17:06:29 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>سکوت</title>
<link>http://rendekhalvatneshin.blogfa.com/post-253.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 554px; HEIGHT: 388px&quot; height=449 alt=Silence hspace=0 src=&quot;http://usera.imagecave.com/khabgard/B1/MusicNote.jpg&quot; width=514 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پیانیست در اثری از «جان کیج» (John Cage) به نام «چهار دقیقه و سی و سه ثانیه»، به همین مدّت روبروی پیانو نشسته و هیچ چیز نمی نوازد! سکوت، شنوندگان را وا می دارد که به صداهای اطراف گوش فرا دهند. به تعبیری در اینجا شنوندگان هستند که قطعه را می آفرینند!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;* این آخرین نوشته خوابگرد بود...بدرود!&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Jul 2008 17:06:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rendekhalvatneshin&amp;postid=253</comments>
<dc:creator>rendekhalvatneshin</dc:creator>
<guid>http://rendekhalvatneshin.blogfa.com/post-253.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جام جهان بین</title>
<link>http://rendekhalvatneshin.blogfa.com/post-252.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 552px; HEIGHT: 644px&quot; height=674 alt=&quot;Irene Jacob - Rouge&quot; hspace=0 src=&quot;http://usera.imagecave.com/khabgard/B1/irene_jacob_gallery_1.jpg&quot; width=564 align=baseline border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;«گفتم این جام جهان بین ترا کی داد حکیم &lt;BR&gt;گفــــــــــــت آنروز که این گنبد مینا می کرد» ~ حافظ&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;تئوری خواندن فکر توسط دو دانشمند یعنی &quot;سیلون تامکینز&quot; (Silvan Tamkins) و &quot;پل اکمن&quot; (Paul Ekman) پایه گذاری شد. که این دومی، شاگرد &quot;تامکینز&quot; بود. &quot;تامکینز&quot; در این زمینه، با نوشتن کتاب عظیم &quot;احساس، تخیّل و ضمیر&quot; (Affect, Imagery and Consciousness) گامی بلند برداشت. وی معتقد بود که سیمای انسان، معدن طلائی است که می تواند سرنخی ارزشمند برای درک احساسات و انگیزه های درونی وی باشد. (شاید به همین دلیل است که در پی نوازش یک کودک در هنگام عبور از پیرامونش، وی بلافاصله چشم در چهره مان می دوزد. او خواهان اطلّاعات مکمّل است و فی الفور نیز آن را شکار می کند. به گمانم آنان استادان بی همتای تشخیص احساسات نهانی هستند. آنان نه تنها محّبت واقعی، بلکه حدّ حوصله ما را به سرعت در میابند.)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ماجرای کانونی مورد نظر ما در سال 1960 رخ داد. هنگامی که &quot;پل اکمن&quot; که خود فارغ تحصیل روانشناسی و نیز علاقه مند به مطالعه &quot;بیان احساسی چهره&quot; (Facial Expression) بود، با &quot;تامکینز&quot; ملاقاتی داشت. سئوال بنیادین &quot;اکمن&quot; این بود که آیا برای بروز احساسات در چهره، قوّانین مشخصی موجود است یا که خیر؟ &quot;تامکینز&quot; معتقد بود که چنین قوّانینی وجود دارد، در حالی که بسیاری از روانشناسان آن زمان، منکر چنین قوّانینی بودند. این دسته معتقد بودند که بروز احساسات تحت سیطره ی فرهنگ تعریف می گردد. چون &quot;اکمن&quot; نمی دانست حق با کیست، انبوهی عکس تهیّه کرده و سپس راهی برزیل، آرژانتین و ژاپن شد و حتی به محل اسکان چند قبیله دور افتاده سر زد. وی از مخاطبان خود درخواست کرد تا احساسات مضمور در چهره ها را مشخص کنند. نتیجه ی حاصله رای به وجود قوانیّن جهانشمول داد! یعنی به شکل معنا داری، توّافق بین اظهار نظرها وجود داشت. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اما &quot;اکمن&quot; دست به آزمایشی دیگر زد. وی صد ها هزار فوت از فیلم هایی که توسط یک ویروس شناس به نام &quot;کارلتون گاجدوسک&quot;(Carleton Gajdusek) و در جنگل های دور افتاده ی &quot;پاپوا – گینه نو&quot; گرفته شده بود را بازبینی کرد. بخشی از فیلم ها مربوط به قبیله &quot;فور جنوبی&quot;(South Fore) با مردمی آرام و صلح طلب و مابقی، قبیله ای به نام &quot;کوکوکوکو&quot;(Kukukuku) را نشان می داد که مردمش خشونت طلب و نا آرامند. و همچنین در میان این قبیله دومی مناسک همجنس بازانه شیوع دارد.  یعنی نوجوانانی نابالغ موّظفند که برای مهتران قبیله، اسباب شاهد بازی را فراهم آورند! &quot;اکمن&quot; و یکی از دستیارنش به مدّت شش ماه، فیلمی خلاصه شده فراهم آوردند تا اولاً، فیلم تنها نماینگر نمای - نزدیک چهره ها باشد، تا تمرکز اصلی روی &quot;بیان احساسی چهره&quot; (Facial Expression) قرار گیرد و ثانیاً، هر گونه زمینه  فاش کننده ی رفتارهای اجتماعی اینان حذف گردد. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فیلم به &quot;تامکینز&quot; نشان داده شد. بعد از اتمام فیلم، وی به مردم قبیله &quot;فور جنوبی&quot; اشاره کرد و گفت: «اینان مردمی دوست داشتنی، آرام و آسان گیر هستند» و سپس در مورد قبیله &quot;کوکوکوکو&quot; اضافه کرد: « و اینان مردمی خشونت طلب هستند و نشانه هایی وجود دارد که علائق همجنس بازانه در میانشان وجود دارد!» در میان بهت &quot;اکمن&quot;، &quot;تامکینز&quot; به برخی برجستگی و چروک صورت اینان اشاره کرده و شیوه رمزگشائی خود را توصیف کرد. خاطره ای که هرگز از ذهن &quot;اکمن&quot; پاک نشد!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&quot;اکمن&quot; مصمّم شد که برای همیشه به مدّون کردن و طبقه بندی &quot;بیان احساسی چهره&quot; بپردازد. وی به همراه دستیارش &quot;والاس فرایسن&quot; (Wallace Friesen) و با استمداد از کتب پزشکی، تمام حرکات منفردی را که در بروز یک حالت به خصوص در چهره نقش داشتند را شناسائی کردند. این گونه چهل و سه حرکت مشخص گشت. این دو، حرّکات منحصر به فرد را &quot;واحد کنش&quot; (Action Unit یا به اختصار AU) نامیدند. سپس برای روزهای متمادی روبروی یکدیگر نشسته، و به نوبت تلاش کردند تا هر حرکت را در چهره بازسازی کنند. ابتدا حرکت را تنها در ذهن مجسّم کرده و سپس سعی نمودند که نقش آن را به گونه ای منفرد (نه ترکیبی از دو یا سه حرکت) در صورت بیاورند. &quot;اکمن&quot; و دستیارش به دقّت حرکات را بازبینی و در آئینه چک کرده و سپس تمام جزئیات مربوط به الگوی چین و چروک را به ازای هر حرکت یادداشت کردند. علاوه بر آن فیلم هایی نیز ضبط شد. در صورت هر گونه عدم موفقیّت در اجرای یک حرکت، این دو به دپارتمان آناتومی UCSF رفته و با کمک محرّک های الکتریکی و یا سوزن های مخصوص، عضله نا فرمان را به تحرّک وا می داشتند. چیزی که از آن به عنوان بخش درد آور ماجرا یاد کرده اند! &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بعد از یافتن مهارت کافی در صورت بندی هر حرکت، این دو دانشمند به بررسی شکل انضمامی حرکات پرداختند. یعنی ترکیب های ممکن تمام &quot;واحد های کنش&quot; را روی یکدیگر بررسی نمودند. این مرحله هفت سال تمام به طول انجامید! &quot;اکمن&quot; می گوید: « ترکیب دو حرکت موجد سیصد حالت است، با سه حرکت ما به عدد چهار هزار، و با اضافه کردن دو حرکت دیگر ما به ده هزار می رسیم. بسیاری از این حالتها البته حاوی هیچ معنائی نیستند و بیشتر به مانند اطوار بی معنای کودکان خردسال است.» با بررسی جامع، &quot;اکمن&quot; نتیجه گرفت که تنها سه هزار حالت واجد معنا هستند. