شاید کمتر کسی باشنیدن نام " جوزف مریک"، بلافاصله به یاد کس ِ به ِ خصوصی بیفتد. اما اگر لقب او را بیاورم، حتما او را خواهید شناخت. این شناخت توام خواهد بود با کمی احساس تهوع . توام خواهد بود با حالتی نیمه عصبی. شاید به سرعت دچار انقباض، در عضله های صورت، دست ، پا و گردن شوید. او همان" مرد فیل نما" است. اما اگر چنین احساساتی سراغتان نیامد، بایستی با کمال احترام، ادای خضوع و خاکساری در آستانه تان کنم. در غیر این صورت بایست یک بار دیگر بیندیشیم که آخر چرا؟ مرد فیل نما را بسیاری ممکن است، کریه المنظرترین مخلوق الهی بدانند. شاید بگویند که در او چیزی بوده است که ما را می هراساند. اما من مخالفم. من به شدت با تلقی ِ جهان شمول و یکسان ِ کراهت، و مطلق بودن انگاره آن و" بی واسطه بودنش در دریافت" مخالفم. به راستی آن صورت نا متجانس و غریب، زشت است؟ آیا او تحمل ناپذیر است؟ آیا او ما را به تهوع وا می دارد؟ اگر به سرعت جواب مثبت می دهید و حاضر نیستید به او، یک بار دیگر فکر کنید، لطفا هرگز نه این نوشته مرا و نه دیگر نوشته های مرا بخوانید. من شما را تحمل ناپذیرتر از انسانی می دانم که بر اساس یک بدشانسی مطلق، دچار عارضه ای درد آور شده است. " سندروم پروتئوس" نوعی اختلال است که باعث می گردد که بافت دچار تغییر و انبساطی نا متعارف شود. عده ای بسیار قلیلی از جمله دوست ما، دچار این سندروم شده اند.
ما او را دوست نداریم به خاطر آنکه او شبیه ما نیست. اما این ما کیست؟ هیچ و هیچ. این ما هیچ نیست جز یک اکثریت. چون ما اکثریت این شکلی هستیم، اقلیت، هر شکل دیگری داشته باشد، آن را می رانیم. تعریف اقلیت، همیشه از یک مساله آماری صادر نشده است. برخی مواقع این اکثریت، ناشی از تمرکز قدرت و تاثیرگذاری آن بوده است. درست است که درمثالی که آوردم مساله توامان شده است. در گذشته به خاطر برخی محدودیت ها، امکان سفر و سنجه ِ کیفیت های ِ زیستی دیگر کمتر ممکن نبوده است. بنابراین انسان ها در میان اکثریتی هم کیش، هم زبان و هم فرهنگ رشد می کردند. آنان همواره در این اجتماع، احساس امنیت می کردند. دیگرانی که گذرشان به آنجا می افتد، یا طرد می کردند، یا بدشگون تلقی می شدند. در این طرد، یک" اراده جمعی" ظاهر می شد. این" اراده جمعی" خود از نشانه های ظهورقدرت است. بایستی یک یاد آوری کوچک کنم. دیدگاه قدرت، تا حدی امری گنگ است. بسیاری آن را با "تمرکز حاد قدرت" یکی می گیرند. مرکزی که، قدرت قانون گذاری و حتی لغو قانون را دارد. اگرچه از بهترین جلوه های قدرت " دولت مرکزی " و دستگاه های بوروکراسی است، اما اینان اموری اند که عمرشان بیش از چند صد سال نیست. هر چند " نظام ها و سامانه های دینی" مانند " کلیسای مقتدر" و یا " مقام مرجعیت " از مثال های دیگریند که، دیربازی است که دست و پای ما را بسته اند. اما مساله باز هم فراتر از این حرف ها ست. در ادامه بحث لازم می آید که شما انگاره های بسی وسیعتر را در باب قدرت مد نظر داشته باشید.
