<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خوابگرد</title>
<link>http://rendekhalvatneshin.blogfa.com/</link>
<description>ادراکات لعنتی ما</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 10 May 2008 16:37:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>غزل ها</title>
<link>http://rendekhalvatneshin.blogfa.com/post-245.aspx</link>
<description>                            &lt;IMG alt=Poetries hspace=0 src=&quot;http://usera.imagecave.com/khabgard/A4/contp_poetry.jpg&quot; align=baseline border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بخش اول – آتیش... آتیش... آتیش... آتیش... و لبخند!&lt;BR&gt;منشورهایی از نور گرم در تاریکی &quot;کافی شاپ&quot;، حریم های خصوصی هر عده ای را به دقت مشخص کرده بود. گوئی پرچین هایی نامرئی، آدمهای دور هر میز را خاطر جمع می کرد که کاملا تنهایند.&lt;BR&gt;در میان برگهای لطیف دستان یکیشان، نیلوفر سر آرمیده بود. نیلوفری که در مردابی مه آلود گرفتار آمده بود. همچنان که امتداد دستانش روی عرشه میز، دکل هایی را ساخته بود. از مسیر گداخته ای که منتهی به دو انگشتان میشد دودی رقصان می روئید. کمی بالاتر، هر باریکه دود، گلبرگی تازه بود برای شکوفه خاکستری رنگی که از نخستین دود شکل گرفته بود. از میان نیلوفر، چشمان شفافش، به نرمی سطح روی میز را جاروب کردند. رومیزی عکسی از &quot;پترا&quot; بود و وجود شتری در برابرش، درک ابعاد خوفناک بنا را ساده تر می کرد. که این یکی خود، هراسی آنی را در تمام بدن منتشر می ساخت. و این چنین در پیله جان، رازی بزرگ جای خود را می گشود.&lt;BR&gt;- زندان چه طور بود؟&lt;BR&gt;- زیبا و وحشتناک!&lt;BR&gt;- من تازگی ها تنها این جور جواب ها رو می فهمم! مثلا اگه از من بپرسند که &quot;حالت خوبه؟&quot; سر- در- گم میشم. میدونی! این سئوال برام به شدت درک ناپذیره. نمی دونم... شاید حالم خیلی خوب نیست! همه چیزی رو در آمیختگی درک می کنم. آمیختگی حداقل دو عنصر متضاد. اگه حرفت رو به لودگی به زبون نیاورده باشی... باید خوب منو درک کنی!&lt;BR&gt;- لودگی نکردم... و آمیختگی رو می فهمم....  اما امیدوارم اگه بهت بگم درکت می کنم... بدونی که به این معنی نیست که هر دوی ما با یک احساس خاص اونو می فهمیم!&lt;BR&gt;- حرفات ساده و روشنند! اما خب...  چیزهایی که برای ما ساده و روشنند... ممکنه برای بقیه خیلی گنگ و گیج کننده به نظر برسند. البته بالعکسش هم درسته. حالا اگه من میگم روشن... باید اضافه کنم که... همین روشنی دلیل تنهائی آدمهاست! یعنی یه چیز محرز. حالا به نظرت میشه یه راه- در- رو پیدا کرد تا کمی این احساس کشنده تنهائی کم رنگ بشه؟ &lt;BR&gt;- یادت رفت که اولش چی گفتی؟... آمیختگی! ... یادته!&lt;BR&gt;- آهان!&lt;BR&gt;- پس یه راهی هست! می دونی من یه لحظاتی اون چیزی که تو بهش میگی راه- در- رو رو به سادگی پیدا می کنم. برای این لحظات هیچ عبارتی گویاتر از معجزه و مکاشفه نمی شناسم! &lt;BR&gt;- معجزه و مکاشفه؟!&lt;BR&gt;اینجا دختری از میز کناری با سیگاری به لب، بدنش را به سمت شان خم کرده و گفت: &quot;اگه ممکنه آتیشتون!&quot;. فندک &quot;زیپو&quot; یش را از جیب کت بیرون کشیده، سیگار دختر را روشن کرد و آن را به جای اولش بر گرداند. دختر تشکر کرد و به مانند نارونی که از توفانی سهمگین جان سالم به در برده باشد، تنه اش را راست کرد.&lt;BR&gt;- میدونی... زندون خیلی مرارت ها برام داشت...  بدون اینکه حتی یه سیلی خورده باشم! اما فرصت خوبی بود تا یک سری چیزها را در ذهنم دوباره کشف کنم... مثل زیبائی های فراموش شده! حالا که با برخی از اونا مواجه میشم میخواهم پر در بیارم. بذار از این جا شروع کنم که... &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;[اینجا کمی از قهوه فرانسه اش را با لذت سر کشید...] ما معنای حقیقی هر چیزی را با غیبتش درک می کنیم! اگه اسیر نبوده نباشی... شاید هرگز لذت حقیقی آزادی رو نفهمی. گاهی که به رفت و آمدهای بوالهوسانه آدمها نگاه می کنم... دچار یک سرخوشی باور نکردنی میشم. احساس می کنم که چگالی آزادی... خیلی هم کم نیست. اما نه تنها در مورد آزادی... بلکه برای خیلی چیزهای دیگه... کشف هایی داشته ام... مثلا همین دستهای پیانویی تو... وقتی با سیگاری جمع میشه... نمی دونی که چرخش گاه به گاه سیگار در لای اون دو انگشتان سفید و کشیده ات... که انگار داری دوباره نوردش می کنی... چه لذتی رو در فضا منتشر میکنه! یا اهرم کردن انگشت شست... که باعث میشه زاویه آتیش سیگارت... به شکل دوستانه ای هدف های دور دست رو نشونه بره... و یا بازی ماهرانه ای که انگشتانت به وقت درو کردن سیگار از روی لبات انجام میدند... در حالی که واس خاطر دود غلیظ دور- و- ورت... چشمانت کشیده تر از همیشه شده اند. من به اینها خیره تر از همیشه نگاه می کنم!&lt;BR&gt;- جالبه!&lt;BR&gt;- بذار کمی سر به سرت بذارم! ... ببین! تو اصلا در همین چند لحظه پیش متوجه یک معجزه شدی یا نه؟&lt;BR&gt;- درباره چی داری حرف میزنی؟!&lt;BR&gt;- خب پس گوش کن! کمی بعد از اینکه اون دختر از تو آتیش خواست... شراره زندگی برای لمحه ای خیره کننده... تویه چشمات درخشید! شکی نیست که اون دختر خیلی خوشگله. فکر می کنم با اون لبخندهای کشنده ای که داره... کمی ذهن هر دوی ما رو مشغول خودش کرده باشه. مثل این می مونه که توی دخمه ی مردگان... گل یاسی روئیده باشه. حالا وقتی که با چشمهای نیمه بسته... سرش رو کمی به سمت ما چرخوند تا نزدیکتر بشه... و تو... سیگارش رو روشن کنی... شاخک های حساس تو که در ژرفترین لایه های وجودت قرار دارند... برای اون لحظه ی جادویی... خرمنی از احساس را در تو بیدار کردند. اگرچه نمی تونم بگم شدّت و قوّت اون دیونه کننده بوده یا نه! اما خب دیگه... حالا باید بهت بگم... اون لحظه طلائی دقیقا کی رخ داد! درست وقتی که دختر با رضایت خاطر از تو تشکر کرد! یعنی درست این جا بود که اون معجزه رخ داد! اینجا تو برای یک دم به عمیق ترین لایه های حیات متصل شدی! اول آتیش فندک... بعد آتیش سیگار... بعدش آتیش چشمان دختر به واسطه تلالو آتیش سیگار... بعدترش گل کردن آتیش تویه چشمات به واسطه انعکاس آتیش چشمان دخترک و سر آخر... لبخند نرم و محوی که روی لبانت نشست! انگار تلگرافی شما را برای لحظه ای به هم وصل کرد. اما به جای خط و نقطه... آتیش و لبخند نشسته بود! اینجوری که... آتیش... آتیش... آتیش... آتیش و لبخند! ...