[ استراوینسکی خالق باله " پرنده آتشین " است که یکی از بهترین آثار قرن بیستم محسوب می گردد. او در این کار ملهم از یکی از قدیمی ترین افسانه های سرزمین پهناور روسیه بوده است. از باب آشنایی قصه تقدیم شما می گردد.]
یه پادشاهی بود که در سرزمینی خیلی دور، زندگی می کرد. این پادشاه که کمی هم آب زیرکاه بود، یه کمانگیر خیلی زبر وزرنگ داشت.
البته ناگفته نمونه که خود کمانگیر هم، صاحب یه رخش خیلی با ذکاوت بود.
روزی از روزا، کمانگیر قصه ما سوار بر رخش زیباش، راهی جنگل شد. اونجا به یه پر طلایی برخورد، که مث شعله زهره می سوخت . شست کمانگیر خبر دار شد که، پر بایستی ماله پرنده آتشین باشه، پرنده ای که عالم و آدم وصفشو شنیده اند.
اون وقتش شیطون رفت توجلد کمانگیر تا پرطلایی رو برداره و هدیه بده به پادشاه، تا شاید در عوضش صاحب یه عالمه هدیه گرانبها بشه.
هر چی رخش اصرار کرد که از خیر پر پرنده آتشین بگذر، که بد شگونی میاره، به گوش کمانگیر قصه ی ما نرفت که نرفت.
القصه، پادشاه به محض گرفتن پر طلایی، چشاش برقی زد و گفت: "کسی که تونسته پر پرنده آتشین برام بیاره، بایستی بتونه خود پرنده رو هم برام صید کنه. اگر پرنده رو آوردی که آوردی، وگرنه با این تبرزین ام گردن نازنین تو نوازش می کنم!".
طفلکی کمانگیر هقی زد زیر گریه و با چشای پر گریه رفت سراغ رخشش. رخش پرسید:" واسه چی گریه می کنی؟". کمانگیر هم شرح واقعه رو از سیر تا پیاز براش تعریف کرد. اسب گفت:" یادت میاد بهت گفتم که دست به پر نزن که بد شانسی برات میاره. اما نگران نباش این که مشکلی نیست، بدبختی فصه هنوز تو راهه!. برو پیش پادشاه ازش بخواه که صد کیسه گندم مرغوب رو توی دشت ِ باز ِ جلوی جنگل ولو کنه. دیگه بقیه کار رو بسپار به من و اقبال خودت".
بعد از پهن شدن گندما، کمانگیر رفت پشت درختی و کمین کرد. تا اینکه دم دمای سحر جنگل پر جنبش، دریا پرموج شد و پشت بندش پرنده آتشین به هوس برچیدن گندما، سر و کله ش پیدا شد.
هنوز چند دونه نچیده بود که رخش مث صاعقه پرید و سماش گذاشت روی بالای پرنده بخت برگشته. کمانگیر هم پیش از اینکه پرنده بفهمه چه بلایی بر سرش نازل شده، جستی زد و با کمندش بال و پر اونو بست و بعدش راهی قصر پادشاه شد.
پادشاه تا پرنده آتشینو دید به، به به چه چه کردن افتاد و گفت:" آفرین! آفرین!، حالا که منو صاحب قشنگترین پرنده هفت اقلیم کردی، ازت میخام که برام زیباترین عروس دنیا رو پیدا کنی. اگه تونستی که توبره و دهنتو پر طلا و اشرفی میکنم، اما اگه نتونستی، تویی این تبرزین بی دین و ایمون من!".
کمانگیر ما بازدلش شکسته شد و گریه رو سر داد. دوباره شرح ماوقع رو برای رخش تعریف کرد. رخش گفت:" زیادی دلواپس نباش. بدبختی قصه هنوز تو راهه!. برو پیش پادشاه ازش برای توشه سفر طلب غذا و نوشیدنی کن و یه چادر هم بخواه که قبه اش طلایی باشه".