از اصلی ترین تاثیرات قدرت بایستی به قلب و کژ سازی واقعیت و ساخت واقعیت مجازی اشاره کرد. در طول تاریخی، جوامع به شدت در قبال اقلیت ( در شکل تعریف جامع آن) متخاصم بوده اند. چپ دستان محکوم بودند و همدست شیطان، و زنان طبقه دون و هم جنس بازان، تف به صورت طبیعت قلمداد می شدند. سیاهان نیز قلع وقمع شدند. فای ذنب قتلت ؟ من نمی دانم. اما دسته ای دیگر نیز در میان بودند. دیوانگان، عیاشان، تبهکاران، بی کاران، تنبلان و…. و جذامیان. به شکل درد آوری جذامیان و دیوانگان به خاطر ِ متفاوت بودنشان سرکوب شدند.
این توجه من را از ترحم ندانید به شدت آن را ظالمانه می دانم. ترحم، یعنی ما به شکل ضمنی معترفیم که آنان در شرایطی به سر می برند، که مستحقش هستند. عزیزان، دیدگاه هامان بایستی به طور ریشه ای انسانی گردند. یعنی ما بایستی سعی کنیم شرایط آنان را درک کنیم. میشل فوکو در دو کتاب خود " تاریخ جنون و تمدن" و " تولد درمانگاه" نشان می دهد که چگونه قدرت، دست به " بازداشت بزرگ " زد. دیوانگان و جذامیان، در دو تعریف موازی، هویت به دست آوردند. اگرچه این هویت همواره وجود داشته. شاید بهتر است که بگویم بازتعریف شدند. بازتعریفی که، کپی برابر اصل تعاریف قبلی بوده است. در یک تعریف " آنان مظهر بروز قدرت و جباریت الهی بودند" و بنابراین بایستی طرد می شدند. این طرد در گذشته ، بیرون کردنشان از دروازه های شهر بوده است (اما آنان نبایستی، به سرشان می زد که خیلی هم از حیطه کنترل صاحبان قدرت دور شوند). در شکل جدید آنان را در مراکز خاص خود ( " مراکز جذامیان" یا " تیمارستان" ) نگه داری می کردند. اما تعریف دوم، که باز دیربازی است وجود داشته است، حفظ ارتباط با آنان "از وجه اخلاقی " قضیه بوده است. دین به شکل روشن از آنان دل جویی کرده بود و آدمی بایستی جریان اراده الهی، در سخاوت بدینان می شد. یک "غیریت محض " باعث جدا کردن آنان شد. اما یک تضمین اخلاقی نیز به میان کشیده شد تا از آنان مراقبت شود.
درگذشته ای دور، ما به خاطر " تفاوت دیگران" همواره کنجکاوانه از چرایی این تفاوت می پرسیدیم. اگر کسی به جای، پنج انگشت در یک دست، شش انگشت داشت، متعجب می شدیم. یا آن که گوشهایش به شکلی نا مانوس بزرگ بود. اما هزاران سال است که راهی دیگر را برگزیده ایم. طرد و انکار. اگرچه به نظرم تلاش ها برای احقاق حق زنان، همجنس بازان و معلولان، طلیعه فصلی جدید است...
ماکس وبر در کتاب " اخلاق پروتستانی و روح سرمایه داری " به نکته ای بس عظیم اشاره می کند. نظام سرمایه داری، به گونه ای منفعت طلبانه و با اعمال قدرت، خواستار برچینی برخی مفاهیم گذشته شد. یکی از این مفاهیم، دیدگاه عامه، به محوری بودن " کلیسای مقتدر کاتولیک " بوده است. به خاطر وجود بسیاری شکاف ها بین دو خواست، یعنی خواست نظام دینی و خواست نظام سرمایه داری، بایستی تحولی ایجاد می شد. نظام سرمایه داری، که به تولید ، مصرف و باز تولید می اندیشید و کعبه آمالش، بازار بود، نمی توانست با " کلیسا کاتولیک " کنار بیاید، اراده به تغییر در رابطه انسان و دین گرفت. طبق این نظام، بایستی آدم ها به شکل " کلونی شده " ویکسانی در می آمدند تاه در چرخه تولید قراربگیرند، نه آنکه امور اجباریشان از کلیسا آب بخورد. بایستی کارخانه بر کلیسا " ارجحیت " می یافت و به جای عشای ربانی، آرمان های تصرف و تولید انبوه، به جا می آمد. اخلاق پروتستانی، نوعی خصوصی سازی کردن دین بود. حوزه های که متعلق به خارج ساعت اداری محسوب می شد. اگر چه در اوایل توافقاتی بین این دو نظام قدرت صورت گرفته بود، مثلا تعطیل بودن یک شنبه. اما با گذشت زمان یکی به نفع دیگری، صحنه را ترک کرد.