اما یه ماجرای مهم دیگه ای هم رخ داد. تو ناخواسته و یا خواسته... دیگه بهش نگاه نکردی! چرا که این نگاه دوم می تونست... ما حصل هر چیزی رو که قبلا رخ داده بود... یکجا به تاراج ببره. یعنی دختر ممکن بود که در جواب نگاه دومت... تو رو پس بزنه و اون موقع همه چیزی از دست می رفت. فکر می کنم خیلی روشنه! برای حفظ معجزه... باید خیلی مراقب بود. به مانند پاسداری از آتش جاودان معبدهای زرتشتی. اما هنوز یه چیز دیگه وجود داره! و اون اینکه خاطرات گذشته ی ما... هیچ وقت به شکل ثابت در ذهن ما نمی شینه. مثلا در صورت نگاه پس زننده دختر... بارقه ای که لحظاتی قبل درخشیده بود و من بهش میگم معجزه زندگی... دیگه نابود میشد. ساده تر اینکه خاطرات گذشته ی ما... همچنان با اتفاقات هر لحظه ی ما در ارتباطند... و تغییر شکل پیدا می کنند. البته بعضی وقتا این دگرگونی ها می تونه مثل زلزله باشه... و گاهی میشه ازش صرف نظر کرد. &lt;BR&gt;- خب دیگه چی!؟&lt;BR&gt;...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 May 2008 16:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rendekhalvatneshin&amp;postid=245</comments>
<dc:creator>rendekhalvatneshin</dc:creator>
<guid>http://rendekhalvatneshin.blogfa.com/post-245.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گم شدن</title>
<link>http://rendekhalvatneshin.blogfa.com/post-244.aspx</link>
<description>                            &lt;IMG alt=&quot;The Kiss -  Gustav Klimt&quot; hspace=0 src=&quot;http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/f/f3/Gustav_Klimt_016.jpg/300px-Gustav_Klimt_016.jpg&quot; align=textTop border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;در سراشیبی یک گلزار، مردی با تاجی از برگ مو و زنی با چندین گونه گل در لا به لای گیسوانش، جذبه یک بوسه را تجربه می کنند (شاید نخستین)، همچنانکه در میان چندین نماد دیگر محصور شده اند. چهره ی سایه گون مرد، نشانی ست از این که وی در این تجربه تا مرز ناپیدائی و گم شدن پیش رفته است، در حالی که زن با رخساره ای روشن تر، فرودست مرد زانو زده و با رضایت، گردن و دستش را چسبیده است. به نوعی این دو با برون - شد از خویشتن خویش، به یک تجربه ناب از وحدت دست یافته اند. اگرچه به طور مشخص رابطه مرد در این تجربه بسیار بسیط است و تکرار نمادین این نوع رابطه را می توان در طرح ساده و چهارخانه لباس وی باز جست. اما طرح چشم نواز لباس زن که حاوی دایره های مماس شده متعددی است، به علاوه حس گرما بخشی که از وی ساطع می گردد، تلالو واقعی زندگی را گوشزد می گردد. همچنین شکل زانو زدن زن، ارتباط عمیق وی را با &quot;مادر طبیعت&quot; یعنی &quot;زمین&quot; روشن می سازد. به عنوان یک تاکید دیگر، رنگ طلائی غالب، خود مبین نوعی ابدیت و نامیرائی تجربه است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;* &quot;بوسه&quot; اثر &quot;گوستاو کلیمت&quot; (Gustav Klimt)&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Apr 2008 21:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rendekhalvatneshin&amp;postid=244</comments>
<dc:creator>rendekhalvatneshin</dc:creator>
<guid>http://rendekhalvatneshin.blogfa.com/post-244.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رویا</title>
<link>http://rendekhalvatneshin.blogfa.com/post-243.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#000000&gt;در رویای بیداریم بودم... روبرویم نشسته بودی و با لبخندی هراس آور از من پرسیدی: &quot;رویایت چیست؟!!&quot; ناگهان در بینی ام بوی تندی پیچید و خطی سرخ از هر دو سوی ناودان بالای لبانم سرازیر شد. من فریاد زدم: &quot;نــــــــــــــــــــــــــــــــه! من خون دماغ شده ام!&quot; و ریشه های نازک و وافر یک گیجی لذت بخش بود که در تمام وجودم دویدن گرفت... مبهوت روی زمین افتادم... تنها ناله های آزار دهنده یک آمبولانس بود که شنیده می شد. دلم می خواست که آن صدا خفه شود... &lt;BR&gt; &lt;/FONT&gt; </description>
<pubDate>Tue, 22 Apr 2008 14:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rendekhalvatneshin&amp;postid=243</comments>
<dc:creator>rendekhalvatneshin</dc:creator>
<guid>http://rendekhalvatneshin.blogfa.com/post-243.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حسرت</title>
<link>http://rendekhalvatneshin.blogfa.com/post-242.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#000000&gt;داخل ماشین کتابی باز کرده بودم و منتظر بودم تا ذکر ِتسبیح  ِماشین های صف کشیده شده برای کارواش، نوبتم را اعلام کند. هر از گاهی، سر از روی کتاب می دزدیم، تا هیاهوی دنیای پیرامون را با احوالات درونیم آشتی دهم. در پارک روبرو، تعدادی دانش آموز با حرارتی تب آلود با یکدیگر حرف میزدند. عده ای نیز رخوت زده، پای بساط یک چای فروشی سیگار می کشیدند. انگشت شمار دختر و پسرهایی هم بودند که زبانه های گنگ یک احساس تند را به سختی تجربه می کردند و نیز مادرانی که آرامتر از گل شمعدانی، تاب خوردن محض کودکانشان را نظاره می کردند.&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ناگهان دو جوانک که از میان پیاده رو، به طرف من نزدیک میشدند، نظرم را جلب کردند. یکی تـَرکه ای و با مدل موئی که بیشتر یادآور شاخک های تهدید کننده ویروس HIV بود و دیگری، چاق و با لباس و شلواری بسیار ساده. پسرک لاغر که گوئی هدایت ارکستری را با دستانش ماموریت دارد مشغول تعریف ماجرائی بود. لبخندی ملایم نیز روی لبان پسرک چاق نقش بسته بود. ژرفای لبخند او آنچنان خیره کننده بود که گوئی عطر آن تمام مسیر طی شده آنها را انباشته کرده بود. نرسیده به جوی فاضلاب، پسرک لاغر ناگهان روی دو زانو شد و دستانش را در یکدیگر گره زد. به مانند زائران شیفته ای که هر ساله برای تشرّف به کلیسای فاطیما در پرتقال، روی زانوی خود چیزی حدود دویست متر را طی می کنند. پسرک چاق بی نیاز به نگاه کردن به پائین (چرا که به نظر میرسید برای تخیل آنچه گفته میشود نیازمند هیچ گونه صحنه سازی نبود)، لبخندش را به حاشیه های دور دست لنگر کرد. و اندکی بعد پسرک لاغر برخاست و راه خود را پیش گرفتند، بی آنکه به نظر بیاید که لحظه زانو زدن، اوج ماجرای در حال تعریف، بوده باشد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;دچار حسرتی دردآور شدم. حسرت از اینکه دیوانه وار می خواستم آن قصه را بشنوم. دلم می خواست بدانم کجا و کجای زندگی از این امکان بزرگ، غافل بوده ام. چرا که هیچ گاه من در زندگی خود، چه برای ریشخندی تند و چه برای التماسی بزرگ چنین نکرده بودم! دلم می خواست و دلم می خواست که آن قصه را می شنیدم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Apr 2008 11:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rendekhalvatneshin&amp;postid=242</comments>