کمانگیر سوار رخش شد و بعد سفری خیلی طولانی و شاید هم کوتاه (!) به جایی رسید که خورشید سرخ از پشت دریای ژرف و فیروزه ایش بالا میامد.
نگاهی که انداخت شاهزاده خانومی رو دید عینهو پنجه آفتاب، که توی یک قایق نقره ای که پاروهای طلایی داره، نشسته. اسم شاهزاده خانم قصه ما واسیلیا بود.
کمانگیر بی فوت وقت چادروشو علم کرد و میز شام و نوشیدنی را چید. چیزی نگذشت که شاهزاده خانوم چشاش افتاد به چادر قبه طلا و میز پر از غذا و نوشیدنی که خیلی هم وسوسه انگیز نشون میدادند. کمانگیر تا ملتفت توجه شازده خانوم شد، ابروش کمونی، چشاشو نازک و حرفش چله کرد و گفت:" شاهزاده خانوم اگه قابل بدونن و افتخار بدن، میتونن میهمون طعام و شراب اعلایی باشند که مال یه کنج دیگه ی دنیاست. چیزی که بعید می دونم به این آسونی ها نصیبش بشه".
شاهزاده خانوم که از زرق و برق چادر و رنگ ولعاب غذا و شراب، هوش از سرش رفته بود بی معطلی پذیرفت و شروع کرد به خوردن غذا و نوشیدن شراب. چشمتون روز بد نبینه خوردن از شراب کهنه همانا و بیهوش و لایعقل کناری افتادن همانا.
کار که به اینجا رسید کمانگیر جلدی پرید و شاهزاده رو پشت زین رخش نشوند و چهار نعل به سمت قصر پادشاه بونه گیر تازوند.
پادشاه وقتی نگاهش به شاهزاده واسیلیا افتاد چشاش گرد شد و برقی زد و کلی نبات و قند تو دلش آب شد. هر جوری فکر کرد دید دیگه نامردی اگه کلی پاداش نصیب کمانگیرنکنه. حتی تصمیم گرفت که یه مقام درست و حسابی هم براش جفت و جور کنه.
تو همین اثنا خانومی قصه ما به هوش اومد و فهمید چه خاکی به سرش شده. فهمید که از آب های ژرف فیروزه ای که خورشید سرخ از پشتش طلوع میکنه، کلی دور افتاده. بنا کرد به مویه و زاری کردن، حالا گریه نکن کی گریه کن؟! اینقده گریه کرد که همه خوشگلی اش محو شد.
پادشاه که بدجوری دلش گرفتار شده بود و تصمیم گرفته بود به هرنحوی شده با شاهزاده واسیلیا ازدواج کنه، متحیر مونده بود که چی کار کنه و چی کار نکنه. واسیلیا خانوم که دنباله خلاصی خودش بود تا اوضاع رو اینطوری دید، شروع کرد به بهونه تراشی و گفت: "شرط ازدواج من داشتن لباس عروسی ام است که تو وسط وسطای دریای ژرف فیروزه ای و زیر یه سنگ بزرگه".
کار که به این جا رسید پادشاه ما که دلش انگاری سنگ خارا بود، تمام قول و قراراشو فراموش کرده و به کمانگیر گفت:" برو این لباس رو برای شاهزاده خانوم بیاور. اگه موفق شدی تمام قول و قرارهای قبلی سرجاش که هیچی، یه عالمه چیز دیگه ام برات کنار خواهم گذاشت. راستی باید بهت بگم این دفعه ما وقت زیادی هم نداریم. باید سور وسات عروسی رو پیش از بهار جفت و جور کنیم. حالا خود دانی".
کمانگیر ما که دیگه بدجوری دمق شده بود، شروع کرد به گریه و زاری دوباره. توی هق هق گریه ای که امونشو بریده بود، رخش زیبا ش اومد سراغش و علت زاری رو جویا شد. کمانگیر هم از سیر تا پیاز ماجرا رو براش تعریف کرد.
