تبليغاتX
خوابگرد - چهار گفتار
ادراکات لعنتی ما
اینشتین : " خدا تاس نمی ریزد "
بور : " برای خدا تعیین نکن چه بکند و چه نکند "
هایزنبرگ : " باید بدانی ( منظور اینشتین است ) که این آخر خط فیزیک است "
اینشتین : " اگر تعبیر شما ( کپنهاگ ) درست باشد ترجیح می دادم یک پینه دوز باشم تا یک فیزیکدان! "

سئوال : در چهره این دو تن نگاه کنید. آیا کینه ای در چهره شان می بینید؟
گفتار اول : من در چهره اینان ( اینشتین و بور ) نوعی احترام عمیق میابم، اگر چه،  یکی از جنجالی ترین مباحثات تاریخ علم، حاصل تقابل اندیشه های این دوتن بوده است.بور برداشتی آوانگارد از فیزیک ( تعبیر کپنهاگ) داشت. او با دلایل بسیار هراس انگیز، نشان می داد که پایه ترین حقیقت میکروسکوپی، تصادف است.  به زودی عدم قطعیت و مکملیت نیز،  در تعبیر کپنهاگی  گنجانده شد. این تعابیراینشتین را سخت آزرده  می ساخت. او شکایت می کرد که نمی توان بنیادی ترین حقیقت را به تصادف واگذار کرد. بور نیز خستگی ناپذیر دلیل می آورد که چرا تعبیر جدید درست است. اینشتین با جمله ای غم انگیز، این آخر خط ( احتمالی ) فیزیک را تاسف بار خواند (مراقب باشیم که در ترجیح اینشتین برای پینه دوز بودن،  دچار سوء تعبیر نشویم، چرا که او خستگی نا پذیر به راه خویش، ادامه داد ).
اینشتین به خوبی متوجه  بود که طرف مقابل، دقیقا چه می گوید. او می گفت " حرف بور منطقی است، اما اشکال کار آن است که تعبیر، با غریزه علمی من نا سازگار است". اگر کسی عمیقا درک کند که چه گونه می گردد که تعبیری منطقی باشد، اما نادرست نیز باشد، می تواند حظ فراوان از مجادلات اینان ببرد. اینشتین در راه اثبات نظریه خود ( در باب ناقص بودن تعبیر کپنهاگ)، سه آزمایش ذهنی مطرح کرد. در دوتای اول،  بور با ظرافت و دقت بسیارشگفت انگیز، حمله او را بی اثر کرد. اینشتین به محض شنیدن دو جوابیه اول بور، بلافاصله اعتراف کرد که اشتباه کرده است. اما در مقابل سومین آنان ( مساله EPR ) بور شکست خورد. هر چند بعدها توسط بل، مساله حل شد. ولی جالب آنکه، حل شدن مساله، منجر به دستاوردی جدید برای رقیب شد. یعنی اصل Non-Locality وارد پارادایم تعبیر کپنهاگ شد. اینشتین با هوشمندی تحسین برانگیزش، باعث شده بود که حریف، متوجه یکی از کلیدی ترین مفاهیم خود شود....
 اما چیزی که باعث  بروز زیباترین درام جهان شد، خود منجر به نفرت و کینه نگشت. دلیل نیز روشن است. آنان عاشق حقیقت بودند و می دانستند که دغدغه نهایی شان، حقیقت فیزیک ست (عموم دانشمندان در کشف حقیقت، نوعی کسارسیس را تجربه می کنند که در حوزه های دیگر این پالایش کمتر یافت می شود. چیزی که به شدت انسانی است و بهترین محل برای نشان دادن مدارا است).