<dc:creator>rendekhalvatneshin</dc:creator>
<guid>http://rendekhalvatneshin.blogfa.com/post-242.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وعده سوسن چلچراغ</title>
<link>http://rendekhalvatneshin.blogfa.com/post-241.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#000000&gt;&quot;نهایت تمام نیروها پیوستن است&lt;BR&gt;پیوستن به اصل روشن خورشید&lt;BR&gt;و ریختن به شعور نور&quot; - فروغ فرخزاد&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;یکی بود یکی نبود غیره حرف جدائی هیچی نبود. یه سرزمینی بود خوش و خرّم. یه جایی پشت هفت خشکی و هفت دریا. توی این سرزمین، صد پارچه آبادی بود که هر کدومشون حکم یه کُنج بهشت رو داشتند. پُر باغ های میوه و صنوبرهای قد کشیده. همین طور گُله گُله آبگیر و جور واجور تپه های ماهوتی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;یه پادشاه هم  تو این سرزمین بود که انگاری ستاره بختش از آسمون جُمب نمی خورد و همین طور طَبق طَبق خراج ِ اشرفی و سکه بود که از بلاد دور و نزدیک روونه خزانه اش میشد. قشونش هم آبدیده بودند و شش دونگ. برای اینکه اگه یه وخ ناغافل، فکر و خیال نامربوطی تو سر اجنبی وول زد، قافیه رو مفت و مجانی نبازند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;عزیزای خوابگرد! این پادشاه یه قصری داشت دَرندَشت. با کنگره ها و دیواره های سرخ رنگ، گنبذهای پیازی و برج و باروهائی سر به فلک کشیده. دور تا دور قصر هم خندقی بود عمیق و پهن، که تنها معبرش پل معلقی بود که می رسیدش به دروازه ی فولادی قصر. دروازه ای که هیچ دژشکنی نمی تونست از پسش بر بیاد. توی باغی قصر هم پر بود از باغچه های گُل و حوض های قَد و نیم قد. تو هر حوضی هم یه عالمه فواره های مرمرین. فواره هایی به شکل قوی پرگشوده، فرشته شیپور به دست، اژدهای هفت سر و ماهی های غول آسا.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خلاصه اینکه، اقبال پادشا قصه ی ما، سر به ثریا می سائید. همه ایناای که گفتیم یه طرف، این پادشاه یه شاخ شمشاد داشت که مردم صداش میکردند شاهزاده چشم مُرواری. برازندگی این شاهزاده ضرب المثل خاص و عام بود. سینه اش سپر و گردنش کشیده. کاکلش تابدار و مشکی فام. و اگه بگم مث سَرو بلند، مث کوه تنومند، مث باد سریع، مث خواب عمیق و مث چشمه بخشنده بود، پُر بیراه نگفته ام. همه جور فوت و فنی هم سرش میشد. از بافتن تور ماهیگیری گرفته تا نجاری. از باغبونی تا چَلنگری و از کشیدن دندون تا تربیت اسب.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;اما حتمنی یه چیزی داره ته دلتونو قلقلک میده که خب حالا چرا &quot;شاهزاده چشم مُرواری&quot;؟ مگه حکایت چشمای شاهزاده چی چی بوده؟ راستیتش میگند یه روزی برای شاهزاده اتفاق عجیب و غریبی افتاده. وختی که شاهزاده تویه گهواره به همراه ندیمه اش در باغ بزرگ قصر مشغول هوا خوری بودند. جائی که حتی دو خورشید بهاری روی ماه شاهزاده رو بوسه نداده بود. این جوری که طرفای غروب، آسمون یهوئی جِنی شد و اَخماشو کرد تو هم. چشمتون روز بد نبینه که پیش از اینکه ندیمه فرصت کنه شاهزاده رو به آغوش بکشه و خودشو به قصر برسونه، برق یه آسمون غُرمبه، مثل اَجل مُعلق زد به تاج درخت سَرو بالای سر گهواره. درخت هم به یه چشم به هم زدن گُر گرفت و جزغاله شد. یادگاری این ماجرا هم برای همیشه توی چشمای شاهزاده به جا موند. باورش مشکله، اما رنگ چشای شاهزاده شد عینهو آذرخش. اما ختم قصه کمی عجیب و غریب تر بود. چرا که توی سیاهی شب، رنگ چشای شاهزاده جَلدی میشد دو تا گُل آتیش. مردم کوی و برزن هم که خیلی خوب بلدند قصه سر هم کنند، این جوری چو انداختند که این دومی نشونه ی درخت گُر گرفته است. حتی دهن به دهن گشت که همونطوری که خداوند رَحمت العالمین از توی زیتون سوزان با موسی حرف زده، با شاهزاده ما هم رازی رو در میون گذاشته. برای تموم شدن حُجت هم، موج رنگ به رنگ چشماشو برای ما آیت کرده. حالاشم این با شماست که بگید این اَطوار چشما، شاهزاده قصه ما رو جذابتر کرده بود یا ترسناک.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;برگردیم سر قصه خودمون. اما هیزم یه دلواپسی خیلی وخ بود که تو دل پادشا و ملکه روشن شده بود. اونم پیدا کردن یه دختر آراسته و شایسته بود برای دلبندشون. اما انگاری هیچ جورائی تو کَت این شاهزاده ی ما نمی رفت که زن بِستونه. ناگفته نمونه که تویه این میون، یه عده ای هم دندون تیز کرده بودند که با هر ترفندی شده، بذر مِهر دخترشون رو تو دل شاهزاده بپاشند. از همه زیرکتر هم، وزیر دست راست پادشا بود که نَموره ای آب زیر کاه بود. حتی میگند اگه کمی گوش تیز می کردی، یحتمل موقع راه رفتن وزیر، جیِرینگ جیرنگ شیشه خورده های توی وجودش رو می شنفتی. ولی نباید از حق بگذریم که دخترک وزیر، خیلی خوشگل و با کمالات بود و حتی هم صحبت خوبی برای شاهزاده به حساب میومد. به قول معروف تنها سر و بالینی از هم جدا بودند. اما خب دیگه، اینا برای شاهزاده ما دلیل نمی شد. این جا رو هم بد نیست بشنوید که تقریبا همه بو برده بودند که وزیر فوت و فن جادوگری بلده. اما انگاری هر جوری رَمل و اُسطرلاب انداخته بود یا ننداخته بود، یواشکی دَم کرده به خورد شاهزاده ی طفلکی داده بود یا نداده بود و یا طلسم بهش سنجاق کرده بود یا نکرده بود، افاده ای براش نداشت. خدا عالمه! شایدم این خوش شگونی آذرخشی باشه که حکایتش رفت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;سرتونو