تبليغاتX
خوابگرد - ادیسه ی پرومته
ادراکات لعنتی ما

 بنا بر تعریف ِ زعمای اسطوره شناسی، اسطوره، روایت چگونگی آفرینش ِ جهان، انسان و پدید ه های طبیعی است که در زمان مقدس  رخ داده است. علاوه بر این، منطق پیش زمینه ِای برای مناسک و آئین ها، در اسطوره مضمور است. ما روایت های متعددی (بر اساس تنوع سنت ها) برای آفرینش جهان داریم. روایت عهد عتیق، اذن الهی را نقطه سرآغاز خلقت جهان می انگارد. خدای گفت بشود و شد....( قول کن فیکون). و زمین و آسمان و آبها های زیرین و زبرین این گونه  به وجود آمدند و خلقت  از" عدم" صورت گرفت. برخلاف این باور، در برخی روایت ها، ماده ِ اولیه جهان ( پراکریتی یا کائوس) نیز درکار آفرینش جهان شرکت داشته است ( به شدت به یاد زکریای رازی می افتم که به اقانیم خمسه معتقد بود). روایت ِ شکل گیری ِ انسان ِ اولیه ( آدم یا کیومرث) نیز از این قماش است. برای مناسک نیز مثال های متعددی می توان زد. جستجوی آب توسط هاجر و هروله کردن در حج، حکایتی معروف است. مناسکی دهها برابر عظیم تر از حج، Kumbh Mela است که شصت میلیون نفر را، در سرتاسر هند گرد هم می آورد  تا غسل تازه سازند( بنابر اساطیر هندویی، در زمان ودایی، بین خدایان و اهریمنان جنگی دوازده روزه ( دوازده سال ما آدمها) بر سر شربتی جادویی در گرفت. چهار قطره از این شربت بر زمین ریخت. و دیر بازی است که، هندوان در چهار محل  قطره ( شهرهای پرایاگ،  هرید وار، اوجین و ناشیک) در بازه ای دوازده سال و در چهار مرحله، مناسکی بر پا می کنند. مرکزی ترین این محل ها الله آباد( پرایاگ) است که مناسک آن، Maha Kumbh Mela نامید ه می شود). به یاد داشته باشید که یکی از تبعات روایات اسطوره ای، مناسک ِ پاس دارنده ای است که به شکل ِ  ادواری و بر اساس الگو سازی ِ  محوری ِ روایت صورت می بندد. 
لازم است که اشاره ای به این نکته کنم که منظور از زمان مقدس، زمانی است که در قالب تاریخی متعارف قرار نمی گیرد. و به کلی بستر جریان آن، از مدار زمان ِ پیش فرضی ِ ما جداست. شاید این معنای انضمامی، در پی شکل گیری ِ اسطوره شناسی پذیرفته شده باشد. وگرنه برخی  سنت های دینی و قبیله ای، عمدتا بی هیچ گذشتی، مدعی جدا ناپذیری و همسانی این دو زمان هستند. یعنی زمان آفاقی و زمان مقدس را یکسان می پندارند. اما در پی ِ پایه ریزی علوم اساطیری، محققان برای تصویر سازی ِ صحیح  ِ منطق ِ  درونی ِ اسطوره، مجبور به پیش کشیدن زمان ِ مقدس شدند.( البته آن چه آوردم ذکر مصیبتی بود برای نا باوران به اسطوره.  عده ای آن چنان اسطوره گریز بودند که آن را فقط با افسانه، یاوه گویی و لا اطالات عجین می دانستند).  و به نظرمن، با ارزش گذاری ثانویه ( یعنی بیرون کشیدن مفهوم زمان  ِ مقدس)  تخلیه ِ بارِ  نسبتا ِ منفی  ممکن شد. برای مومنان بسیاری، حکایت دگر گونه است ( فرقی نمی کند اینان مومن به ادیان ابراهیمی، سرخپوستی و یا  پلونزیایی باشند) . برای مومنان عهد عتیق، توفان نوح یک تمثیل و داستانی نیست که در شرایط تاریخی رخ نداده باشد. گشت و گذار های ِ گاه و بیگاه عده ای برای کشف بقایای کشتی، دال بر باوری عمیق است. حتی اگرکسانی احتمال گرته برداری قصه نوح، از اساطیر گیلگمش را روا بشمارند، مورد شماتت قرار می گیرند.البته برای خود من پر واضح است که همواره این دو زمان جدا از هم نبوده اند. یعنی برخی مواقع، حوادث تاریخی، باری اسطوره ای یافته اند.