تبليغاتX
خوابگرد - یا ایتها المزمل( ای به خود پیچیده!)
ادراکات لعنتی ما
آندره برتون با ارائه بیانیه سوررئالیست ، انتظار داشت که راهی جدید و نرفته را، پیش روی انسان قرار دهد. راهی که برتون مدعی بود که همواره سرکوب شده است. در بیانیه ،سوررئالیست آماده بود که ساقدوشی شود که ما را به ساحت مرگ معرفی کند. جایی که دست کشانی به دست کنیم و در ضیافتی همه گیر، کلمه پرشکوه M را (که Memory  با آن شروع می شود) خاکسپاری کنیم. حافظه، اساسی ترین بروز خودآگاه  و دفع آن ضروری اعلام شد. سوررئالیست اراده کرده بود برتر از "منطق" را، روی میز قمار زندگی بگذارد. این سکاندار ِ جدید ِ دریافت ِ ما،  "ضمیر ناخوداگاه" بود. برتون، اشراق خود به سوررئالیست را، در جمله ای رمز گونه و توضیح ناپذیر می داند که روزی به شکلی جرقه وار در ذهنش نقش بست: " مردی با پنجره ای به دو نیم شده است".
 سوررئالیست، بی هیچ گذشتی، مدعی بود که تمامی شئون زندگی ما را در بر می گیرد، از "ویژال آرت" تا سیاست. بسیاری ازتندروترین چپ گراهای سیاسی، ابتدا ریشه در باورهای سوررئالیست داشتند. اگرچه جریان دادئیست( که سوررئالیست ریشه در آن داشت) گرایشی آنارشیستی  محسو ب می شد.البته کسانی نیز بودند که در این میان، همچنان به ارزش های "سرمایه داری" وفا دار ماندند ،اگرچه تاریخ آنان را در دایره سوررئالیست برمی شمرد. مانند سالوادور دالی که طرفدار فرانکو، فاشیست معروف اسپانیایی بود( شایعه ای نیز وجود دارد که برتون او را از جامعه سوررئالیست ها اخراج کرد!).
برخی استنباطات اولیه برتون منجر به بروز " اتومیسم" شد. در این طرح، در خلق نقاشی، کتاب و هر اثر دیگری، سعی بالغ بر حذف کردن"ضمیر خودآگاه" بود. برخی مانند "ماسون" در مساعی خود، از مواد مخدر به حدت استفاده کردند تا مساله "نا خود آگاه " مجال بیشتری برای بروز بیابد. مدتی نگذشت که سوررئالیست، برخی از مفاهیم خود را صیقل داد، تا به ابزاری قوی تر دست یابد. مساله اتومیسم می توانست خود به مهمل گویی منحطی منجر شود. به زودی مساله خالی کردن صحنه از " خودآگاه"، به حذف " آگاهی ِ عرفی" و اسیر نشدن به " خود سانسوری" تقلیل یافت. در این میان،  بر خلاف دادئیست که از هرگونه طبقه بندی، اطلاق و برچسبی می هراسید و این خود به وسواسی تبدیل شده بود، جریان  سوررئالیست ِ عمیقتر، معتقد بود که به اطلاق ها و رابطه "اشیاء " و " کلام" نبایستی بی مهابا تاخت. آنچه بایستی دوباره بازنگری شود، مربوط به رابطه کلام، تداعی باورهای و اندیشه ها است. به معنای فیلسوفانه، آنچه که فوکو در کتاب " نظم اشیاء" مطرح کرده بود، بسط یافت. بر اساس باور فوکو، ما در شبکه ای از گزاره ها و کلمات( دیسکور)، محاصره شده ایم که به گونه ای ما را به بردگی ِ فرعون ِ قدرت کشانده است. برای برخی ممکن است که این امری ابلهانه به نظر برسد، که چطور ممکن است که کلام، منصه ظهور قدرت باشد. به شکل خلاصه، قدرت ( در معنای وسیع آن)، عمیقترین باورهای لازم برای بقا و استمرار خویش را در زبان قرار داده است. خواه مصدر این قدرت، حکام خودکامه باشند و یا باورهای دینی و یا اصول مردسالارانه!. عجیب نخواهد بود که بدانید یکی از مهمترین شاخه های فمینیست، مربوط به ساختار شکنی زبان است. این جریان، خواستار دگرگونی در زبان روزمره به نفع تساوی زن و مرد است. مثال بسیار دم دستی ماجرا، وجود واژه های "مردم"، " مردانگی " به شکل مثبت و " زن صفت" و " ضعیفه " به شکل منفی آن است، که سویه ای ضد زنانه دارد.