درد نیارم، یه روزی هوس شکار زد به سر شاهزاده ی بلند بالای ما. توشه یه روز و دو شب رو بار شتر کرد و سوار بر اسب، با چند تن از اصحاب محفل و یه فوج خدم و حشم راهی بیشه شد تا چند تا شکار گراز بزنند. به محض رسیدن، اُطراق کردند و آتیشی روشن کردند و چند تا بره کباب شده و چند خُمره  شراب هُل دادند تو خندق بلاشون. بعدشم تا چاووش خوون صبح، بعضی پای بساط تخته نرد و شطرنج نشستند و بعضی دیگه سرگرم نمایش رقص شمشیر، آتیش گردونی، شکلک سازی و عروسک گردونی شدند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;صب روز بعد که همه عالم و آدم، شال و کلاه می کردند که برند سراغ روزی مقدّرشون، شاهزاده ما با اطرافیانش یَله دادند و استراحت کردند. اما همین که تیغه ی خونی غروب توی سینه آسمون نشست، اسباشونو زین کردند و نیزه و کمان به دست گرفتند و زدند به نیزارهای نیشکر که قدرتی خدا، سر وتهش هیچ جوره پیدا نبود...هر گرازی هم که کشته میشد، چند سگ تازی اونا رو می جستند تا با کمک چند خدمه، کِشون کِشون تلنبار کنند. این جوری  بود که میشد چشم بست که توی قصر یه جشن مفصل از گوشت شکار برای اعیان و اشراف به راه بیفته. بعد از چند تا گرازی که نِفله شدند، چشم شاهزاده به گراز چَموشی افتاد که هیشکی از پسش بر نمی اومد. انگاری گراز نمی خواست جِلیقه مردن را به این مفتیا به تن بگیره. همین جور تمام عرض و طول بیشه رو مثل دوک جاجیم بافی می دوید تا هر جوری شده از مهلکه قِسر در بره. شاهزاده دید این فرصت خیلی خوبیه تا خودشو حسابی محک بزنه. با هِی کردن اسب پی گراز فلک زده شروع کرد به تـَک زدن. خلاصه تا گرگ و میش بود که این تعقیب و گریز ادامه داشت تا اینکه به کلی رد شکار رو گم کرد. اینجا تا سرشو برگردوند شستش خبردار شد که ای دل غافل! نه از یاراش خبری هست نه از زبونه های آتیش اردوی شکار. نه از سگهای تازی و نه از راه برگشت. چونکه اسبش هم دیگه تاب و توانی براش باقی نمونده بود، از زین اسب پائین اومد و تصمیم گرفت از روی نشونی ستاره صبحگاهی، گاماس گاماس راهش رو به قصر پیدا کنه. دلش هم گواهی میداد که رفیق رفقاش بالاخره ملتفت ماجرا میشند و ترتیب بازگشت مابقی رو میدند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بعد از طی کردن چند فرسخ به ناگاه طنین ضعیف نغمه ای عجیب به گوش شاهزاده چشم مُرواری خورد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&quot;یواش یواش پاوَرچین&lt;BR&gt;پا میزاری به پَرچین&lt;BR&gt;با دومنه چین و چین&lt;BR&gt;راه میری همچین همچین&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;شاد و سبز و خندون&lt;BR&gt;قد بکشی تا آسمون&lt;BR&gt;گندمه خَرمن خَرمن&lt;BR&gt;نغمه و نوازش از من&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;سُنبلی که جون میگیره&lt;BR&gt;حتمنی بی من میمیره&lt;BR&gt;آفتاب از تنور من میتابه &lt;BR&gt;ابر با سرریز من میباره&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;...&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;با کنجکاوی راهش رو به سمت صدا کج کرد تا سر و گوشی آب بده. تا دستش بیاد که قضیه چی چیه و این نوای خوش از حنجره کیه که گُل کرده. یهو دخترکی رو دید شوخ و شَنگ که با شاخه نخلی، روی ساقه های گندمزار نوازش میریزه و یه ریز شلنگ انداز روی پرچین ها وَرجِه و وُرجِه می کنه و آواز می خونه. ای پدر عاشقی بسوزه که اگه از حالا تا قیام قیامت هم از خوشگلی و دل آرائی دخترک قصه مون بگم کم گفتم. نه این که فِک کنید دارم پیاز داغشو زیاد میکنم، واقعن واقعن دخترک طَنّاز و تو دل بُرو بود. گونه هاش روناسی و لباش عنابی رنگ. چشاش درشت و مردمکاش شَبق رنگ. ابروهاش کمونی و باریک. پوستش هم مهتابی رنگ. چِله ابریشمی مژه هاش تابدار و بلند. گیسووانش هم پرشکنج و بلوطی رنگ. این جوری بگم، ابروهاش مث کمون، مژه هاش مث یه رَج زوبین و پوستش هم عینهو برف شب یلدا.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;شاهزاده طفلکی ما پیش از اینکه عقلش بتونه دَم و بازدَمی کنه و یا چُرتکه برای حساب دو دو تا چهار تا بندازه، دلش هُری ریخت و پاهاش سست شد. تنش هم شروع  کرد به زُق زُق کردن. افسار اسبش رو رها کرد و آروم آروم به دخترک سر به هوای ما نزدیک شد. کلاه پَِردارش رو از سر برداشت و سلامی کرد. اما خب دیگه، سلامش قاطی هزار چیز دیگه شده بود. یکیش دلشوره، یکیش لکنت، یکیش تاپ تاپ دل و یکیش هم التماس. اما دخترک ما بی اینکه التفاتی خرجش کنه، لی لی کنان راه خودشو گرفته و می رفت. این جوری خلاصه کنم، هر چی شاهزاده ما جِز جیگر زد تا سر صحبت رو باز کنه، نتونست که نتونست. و اگه هم تونست یه مشت حرفای سربالا بود که تحویل گرفت. از این روز به بعد شاهزاده ی قصه ما به بَُونه های مختلف سر مَرکبش رو کج میکرد تا سر راه  دلبرک قصه ی ما سبز بشه. بعدشم با هر چی تو چنته داشت، سعی کرد سنگ خارای دل اونو نرم کنه. گفتم با هرچی داشت...اما... نه با هر چی داشت. چرا که دلش هیچ جوره راضی نشد از اصل و نَسَبش حرفی به میون بیاره. یا از مال و منال بی حسابی که به پاش ریخته شده بود. دلش می خواست که با فلز وجود خودش دل دخترک رو به دست بیاره. بعد از کلی پاسفت کردن و چشم روشنی های رنگاوارنگ رو کردن و حرفهای قشنگ قشنگ زیر گوش دخترک خوندن، شاهزاده دلِ دلبرش رو به دست آورد. گفتن نداره که حالا اگرم به یه دلداده بگند که طرفت گدا بوده یا با مال و منال، چندانکی توفیر نمیکنه. این وسط وسطا شاهزاده راز چشماشو به دخترک گفت و دخترک هم تنها راز دلش رو. این که تو تموم باهارها، اون به گل سوسن چلچراغی که روی تپه مشرف به آبادیشون بوده، سر میزده تا بهش آب بده و ازش مراقبت کنه و خار و خَسک دور ورش رو هَرس کنه و خاشاکش رو جاروب. چون که به دلش بَرات شده بود که این سوسن چلچراغ میتونه تنها آرزوش رو بر آورده کنه. آرزوی دخترک هم که گفتن نداره. آتیشی که تقریبا هر دختری تو کُنج دلش روشن داره، یعنی ابدی بودن عشق شهسوار زندگیش. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بعد از مدتی شاهزاده و دخترک قرار گذاشتند که زندگی تازه شون رو سر بگیرند. این جوری برای این دو دلداده، یکی فی الفور و یکی دیگه، ای بگی نگی بالاخره، هفت شب و هفت روز عروسی توی باغ قصر گرفتند. جشنی که حتی لِنگه شو توی هیچ قصه ای نمیشه پیدا کرد. غذاهای رنگارنگ و انواع مشربه ها. روی سفره قلمکاری شده میزها، سینی سینی شیشلیک و چنجه بود با ریحون و ترخون و مجمعه مجمعه آهو بره بریون شده با تنگ های دوغ و شربت. دیس دیس ماهی های شکم- پر با ادویه های هندی و سبد سبد سبزی های کوهی با نون های معطر. و بادیه های شراب های چهل ساله ای که از سرخی به عقیق میزدند. سر هر میزی هم چند شمعدان هفت شاخه با چند تائی عود سوز. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;توی این مدت هم تموم شهر چراغونی شده بود و هزار جور دار و دسته رامشگر و خُنیاگر بود که سرازیر قصر شده بود تا بساط عیش و طرب درباریان رو جفت و جور کنند. اَنباری آسمون بالای سر قصر یا با صدای بُربط و چنگ بود که پر شده بود یا با دارامب و دورمب دایره زنگی و دمبک. برای بلا گردونی و دور کردن هر نوع چشم زخمی هم که شده بود، تویه این مدت برای هر بینوا و یا در راه مونده ای، یه خوراک بخور و نمیری خیرّات میشد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;فردا صبح که نه! لنگ ظهر که عروس خانوم و شاهزاده از حِجله بیرون اومدند، بعد از خوردن یه صبحونه مفصل کمی توی باغ خلوت کردند. دم دمای عصر که شد این دو هوس سواری کردند. شاهزاده چشم مُرواری، سوار اسب رَهوارش شد و تازه عروس قصه ی ما هم سوار اسب کَهری شد که بابت چشم روشنی از وزیر دست راست پادشا گرفته بود. می دونم کمی ته دلتون لرزید! کمی که اسب ها یورتمه رفتند و گرم شدند، دو دلداده چشمکی به هم دیگه حواله دادند و بنا گذاشتن به مسابقه. اما یهو یه اتفاق عجیب افتاد. اونم اینکه اسب کَهر دخترک، راه خودش رو کج کرد و بی اینکه چیزی از فرمون دهنه سرش بشه، زد به کوه و بیابون.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;اسب اینقده تاخت برد که دیگه دخترک روی پشتش بی حال شد. تا اینکه رسید پای دریایی آبی و ژرف. ناگهان  اسب کَهر به هیات سیمرغی در اومد و صَفیری زد و پر کشید تو آسمون. خیلی که دور شد و خیلی که اوج گرفت، دخترک بیچاره رو رها کرد تا بیفته وسط دریا. بعد از پاره شدن مشمائی سطح دریای آبی، این دخترک نبود که وسط آب و تپه های مرجانی غوطه ور شد، بلکه یه ماهی کوچولوئی بود که انگاری از تو سینه آسمون اونجا چکیده بود. ماهی کوچولو از سرنوشتی که گرفتارش شده بود اینقدر گریه کرد تا که شوری اشکش، آب همه آبهای عالم رو نمک سود کرد. اما وقتی که فهمید که اشپل یه فوج ماهی تو دلش داره وول می خوره، غم و غصه هاش ته کشید و کلی امید تو دلش جوونه زد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ممکنه شما  دلبندای خوابگرد تو دلتون بگید دیگه هیشکی برای سوسن چلچراغ تَره هم خُرد نمیکنه. چون که یا وعده سرش نمیشه و یا وعده شو بلد نیست عملی کنه. اما خب اجازه بدید یه چیز دیگه هم بگم تا بعدش خودتون هر جور که صلاح می دونید قضاوت کنید. تخم و تَرکه اون ماهی کوچولو، که اولش هیشکی اسمی براش نمی شناخت، تو تموم آبها پراکنده شدند. اما یه چیزیه تَه وجود این ماهی ها، که همیشه ی خدا می جوشه و بهش نه میشه گفت بد شگونی و نه میشه گفت خوش شگونی. اونم اینه که هر نوری توی ظلمات قیرگون شب، عنان اختیار رو از دستشون میگیره. یعنی اگه شما خواسته و یا ناخواسته توی آبی که اونا جمعند، نور چراغی یا فانوسی رو بندازید، بی اختیار جَست میزنند بیرون. این جوری ممکنه که حتی بعضی هاشون بیفتند توی خشکی و پَرپَر بزنند و جون بدند. با این اطوار عجیب و غریب پر واضحه که بهشون بگند: &quot;ماهی های عشق نور&quot;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بالا رفتیم آفتاب بود&lt;BR&gt;پائین اومدیم شبتاب بود&lt;BR&gt;دل لامصب ما کباب بود&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Apr 2008 11:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rendekhalvatneshin&amp;postid=241</comments>
<dc:creator>rendekhalvatneshin</dc:creator>
<guid>http://rendekhalvatneshin.blogfa.com/post-241.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>منزوی</title>
<link>http://rendekhalvatneshin.blogfa.com/post-240.aspx</link>
<description>                &lt;IMG alt=&quot; Ginevra de&apos; Benci&quot; hspace=0 src=&quot;http://usera.imagecave.com/khabgard/Leonardo/ginevra.jpg&quot; align=baseline border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;این اثر لئوناردو داوینچی، یکی از ابتدایی ترین کارهای وی محسوب می گردد و تاریخ شروع آن به سال 1474 باز میگردد. یعنی درست در زمانی که هنوز در کنار استاد خود یعنی &quot;آندره وراچیو&quot; کار می کرده است. در ابتدا بر سر اینکه اثر متعلق به لئوناردو بوده یا نه، مناقشاتی بر پا شد اما به جهت آنکه هیچ هنرمند توانائی در دهه هفتاد قرن پانزدهم به چشم نمی خورد، نقاش را همان لئوناردو فرض کرده اند (سه سند نیز برای تائید این احتمال وجود دارد).&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;این بانو یعنی &quot;جینورا د بنچی&quot; (Ginevra de’ Benci) به عنوان یکی از هوشمندترین زنان عصر خود شناخته شده است. مورخان بر این باورند که سفارش این اثر برای مراسم ازدواج این بانو و &quot;لوئیجی نیکولینی&quot; (Luigi Niccolini) داده شده است. در حالی که عروس 17 ساله و داماد 34 ساله بوده اند. البته سفارش این دست پرتره ها در فلورانس آن زمان کاملا باب بوده است. برخی شواهد این فرضیه را حمایت می کنند. در پشت نقاشی یک نشان اشرافی به چشم می خورد که شامل یک شاخه اُرس است که در میان حلقه ای از برگ بو و برگ نخل قرار گرفته و به همراه آن جمله &quot;زیبائی با فضلیت آراسته میشود&quot; آمده است. برگ بو خود نشانه ای از پرهیزکاری بوده و می توانسته سزاوار پرتره ازدواج باشد، در حالی که یک جناس نیز ایجاد شده است به این معنی که &quot;جینورا&quot;&lt;BR&gt;(Ginevra) در اصل نام ایتالیائی برگ بو است! (واساری گزارش کرده است که از &quot;د بنچی&quot;(de’ Benci)  یک بار دیگر و در ساخت یک &quot;فرسکو&quot; (Fresco) یعنی &quot;ملاقات مریم و الیزابت&quot;، واقع در کلیسای &quot;سانتا ماریا نووللا&quot;&lt;BR&gt;(Santa Maria Novella) در شهر فلورانس الهام گرفته شده است. این فرسکو توسط &quot;دومئنیکو گیرلاندایو&quot;&lt;BR&gt;(Domenico Ghirlandaio) کار شده است.)