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بعدها &quot;اکمن&quot; برای &quot;مالکولم گلدول&quot; اظهار داشت که: «&quot;واحد کنش&quot; (AU) چهارم ساده است.» و سپس ابروی خود را با کمک عضلات منقبض کننده ی برآمدگی میان دو ابرو و عضلات رها کننده ی زبر چشمی، پائین کشید... «همچنین هر کسی قادر است که AU–9 را انجام دهد» و سپس چروکی در بینی اش ایجاد کرد. وی سپس اخم کرده و گفت « این AU-12 است». همچنین نیمه های خارجی هر دو ابرو را به بالا کشید و افزود «این یکی بی ارزش است چرا که تنها در تئاتر &quot;کابوکی&quot; ژاپنی دیده می شود!» &quot;اکمن&quot; اضافه کرد که «اما حرکت مورد علاقه من حرکت بیست وسوم است. و آن باریک کردن مرز خارجی لبان است که نشانه ای از خشم است.» همچنین وی گوش های خود را به نوبت حرکت داد و گفت که «دخترم همیشه برای سرگرمی دوستانش این حرکت را از من می خواهد... و اما به هیچ وجه خود نتوانسته ام که AU-39 را انجام دهم!» &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از اینجا به بعد &quot;اکمن&quot; در حضور &quot;گلدول&quot; شروع به ترکیب &quot;واحد کنش&quot; ها نمود تا حالت های پیچیده تری را که ما از آن به عنوان بروز یک احساس خاص یاد می کنیم، باز سازی نماید. خوشحالی ترکیب AU-6 و AU-12 است. ترس از AU-1 و AU-2 و AU-4 و به طور کاملتر از AU-1 و AU-2 و AU-4 به همراه AU-5 و AU-20 تشکیل شده، در حالی که باز می تواند با AU-25 و AU-26 و یا AU-27 ترکیب گردد و یا اینکه به کلی فاقد اینان باشد. بیزاری عمدتاً در AU-9 خلاصه می شود، هر چند می تواند با AU-10 و AU-15 و AU-16 و یا AU-17 ترکیب گردد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&quot;اکمن&quot; و &quot;فرایسن&quot; بدین ترتیب تمام ترکیب ها ممکن و البته معنا دار را جمع آوری کرده و شکل خوانش و نیز تفسیر اینان را در سیستمی با نام (Facial Action Code System و یا FACS) - که شامل یک مدرک پانصد صفحه ای بود - گرد آوردند (البته در ویرایش جدید، سیستم بر مبنای سی و دو حرکت به علاوه بیست و چهار &quot;توصیف کنش&quot; (Action Description) تعریف شده است). این اثر پر از ریزه کاری های بر گرفته از حرکت لبان (طویل، کوتاه، باریک، پهن و تخت شدن، جلو آمدن، فشردگی و کشیده شدن)، نیز چهار شکل ممکن در تغییر پوست واقع در حدفاصل چشمان و چانه (تحدب، باد کردن، فرورفتگی و چین خوردگی) و از همه مهّمتر، تفکیک دقیق انواع چین خوردگی اطراف چشم و نیز چین خوردگی های گرداگرد لب و بینی است. لازم است که تذکر دهم که &quot;جان گاتمن&quot; که از وی در پست قبلی یاد شد، نیز سالها در کنار این گروه برای تنظیم FACS همکاری داشت. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;امروزه محققّان شاخه های متنوّعی، از سیستم &quot;اکمان&quot; سود می جویند. مثلاً برای  تشخیص بیماری های قلبی، افسردگی، اسیکزوفرنی و همچنین تشخیص میزان درد در بیمارانی که توانائی ارتباط ندارند. جا دارد که گفته شود، کمپانی های عظیم انیمیشن سازی Pixar (خالق &quot;داستان اسباب بازی&quot;) و Dream Works (خالق &quot;شرک&quot;) به طور وسیعی از FACS سود جسته اند (آیا از بیان احساسات خیره کننده در کاراکترهای انیمیشن های هالیوود تا به حال شگفت زده نشده اید؟) مهارت بر FACS نیازمند چندین هفته آموزش است و در حال حاضر، حدود پانصد نفر، مجوز بهره گیری از سیستم را به دست آورده اند. کسانی که مجاز هستند از دستاوردهای این سیستم برای تحقیقاتشان بهره بگیرند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;اما کشف نکته ای اساسی در این میان، به &quot;اکمن&quot; این اجازه را داد که بر اساس FACS به پرورش تئوری خواندن فکر بپردازد. &quot;اکمان&quot; عنوان می کند که &quot;بیان احساسی چهره&quot; تنها یک نشانه ممکن از احساس درون نیست، بلکه به دقّت نشان دهنده آن چیزی است که در ذهن می گذرد. این اظهار نظر شاید بسیار عجیب به نظر برسد، ولی اگر چنین چیزی حقیقت نداشت، طرح خواندن فکر در معرض جدّی ترین تهدید قرار می گرفت&lt;SUP&gt;*&lt;/SUP&gt;. اوّلین بار هنگامی &quot;اکمن&quot; و &quot;فرایسن&quot; متوجه این موضوع شدند که در حین بازسازی عصبانیّت و اضطراب در چهره خود، بی هیچ دلیل خارجی، دچار همان احساس بد شده اند. این بار آنان به دقّت به مطالعه این امر خارق العاده پرداختند. به زودی روشن شد که بیان احساسی در چهره، امری مستقل نبوده و سیستم عصبی را نیز تحت تاثیر قرار داده و به واقع همان احساس را نا خواسته در انسان به وجود می آورد (از این روست که می گویند: «بخند تا دنیا بهت بخنده!»). &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;کمی بعد &quot;اکمن&quot;، &quot;فرایسن&quot; و شخص دیگری به نام &quot;رابرت لونسان&quot; (Robert Levenson) که خود بعدها با &quot;جان گاتمن&quot; همکاری داشت، آزمایشی را طراحی کردند. آنان یک گروه داوطلب را به آزمایشگاه برده و ضربان قلب و درجه حرارت بدن ایشان را زیر نظر گرفتند – علائم روانشناسانه و مشخص کننده ی احساس هایی همچون، ترس، اندوه و عصبانیّت. از نیمی خواسته شد که یک خاطره مرتبط با احساسی را به یاد بیاورند و از گروه دیگر تنها خواسته شد که &quot;بیان احساسی چهره&quot; وابسته به همین احساس را تقلید نمایند. جالب آنکه در هر دو گروه، به یک میزان تغییر در ضربان قلب و درجه حرارت بدن دیده شد!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;*&quot; فرضیه پسخورد چهره&quot; (Facial Feedback Hypothesis) اولین بار توسط &quot;داروین&quot; مطرح شد. وی جائی می گوید: «بیان آزاد یک احساس با تمام علائم خارجی آن، باعث تشدید احساس می گردد. و سرکوب علائم خارجی، به عکس باعث تخفیف در احساس می گردد. این گونه است که حتی به یاد آوردن یک ماجرا، باعث بروز همان علائم خارجی می گردد.» دیدگاه &quot;داروین&quot; موسوم به &quot;نوع ضعیف فرضیه پسخورد چهره&quot; است، در حالی که دیدگاه &quot;اکمن&quot; معروف به &quot;نوع قوی فرضیه پسخورد چهره&quot; است. همانطور که گفته شد، &quot;اکمن&quot; معتقد است که شبیه سازی علائم خارجی یک احساس در چهره، تولید کننده ی همان احساس در درون است (البته روشن است که بازسازی دقیق یک احساس در چهره، امری به غایت دشوار است!) با توّجه به مشکلات روش شناسانه ی عدیده، که در بستر تحقیق در باب &quot;فرضیه پسخورد چهره&quot; وجود دارد، ابداع آزمایش های دقیق تری ضروری می نمود. در یک تلاش که توسط &quot;استرک&quot; (Strack)، &quot;مارتین&quot; (Martin) و &quot;استپر&quot;(Stepper)  صورت گرفت، اینان موفق شدند که وضعیت بازسازی احساس را، بدون فاش ساختن ناخواسته ی انگیزه واقعی خود، عملی سازند. این بار به عدّه ای مدادی داده شد تا در میان لبانشان گرفته (تحریک کننده عضله Orbicularis Oris که خود معلول عصبانیّت است) و به عدّه ای دیگر گفته شد که مداد را در بین دندان ها بگیرند (تحریک کننده عضله  Zygomaticus Major که معلول لبخند است). سپس خواسته شد که در حین دیدن یک کارتون، پرسشنامه ای را تکمیل کنند. آخرین کار، که هدف اصلی آزمایش بود، این بود که مشخص کنند که کارتون چه اندازه خنده دار بوده است (اینجا به خاطر طراحی بسیار دقیق تر شکل آزمایش، مشکلات روش شناسانه ای از قبیل احتمال تقلید، فریب و اغراق، به شکل قابل توّجه ای کاهش یافته است.) همانطور که انتظار می رفت، کسانی که مداد را در بین دندان هایشان گرفته بودند، کارتون را بیشتر خنده دار یافته بودند!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#666666&gt;توضیح: برخی دوستان برخی مشکلات را طرح کرده بودند که بهتر دیدم آنها را در پایان مباحث پاسخ دهم. چرا که احتمالاً برخی ابهامات در ادامه مطالب حل و فصل خواهند شد. اما چهار نکته کوتاه. برخی به لحاظ روش شناسانه به مساله ایراد گرفته، چرا که آن را بر اساس قضیه &quot;ابطال پذیری پوپر&quot; سست یافته بودند. پیشتر شما را به ایرادات &quot;کواین&quot; نسبت به &quot;پوپر&quot; ارجاع می دهم (به پست &quot;&lt;A href=&quot;http://rendekhalvatneshin.blogfa.com/8602.aspx&quot; target=_blank&gt;تهافت الفلاسفه&lt;/A&gt;&quot; اینجانب مراجعه شود). نکته دیگر اینکه، دوستی نسبت به دلبخواه بودن اختصاص یک احساس، به بریده های فیلم &quot;گاتمن&quot;، ایراد گرفته بود که امیدوارم جواب خود را به واسطه این پست گرفته باشد. نکته  بعدی اینکه، یافته ی &quot;گاتمن&quot; به این دلیل قابل توّجه است که نشان می دهد که تبّعات مشکلات ما، خود را در رفتارهای ما (و حتی چهره ی ما) منعکس می کند. چرا فکر کنیم که مشکل مادّی یک خانواده، تنها در خودآگاه مجال بروز دارد؟ آیا به راستی ناخودآگاه ما از چنین دردی متاثر نخواهد بود؟ من فکر می کنم در چهره یک قحطی زده، می توان نبود ابر را دید! ...&quot;گاتمن&quot; می تواند بگوید که مشکلی وجود دارد، ولی ادّعا نمی کند که می داند منبع اشکال کجاست. یک نفر متنفر است. این را &quot;گاتمن&quot; می تواند تشخیص دهد و شدّت آن را تخمین بزند. اما نمی تواند بگوید که ریشه این تنّفر به مشکل جنسی، مالی و یا مشاجرات طولانی بر می گردد. اما نکته آخر اینکه، به نظر می رسد که برخی دوستان نسبت به برخی رفتارهای عادی خود کاملاً بی توّجه هستند! به راستی آیا تلاش زائد الوصفی لازم است تا اینکه مابین یک لبخند صمیمی (Duchenne smile) و یک لبخند غیر دوستانه (Pan American smile) تمییز قائل شویم؟ آیا این دیدن نهان وجود یک فرد نیست؟ شاید لازم نباشد که بگویم &quot;گیوم دوشن&quot;&lt;BR&gt;(Guillaume Duchenne) اثبات کرده است که هیچ گاه نمی توان تصنّعی بودن یک لبخند را پنهان کرد! یعنی یک عضله خاص مستقل از اراده کار می کند. تنها رضایت خاطر درونی است که آن را فعّال می کند... من ترجیح می دهم که لختی به این موضوع بیاندیشم و از آن سرسری نگذرم، تا اینکه وجود یک &quot;معجزه ی ممکن&quot; را به کل نادیده بگیرم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Jun 2008 18:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rendekhalvatneshin&amp;postid=252</comments>