رخش به کمانگیر گفت: " یادت میاد که بهت اصرار کردم که از خیر و شر اون پر بگذر، اما تو گوش نکردی. اما حالا هم نگران نباش. اینکه کاری نداره. بدبختی قصه هنوز تو راهه!. راه بیفت که کلی کار پیش رو داریم".
کمانگیر و رخش راهی سرزمینی شدند که خورشید سرخ از پشت دریای ژرف فیروزه ایش بالا میامد. بعد از یه سفر خیلی طولانی و شاید هم کوتاه (!) به کنار دریا ژرف فیروزه ای رسیدند. همون جا بود که خرچنگ خیلی بزرگی رو دیدند که یه ور یه ور داره به سمت دریا میره. کمانگیر پاهاش رو گذاشت روی دم خرچنگ. خرچنگ با تضرع و التماس گفت:"منو نکش در عوضش هر چی بخوای برات انجام میدهم".
کمانگیر گفت: " باشه. چیزی که من می خواهم اینه که لباس عروسی شاهزاده واسیلیاکه وسط آب های ژرف دریای فیروزه ای ست رو برام بیاری". خرچنگ اینو که شنید یه جیغ کر کننده سر داد. به محض سر دادن جیغ، یه فوج خرچنگ ریز و درشت دم ساحل قطار شدند. خرچنگ بزرگ بهشون دستور داد که لباس عروسی را برای کمانگیر بیارند.
به محض آوردن لباس عروسی از زیر تخت سنگ برای کمانگیر، اون به همراه لباس، سوار رخش شد و یه نفس تا فصر تاخت زد. شاهزاده واسیلیا دید که اوضاع انگاری قمر در عقرب شده، دست از کله شقی اش بر نداشت و این بار به پادشاه گفت که تنها شرط ازدواج اینه که کمانگیر رو توی دیگ آب جوش حموم کنند!
کمانگیر پیش خودش فکر کرد که بدبختی قصه دیگه رسید و ای کاش حرف رخش زیبا و دلبندشو گوش می کرد و دست به سمت پرطلایی دراز نمیکرد. بعد رو کرد به پادشاه و گفت: اجازه بده توی این دم آخر از رخشم خداحافظی کنم".
در حالی که داشتند دیگ جوش رو برای حموم کردن کمانگیر آماده میکردند، کمانگیر رفت پیش رخش و حکایت رو براش بازگو کرد. رخش گفت: " نگران نباش من چاره کار رو بلدم". بعد یه فوتی کرد به کمانگیر و گفت:" دیگه هیچ آب داغی نمیتونه تو رو بسوزنه".
به محض اینکه کمانگیر از اصطبل خارج شد، سربازهای پادشاه، اونو کردند توی دیگی که از حرارت قل قل میزد و هوف هوفی می کرد که بیا و ببین. کمانگیر رو کردند توی دیگ و تا سر هلش دادند پایین. اما کمانگیر که سرش بالا اومد خیلی خوشگلتر و قبراق تر از قبلش بود. یه بار دیگه همین کار رو تکرار کردند اما وضعیت همونی بود که قبلا براتون تعریف کردم.
پادشاه ابله ما که دید انگاری تیرش به سنگ خورده و نتونسته ساده ترین خواسته شاهزاده خانوم را عملی کنه برای امتحان دیگ، رفت داخل دیگ. رفتن داخل دیگ همانا و جزغاله شدن همانا.
این شد که شاهزاده خانوم واسیلیا با کمانگیر ما ازدواج کرد و مردم شهر هم اونو جای پادشاه ننرشون انتخاب کردند. بدین ترتیب این دو، سال های سال به خیر و خوشی کنار هم زندگی کردند!.
*ترجمه و روایت از خوابگرد
