![]() |
![]() |
|
| ادراکات لعنتی ما |
|
بچه گربه کوچک و نحیف بود. انگار که ملتمس غذا باشه، لای بوته ها می پلکید. نصف خرمای خشکی که به دهن داشتم، تیکه کردم و سمتش انداختم. چهل، پنجاه ثانیه ( ی لذت بخش برای من)، آن را بو کرد، اما ناگهان با بی اعتنایی آن را رها کرد. ومن، مابقی تیکه خرما را به دهنم گذاشتم و گفتم " ببین منو نمیکشه!"... من و تیکه خرمای رها شده، از عذاب بی اعتنایی سوختیم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/06/01ساعت توسط خوابگرد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|