<dc:creator>rendekhalvatneshin</dc:creator>
<guid>http://rendekhalvatneshin.blogfa.com/post-252.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آفتاب پنجه</title>
<link>http://rendekhalvatneshin.blogfa.com/post-251.aspx</link>
<description>                         &lt;IMG alt=&quot;The four horsemen of the Apocalypse&quot; hspace=0 src=&quot;http://usera.imagecave.com/khabgard/Leonardo/FourHorsemen.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;         &lt;BR&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;FONT size=1&gt;                                 چهار اسب سوار آخر الزمان - فقر، بیماری، جنگ و مرگ. اثر آلبرت دورر (Albert Durer)&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;«دارم من از فراقش در دیده صد علامت &lt;BR&gt;لیست دمـــــــــوع عینی هذا لنا العلامه» ~ حافظ&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چند سال پیش یک زوج جوان، وارد آزمایشگاه یک روانشناس آمریکائی به نام &quot;جان گاتمن&quot;(John Gottman) واقع در دانشگاه واشنگتن شدند. بعدها کسانی که در این محل، مشغول کار بودند اظهار داشتند که این زوج، جذّاب، شیک پوش و باهوش به نظر می رسیدند. آنان به آزمایشگاه هدایت شده، حسگرهایی به گوش و انگشتان این دو وصل شد. از این طریق میزان تعرّق، دمای بدن و ضربان قلب آنان به دقّت زیر نظر گرفته شد. در عین حال وجود یک انحراف-سنج در زیر صندلی این دو، هر نوسانی را ثبت می نمود. دو دوربین نیز که هر کدام روی یک نفر متّمرکز بود، کار فیلمبرداری را انجام می داد. زوج مختار بودند در مورد هر موضوع دلبخواهی گفتگو کنند. در ابتدای امر، این موقعیّت، چیزی جز یک نمونه تصادفی از گفتگوهای روزمرّه مابین یک زوج را نشان نمی داد. هیچ طرف عصبانی نگشته و هیچ اختلالی نیز در میان گفتگوی ایشان پیش نیامد. اما جائی که مرد گفت: «من با این سگ جدید میانه ی خوبی ندارم.» لحنش به طور مشخص تغییر کرد. گاه این موضوع برای مدّتی فراموش می شد، اما با هر بازگشت به موضوع سگ خانگی شان، دو طرف در عین حفظ یک نیم لبخند، کمی سر به سر یکدیگر می گذاشتند. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سوزان: « عزیزم! اون بوئی نمی داد.»&lt;BR&gt;بیل: « تو امروز هم بوش کردی؟»&lt;BR&gt;-: « آره من امروز بوش کردم. اون بوی خوبی میداد. من نوازشش کردم. نه دستانم چرب شد و نه بوی بدی گرفت. دستان تو هم هیچ وقت به این واسطه چرب نشده اند.»&lt;BR&gt;-: « آره.»&lt;BR&gt;-: « من اجازه نمیدم که بدنش چرب باشه.»&lt;BR&gt;-: « آره. ولی اون یه سگه.»&lt;BR&gt;-: « سگ من هیچ وقت چرب نبوده و بهتره مراقب حرفات باشی.»&lt;BR&gt;-: « تو بهتره مراقب باشی.»&lt;BR&gt;-: « تو بهتره مراقب باشی و سگ منو چرب و چیلی خطاب نکنی.»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;با واسطه یک ویدئوی پانزده دقیقه ای ما چه اندازه از زندگی زناشوئی این زوج در خواهیم یافت؟ آیا می توانیم بگوئیم که رابطه آنان درکمّال سلامت است و یا آنکه تزلزلی جدّی آن را تهدید می کند؟ بسیاری از ما فکر می کنیم که گفتگوی این دو، بیشتر حول و حوش سگ خانگی شان بوده و نمی تواند بازگو کننده رابطه زناشوئی اینان باشد. زمان گفتگو کم و مولّفه های بسیار مهّم دیگری وجود دارد که مشخص کننده استواری رابطه است، به مانند پول، سکس، بچه ها، شغل و خانواده های طرفین. شکل و میزان تاثیر گذاری اینان نیز بسیار پیچیده بوده و دچار تحوّلات زیادی در طول زمان می گردد. گاهی اوقات زوج ها بسیار شادند، گاهی مشاجره دارند، گاه تا قصد کشت یکدیگر پیش رفته، ولی اندک زمانی بعد به تعطیلات رفته و همه چیزی را از سر می گیرند. به عبارت دیگر ما فکر می کنیم برای داشتن یک دیدگاه کامل، بایستی حداقّل چندین هفته اعمال این دو را زیر نظر داشته باشیم و در شرایط متفاوت به مانند، غم، شادی، عصبانیّت، خستگی و از کوره در رفتن، آنها را بسنجیم. نه اینکه بر اساس یک گفتگوی بسیار ابتدائی قضاوت بنمائیم. اما &quot;جان گاتمن&quot; نشان داد که چنین حجمی از اطلاعات لازم نیست. همچنین ما احساس های واقعی خود را نسبت به یکدیگر در بسیاری از گفتگوهای روزمره بروز می دهیم. خواه این گفتگو مربوط به مسائل اساسی باشد و خواه درباره سگ خانگی مان.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اجازه بدهید یک ماجرای تاریخی را اینجا بیاورم، چیزی که نشان دهنده انباشتگی حقایق در هر لمحه از زندگی است. در طول جنگ جهانی دوم، ارتش انگلیس هزاران نفر را که عمده آنان را زنان تشکیل داده بودند را با عنوان رهگیر استخدام کرد. کار اینان رمزگشائی اطلّاعات دشمن بود. اگرچه این اطلّاعات در اوائل به هیچ وجه قابل رمزگشائی نبودند، اما کشف یک مولّفه، به آنان کمک شایان توّجه ای کرد. رهگیران هر شخص ارسال کننده را می توانستند از یکدیگر تمییز دهند. به زودی اینان برای هر یک نامی انتخاب کردند. مثلا به چشم به هم زدنی می گفتند که «آره خودشه... این &quot;اسکار&quot;ه». همانطور که می دانید اطلّاعات مرس توسط توالی مشخصی از نقطه و خط ارسال می گردد. اما در ارسال یک تلگرام – به خصوص در نوع تماماً دستی- وابسته به فرد مخابره کننده، طول این نقطه و خط و نیز شکل بسته بندی اطلّاعات فرق می کند. چیزی که در دنیای قدیمی تلگرام از آن به عنوان &quot;پنجه&quot; یاد می شده است. یعنی متّصدیان این دستگاه ها بعد از مدّتی می توانستند مشخص کنند که چه کسی مشغول تلگرام کردن است. حال اگر موقعیّت مخابره دشمن معلوم می شد، به سادگی لجستیک و جابه جائی نیروها ترسیم می گردید. جالب این که حتی برخی با توجه به اثر پنجه قادر بودند اضافه کنند که «آیا حال متّصدی مخابره خوب است. دوست دخترش در چه وضعیّتی ست و یا اینکه مثلا هوای مونیخ بارونی است و یا آفتابی!»... &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;...&quot;گاتمن&quot; به کارمندانش آموزش داده بود که با توّسل جستن به &quot;بیان حسی چهره&quot; (Facial Expression) * به ازای هر ثانیه از فیلم، یک احساس خاص  از میان یک مجموعه بیست تائی را اختصاص بدهند. برای مثال به بیزاری عدد یک، تحقیر عدد دو، عصبانیّت عدد هفت، موضع تدّافعی عدد ده، شکوه کردن عدد سیزده، بی تفاوتی عدد چهارده و الخ. این گونه یک آرایه با طول هزار و هشتصد عدد که نه صد تای آن متعّلق به زن و نه صد تای دیگر مربوط به مرد بود حاصل می گردید. این آرایه عددی به همراه اطلّاعات حسگرها وارد معادله ای می گشت. &quot;گاتمن&quot; ثابت کرد که با تحلیل یک گفتگو پانزده دقیقه ای، تا نود درصد مواقع به درستی می توان پیش بینی کرد که آیا این زوج تا پانزده سال دیگر به زندگی مشترک خود ادامه خواهند داد یا خیر. وی همچنین ثابت کرد که با افزایش این تحلیل به یک ساعت از گفتگوی طرفین، دقّت این پیش بینی به نود و پنج درصد افزایش خواهد یافت. این چنین وی یک گزارش پانصد صفحه ای جنجال بر انگیز با عنوان &quot;ریاضیات طلاق&quot; را منتشر ساخت و روش وی با نام SPAFF مشهور شد (SPecific AFFect). جالبتر آنکه یکی از شاگردان این روانشناس بعدها نشان داد که با داشتن تنها یک فیلم سه دقیقه ای، همچنان می توان به شکل معناداری پیش بینی را به انجام رساند. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;با توجه به تحلیل ثانیه به ثانیه ویدئو، اختصاص یک احساس از میان یک مجموعه بیست تائی به هر بخش، در نظر گرفتن اطلّاعات حسگرها و یک پردازنده نسبتا قوّی برای حل معادله، به نظر میاید که &quot;قضاوت آنی&quot; (Snap-Judgment) در این زمینه به خصوص، برای انسان امکان پذیر نیست. ما حافظه کافی برای ضبط ثانیه به ثانیه احساس ها نداریم و اختصاص یک احساس از میان یک دسته بیست تائی بسیار دشوار ست، همچنان که فاقد اطلّاعات حسگرها هستیم. هرچند که دارای یک پردازنده فوق قوّی باشیم. به واقع وقتی که همین نوار به دویست مددکار، محقّق در زمینه ازدواج، مشاور، دانشجویان روانشناسی، کسانی که به تازگی طلاق گرفته بودند و یا کسانی که یک زندگی موّفق را پشت سر گذاشته بودند ارسال شد، نتیجه نیز موید همین ناتوانی بود. یعنی پنجاه و سه درصد ارزیابی کنندگان به درستی پیش بینی را به انجام رساندند. کمی بیش از احتمال شیر یا خط انداختن! &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اما خود &quot;گاتمن&quot; مدّعی است که اگر در یک رستوران، تنها برای لحظه ای به مکالمه ی یک زوج گوش کند، می تواند به آنان توصیه کند که آیا لازم است که به فکر وکیل باشند و درباره قیمومیّت کودکانش توافقات لازم را به دست بیاورند یا که خیر! او می افزاید که وی تنها روی چهار احساس دوجانبه متمرکز می گردد. چیزی که او از آن به عنوان &quot;چهار اسب سوار&quot; یاد می کند (احتمالا برگرفته از مکاشفات یوحنا). حالت تدّافعی، پاسخ ندادن، انتقاد و تحقیر. همچنین وی اضافه می کند که در این میان آن احساسی که از اهمیّت بیشتری برخوردار است حس تحقیر است نه مثلا انتقاد. چرا که این یکی موید یک احساس برتری است. در حالی که در انتقاد (که بیشتر زنان به آن متوّسل می گردند) و پاسخ ندادن (که بیشتر از مردان سر میزند) و یا بروز حالت تدّافعی، هیچ طبقه بندی ای دیده نمی شود (با گراف های شبکه های عصبی و نیز اختصاص هر وزنه مقایسه گردد). &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اجازه بدهید که تحلیل &quot;گاتمن&quot; را به طور خلاصه از همین ویدئو بیاورم «&quot;بیل&quot; صحبت را آغاز می کند. او می گوید که سگ ها را دوست دارد. اما از این سگ جدید خوشش نمیاید. او بدون عصبانیّت و کینه صحبت را پیش می برد. آشکارا او سعی دارد که توضیح دهد چرا با داشتن این سگ مشکل دارد. وی در وضعیّت تدّافعی به سر می برد. برای مخالفت نیز از روش &quot;موافقم... اما&quot; استفاده می کند. در طول گفتگو اما، &quot;سوزان&quot; بیش از  یک بار از گوشه چشم به &quot;بیل&quot; نگاه کرد. یک نشانه بسیار معروف از احساس تحقیر نسبت به طرف مقابل. دوباره &quot;بیل&quot; درباره نامناسب بودن محل نگهداری سگ، شروع به دلیل آوردن می کند. وی می گوید که نمی خواهد شاهد یک حفاظ در داخل اتاق نشیمن باشد. اما &quot;سوزان&quot; چشمانش را بسته و با لحنی ارباب مآبانه پاسخ می دهد که «گفته بودم که دوست ندارم که در این مورد حرف بزنم» و دوباره نگاه کردن از گوشه چشم از وی سر می زند.»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بعدها &quot;گاتمن&quot; تصمیم گرفت که همین نوار را به تعدادی از افراد دیگر بدهد. ولی این بار کمی به آنها کمک کرد. اوّلا به آنان نحوه تشخیص احساس بروز داده شده در چهره را آموزش داد و سپس ویدئوها را به بخش های سی ثانیه ای تقسیم کرد. به هر نفر نیز این اجازه داده شد که هر بخش را دوبار ببیند. یک بخش سی ثانیه ای مربوط به زن و یک بخش سی ثانیه ای مربوط به مرد. این بار پیش بینی افراد تا هشتاد درصد درست از کار در آمد! **&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=1&gt;* در این باره بیشتر خواهم نوشت.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;** برگردان و تخلیص از کتاب Blink (چشمک) اثر Malcolm Gladwell (مالکولم گلدول)&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;BR&gt;                          </description>
<pubDate>Mon, 16 Jun 2008 17:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rendekhalvatneshin&amp;postid=251</comments>
<dc:creator>rendekhalvatneshin</dc:creator>
<guid>http://rendekhalvatneshin.blogfa.com/post-251.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برگ دهم</title>
<link>http://rendekhalvatneshin.blogfa.com/post-250.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#000000&gt;« فرض کنید که چهار دسته ورق بازی وجود دارد، دو دسته با پشت- برگ قرمز و دو دسته دیگر با پشت- برگ آبی. در هر دور بازی، هر نفر به دلخواه از یک دسته، تنها یک برگ را برمی گرداند. روش امتیاز بندی تعریف شده و بعد از هر دور بازی، محاسبه می گردد. اما آنچه که در وهله اول، از دید این افراد پنهان داشته شده، این حفیقت است که دسته ورق های با پشت- برگ قرمز به نحو خاصی چیده شده اند، به گونه ای که میزان پاداش بالاتر و البته با نسبت کمی بیشتر، میزان تاوان نیز سنگین تر باشد. سئوال این است که بعد از چند برگ کشیدن، استراتژی مناسب برای برنده شدن توسط این افراد کشف خواهد شد؟ &lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;چندین سال پیش این آزمایش توسط چند محقّق از دانشگاه &quot;آیوا&quot; (Iowa) صورت پذیرفت. نتیجه آنکه اغلب افراد بعد از پنجاه برگ، آگاهانه اعلام داشتند که ترجیح می دهند که ازدسته ورق های با پشت- برگ آبی، برگ بکشند، بدون آنکه چرائی آن را توضیح دهند! اما با ادامه بازی و رو کردن هشتاد برگ، دیگر قادر بودند که توضیح دهند چرا چنین استراتژیی را بهتر یافته اند. فرایندی مطابق با الگوی شناخت: ما تجربه می کنیم، فکر کرده و سپس نظریه می سازیم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;این محقّقان در حین بازی نکته دیگری را نیز زیر نظر گرفته بودند. آنان توسط حسگرهایی، میزان تعرّق کف دست این افراد را اندازه گیری کردند- معیاری قابل اتّکاء برای نشان دادن میزان &quot;اضطراب&quot; (Stress). عجیب آن که تنها بعد از ده برگ کشیدن، آثار حسّاسیت منفی نسبت به ورق های با پشت- برگ قرمز بروز کرده بود. بعد از ده برگ کشیدن، نه تنها حسگرها از یک تغییر در میزان تعرّق خبر دادند، بلکه رفتار افراد نیز شروع به تغییر کردن نموده بود. یعنی کمتر و کمتر سراغ دسته ورق های با پشت- برگ قرمز رفتند. درست چهل برگ قبل از اعلام آگاهانه ترجیح!» *&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;IMG alt=&quot;ANN dependency graph&quot; hspace=0 src=&quot;http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/c/c5/Ann_dependency_graph.png/150px-Ann_dependency_graph.png&quot; align=left border=0&gt;در علم عصب شناسی یک شبکه عصبی بیولوژیکی به مجموعه ای از &quot;نرون&quot; ها اطلاق می گردد که خروجی هایشان (Axon) یا ورودی (Dendrites) برای یک &quot;نرون&quot; دیگر است و یا یک محرک برای یک عضو هدف. ارتباط بین &quot;نرون&quot; ها در محل &quot;سیناپس&quot; (Synapse) بوده و واکنش نیز توسط یک فرایند الکتروشیمیائی صورت می پذیرد. اگر مجموع ورودی های تحریک کننده در محل یک &quot;سیناپس&quot; از آستانه ای مشخص فراتر برود، یک تکانه ی الکتریکی (Signal) در خروجی ظاهر خواهد شد. همانطور که گفته شد، این تکانه یا ورودی برای &quot;نرون&quot;ی دیگر خواهد بود و یا آنکه منجر به واکنشی فیزیکی می گردد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بر اساس همین الگو، شاخه &quot;شبکه های عصبی&quot;(Artificial Neural Network) در علوم &quot;سایبرنتیک&quot; مدل سازی شده است. اینجا &quot;نودها&quot; (Nodes) جایگزین &quot;نرون&quot; ها هستند. حال آنکه گرافی آنان را به یکدیگر مرتبط می سازد. بهتر است چندین خصوصیت این شبکه ها را به طور خلاصه فهرست کنم:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;الف - هیچ &quot;نودی&quot; به تنهائی نتیجه نهائی را مشخص نمی کند و تمام &quot;نرون&quot; های شبکه و به شکل دسته جمعی آن را مشخص می