یکی بود یکی نبود
غیره از خوبا

هیشکی نبود
یک خورشید خانم بود
مث پنجه افرا
چشاش
دو
بلور درشت الماس
لباش
غنچه ی رز
گونه هاش هم نگو
که انگاری
گل انار
آقا پسری که شما باشید
گل دختری که شما باشید
آوازه ِخوشگلی این خورشید خانم قصه ی ما
تا هفت کهکشون اونورترم
رفته بود
اما خورشید خانم ما
که به این آسونی ها
دل به کسی نمی داد
به این مفتی ها
سر به بالین
کسی نمی ذاشت
روزها و روزها به همین منوال گذشت
تا این که
یه روزی
آقا ماهه
که خودش
یه پارچه
گل بود و
هزار عاشق ِ بی خواب و
هزار دلداده ِ بی عار داشت
چشاش افتاد به جمال
دردونه ما
اون وقتش
نه یه دل
که هزار دل
عاشق خورشید خانوم شد
خلاصه
با هزار جادو و جنبل
چله نشینی و پاسفت کردن
دل ِ خانم خانمای ما رو
نرم کرد
خیلی سختی کشید
خیلی تلخی چشید
خیلی این پا و اون پا کرد
اما چی
یه نموره
پا پس نکشید
چرخ فلک هم توی این ماجرا
بی کار نبود و
بذر مهر آقا ماهه رو
تو دل
خورشید خانوم
پاشید
بعد از کلی قرار و مدار
سر آخر عروسیشون سر گرفت
جهیزیه خورشید خانوم
خیلی مجلل بود
قیمیتی ترینش هم
یه حریر نیلی بود
که به صورت هر کی می خورد
نمی تونست نخنده
نمی تونست شاد نباشه
خورشید خانوم ما هم
که عادتش بود
برای هرچیز و هر رسمی
اسمی بذاره
اسم حریر نازکشو
"روز" گذاشت
کار همیشه گی اونو و آقا ماهه این بود
که " روز" رو
زیرشون فرش می کردند
جوری که چهار گوشه
آسمونو بگیره
بعدش
روش یله می دادند و
گل می گفتند و گل می شنفتند.
همه اینا را گفتیم اما آخرش که چی
زندگی همین جوری 
سرسرکی که
نمیشه
هر زندگی بالاخره سر و سامونی می خواهد
دل مشغولی و آرزویی می خواهد
جونم براتون بگه واسه خاطر
دل آسودگی آخر و عاقبتشون
چراغونی کاشونه شون
آقا داماد و عروس خانوم
به فکر افتادند
نتیجه این که
چاره رو این دیدند
کلی بچه دور ورشون
قطار کنند
اما
شما دلبرای خوابگرد می دونید
که اولاد زیادم
آخر و عاقبتش
خیلی هام خوش نیست
مرتب
ورد زبون خورشید و ماه این بود
که
زهره!
کیوان!
ناهید!
بهرام!
ستاره!
ستاره!
اینور نرو
اونور نرو
این کارو نکن
اون کارو نکن
چشمتون روز بد نبینه
تا این که
یه روزی
ماه که طاقتش تاق شده بود
چشاش از بد خلقی
سیاهی رفت و
به دور از چشم
خورشید خانوم
نصف بچه ها رو
ریخت
توی دریای
زیر پاشون
خورشید خانوم وقتی
شستش خبردار شد
که شوهرش
چه فتنه ای کرده
چه آتیشی سوزنده
دلش گرفت
حریر " روز" ش گرفت و
سی خودش رفت
حالا هرچی ماه و نصف بچه های دیگه
قربون صدقه ش
میرند
التماسش میکنند
التفات نمی کنه
راه
خودشه میره
آخه
طفلکی
دلش شکسته
حق داره
واس خاطر همین داغه که
روز همیشه با خورشید خانومه
کسی که همه غم و غصه اش
جیگر گوشه هایند که
تو دریا
بی مادر
سرگردونند
قصه ما به سر رسید
غلاغه به خونش نرسید
بالا رفتیم ابر بود
پایین اومدیم
نهر بود
کلاغ قصه ی ما
شل بود
* این قصه بر ساخته ای ست تا کودکان کنجکاو را از چرایی، بی ستاره بودن روز، قهر بودن خورشید و ماه و سکنی گرفتن ستاره دریایی در آب آگاه سازد.
** خط کلی قصه را اول بار دوستی روایت کرد اما پرداخت، بازنویسی و اضافات از خوابگرد ست.