در این میان، شاید شایسته ترین هنرمند سورئالیست، رنه مگریت باشد. او وفادارانه،  خواهان کشف "خطاهای مسلط" ذهن ماست. خطاهای که ما را در بر گرفته اند و ما را به کوره راههای ِ بدفهمی می برند. رنه مگریت در یکی از معروفترین کارهایش، به نام " این یک پیپ نیست"، تصویری از یک پیپ را با ظرافت و دقتی مینیاتوری ترسیم می کند، که ما را به یاد تصاویر تبلیغاتی می اندازد.، در حالی که زیر آن نوشته است که " این یک پیپ نیست". ممکن است در وهله اول و به شکلی ناراحت کننده، ما این پارادوکس را درک نکنیم. اما در کوتاه مدتی خواهیم گفت" خب معلومه که اون یه پیپ نیس! احمق که نیستم، اون یک تصویر از یه پیپه. مطمئن باشید که این دو تا را من جابه جا نمی گیرم". رنه مگریت دقیقا با همین استنباط موافق است.اگرچه کسانی که در دام سمبولیسم گرفتارند شاید میل داشته باشند که برای آن توضیحی سمبلیک بیابند. مانند آن چه در روانکاوی فروید صورت می گیرد. مثلا ممکن است آنان پیپ را نشانی از یک میل سرکوب شده بدانند.
 شاید یکی از اولین نقاشی هایی که مگریت را معروف کرد یعنی " قاتل مورد تهدید"،این میل به تفسیر سمبلیک را تشدید کند. در این نقاشی، مردی تصویر شده است که در کنار جسد زنی برهنه ایستاده است( بر اساس نام نقاشی به نظر می رسد او قاتل باشد). در حالی که دو مرد، با کت و شلوار سیاه و کلاه ِ لبه دار انگلیسی، یکی با چماقی و دیگری با توری، او را در کمینند. سه نفر نیز از آستانه پنجره ای، اطاق را نظاره می کنند. خونسردی قاتل و المان های تشکیل دهنده نقاشی، بسیار تکان دهنده اند. و ما را شاید می آزارد. این ترکیب المان ها، بسیار به تلاش هایی که خواستار ضبط رویاهاست، نزدیک می نماید و رویا نیز که جز زبان سمبولیک، ظاهرا مفسری ندارد.
از نکات محوری نقاشی مگریت، مربوط به مردان فرم پوشی است( کت و شلوار، کراوات و کلاه لبه دار انگلیسی) ، که در بسیاری از نقاشی های او تکرار شده است. این فرم پوشش، امروزه سمبلی از کارمندانی است که خالی از هرگونه فردانیتی، در خدمت وظیفه ای هستند، خواه این وظیفه مثبت و یا منفی باشد. این کت و شلوار، دقیقا به مانند نقاب است که در بینش های اسطوره ای وجود داشته است. با این تفاوت که نقاب، در آئین ها و مناسک، نقشی استعلا بخش داشته است که تصویر الوهی به صاحب نقاب می بخشیده است. فردانیت از او سلب، و نقشی خدای گونه برای او منظور می شده است. اما در این جا، طرز پوشش ، سلب فردانیت را، در راستای وقف تام و کامل اینان، برای انجام وظیفه ای اجتماعی می طلبد( شاید بدانید که لباس رسمی ِ  کارمندان ِ معروفترین شرکت در زمینه ِ IT ، یعنی IBM، کت وشلوار و کراوات مشکی است). در فیلم ماتریکس وMen in black، شما با مردانی کت وشلوار ِ مشکی پوش طرفید، که در حد فاصل ِ زندگی انسان ها ویک حقیقت برتر، انجام وظیفه می کنند. در ماتریکس، آنان مامورانی هستند که مراقبند، نوع بشر با هیچ تمهیدی، متوجه ِ مجازی بودن دنیای شان نشود. و درفیلم دیگر، آنان به ظرافت، خواهان ایجاد توازن بین موجودات ابرزمینی و انسان ها هستند، در حالی که انسان نمی داند، ابرزمینی امری واقعی است.