سازند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ب – در شبکه های عصبی چه در شکل &quot;بیولوژیکی&quot; و چه در شکل &quot;سایبرنتیکی&quot;، بروز تکانه در خروجی متّکی بر وزنه هایی(Weight) است. یعنی تاثیر گذاری هر ورودی در نتیجه، بر اساس میزان وزنه اش مشخص می گردد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ج – باز در هر دو شکل، اندازه ی وزنه ها، می تواند وابسته به زمان، یک ورودی مشخص و یا هر پارامتر دیگری، تغییر نماید. به همین خاطر به این شکل از شبکه ها، &quot;شبکه های عصبی تطبیقی&quot; اطلاق می گردد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;د – شبکه های عصبی به خاطر داشتن یک خصوصیت شبه- انسانی، یعنی قدرت یاد گیری مورد توّجه اند. همانطور که مشخص است، دو قدم اساسی برای ایجاد چنین شبکه ای لازم است: طراحی گراف شبکه و تعیین وزنه ها. خوشبختانه الگوریتم های هوشمندی وجود دارند که می توانند در تعیین وزنه ها ما را یاری نمایند. این گونه که برای یک و یا چند مساله مشخص، ورودی ها و البته خروجی مطلوب معرفی شده و بر اساس یک سری محاسبات طولانی، وزنه ها مشخص می گردند (به شکل یک ماتریس فضای حالت). &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ه- هر قدر گراف شبکه پیچیده تر باشد فرایند یادگیری زمانبرتر خواهد بود و هر قدر گراف ساده تر باشد، این یادگیری سریعتر.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;و - لزوما هر قدر گراف پیچیده تر باشد مناسب تر نخواهد بود. چرا که ممکن است اثر بخشی لازم را نداشته باشد. یادآوری می کنم که افرادی که کند ذهن هستند، نه به این علّت است که گراف ذهنی شان ساده است بلکه بالعکس، گراف در اینان بسیار پیچیده تر است. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ز- در صورت سادگی و پیچیدگی بیش از حد گراف، ممکن است نتیجه همگرا نباشد (اصطلاحا سامانه ناپایدار گردد) و یا آنکه احتمال بروز خطا بیشتر گردد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;د – به مانند بسیاری از فعالیُت های مهندسی، مهّمترین نکته، یافتن بهینه ترین شبکه است. یعنی گرافی تا اندازه ی ممکن ساده، کارا و البته با قدرت یادگیری سریع.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;آزمایش محقّقان &quot;آیوا&quot; به خوبی وجود دو نوع شبکه تصمیم گیری موازی را در ما نشان می دهد. در شبکه تصمیم گیری آگاهانه، ما بر اساس آموخته های خود فکر کرده و تصمیم گیری می کنیم. روشی منطقی، مطمئن و البته کند- چیزی حول و حوش هشتاد برگ! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;شبکه دوم اما در زیر سطح آگاهی قرار دارد. این شبکه بسیار سریع بوده و بعد از ده برگ نتیجه گیری لازم را انجام داده و تغییر مسیر مناسب را در رفتار ما ایجاد می کند. البته کانال ارتباطی آن ممکن است کمی عجیب باشد (در این جا تعرّق دستان). باز درست به مانند کارشناسانی که با &quot;کوروس&quot; مواجه شده بودند. مغز آنان به سرعت شروع به پردازش کرده و نتیجه لازم را گرفته بود. اینجا کانال ارتباطی &quot;ناخودآگاه تطبیقی&quot; به جای تعرّق دستان، &quot;پسرانه شهودی&quot; است! اما اطمینان داشتن به این &quot;پسرانه&quot;، آنان را متقاعد کرده بود که ترجیح خود را اعلام دارند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;توّجه داشته باشید که ماهیّت &quot;نود&quot; ها و شکل گراف در این دو شبکه می تواند بسیار متفاوت باشد. مثلا در یکی، نتیجه نهائی به &quot;عرق کردن کف دست&quot; و یا &quot;یک پسرانه شهودی&quot; منجر گردیده و در دیگری به بیان یک &quot;ترجیح آگاهانه&quot;. اگر در اولی &quot;نود&quot;ی به اعتبارسنجی تمبر نامه ها اختصاص یافته، اما در دومی چنین چیزی وجود ندارد (فعلا کاری با شبکه تصمیم گیری متخصص تمبرها ندارم!) هر چند در هر دو شبکه، معیارهای زیبائی شناسانه و یا شناسه های یک سبک هنری لحاظ شده اند **. البته می توان انتظار داشت که وجوه مشخصه کننده ی هر سبک هنری با توجه به طراحی یک شبکه ی عصبی و با مدد یک پردازنده غول پیکر مورد مداقّه قرار بگیرد. یعنی ما شناختی قابل اتّکا و قابل تکرار به دست بیاوریم. اما امری که آگاهان می دانند که چه هزینه ای به همراه خواهد داشت و در حال حاضر شاید کمتر کسی رغبت به آن نشان دهد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;اجازه بدهید نکته ای بس پر اهمیّت را اینجا مشخص نمایم. این تئوری امکان &quot;شهود&quot; را تابع شرایطی می داند. یعنی در &quot;ناخودآگاه تطبیقی&quot; یک فرد عادی، گرافی برای تشخیص اصل بودن یک اثر هنری وجود ندارد، چه برسد به اینکه فرایند یادگیری بتواند آن را غنا بخشد. اما در این کارشناسان، تجربیات زندگی حرفه ای، آرام آرام تولید کننده گراف بوده. پس باید روشن باشد که اولا &quot;ناخودآگاه تطبیقی&quot; امری متافیزیکی نیست و به طور کامل به دنیای تجربه پذیر وابسته است. ثانیا تجربه و ماجرا جوئی ها بیشتر، می تواند شبکه های متنوعی را ودیعه بیاورد. چیزی که شاید باعث تعالی زندگی گردد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;اگر دوباره به ماجرای بازی بر گردیم این نکته نیز بسیار حائز اهمیّت است که حتی افراد نیازی نداشته اند تا با &quot;نظریه بازی ها&quot; (The theory of games) &quot;جان نش&quot;(John Nash) آشنا بوده باشند تا استراتژی برنده را کشف کنند! *** توضیح کوتاه آنکه طبق &quot;نظریه بازی ها&quot;، در یک بازی با قوّانین تعریف شده، که وزنه ی تاوان و پاداش آن فرق کند، استراتژی برنده معطوف به حرکت های کم خطرتر ست! برای روشن شدن بیشتر به مثال زیر نگاه کنید: &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;دو نفر دست به دزدی زده، دستگیر شده و مورد بازجوئی قرار می گیرند. در صورت عدم اعتراف، هر کدام پنج سال زندانی می گردند. در صورتی که تنها یک نفر اعتراف کند، وی دو سال و دیگری ده سال زندانی می گردد. اگر هر دو نفر اعتراف کنند، هفت سال زندانی نصیب هر کدام می گردد. &quot;نظریه بازی&quot; ها پیشنهاد می کند که &quot;خیانت کن!&quot; یعنی به جای &quot;پنج و یا ده سال زندانی شدن به خاطر عدم اعتراف&quot; با احتمال &quot;دو و یا هفت سال زندانی شدن به واسطه اعتراف&quot; خطر کن!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;در آخر سر باید سئوالی اساسی را مطرح کنم. آیا همواره &quot;ناخودآگاه تطبیقی&quot; یاری رسان ماست؟ البته که خیر! برخی از معضلات دنیای ما ریشه در جهل نسبت به این ماشین پیچیده دارد. در مورد آسیب شناسی &quot;ناخودآگاه تطبیقی&quot; مطلب خواهم نوشت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000 size=1&gt;* برگردان و تخلیص از کتاب Blink اثر Malcolm Gladwell. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000 size=1&gt;** مادّه تشکیل دهنده مجسمه از مرمری بوده است که در طی میلیون ها سال شکل گرفته. حدّاقل تا به امروز نیز برای تخمین زمان کنده کاری یک مجسمه، معیاری علمی کشف نشده است. در این راه تنها سرنخ همان تبدیل &quot;دولومیت&quot; به &quot;کربنات کلیسم&quot; بود که آن نیز سست از کار در آمد... به پست قبلی مراجعه گردد!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;*** فیلم &quot;ذهن زیبا&quot; (Beautiful Mind) با بازی &quot;راسل کرو&quot; بر گرفته از زندگی این ریاضیدان برجسته بود. البته به دلایلی ناشناخته، به درستی در فیلم مشخص نمی گردد که شهرت وی از چه راه به دست آمده است! دستآوردی شگرف که منجر به تحوّلی عظیم در چندین شاخه علم و به خصوص علم اقتصاد شد. این چنین این ریاضی دان نوبل اقتصاد را گرفت!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Jun 2008 11:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rendekhalvatneshin&amp;postid=250</comments>
<dc:creator>rendekhalvatneshin</dc:creator>
<guid>http://rendekhalvatneshin.blogfa.com/post-250.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در فاصله دو پلک زدن</title>
<link>http://rendekhalvatneshin.blogfa.com/post-249.aspx</link>