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بر خلاف مابقی پرتره هایی که لئوناردو از زنان کشیده است، این بانو، اخمو، بی گذشت و مغرور می نماید. این امر با کوچکتر بودن نسبی یک چشم تاکید شده و او را منزوی نشان میدهد. چشم چپ، مستقیما به بیننده خیره شده در حالی که چشم راست به نقطه ای نا معلوم گره خورده است. این احتمال نیز وجود دارد که او به جهت ازدواج پیش رو، تا حدودی ناخشنود باشد! بعدها این بانوی زیبا، برای بهبود افسردگی شدیدش دست به یک تبعید خود خواسته زد. به ظاهر او به شدت از یک ماجرای عشقی بدشگون زجر دیده بود. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;رنگ پوست مرمرین پرتره –که به مدد دستان خالی خود لئوناردو صورت گرفته- با تاب های موی مجعدش قاب گرفته شده است. این خود با تاج سنبله های بوته اُرس، تضادی چشم گیر را ساخته اند. در این جا نیز اثر تکنیک &quot;اسفوماتو&quot; (Sfumato) دیده می شود، به این صورت که پس زمینه در حاشیه ای باریک از پرتره، محو شده است. این تکنیک با جلایی ناشی از یک روغنکاری دوباره توسط لئوناردو عملی شده است. تکنیکی که برای همیشه با نام لئوناردو عجین است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;تقریبا نه سانتی متر از این نقاشی بعدها جدا شده است (به خاطر خرابی که در اثر به وجود آمده) و این گونه دست پرتره که می توانسته به شکل جمع شده روی سینه بوده باشد و یا آنکه روی دامن تکیه داده شده باشد، از دست رفته است. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;خوشبختانه برای دوستداران لئوناردو این امکان وجود دارد که این قسمت را به طور نیمه کامل، تصور کنند. چرا که یک طرح اولیه از پرتره، امروزه در &quot;کتابخانه سلطنتی&quot; واقع در &quot;ویندسر&quot; (Windsor) وجود دارد. با جاگذاری ذهنی این طرح می توان دریافت که انگشت دست راست، بند جلیقه را لمس کرده است. جالب آنکه این فرضیه قویا وجود دارد که طرح های بسیار معروف &quot;اسکر&quot; (Escher) از دستان، تحت تاثیر این طرح لئوناردو شکل گرفته شده باشد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;به جز بخش صدمه دیده و نیز برخی تعمیرات، این پرتره سالمترین اثری است که از لئوناردو باقی مانده است.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Apr 2008 20:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rendekhalvatneshin&amp;postid=240</comments>
<dc:creator>rendekhalvatneshin</dc:creator>
<guid>http://rendekhalvatneshin.blogfa.com/post-240.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مصائب لئوناردو</title>
<link>http://rendekhalvatneshin.blogfa.com/post-239.aspx</link>
<description>                          &lt;IMG alt=&quot;St. Jerome in the Desert&quot; hspace=0 src=&quot;http://usera.imagecave.com/khabgard/Leonardo/jerome.jpeg&quot; align=baseline border=0&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;در حدود سال 1482 و پیش از ترک میلان، لئوناردو سخت ترین دوران زندگیش را سپری می کرد. در این حد فاصل لئوناردو به شدت از افسردگی رنج می برد و یادداشت های وی پر از نشانه هایی هستند که از وجود کمترین نشاط حیات در وی خبر می دهند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;در سراسر یادداشت های این دوره (Codex Atlanticus) عبارت &quot;لئونارد چرا این همه رنج می کشی؟&quot; دیده می شود. و جائی اضافه می کند: &quot; هر قدر بزرگتر باشی، اندازه رنجت نیز افزون تر است. من می اندیشیدم که چگونه زندگی کردن را در حال یاد گیریم، اما نمی دانستم که تنها چگونه مردن را فرا گرفته ام!&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;در این ایام لئوناردو یک اثر نیمه تمام به جا گذاشته است که به نوعی تراژیک ترین اثر وی محسوب می گردد. در این نقاشی صورت نزار &quot;جرم قدیس&quot; (Jerome) در وضعیت سه ربع ترسیم شده است. چهره نزار قدیس حاصل روزه و توبه ای طاقت فرساست. اگرچه همچنان مصمم بودن را می توان در چشمان وی مشاهده کرد. دست راست وی که کشیده شده است، صخره ای را محکم گرفته در حالی که دست دیگر این توبه گزار، در آستانه فرود آوردن ضربه ای به سینه خود است. برای تشدید بعد دراماتیکی، بخش عمده عناصر تشکیل دهنده اثر در پیش زمینه غار تاریکی تصویر شده اند. البته درسمت چپ نقاشی می توان نقش محو منظره ای را در دور دست دید. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&quot;جرم مقدس در بیابان&quot; (St. Jerome in the Desert)یک بازنمایی خیره کننده است از آشفتگی احساسی لئوناردو در این ایام. البته همچنان می توان درک والای لئوناردو را نسبت به آناتومی در این اثر مشاهده کرد. به شکلی تحسین برانگیز عضلات به شدت تحلیل رفته، استخوان ها، چانه و عضلات گردن با صحت کامل آناتومیکی ترسیم شده اند.&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;جالب است که بدانید که این اثر از معدود کارهای لئوناردو است که تمامی منقدان متفق القول و بی هیچ حرف و حدیثی آن را متعلق به لئوناردو می دانند. حتی تا به امروز هیچ معیار و شاخص تازه ای از آثار لئوناردو کشف نشده است که بتواند خدشه ای به این موضوع وارد سازد. شباهت این اثر به &quot;ستایش مغان&quot; نیز البته قابل توجه است.&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Apr 2008 20:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rendekhalvatneshin&amp;postid=239</comments>
<dc:creator>rendekhalvatneshin</dc:creator>
<guid>http://rendekhalvatneshin.blogfa.com/post-239.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ندای جاودان</title>
<link>http://rendekhalvatneshin.blogfa.com/post-238.aspx</link>