 مگریت لباسی که بسیاری مواقع به تن داشته ، همین کت وشلوار سیاه و کلاه ِ لبه دار بوده است. و هرگز شأن سمبلیکی نیز برای آن قائل  نبوده . مگریت به صراحت اظهار داشته است که در نقاشی " قاتل تهدید شده"، او هیچ خوابی را تصویر نکرده است!مگریت با سادگی هر چه تمامتر تعبیرات سمبلیک را دوست نداشت. او کاملا رها است. بی آنکه دوست داشته باشد، در باغستان تعبیرات رنگارنگ منتقدان، متنعم شود و به استراحتی اشرافی تن در دهد، آشکارا می گوید که  نقاشی هایش، چیزی فراتر از خودشان، به گونه ای سمبولیک نشانه نمی روند. در این جا شاید، به بلژیکی( دهاتی ) بودنش بخندیم و بپرسیم تمیز دادن بین "باز نمایی" و واقعیت ، نیاز به شوالیه نداشت( بیچاره رنه!). اما به زودی با نگاه به دنباله کارهای او، می توانیم ببینیم که این حقیقت آن قدرها هم بدیهی نیست. وقتی او یک کمد البسه آیینه دار را با شانه ای و گیلاسی، در پیش زمینه آسمانی پررنگ، با ابرهای پنبه وار نقاشی کرد، بی آنکه تناسب ها را در نظر بگیرد، بسیاری را سردرگم کرد. چه شده بود! آیا فراموش کرده بودند که این ها فقط نقاشی هستند و بازنمایی نیستند؟
مگریت به شکلی خستگی ناپذیر بر این راه اصرار ورزید. چرا؟... درست نیست که برای او تعبیراتی کشف کنیم که اگر خود  او می شنید، عصبانی می شد. همانطور که در ابتدا اشاره کردم، بحث او، به مساله مطرح شده فوکو در کتاب " نظم اشیاء" ربط دارد. همانطورکه دوستی فوکو با مگریت، نوشته فوکو در مورد " این یک پیپ نیست" و مکاتبات این دو با یکدیگر نشان می دهد، آنان دیسکور ( شبکه زبانی که ضامن بقای قدرت است) را نشانه رفته بودند. اگر فوکو زبانش، فلسفه بود، مگریت زبانش نقاشی بود. حتما این جمله را از او شنیده اید که گفته است : " من با نقاشی می اندیشم". بایستی اضافه کنم که نام گذاری نقاشی های مگریت، ممکن است برای عده ای از تیزهوشان، امری پاردوکسیال محسوب شود. آنان حق دارند. چرا که در نام گذاری، مگریت یک امر تناقض آمیز را مرتکب می شده است. اما نقاشی های او عموما توسط دوستانش، در ملاقاتهاشان ، نام گذاری  شده است.
 مگریت، برای نشان داده گمراهی ذهنی عمیق ما، سبکی دقیق انتخاب کرده بود. او برای آنکه نشان دهد ما چگونه بازیچه قرار می گیریم، بیشتر از رنگهای یکدست(solid) استفاده می کرد. بی آنکه ردی از قلم مو به جا بگذارد. حالتی که کار به عکس می ماند. این جا است که تلقی ما، اشتباه ما، کژ نمایی ذهن ما، خوب  رو می شود. مثلا خانه ای در شب هنگام تصویرشده  بود در حالی که آسمان بالای سر، کاملا از روز حکایت می کرد( یک امر احتمالا، این بار خوشایند). چیزی که  همیشه از امکانات نقاشی بوده است، اما قرن ها، نادیده گرفته شده بود ( مانیفست سوررئالیست ها را به یاد بیاورید). شاید آسمان های نقاشی های مگریت، شما را به یاد  تصویر پیش زمینه ویندوز اکس پی بیاندازد. به واقع او نقشی انکار ناپذیر در گرافیک و" پاپ آرت" آینده اش داشته است.
از نقاشی های معروف دیگر او " پسر انسان" است. مردی که در برابرش سیبی قرار گرفته است( شاید جالب باشد که بدانید که مگریت، از یک موضوع، نمونه های زیادی  نقاشی ارائه داده است. مثلا برای همین موضوع، در نقاشی دیگری، زنی چتر به دست، صورتش با گلی، پنهان شده است). به شدت این نقاشی آزار دهنده محسوب می شود. سیب، ما را دچار محرومیتی ابدی کرده است. ما نمی توانیم صورت مرد را ببینیم. اما باز مگریت بازی را برنده است. ما باز فراموش می کنیم که، این تنها نقاشی است. نه سیبی در کار است و نه مردی! حتی اگر هم وجود داشته باشند، این اصرار ما خواهان چیست؟ مگر این کت وشلوار پوش، از صورتی مسخ شده فراتر می رود؟ او یک بار دیگر موفق می شود که ما را غافل گیر کند.  او در باره این نقاشی می گوید که " با هر چیزی  که ما می بینیم، چیزی دیگر،  پنهان می گردد. ما آرزومندیم که چیزی که به واسطه دیدن ما پنهان شده است، ببینیم. اما این غیر ممکن است. انسان ( ضمیر ناخودآگاه) به خوبی میداند که راز را چگونه پنهان سازد" .
اما تلاقی تمام آن چیزهایی که از مگریت مرا  هیجان زده می کند، در نقاشی " عاشقان" ش می باشد. که من آن را بسیار دوست دارم. مرد و زنی یکدیگر را بوسه می دهند، در حالیکه ملحفه ای سرو صورتشان را پوشانده است.  نقاشی کیفیتی رمزگونه دارد و هیجانی غریب از آن باریدن می گیرد، بی آنکه اعتراف نکنیم درک ناپذیری، ما را احاطه کرده است.
 قسمتی از زندگی مگریت: مگریت در لیسین بلژیک به دنیا آمد. در چهارده سالگی او دچار سانحه ای دردناک شد که در سرتاسر زندگیش، با او زنده بود.  مادرش خودکشی کرد. او خود را در رودخانه سامبر انداخت و خفه شد. وقتی جسد مادر را بیرون می کشیدند، او شاهد ماجرا بود. مادر که لباس خواب به تن داشت، حال کاملا برهنه به نظر می رسید، در حالی که تمام لباس به دور سرش پیچیده شده بود و سر نا پیدا بود....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/11/12ساعت   توسط خوابگرد |