<description>                            &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 300px; HEIGHT: 550px&quot; alt=&quot;The great kouros of Samos, the largest surviving kouros in Greece (Samos Archaeological Museum). Compare the rigid stance with the flowing posture of the tourist on the lef&quot; hspace=0 src=&quot;http://upload.wikimedia.org/wikipedia/en/thumb/7/77/Samoskouros.JPG/300px-Samoskouros.JPG&quot; align=textTop border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&quot;اوّل  ز  تحت و فوق وجودم خبر  نبود&lt;BR&gt;در مکتب غم تو چنین نکته دان شدم&quot; ~ حافظ&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;«سپتامبر سال 1983 یک دلّال آثار هنری به نام &quot;جیان فرانکو بکینا&quot; (Gian Franco Becchina) ماموریت یافت تا از موزه &quot;گتی&quot; (Getty) واقع در کالیفرنیا یک &quot;کوروس&quot; (Kouros) متعلق به قرن ششم قبل از میلاد را خریداری نماید. &quot;کوروس&quot; در واقع به مجسمه هایی از یک مرد جوان برهنه اطلاق می گردد که متعلق به تمدن یونان بوده و مهمترین ویژگی اش، کمی پیش بودن پای چپ و نیز قرار گرفتن دستان در نزدیکی و به موازات بدن است. اما متاسفانه تمامی این نوع مجسمه ها در حین اکتشافات باستان شناسی و یا استخراج از گورستان ها و یا حتی پیش از آن و به علل بسیار متنوع دیگری، دچار آسیب های جدّی شده اند. اما این نمونه کاملا سالم بوده و ارزش آن حدود ده میلیون دلار تخمین زده شد. وارسی های اولیه، &quot;بکینا&quot; را مطمئن ساخت که این نمونه اصل است، چرا که سبک آن بسیار نزدیک به &quot;آناویوسوس کوورس&quot; (Anavyssos Kouros) موزه باستان شناسی ملّی آتن بود. شناسنامه اثر نیز گواهی میداد که در سال 1930 یک دلال خوشنام یونانی مجسمه را به فیزیکدانی سوئیسی فروخته است. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;برای تکمیل مدارک، &quot;بکینا&quot; از یک زمین شناس دعوت کرد تا مجسمه را مورد مداقّه بیشتر قرار دهد. این کارشناس خبره با نمونه گیری و انجام آزمایشات توسط میکروسکوپی های الکترونی، طیف سنجی جرمی و تشعشع اشعه ایکس نتیجه گرفت که جنس سنگ مرمر &quot;دولومیت&quot; بوده و متعلق به منطقه &quot;تاسوس&quot; (Thasos) یونان است. چون &quot;دولومیت&quot; بخش سطحی مجسمه به &quot;کربنات کلیسم&quot; تغییر یافته بود، وی اضافه کرد که عمر اثر اگر نه هزار سال، ولی بیش از چندین صد سال است. چرا که تبدیل &quot;دولومیت&quot; به &quot;کربنات کلیسم&quot; فرایندی کند محسوب می گردد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;کمی پیش از تحویل اثر، &quot;بکینا&quot; تصمیم گرفت که نظر چندین کارشناس دیگر را نیز جویا گردد. اولین نفر شخصی به نام &quot;فردریکو زری&quot; (Ferderico Zeri) بود. با پرده برداری از مجسمه &quot;زری&quot;، ناخودآگاه تمام توجه اش به ناخنهای انگشتان مجسمه معطوف شد. نکته ای حیرت آور و عجیب که باعث شد او تردید نکند که &quot;یک جای کار لنگ میزند!&quot; نفر بعد &quot;اولین هریسون&quot; (Evelyn Harrison) بود. &quot;بکینا&quot; به یاد می آورد که به &quot;هریسون&quot; گفته &quot;هنوز ما مالک مجسمه نیستیم اما ظرف چند هفته دیگر این امر متحقق خواهد شد&quot; اما خانم &quot;هریسون&quot; فی الفور سر تکان داده و گفته بود &quot;متاسفم که این را می شنوم!&quot; تزلزلی جدی در &quot;بکینا&quot; ایجاد گردبد. وی تصمیم گرفت که نظر مدیر سابق موزه &quot;متروپولیتن&quot; نیویورک را نیز بداند. این مدیر سابق بعدها فاش ساخت که اولین عبارتی که در مواجهه با یک اثر هنری به ذهنش خطور می کرده را بسیار حائز اهمیّت می دانسته است. وی به محض دیدن مجسمه گفته بود &quot;خیلی تازه است!&quot; کلمه &quot;تازه&quot; اینجا موّلد احساسی ناراحت کننده بود. وی نیز در اصل بودن مجسمه به شدّت اظهار تردید کرد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;هیچ کدام از سه کارشناس نتوانستند خیل سریع توضیح دهند چرا آنان به اصل بودن اثر مظنونند! اما دلّال را از شکل گیری معامله بر حذر کردند. در اسرع وقت مجسمه به &quot;سمپوزیومی&quot; در یونان گسیل شد که عده ای از باستان شناسان و کارشناسان خبره هنری در آن جمع بودند. طنین &quot;کُرال&quot; ابراز تردید این جا دیگر به مراتب بلندتر شد. یک کارشناس گفت که در برخورد اولّیه، احساس نوعی &quot;پسرانه ی شهودی&quot; کرده و دیگری اظهار داشت &quot;گوئی بین او و مجسمه یک جداره شیشه ای قرار داشته!&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;معامله چهارده ماه معوّق می ماند تا تحقیقات تکمیلی دیگری صورت بگیرد. نتیجه آن که نامه های مراسله شده بین فیزیکدان سوئیسی جعلی تشخیص داده شد! در یک نامه تمبر الصاق شده متعلق به دو دهه بعد از تاریخ ارسال بود و در یکی دیگر اشاره به شماره حسابی شده که هشت سال بعد افتتاح گردیده بود. نکته دیگر این که مشخص شد با مالیدن کمی عصاره سیب زمینی به &quot;دولومیت&quot; می توان فرایند شکل گیری &quot;کربنات کلیسم&quot; را بسیار سریع تر کرد! همچنین کارشناسان هنری به دقت روشن ساختند که این مجسمه از ترکیب سبک چندین &quot;کوروس&quot; به وجود آمده است. مجسمه هایی که متعلق به دوره های تاریخی متفاوت و مکان های جداگانه ای بوده اند! چیزی که سایه شک و تردید را تیره تر می کرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;سئوال این است که چگونه این کارشناسان در فاصله تنها یک پلک به هم زدن به اصل بودن اثر مظنون شده بودند؟! نتیجه گیری بلافاصله ای که تحقیق علمی، بعد از طی چهارده ماه بر آن صحه گذاشت.» *&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;توضیح این است که ناخودآگاه این کارشناسان در مواجهه، حجمی از ادراکات را به سوی مجسمه ساطع کرده بود. اطلاعات رمز شده در پژواک این امواج، شاخک های حساس اینان را تحریک کرد. این چنین شگفت انگیزترین قضات درونیشان حکمی به مانند &quot;یک جای کار لنگ میزند&quot;، &quot;متاسفم که این را می شنوم&quot;، &quot;خیلی تازه است&quot; و &quot;گوئی جداره ای شیشه ای بین ماست&quot; صادر کرد! تعبیر ساده تر تمام این حکم ها شاید &quot;احساس نوعی پسرانه ی شهودی&quot; باشد. لازم است که اضافه کنم که تصمیم گیری ها ما به دو شکل احراز می گردند. بخشی که به فعالیّت خودآگاه ما مربوط است و مسئول تحلیل های آگاهانه است و دیگری بخشی از ناخودآگاه آدمی که این مسئولیّت را برای زمان های بحرانی به انجام می رساند. جائی که از یک معامله پر ضرر ده میلیون دلاری ممانعت به عمل می آورد. این بخش از روان، &quot;ناخودآگاه تطبیقی&quot; (Adaptive Unconscious) نام دارد و محل فیزیکی آن در مغز Ventromedial Prefrontal Cortex می باشد. بیمارانی که در این ناحیه دچار آسیب شده اند فاقد قدرت تصمیم گیری آنی هستند. البته به هیچ وجه نبایستی این بخش وجود را با &quot;ناخودآگاه&quot; فروید اشتباه گرفت که این یکی قلعه ای تاریک و مبهم از علائق، امیال و آرزوهای ناخودآگاه ماست. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;* برگردان و تخلیصی از فصل اول کتاب Blink اثر Malcolm Gladwell. این کتاب سراسر هیجان بر انگیز (که دیروز به دستم رسید) برایم پشتوانه ای در خور توّجه ایجاد کرده تا از اساسی ترین کشف زندگیم پرده برداری کنم. چیزی که بارها از آن با عناوینی به مانند &quot;جادو&quot;، &quot;شهود&quot;، &quot;مکاشفه&quot; و &quot;معجزه&quot; یاد کرده ام. اگرچه تنها معنا و صبغه ی زمینی اینان مد نظرم است. مثلا هنگامی که پست &quot;غزل ها&quot; را نوشتم احساس می کردم که خواننده، با من در وجود یک رابطه خاص با دنیا توافق خواهد کرد. رابطه ای که تنها به زمانی در حد دو پلک زدن نیاز دارد! من بارها این نیروی خاص را در خود احساس کرده ام و همانطور که کتاب تاکید دارد که &quot;این قدرت هرگز به هیچ گروه و دسته خاصی محدود نمی گردد!&quot; آن را استثنائی نمی دانم، اما شاهد این حقیقت هم هستم که به علت نشست غبارات روزمرگی و بسیاری از دخالت های پارازیتی ناشی از محیط، به سادگی آن را در نظر نمی گیریم و حتی سرسختانه در حقیقتش تردید می کنیم. اولین بار هنگامی متوجه این نیروی مرموز شدم که درگیر مطالعات شخصی خود در باب اختر- فیزیک بودم. در اختر– فیزیک، تنها یک منبع اطلاعات وجود دارد که ما را به حقایق تکان دهنده و گاه هراس آور از جهان رهنمون است. و آن امواج رادیوئی ست که از ماورای جو به سوی ما گسیل می گردد. تنها اگر به بخش قابل رویت این امواج اکتفا کنیم کافی ست که متذکر گردم که &quot;طیف سنجی&quot; نور گذر داده شده از یک گاز گداخته (مثلا سدیم)، حقایق زیادی را برای ما فاش می سازد. مثلا عناصر تشکیل دهنده یک ستاره دوردست از قبیل وجود هلیوم، هیدروژن و ... اگر بسته های نور حاوی حجم وسیعی از اطلاعات هستند و ما را برای فرضیه پردازی در باب &quot;چگونگی پیدایش هستی&quot;، &quot;انحنای فضا&quot;، &quot;شکست گرانشی&quot; ، &quot;جرم و انرژی تاریک&quot; و هزار و یک نکته دیگر، مدد رسان هستند چرا نتوانیم فرض کنیم که در ارتباطهای انسانی و آن هم در فاصله دو پلک به هم زدن، حجمی از حقایق و گزاره هاست که مبادله می گردد؟! امری که بارها صحت خود را نشان داده است... در چند پست آتی به مدد این کتاب شاید به این موضوع بیشتر بپردازم...  &lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 May 2008 07:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rendekhalvatneshin&amp;postid=249</comments>