<description>                      &lt;IMG alt=&quot;Salvator Mundi&quot; hspace=0 src=&quot;http://usera.imagecave.com/khabgard/Leonardo/salvator-small.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;این باور وجود دارد که هفتاد و پنج درصد آثار لئوناردو مفقود شده است و هر کشف جدیدی می تواند هیجان عظیمی را موجب گردد که این به نوبه خود در نگره ما نسبت به هنر وی تاثیرگذار خواهد بود. برای مثال می توان از &quot;سالواتور موندی&quot; (Salvator Mundi) به معنای تحت الفظی &quot;نجات بخش دنیا&quot; نام برد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;به درخواست لوئی هفتم، این نقاشی توسط لئوناردو به انجام رسید. اما نقاشی بعد از مرگ ملکه به دست پادشاه فرانسه رسید و وی تصمیم گرفت که اثر را به یک طبقه مذهبی در نانت که ملکه با آنان در ارتباط بود، واگذار کند. یک قرن بعد ملکه انگلیس یعنی &quot;هنریتا ماریا&quot; (Henrietta Maria) این اثر را از نزدیک دیده و از &quot;هولار&quot;(Hollar) خواست که یک کپی از اثر را به مجموعه وی اضافه نماید. بعد از آنکه خانقاه، اصل اثر را در معرض فروش گذاشت، چندین بار دیگر کار دست به دست گشت تا آنکه به تملک &quot;ژان لوئی د گانا&quot; (Jean Louis de Ganay) در آمد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;امروزه آزمایش های بسیار کارشناسان را متقاعد ساخته است که اثر اصل و متعلق به لئوناردو می باشد. آزمایشات با نور تک رنگ سدیم، اشعه مادون قرمز و ماوراء بنفش به همراه اشعه ایکس تعدادی نکات جالب توجه را نیز فاش ساخته است:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;1- مرواریدهای اطراف یاقوت دچار تغییراتی شده اند.&lt;BR&gt;2- با آزمایش توسط نور مادون قرمز مشخص شده است که لئوناردو تغییرات کمی نسبت به طرح اولیه پیش آورده است. &lt;BR&gt;3- صلیبی از روی کره حذف شده است (البته نه به خوبی). &lt;BR&gt;4- همچنین آزمایش با اشعه ایکس ثابت کرده است که نقاشی در لایه های مختلف و روی یک تخته چوبین کار شده است. تکنیکی که لئوناردو در پنج سال آخر عمرش به کار بست. یک لایه جلای ضخیم نیز به کار اضافه شده است. &lt;BR&gt;5- چوب به کار رفته برای این اثر دقیقا همانی است که در نقاشی &quot;یحیی معمدان&quot; مورد استفاده قرار گرفته شده است. وجود ترکیب بندی سه گوش، زوایای نور، سایه صورت و شکنج مو، مطابق با سبک لئوناردو است. جالب اینکه رنگ به کار رفته نیز یادآور دیوار کشی &quot;شام آخر&quot; است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;به مانند دیگر آثار لئوناردو، نکات خیره کننده ای وجود دارد که ممکن است در نظر اول به چشم نیایند:&lt;BR&gt;ستاره هشت پر روی سینه، به نشانه رستاخیز دوباره مسیح است. یاقوت نشانه مصائب و شهادت است. وجود یک تا خوردگی غیر معمول در ردای مسیح (نزدیک به یاقوت) نشانه ای از محل اصابت نیشتری به سینه مسیح است. آنچه ما الانه به عنوان یک کره در دست مسیح می ببینم، زمانی نقش صلیبی بر آن بوده و احتمالا یادآور این جمله بوده است که &quot;من نور جهانم.&quot; ردا نیز نشانه ای از &quot;ندای جاودانگی&quot; است. از این روست که ردای کشیشان کاتولیک خود به نوعی نشانه ای است از پذیرش قواعد کلیسا. &lt;BR&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Apr 2008 20:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rendekhalvatneshin&amp;postid=238</comments>
<dc:creator>rendekhalvatneshin</dc:creator>
<guid>http://rendekhalvatneshin.blogfa.com/post-238.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باکره، کودک، قدیس آن و یحیی تعمید دهنده</title>
<link>http://rendekhalvatneshin.blogfa.com/post-237.aspx</link>
<description>                             &lt;IMG alt=&quot;Mary, Christ, St. Anne and the Infant St. John&quot; hspace=0 src=&quot;http://usera.imagecave.com/khabgard/Leonardo/burl.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;لئوناردو در حدود سال 1498 شروع به کارکردن روی طرح &quot;باکره، کودک و قدیس آن (مادر مریم باکره )&quot; (Virgin and Child with Saint Anne) کرد. اما متاسفانه از مشق های این اثر چیزی در دست نیست. اما طرحی از &quot;باکره، کودک، قدیس آن و یحیی تعمید دهنده&quot; (The Virgin and Child with St Anne and St John the Baptist) وجود دارد که در همین ایام کشیده شده است. البته هرگز این مشق تبدیل به نقاشی نگشت. احتمال دارد که لئوناردو قصد داشته که این اثر را در نهایت روی دیوار و یا کاموا پیاده سازی نماید. طرح روی هشت برگ کشیده شده و سپس به یکدیگر چسبیده شده اند ( امروزه طرحها در گالری ملی لندن با تمهیدات مراقبتی ویژه ای نگهداری میگردد).&lt;BR&gt; &lt;BR&gt; هنگامی که این اثر در فلورانس به نمایش عمومی گذاشته شد، از سوی بسیاری به عنوان یکی از شاخص ترین آثار لئوناردو داوینچی مورد ستایش قرار گرفت. اگر چه هرگز شکل نهایی کار توسط وی پیاده سازی نگردید. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;در طرح ما شاهد یک کنش چندگانه بین چشمان خیره شده این چهار چهره هستیم، در حالی که قدیس &quot;آن&quot; به سوی دخترش لبخند زده، ولی چشمان مریم متوجه مسیح و یحیی است. تقریبا هیچ تفکیک خاصی بین بدن های این چهار نفر وجود ندارد و حتی به نظر میاید که صورت های مادر و دختر متعلق به یک تنه بوده باشد! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;امتداد  رو به بالای انگشت اشاره ی قدیس &quot;آن&quot;، که جهت بهشت (و یا ملکوت آسمان) را نشان می دهد، در دو اثر دیگر لئوناردو یعنی &quot;یحیی تعمید دهنده&quot; و &quot;باکوس&quot; (Bacchus) نیز تکرار شده و نمادی خاص از سبک لئوناردو به شمار میاید. این ترکیب بندی به شکل مشخص با نقاشی &quot;باکره، کودک و قدیس آن&quot; متفاوت است (در آن جا از یحیی تعمید دهنده خبری نیست). &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Apr 2008 20:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rendekhalvatneshin&amp;postid=237</comments>
<dc:creator>rendekhalvatneshin</dc:creator>
<guid>http://rendekhalvatneshin.blogfa.com/post-237.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بره</title>
<link>http://rendekhalvatneshin.blogfa.com/post-236.aspx</link>