( اما آنانی که یونگی هستند، شاید این زمان را، بهترین زمان برای مچ گیری من بدانند. لازم به ذکر است که بنا بر آموزه های یونگ، آنچه حقیقت روان ما راشکل می دهد، براساس هسته ای مرکزی است به نام آرکتایپ ( کهن الگو) . چهار آرکتایپی که روان ما را پایه گذاری می کند عبارت است از Self, Shadow, Anima و  Animus . نمادهای بسیاری را این کهن الگو ها، به واسطه رویا و یا " استعاره های اسطوره  ای "  به جا گذاشته اند. بنابراین یک" قصه تاریخی" ، به زعم این دوستان ، اگر در چارچوب های مشخص شده ِ " استعارات اسطوره ای " نباشد و یا یگانگی خود را با آنان به اثبات نرساند، نمی تواند وارد تاریخ مقدس شود). بشر در دوران اولیه حیاتش ( از شصت هزار سال پیش تا حدود هفت هزار سال پیش) دارای قوه ای بود، که بهترین برابر نهاد شخصی من برای آن " شگفت زده بودن در برابر طبیعت"  است.  آنان در صورت دیدن واقعه ای، آن چنان مالامال از خیال های رنگارنگ می گشتند که داستان هایشان، عمیق ترین رابطه را با عناصر تشکیل دهنده  روان تشکیل می داد( مثلا تولد کودکی و بریدن ی یگانه نقطه اتصالی او با گذشته یعنی ناف ، البته با اجازه " اوهام"). همه چیز در تعادل بود ( بزرگترین آفت فلسفه غرب، دو پارگی (دوالیست) روان و جسم بوده است). اما دنیای ِ امروزی ، غباری فراگیر براین قُوه قرار داده است. هرچند، گه گداری، این قوه مجالی برای ظهور می یابد والبته ازپس ِ  فشاری ِ نفس گیر .
آنچه مرا بسیار در برابر اسطوره  محتاط می سازد، مربوط به فجایعی ست که مسئولش بوده است. اسطوره  ِ قهرمانانه ِ  زیگفرید، محملی شد که هیتلر(که به تعبیر ِ یونگی، اسیر نماد "ابر انسان " شده بود) ملتی را تهییج کند تا آرمان های ژرمن را زنده کنند. بر اساس این اسطوره ، نقش محوری ِ ژرمن انکارناپذیر است. سرخوردگی ها ناشی از پیمان"ورسای" و زمین های از دست رفته، و بدتر از آن،  تحقیر  ِ ملت ژرمن، سکوی پرتابی برای سیطره نهایی رایش شد. سرگذشت میلیون ها کشته که  دیگر نیازی به واگویه ندارد. اگر اسطوره یاریگر نبود ونیز این چنین ما در برابر آن  دست و پا بسته نبودیم، زمینه تعرضی این چنین  فراهم نمی آمد. اسطوره " بازگشت مقدس به سرزمین مقدس " ِ یهود نیز چنین ماهیتی دارد. بماند که از دل شکست یک اسطوره، این بار قومی دیگر، اسطوره ای ِ دیگر را علم کردند. هرگز به گره گشایی اسطوره شناسی ( و نه اسطوره ) در دریافت چیستی انسان شکی نداشته ام. اما این مرحله بایستی کیفیتی گذرا داشته باشد و گرنه هماره فاجعه ای را بایست منتظر نشست. از مثال های دیگر خطر آفرینی اسطوره، مربوط می گردد به جغرافیایی مثالینی که سهروردی – شیخ اشراق – پیش کشید. بر اساس این تمثیل، شرق،  نماد ِ طلوع و روشنایی است و غرب حیثیتی منحط و غروبین دارد. هزار سال بعد، دیوانه ای به نام فردید ( شاگرد بر حقش رضا داوری رئیس دانشکده فلسفه دانشگاه تهران است و وای بر ما  -که فلسفه ما بر سفره اینان نشسته است) با ایجاد ملغمه ای ِ در هم جوش از هایدگر و سهروردی ، به این نتیجه نهایی رسید که" غرب" مرکز انحطاط و غروب  ِ حقیقت است.  و به همین ترتیب شرق ( درستتربگویم خاورمیانه !) مامن حقیقت است.و هر آنچه از بلاد غرب آمده است، کیفیتی شیطانی و ناسوتی دارد.... این مهملات به آنجا ختم می شود که، انقلاب اسلامی ایران، ظهورمجدد و قهرمانانه حقیقت است. استتار وجود عمرش به سر می آید وحقیقتی که سنت ناب محمدی بر گُرده آن نشسته است ظاهر می شود....