<dc:creator>rendekhalvatneshin</dc:creator>
<guid>http://rendekhalvatneshin.blogfa.com/post-249.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رنگین کمان...همچون اعماق آفریقای من!</title>
<link>http://rendekhalvatneshin.blogfa.com/post-248.aspx</link>
<description>      &lt;IMG alt=&quot;Natural Fashion&quot; hspace=0 src=&quot;http://usera.imagecave.com/khabgard/A4/NaturalFashion2.JPG&quot; align=textTop border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ارتباط و نگرش بومیان کرانه های رودخانه &quot;اومو&quot; (1)، نسبت به طبیعت خارق العاده است. اینان عناصر لازم را از طبیعت اخذ کرده و خود را می آرایند. مثلا در اینجا این دخترکان، دو خورشید را ماننده اند. یکی به سان خورشیدی تابستانی که در میان علفزارهای پرگل دمیده، در حالی که نقش های دو بعدی از گل های زیبا، توانسته اند نردبام بدن را طی کرده و به حجم های آرمانی شان بییوندند. و در دیگری، خورشیدی کهرفام است که طالع شده است. طنّازی این یکی با آن شیوه نیم چرخش کمر ، هر ستاره دنیای مد را در سایه قرار می دهد. همچنان که می توان چشم داشت که &quot;آرکیمبولدی&quot; (2) و&quot;موریمورا&quot; (3) نیز برای این هنرمندان چیره دست، به احترام کلاه برداشته و سر خم کنند!&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;&lt;FONT size=1&gt;(1) Omo واقع در اتیوپی&lt;BR&gt;(2) &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Archimboldo&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=1&gt;Giuseppe Arcimboldo&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=1&gt;(3) &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Yasumasa_Morimura&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=1&gt;Yasumasa Morimura&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 May 2008 17:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rendekhalvatneshin&amp;postid=248</comments>
<dc:creator>rendekhalvatneshin</dc:creator>
<guid>http://rendekhalvatneshin.blogfa.com/post-248.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چشمک بزن پروانه</title>
<link>http://rendekhalvatneshin.blogfa.com/post-247.aspx</link>
<description>               &lt;IMG alt=&quot;Blinking Butterfly&quot; hspace=0 src=&quot;http://usera.imagecave.com/khabgard/A4/zQcmuYr6PUITDYNzH4.jpg&quot; align=textTop border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&quot;ژان دومینیک بوبی&quot; (Jean-Dominique Bauby) سردبیر مجله &quot;ال&quot;(Elle) بعد از سانحه ای سخت، دچار فلجی کلی در سلسله اعصاب می گردد (Locked-in Syndrome). منهای پلک چشم چپ، بدن وی تبدیل به قفسی خوفناک می گردد. اما پروانه جانش از تنها مفّر باقی مانده راهی می گشاید. دویست هزار بار پلک زدن (هر کدام برای یک حرف) منجر به آفرینش &quot;پیله و پروانه&quot; (Diving Bell and Butterfly) می گردد. بی تردید با خواندن کتاب اعتراف خواهید کرد که روح شما نیز جزء قلل فتح شده این پروانه نازک پرواز شده است. این چنین، هر لمحه از زندگی طراوت یک معجزه را می گیرد. یکی از تکان دهنده ترین لحظات جائی است که وی به علت عدم توانائی در پس راندن بزاق جمع شده در دهانش، چشمک می زند که &quot;اگر می توانستم که آب دهانم را قورت بدهم به خوشحال ترین مرد دنیا تبدیل می شدم!&quot;&lt;BR&gt;  &lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 May 2008 13:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rendekhalvatneshin&amp;postid=247</comments>
<dc:creator>rendekhalvatneshin</dc:creator>
<guid>http://rendekhalvatneshin.blogfa.com/post-247.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رویا دیدن با پا</title>
<link>http://rendekhalvatneshin.blogfa.com/post-246.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 548px; HEIGHT: 386px&quot; height=426 alt=&quot;De Meyer - Dance Study&quot; hspace=0 src=&quot;http://usera.imagecave.com/khabgard/hb_49.55.327.jpg&quot; width=586 align=textTop border=0&gt;&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&quot;من تنها به خدائی باور دارم که رقصیدن می داند&quot; ~ فردریش نیچه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;به کام گرفت&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;هرگاهت&lt;BR&gt;چنبره درد&lt;BR&gt;تنها&lt;BR&gt;برقص!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;اگرت نشست به خاکستر&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;BR&gt;شعله سوزان استعاره ها&lt;BR&gt;تنها&lt;BR&gt;برقص!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;در غرقاب خوی&lt;BR&gt;خواهش افشای زیبائی روح را&lt;BR&gt;تنها&lt;BR&gt;برقص!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;رقص چو گیری&lt;BR&gt;پر از میان خواهی کشید (ناپیدا پیکانی نشانه رفته به بهشت)&lt;BR&gt;پس&lt;BR&gt;تنها&lt;BR&gt;برقص!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000 size=1&gt;* توضیح عکس: Study of Dance - Adolph De Meyer&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 May 2008 10:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rendekhalvatneshin&amp;postid=246</comments>
<dc:creator>rendekhalvatneshin</dc:creator>
<guid>http://rendekhalvatneshin.blogfa.com/post-246.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>غزل ها</title>
<link>http://rendekhalvatneshin.blogfa.com/post-245.aspx</link>