<description>                       &lt;IMG alt=&quot;Virgin and Child with St. Anne&quot; hspace=0 src=&quot;http://usera.imagecave.com/khabgard/Leonardo/stanne.jpg&quot; align=baseline border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;نقاشی رنگ و روغن &quot;باکره، کودک و قدیس آن&quot; (Virgin and Child With St. Anne) به نظر میرسد که در حوالی سالهای 1513 – 151۲ توسط لئوناردو خلق شده است. امروزه ما مدیون &quot;فلیپینو لیپی&quot;(Filippino Lippi) هستیم که سفارش این اثر را به لئوناردو داد، چنان که مشهور است وی از لئوناردو به عنوان &quot;یک هنرمند بزرگتر&quot; یاد کرده است! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;طبق مشق هایی که لئوناردو به جا گذاشته است به نظر میرسد که وی چندین تغییر را در طی اجرای کار به وجود آورده است. در طرح های اولیه به ظاهر، قدیس &quot;آن&quot; از دخالت مریم باکره برای نکشیدن گوش بره توسط مسیح، جلوگیری به عمل می آورد! چیزی که امروز ما شاهد آن نیستیم. ما حال شاهد یک مادربزرگی هستیم که در رابطه مادر و کودک دخالتی نمی کند. این امکان به سادگی وجود دارد که دست بازدارنده قدیس &quot;آن&quot;، بعد از بازنگری لئوناردو، با امتداد آستین مریم باکره، پنهان شده باشد! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;در نقاشی، مسیح یک بره را گرفته است. بره نماد خود مسیح و همچنین مصائب و رنج وی است، چرا که در بسیاری اوقات، مسیح خود را به عنوان بره خدا معرفی می کرده است. زاویه سر بره، و نیز موی مجعدش در خود مسیح تکرار شده است و این گونه این دو را به یکدیگر مرتبط کرده است. این زنجیر اتصال به شکل دیگری در اثر توسعه یافته است، یعنی وجود بازوان مریم باکره که مسیح را در برگرفته، در مقایسه با بازوان مسیح که بره را به آغوش کشیده اند. بر فراز این زنجیره، قدیس &quot;آن&quot; توسط خطی که با شانه های مریم باکره مشخص می گردد، در ترکیب بندی جدا شده است، در حالی که با نگاهی نرم و زیر چشمی، فرزند و نوه را زیر نظر دارد. در پشت سر این سه نفر، درختانی کاملا طبیعی دیده می شوند، در حالی که کوهستان و دریاچه کیفیتی غیر زمینی دارند. به جز نمادهای که ذکر آنها رفت، &quot;فرا پیترو دا نوللارا&quot; (Fra Pietro da Novellara) بر این باور است که یک سطح دیگر از نشانه در اثر به جا مانده است. او باور دارد که صورت آرام و موقر قدیس &quot;آن&quot; در تقابل با چهره آشفته مریم باکره (در قبال بچه) به نوعی نشانه آن است که کلیسا نمی خواهد که از رنج و درد مسیح جلو گیری کند!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;همچنین برخی نیز به شدت معتقدند که آستین آویخته مریم باکره، به شکل کرکسی است که سر و گردنش را می توان در ردای آبی بانو جست، در حالی که دم کرکس به سمت دهان مسیح است. اگرچه بسیاری از منتقدان از سوی دیگر به شدت با این نظریه مخالفند اما &quot;زیگموند فروید&quot; آن را تائید کرده است. زیگموند فروید در مقاله &quot;لئوناردو داوینچی، یک خاطره از کودکی&quot; یک بررسی روانکاوانه از این نقاشی انجام داده است. طبق نظر فروید، لباس مریم باکره از پهلو به مانند کرکسی می نماید و این چنین آن را نوعی پس زنی یک رویا از سوی لئوناردو بر میشمرد. فروید این را نوعی سائقه و میل به همجنس گرائی در لئوناردو تلقی می نماید. فروید می گوید جائی(Codex Atlanticus) لئوناردو اظهار داشته است که: &quot;به نظر میرسد که در سرنوشتم این رقم خورده بود که همواره جلب نظر کرکسان را با خود داشته باشم. مثلا به خوبی به یاد دارم در هنگامی که کودکی بیش نبودم و در گهواره ای به سر می بردم، یک کرکس به من نزدیک شده و با ضربات دمش، دهانم را باز کرده، درحالی که ضربات دم به لبانم، چندین بار تکرار شد.&quot;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;طبق نظر فروید، این رویا مربوط به زمانی است که لئوناردو از سینه مادرش شیر می خورده است. فروید می افزاید که در هیروگلیف های مصری، مادر همیشه به شکل کرکسی تصویر میشده است چرا که طبق باور مصریان، کرکس نر وجود ندارد و کرکس ماده تنها با باد است که باردار میگردد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;اما خطایی که فروید مرتکب شده است این بوده که در ترجمه آلمانی، به اشتباه &quot;زغن&quot; به کرکس ترجمه شده است. این اشتباه فروید را بسیار نا امید کرد، چرا که یک بار او نزد &quot;لو آندره سالوم&quot; (Lou Andreas-Salomé) اعتراف کرده بود که این نوشته &quot;تنها نوشته زیبای من بوده است!&quot; البته برخی از فرویدیان همچنان بر این فرضیه پافشاری می کنند با آنکه به اشتباه اولیه در ترجمه معترفند!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;تئوری دیگر که با فروید پیش کشیده شده، مربوط به علاقه لئوناردو است که تلاش کرده که مریم باکره را با مادرش تصویر کند. لئوناردو که حرامزاده بوده، مدتی را نزد مادر خونی خود به سر برده، تا آنکه توسط همسر &quot;سر پیئرو&quot; (Ser Piero) (پدر لئوناردو) به فرزند خواندگی پذیرفته شد. این ایده که مادر مسیح با مادر خود تصویر گردد، می تواند نشانه ای از میل قلبی لئوناردو باشد که صاحب دو مادر بوده است! البته شاید خالی از نیاز باشد اگر بگوئیم که در هر دو نسخه از این ترکیب بندی، نمی توان تفاوت یک نسل را در این مادر و دختر تشخیص داد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;این نقاشی نیز به مانند بسیاری دیگر از آثار لئوناردو نیمه تمام است چرا که ردای مریم باکره در حد یک طرح کلی باقی مانده است. به نظر میرسد که به سبب برخی علائق تازه تر، لئوناردو کار را نا تمام گذاشته است. این علائق شاید به ریاضیات و یا ارائه خدمات مهندسی به &quot;چزاره بورجا&quot; (Cesare Borgia) مربوط باشد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;همچنین یک بررسی دقیق تر نشان داده که بره توسط یک هنرمند دیگر کامل شده است. به ظاهر بره در حد طرح کلی توسط لئوناردو کار شده بود. پس زمینه اثر به نظر توسط خود لئوناردو کار شده است اما به علت فقدان بافت ظریف در چهره ها، آن چنان که در مونالیزا سراغ داریم، برخی معتقدند که این قسمت ها نیز توسط هنرمندان دیگری صورت پذیرفته است.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Apr 2008 20:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rendekhalvatneshin&amp;postid=236</comments>
<dc:creator>rendekhalvatneshin</dc:creator>
<guid>http://rendekhalvatneshin.blogfa.com/post-236.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