داستان دیگر مربوط به آثین های قربانی است که همان طور پیشتر ذکر کردم تنها در دیسکور اسطوره شناسی، می تواند محمل داشته باشد. در کنار ودیعه های بی حصر و حد الهی و گاه برای فرونشاندن خشم ِ گاه وبی گاه خدایان، قربانی امری ضروری بوده است. فرضهای دیگری نیز وجود دارد به مانند نیاز ارتباطی دو جانبه از سوی انسان و خدا. مثلا اگر قربانی در آتش قرار داده می شد در حقیقت خواستار این بودند که این اثیر بالا رونده، آن را به آسمانها ( اریکه خدایان)  برساند. این آئین مسلط، آن چنان عمقی داشته است که در کنار نذورات و قربانی های متداول، بسیاری از ادیان، "محراب قربانی"  را همچنان با خود همراه دارند.یعنی حتی در انسانی ترین ادیان نیز، جایی برای خود دست وپا کرد. جایگاه آن در اسلام ، محراب نماز و در مسیحیت "صلیب" است ( این تعابیر را شوخی نگیرید! اگرچه در مسیحیت تجسد خدا و مصلوب شدنش، نوعی شرکت جویی دو جانبه در درک ِ عظیمترین ِ عنصر ِ حیات یعنی رنج بوده است).در ابتدا  قربانیان را انسان های نگون بختی  تشکیل می دادند. اما ارزش های ضد آدم خواری و انسان کشی، نوعی چرخش را موجب شد تا به جای انسان، "جایگزین" قربانی  مطرح شود( قصه ابراهیم و اسحاق). اما این جایگزینی، آن چنان ها هم ساده صورت نگرفت. قربانی انسان در بسیاری جوامع ابتدایی که عمرشان حتی تا به صد سال پیش می رسد کلا به کنار( یعنی تسلط انگاره). در داستان پیش کشی گوسفند و یا بغلی از گندم، یهوه درقبال قابیل خشمگین شده و "جایگزینی" آن را نمی پذیرد ( به نظر من، کیفیت پائین گندم اهدایی، بر ساخته ای بوده است تا بی منطقی، خون خواهی  و خون خواری  یهوه کتمان شود). اما آنچه به قصه طعم تلخ می دهد تنها سرگذشت این انسان های ِ  نگون ِ بخت قربانی شده نیست. صحبت از انتقامی کشنده است که خدایان گرفتند. صحبت از سرگذشت ِ استعلابخشی ِ دوباره آئین قربانی است. یعنی طولی نکشید که به مدد خدایان " جایگزین" شایسته تری یافت شد. " جایگزینی " که برای خدایان نشئه آورتر بود. و انسان بد آتیه می پنداشت که بهای آن نیز زیاد نیست. آن قربانی، نفس بود. طبق نوشته های اپانیشاد، شما به روشنی می توانید جایگزینی قربانی با نفس را،  در ظریف ترین مقایسه بیابید. محراب، جسم شد و قربانی، نفس و ریاضت، چاقوی برنده. انحطاطی اهریمنی، که هیچ کس به اندازه نیچه متوجه آن نبوده است. ریاضت کشی، به شکلی کلبی مسلکانه، در هر جایی رویید و زهر تراواند. به زودی  لبخند به زیبایی های زندگی و طبیعت، بزرگترین گناهان تلقی شد. و این جا بود که بزرگترین انتقام، گرفته شد.
 اما انتقام بهر گناهی بود. و آن  گناه  گسست انسان  بود از باورهای اساطیری و یا خوردن از سیب بهشتی . راندن انسان از بهشت عدن و یا به زنجیره کشیده شدن ِ " پرومته " - که  طلایه دار ِ اندیشه و حامل مشعل آتشین ِ عقل بود- در کوههای قفقاز، خدایان را آرام نکرد(  مشعل المپیک نیز سمبلی برگرفته شده از آتش هدیت پرومته است). خدایان کیفر آگاهی را بیشتر می دانستند و این انتقام ِ آخرین را ( نفس کشی )طرح انداختند.