<description>                            &lt;IMG alt=Poetries hspace=0 src=&quot;http://usera.imagecave.com/khabgard/A4/contp_poetry.jpg&quot; align=baseline border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بخش اول – آتیش... آتیش... آتیش... آتیش... و لبخند!&lt;BR&gt;منشورهایی از نور گرم در تاریکی &quot;کافی شاپ&quot;، حریم های خصوصی هر عده ای را به دقت مشخص کرده بود. گوئی پرچین هایی نامرئی، آدمهای دور هر میز را خاطر جمع می کرد که کاملا تنهایند.&lt;BR&gt;در میان برگهای لطیف دستان یکیشان، نیلوفر سر آرمیده بود. نیلوفری که در مردابی مه آلود گرفتار آمده بود. همچنان که امتداد دستانش روی عرشه میز، دکل هایی را ساخته بود. از مسیر گداخته ای که منتهی به دو انگشتان میشد دودی رقصان می روئید. کمی بالاتر، هر باریکه دود، گلبرگی تازه بود برای شکوفه خاکستری رنگی که از نخستین دود شکل گرفته بود. از میان نیلوفر، چشمان شفافش، به نرمی سطح روی میز را جاروب کردند. رومیزی عکسی از &quot;پترا&quot; بود و وجود شتری در برابرش، درک ابعاد خوفناک بنا را ساده تر می کرد. که این یکی خود، هراسی آنی را در تمام بدن منتشر می ساخت. و این چنین در پیله جان، رازی بزرگ جای خود را می گشود.&lt;BR&gt;- زندان چه طور بود؟&lt;BR&gt;- زیبا و وحشتناک!&lt;BR&gt;- من تازگی ها تنها این جور جواب ها رو می فهمم! مثلا اگه از من بپرسند که &quot;حالت خوبه؟&quot; سر- در- گم میشم. میدونی! این سئوال برام به شدت درک ناپذیره. نمی دونم... شاید حالم خیلی خوب نیست! همه چیزی رو در آمیختگی درک می کنم. آمیختگی حداقل دو عنصر متضاد. اگه حرفت رو به لودگی به زبون نیاورده باشی... باید خوب منو درک کنی!&lt;BR&gt;- لودگی نکردم... و آمیختگی رو می فهمم....  اما امیدوارم اگه بهت بگم درکت می کنم... بدونی که به این معنی نیست که هر دوی ما با یک احساس خاص اونو می فهمیم!&lt;BR&gt;- حرفات ساده و روشنند! اما خب...  چیزهایی که برای ما ساده و روشنند... ممکنه برای بقیه خیلی گنگ و گیج کننده به نظر برسند. البته بالعکسش هم درسته. حالا اگه من میگم روشن... باید اضافه کنم که... همین روشنی دلیل تنهائی آدمهاست! یعنی یه چیز محرز. حالا به نظرت میشه یه راه- در- رو پیدا کرد تا کمی این احساس کشنده تنهائی کم رنگ بشه؟ &lt;BR&gt;- یادت رفت که اولش چی گفتی؟... آمیختگی! ... یادته!&lt;BR&gt;- آهان!&lt;BR&gt;- پس یه راهی هست! می دونی من یه لحظاتی اون چیزی که تو بهش میگی راه- در- رو رو به سادگی پیدا می کنم. برای این لحظات هیچ عبارتی گویاتر از معجزه و مکاشفه نمی شناسم! &lt;BR&gt;- معجزه و مکاشفه؟!&lt;BR&gt;اینجا دختری از میز کناری با سیگاری به لب، بدنش را به سمت شان خم کرده و گفت: &quot;اگه ممکنه آتیشتون!&quot;. فندک &quot;زیپو&quot; یش را از جیب کت بیرون کشیده، سیگار دختر را روشن کرد و آن را به جای اولش بر گرداند. دختر تشکر کرد و به مانند نارونی که از توفانی سهمگین جان سالم به در برده باشد، تنه اش را راست کرد.&lt;BR&gt;- میدونی... زندون خیلی مرارت ها برام داشت...  بدون اینکه حتی یه سیلی خورده باشم! اما فرصت خوبی بود تا یک سری چیزها را در ذهنم دوباره کشف کنم... مثل زیبائی های فراموش شده! حالا که با برخی از اونا مواجه میشم میخواهم پر در بیارم. بذار از این جا شروع کنم که... &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;[اینجا کمی از قهوه فرانسه اش را با لذت سر کشید...] ما معنای حقیقی هر چیزی را با غیبتش درک می کنیم! اگه اسیر نبوده نباشی... شاید هرگز لذت حقیقی آزادی رو نفهمی. گاهی که به رفت و آمدهای بوالهوسانه آدمها نگاه می کنم... دچار یک سرخوشی باور نکردنی میشم. احساس می کنم که چگالی آزادی... خیلی هم کم نیست. اما نه تنها در مورد آزادی... بلکه برای خیلی چیزهای دیگه... کشف هایی داشته ام... مثلا همین دستهای پیانویی تو... وقتی با سیگاری جمع میشه... نمی دونی که چرخش گاه به گاه سیگار در لای اون دو انگشتان سفید و کشیده ات... که انگار داری دوباره نوردش می کنی... چه لذتی رو در فضا منتشر میکنه! یا اهرم کردن انگشت شست... که باعث میشه زاویه آتیش سیگارت... به شکل دوستانه ای هدف های دور دست رو نشونه بره... و یا بازی ماهرانه ای که انگشتانت به وقت درو کردن سیگار از روی لبات انجام میدند... در حالی که واس خاطر دود غلیظ دور- و- ورت... چشمانت کشیده تر از همیشه شده اند. من به اینها خیره تر از همیشه نگاه می کنم!&lt;BR&gt;- جالبه!&lt;BR&gt;- بذار کمی سر به سرت بذارم! ... ببین! تو اصلا در همین چند لحظه پیش متوجه یک معجزه شدی یا نه؟&lt;BR&gt;- درباره چی داری حرف میزنی؟!&lt;BR&gt;- خب پس گوش کن! کمی بعد از اینکه اون دختر از تو آتیش خواست... شراره زندگی برای لمحه ای خیره کننده... تویه چشمات درخشید! شکی نیست که اون دختر خیلی خوشگله. فکر می کنم با اون لبخندهای کشنده ای که داره... کمی ذهن هر دوی ما رو مشغول خودش کرده باشه. مثل این می مونه که توی دخمه ی مردگان... گل یاسی روئیده باشه. حالا وقتی که با چشمهای نیمه بسته... سرش رو کمی به سمت ما چرخوند تا نزدیکتر بشه... و تو... سیگارش رو روشن کنی... شاخک های حساس تو که در ژرفترین لایه های وجودت قرار دارند... برای اون لحظه ی جادویی... خرمنی از احساس را در تو بیدار کردند. اگرچه نمی تونم بگم شدّت و قوّت اون دیونه کننده بوده یا نه! اما خب دیگه... حالا باید بهت بگم... اون لحظه طلائی دقیقا کی رخ داد! درست وقتی که دختر با رضایت خاطر از تو تشکر کرد! یعنی درست این جا بود که اون معجزه رخ داد! اینجا تو برای یک دم به عمیق ترین لایه های حیات متصل شدی! اول آتیش فندک... بعد آتیش سیگار... بعدش آتیش چشمان دختر به واسطه تلالو آتیش سیگار... بعدترش گل کردن آتیش تویه چشمات به واسطه انعکاس آتیش چشمان دخترک و سر آخر... لبخند نرم و محوی که روی لبانت نشست! انگار تلگرافی شما را برای لحظه ای به هم وصل کرد. اما به جای خط و نقطه... آتیش و لبخند نشسته بود! اینجوری که... آتیش... آتیش... آتیش... آتیش و لبخند! ...اما یه ماجرای مهم دیگه ای هم رخ داد. تو ناخواسته و یا خواسته... دیگه بهش نگاه نکردی! چرا که این نگاه دوم می تونست... ما حصل هر چیزی رو که قبلا رخ داده بود... یکجا به تاراج ببره. یعنی دختر ممکن بود که در جواب نگاه دومت... تو رو پس بزنه و اون موقع همه چیزی از دست می رفت. فکر می کنم خیلی روشنه! برای حفظ معجزه... باید خیلی مراقب بود. به مانند پاسداری از آتش جاودان معبدهای زرتشتی. اما هنوز یه چیز دیگه وجود داره! و اون اینکه خاطرات گذشته ی ما... هیچ وقت به شکل ثابت در ذهن ما نمی شینه. مثلا در صورت نگاه پس زننده دختر... بارقه ای که لحظاتی قبل درخشیده بود و من بهش میگم معجزه زندگی... دیگه نابود میشد. ساده تر اینکه خاطرات گذشته ی ما... همچنان با اتفاقات هر لحظه ی ما در ارتباطند... و تغییر شکل پیدا می کنند. البته بعضی وقتا این دگرگونی ها می تونه مثل زلزله باشه... و گاهی میشه ازش صرف نظر کرد. &lt;BR&gt;- خب دیگه چی!؟&lt;BR&gt;...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 May 2008 16:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rendekhalvatneshin&amp;postid=245</comments>
<dc:creator>rendekhalvatneshin</dc:creator>
<guid>http://rendekhalvatneshin.blogfa.com/post-245.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گم شدن</title>
<link>http://rendekhalvatneshin.blogfa.com/post-244.aspx</link>
<description>                            &lt;IMG alt=&quot;The Kiss -  Gustav Klimt&quot; hspace=0 src=&quot;http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/f/f3/Gustav_Klimt_016.jpg/300px-Gustav_Klimt_016.jpg&quot; align=textTop border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;در سراشیبی یک گلزار، مردی با تاجی از برگ مو و زنی با چندین گونه گل در لا به لای گیسوانش، جذبه یک بوسه را تجربه می کنند (شاید نخستین)، همچنانکه در میان چندین نماد دیگر محصور شده اند. چهره ی سایه گون مرد، نشانی ست از این که وی در این تجربه تا مرز ناپیدائی و گم شدن پیش رفته است، در حالی که زن با رخساره ای روشن تر، فرودست مرد زانو زده و با رضایت، گردن و دستش را چسبیده است. به نوعی این دو با برون - شد از خویشتن خویش، به یک تجربه ناب از وحدت دست یافته اند. اگرچه به طور مشخص رابطه مرد در این تجربه بسیار بسیط است و تکرار نمادین این نوع رابطه را می توان در طرح ساده و چهارخانه لباس وی باز جست. اما طرح چشم نواز لباس زن که حاوی دایره های مماس شده متعددی است، به علاوه حس گرما بخشی که از وی ساطع می گردد، تلالو واقعی زندگی را گوشزد می گردد. همچنین شکل زانو زدن زن، ارتباط عمیق وی را با &quot;مادر طبیعت&quot; یعنی &quot;زمین&quot; روشن می سازد. به عنوان یک تاکید دیگر، رنگ طلائی غالب، خود مبین نوعی ابدیت و نامیرائی تجربه است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;* &quot;بوسه&quot; اثر &quot;گوستاو کلیمت&quot; (Gustav Klimt)&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Apr 2008 21:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rendekhalvatneshin&amp;postid=244</comments>
<dc:creator>rendekhalvatneshin</dc:creator>
<guid>http://rendekhalvatneshin.blogfa.com/post-244.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