اما اشتراکات این دو نظام نیز کم نبود. برخی ناهنجاری ها، مختل ساز محسوب می شد. یک دیوانه و یک جذامی نمی توانستند آزادانه در جامعه گردش کنند. همانطور که ویل دورانت اشاره کرده، اولین شکاکان، بازرگانان بودند. چرا که تفاوت ها را می دیدند و می اندیشیدند و به سنتزی جدید از باورها دست می یافتند. گردش ِ این طرد شدگان در شهر، باعث بروز شک می شد. شکی که برای نظام تمامیت خواه مشکل ساز بود. آدمیانی که مومن بودند و خراج، فدیه، حق بخشش گناهان و هزار کوفت دیگر می دادند، سست می گشتند. یا آنکه آنانی که از کارخانه خارج می شدند، نبایستی دچار پریشانی حواس می شدند. بایستی بی آنکه به " گلیچ ها" ، " خطاها" و " باگ های " طبیعت یا خدا فکر می کردند، در خدمت تولید می بودند. بنابراین جامعه " خیر خواهانه! " حاضر بود، به آنان محل های را نشان بدهد که اگر آشنایی" مبتلا به" دارند، آنان را به آنجا بسپارند. اما ای کاش انتقام به همین جا ختم می شد. بنا بر توضیحی که فوکو می دهد، امر " غیریت " بعدی " وجدانی " نیز پیدا کرد. بیماران و دیوانگان تحت باز پروری قرار گرفتند. و سعی شد که آنان متوجه " مسئولیت خود در قبال نا هنجاریشان " باشند. یعنی نوعی " وجدان درد ساز " را در آنان تزریق کردند. حال آنان بایستی درک می کردند که چه تحملی از ما طاق کرده اند. پذیرش این وجدان از سوی آنان، به زودی به بروز برابر نهادی موازی در ما کمک کرد. ما دچار کراهت شدیم. کراهت نسبت به این "غیریت". به راستی آن که از یک نا هنجاری بافتی رنج می برد، بایستی این چنین دفع شود.( من می گویم به او ترحم نکنید. به او احترام بگذارید فقط به عنوان انسان)
در یکی از برنامه های " اپرا وینفری" یک سرباز آمریکایی به برنامه دعوت شده بود. او پیشتر به دختری پیشنهاد ازدواج کرده بود. اما حادثه ای تلخ، گریبان گیر او شده بود. به خاطر یک عملیات انتحاری، تمام صورت او "دفرمه" شده بود. به شکلی بسیار نامانوس در آمده بود. تمام صورتش سوخته بود، دوحفره بزرگ، نشان از محل بینی اش می داد. اما این سوراخ ها بسیار جابه جا شده بود. با آنکه دهها عمل جراحی روی او صورت گرفته بود، اما شما نشانی از یک صورت در او نمی یافتید. اما دختر پذیرفته بود که با او ازدواج کند. بیندگان برنامه، با برخاستن و کف زدن مدام ، دختر و پسر را به شدت تشویق می کردند. به ظاهر همه سرباز و دختر را به خاطر جان فشانیشان، ستایش می کردند. و فراموش کرده بودند که سرباز چقدر ظاهر " غیر معمول " دارد. امر کراهت از میان برخاسته بود ( من پیشتر مثال های از نسبی بودن کراهت، در پست " پی نوشت " آورده ام) . باور کنید که کراهت امری اعتباری است. ما به خاطر تفاوت داشتن ظاهر دیگران، و نا متعارف بودنشان، آنان را زشت می دانیم. به همین دلیل، غیر ممکن است که تصویر روشنی از انسان های (!)فرازمینی داشته باشیم که از ما زیباترند. مثلا فرض کنید آنان چشم نداشته باشند و به جای آن بشقابکی در نافشان داشته باشند که طیف وسیعی از فرکانس را دریافت می کند. بنابراین آنان، بسیار ارتباطی عمیقتر از ما، نسبت به جهان دارند. اما ما آنان را زشت می دانیم. به همین دلیل ساده که " آخه عزیزم ما این شکلی هستیم".