گفتار دوم :  یکی از زیباترین عرصه های نظری، متعلق به علم است و شک در این امر حاصل بی دانشی است. واقعا چه چیز زیباتر ازکشف  سیر تکامل حیات، نحوه پیدایش جهان و نحوه پردازش مغزاست؟ چه چیز زیباتر از پاسخ به چرایی انبساط جهان، پدیده سوپرنوا، انرژی و ماده تاریک است؟ علم چارراه عمیق ترین رازها و معماهاست. چیزی که انسان را عاشقانه جذب می کند... علم راه بی پایانی است. راهی زیبا و چشم نواز. راهی که مابقی علوم در سایه سار او نفس می کشند. واقعا اگر روش های علمی تخمین عمر سنگواره ها نبود، مردم شناسی ما در چه مرحله ای بود؟ اگر شبیه سازی ها رایانه ای نبود، درک ما از جهان پیرامون چه اندازه بود؟ اگر کد گشایی ژنتیک نبود، راز تفاوت ما با دیگر انواع حیات چگونه حاصل می شد؟...
اگر علم چنین خرمنی را مهیا نکرده بود، همچنان ما فکر می کردیم که استهلال ماه، حاصل گاز زدن یک خوک ( یا نشان دادن زمان حج !)، علت گردش خورشید، وجود ارابه خدایان، صرع حاصل جن زدگی ، تفاوت نژاد ها ما حصل نفرین نوح و رعد و برق نیز بابت نیزه افکنی زئوس است. آری برخی از اینان شاعرانه است اما برخی دیگر تاوان های سختی داشته است.


 گفتار سوم :من معتقدم همیشه می توان شاعر بود. کارکرد اسطور زدایی علم ، بهانه ای است برای عده ای که می پندارند که دیگر نمی توان خیال بافت. اینان به دو دلیل نا توانند. اولا تنها می توانند بر گنجینه گذشته تکیه کنند و فراموش کرده اند که بسیاری از همین اسطوره ها، از آن جایی شکل گرفته اند  که بشر می خواسته است توجیهی منطقی برای رویدادی غریب دست و پا کند. کسی که می پنداشته است که خورشید بر ارابه ای قرار دارد، به خوبی  فیزیک می فهمیده است، چرا که نمی توانسته برای حرکت، فقدان نیروی محرکه ای را بپذیرد( هر چند همیشه هم اینطور نبوده است وبرخی تعبیرات، ساده دلانه از کار در آمده است). دومین دلیل آن است که اینان نمی توانند افق های جدیدی که علم را، به چالش کشیده درک کنند. این درک، خیال انگیزی زائدالوصفی را پیش می آورد. برای مثال، نجوم ما را مالا مال از خیال های رنگارنگ می سازد. زیبایی فراگیری که، یافته های دیگر بشری در برابرش کم رنگ می نماید. به مانند درخشش منقل ارزیر آفتاب در برابر سوسوی سکه ای.


گفتار چهارم: دانشمندان موفق، نوعی سعه صدر و فروتنی را توشه می سازند که قدر آن شناخته نشده است. اگر چه بسیاری از اینان حتی به وضوح درک عمیقی، نسبت به قلمروهای دیگر دارند اما بر آن اصراری نمی ورزند. درست بر خلاف نظر عده ای که فکر می کنند که اینان شم درک هنر و فلسفه را ندارند یک فیزیک دان به سادگی می تواند وارد فلسفه شود ( کتاب " جزء و کل " هایزنبرگ را بخوانید تا موضوع روشن شود) اما عکس قضیه تقریبا ( حداقل تا به امروز ) غیر ممکن بوده است. برتراند راسل در طنزی جالب توجه می گوید " وقتی جوان بودم ریاضی می خواندم، وقتی کمی پیرتر شدم و قدرت فکرم تحلیل رفت، شروع به خواندن فلسفه کردم و وقتی کاملا فکرم از کار افتاد، سیاستمدار شدم".
فیزیک و ریاضی ما را مجهزتر می سازد و می تواند درکی عظیم تر از جهان پیش بیاورد. درکی که نتیجه بلافاصله اش، عشق به هستی است. من همنوا با اینشتین معتقدم " شگفت انگیزترین حقیقت، طبیعت پیش روی ماست". علم می تواند ما را مانند خردسالی  هماره  ِ متحیر در  برابرِ هستی کند. در حالی که متافیزیک امری خوار ساز برای بشر است.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/03/19ساعت   توسط خوابگرد |