جوزف مریک که در فیلم " مرد فیل نما " تصویر شده بود، با یک معجزه به جامعه ای بازتر پذیرفته شد ( فیلم دیوید لینچ کمی نا وفا دارانه به زندگی واقعی اوست ). پیشتر تنها یک بیمارستان ( یکی از مراکز مراقبت ) او را پذیرفته بود. اما با به زبان آوردن " آیاتی از انجیل " بسیاری گریستند و به او واکنش مثبت نشان دادند. یعنی به غیر از سازوکار " نسبت اخلاقی " با ناهنجاران، دریچه ای دیگر است که ما را به زانو در می آورد. کلام دین، بخششی عظیم است. آیا به راستی راه دیگر برای پذیرش اینان نیست؟ آیا همین " کنش اخلاقی " منجر به فداکاری دختر آمریکایی نشده بود.
توماس فریدمن در کتاب خود “The world is Flat” ماجرای را مطرح می سازد که به مساله غیریت بی ربط نیست. با توجه به بروز کیفیت " دهکده جهانی " ، ما دچار انحرافات جدی ای شده ایم. این دهکده جهانی اگرچه دارای بعد جغرافیایی وسیعی است، اما یک تنگاتنگی را نیز شامل می باشد. نظام تولید و مصرف در آنان، ارتباطی عمیق ایجاد کرده است. ولی همین دهکده یا "دنیای تخت شده"، باعث می گردد که ما مسائلی را نبینیم. مثلا در این کتاب او خاطر نشان می کند که وقتی "بیل گیتس " می خواست برای انجمن خیّریه خود، هدف گذاری کند، درخواست کرده بود که برای او لیستی از مهمترین معضلات جهان تهیه کنند. بی هیچ تردیدی بسیاری از مهمترین معضلات مربوط به" قاره سیاه " می شد. یکی از این معضلات، مساله فلج اطفال در افریقا بوده است. به شکل موازی، در دهکده جهانی این امر بسیار عادی تلقی می شده است که به خاطر نظام های آموزشی و مدیا ، می توان به خانواده های آموزش داد که واکسن فلج اطفالشان را در سه نوبت و در زمان های مشخص تزریق نمایند. اما در افریقا چه؟ ما چه بی رحمانه آنان را نادیده گرفته ایم . میفهمید! به خاطر هزارو یک مشکل، پدر و مادران افریقایی، ممکن است چنین دقت نظری را نداشته باشند... . و اما ما، ما برای تولید دارو، آن جا که باز گشت سرمایه ممکن است، فکر می کنیم. به دنیای تخت خودمان نگاه می کنیم. نگران افریقا نیستیم. مواظب پول خودمان هستیم. اما "بیل گیتس " که به او بسیار بسیار احترام می گذارم، ظاهرا با پیشنهادی چند ده میلیون دلاری، از مراکز ساخت دارو دعوت کرده بود که برای عملی شدن ریشه کردن فلج اطفال، واکسنی یک دوره ای را تولید کنند. آفرین براو باد!.. این جاست که من به عقلانیت احترام می گذارم. او را بزرگترین ناجی می دانم. اگر چه ، علم و عقلانیت داعیه حل همه مسائل را ندارد.
پی نوشت 1: اگر فرصت کردید به اپرای” Elephant Man” گوش دهید. احساستان پر رنگتر می شود.( کانال Mezzo گاهی قسمتی از آن را پخش می کند) . فیلم دیوید لیچ نیز خوب است.
پی نوشت 2: من کم کم به خاطر، نداشتن خواننده، دارم نا امید می شوم. و ممکن است نوشتن را ترک کنم. مبارک باد این نا امیدی بر دشمنانم!