ریچارد فاینمن ( فیزیکدان بزرگ قرن بیستم) که خود یکی از هدایای بی نظیر طبیعت بود در خاطرات خود، مکاشفات خود، در مورد رویا را مطرح می سازد. او در تعبیری به نهایت زیبا و درست،  توضیح می دهد که آن چه باعث شکل گیری ِ رویاهای است، در حقیقت حاصل یک فعالیت مغزی در هنگام خواب است در مقابل  پیام های پراکنده و تصادفی ِ نرون ها... توضیح می دهم. حتما به این تلقی اشتباه فکرکرده اید که پنداشته می شود که آن چه " دیدن "را موجب می شود، حاصل تنها عملکرد شبکیه چشم است. یعنی آن تصویر که از عدسی چشم وارد می شود و در شبکیه قرار می گیرد، تمام" دیدن " را شامل می شود. انگار یک " آدم فسقلی " ( مثلا خویشتن ما) به شکل ناظری، در کاسه سر تعبیه شده است و نظاره گر شهر فرنگ شبکیه است.اما بی وجود عصب های که شبکیه را به مغز وصل کنند، امکان دیدن محال است. درست است، " بینایی " در اصل تفسیر مغز است نه تحریک اپتیکی شبکیه. حتما می دانید امروزه تلاش های موفقیت آمیزی صورت گرفته است تا برخی افراد کور ا بینا کنند ولی  با تنها شرط ِ سالم بودن عصب های بینایی.  شکل گیری تصویر در شبکیه، امری ثانوی محسوب می شود. دانستن کمی اپتیک به سادگی روشن می سازد که تصویر نقش بسته در شبکیه، باژگون است. یعنی ما اشیاء خارجی را، در اصل سر و ته می بینیم! اما  آن چه در اصل بینایی ما محسوب می شود( تفسیر مغز که   بخشی از قوه فاهمه ما است)  در تحولی شگرف، موفق شده است که، " تحریک اپتیکی واژگون"  را یکبار دیگر باژگون کند، تا ما به شکل ِ سرگیجه آور، همه چیز را سرو ته نبینم( شاید اگر این قدرت در مغز نبود، امروزه مجبور بودیم به جای پا، روی دستانمان راه برویم!). رویا نیز از این قاعده مستثنی نیست. یعنی تحریک ِ مجازی و تصادفی ِ  بخش ِ  تفسیری ِ  مغزباعث می گردد که ما خواب ببینیم.( حتما به ورودی های RF, AV تلویزیون توجه کرده اید) می توان ا ز طریق شبکیه ( مقایسه شود با ورودی AV)  در مغز تصویری را احساس نمود  و یا آنکه با سیگنالهای ناشناخته ای که قوه فاهمه را تحت تاثیر قرار می دهد، به احساس تصویر مشابهی دست یافت( تا به حال آیا به برخی شکل های موهومی که برفک های تلویزیون ایجاد می کند توجه کرده اید؟ هرچند در مورد رویا این شکل ها موهومی ، بسیار ملموس تر و حقیقت نما ترا ست). ابهام ذاتی تصاویر افراد و مکان های که در خواب می بینیم،  به همین دلیل ساده است که تمام الگوی لازم از نرون ها تحریک شده، برای تعبیر مغز وجود ندارد. و یا تغییر شخصیت ها و صورت های ناگهانی آدم ها، در خواب،  حاصل این خصلت مرزی و تصادفی سیگنال ها است. ، تو در تویی و رفت و برگشت آنی بین  رویا و کابوس، هم در همین راستاست. آیا تا به حال به این امر اندیشیده اید که چرا گاهی در خواب، احمقی پیدا می شود که پاهایتان را قلقلک می دهد و وقتی  از فرط غش و ضعف از خواب می پرید، می بینید که سوسکی ( اگر می ترسید فرض کنید مورچه ای ) رو پایتان دارد رژه می رود؟ آری مغز از تحریکی عصبی، تفسیری در خور دست و پا کرده است. اگر چشمه سار ِ لایزال ِ رویا این است، اعتبار آن به کجا میرسد؟ آیا می توان با اعتبار بخشی مضاعف به " استعاره های اسطوره ای " خود را نجات داد؟
کوندرا در کتاب زیبایش، " بار هستی " یک سنت شکنی اساسی می کند. او می گوید بار ِ ارزشی ِ  برخی ِ واژه ها از اساس غلط انداز است. ما در مقابل واژگانی چون " روشنایی" ، " گرما"  و " سبکی " با گشادگی برخورد می کنیم، اما " تاریکی " ، " سرما" و "سنگینی" را به سردی می پذیریم. واقعا برای یک بادیه نشین، " سرما" دلنشین تراست و یا " "گرما" ( به برابر نهاد " زمهریر"  ِ سیدان، در برابر " جهنم "  ِ مردمان غیر سید، در باورهای عامه توجه کنید). کوندرا در ادامه می افزاید که، به جهت فرایند تحلیلی و منتقادانه غرب، اعتبار همه چیز به شدت دچار تزلزل شده است ( نیهلیسم منفی).  و همه چیز به حکم ِغبارهای ِ لحظه ای است و " سبکی" آنان وصف ناپذیر است. حال به راستی، این " سبکی " تحمل ناپذیر است یا " سنگینی " ِ باورهای ِ مسلط  ِ گذشته؟.... آنچه بخش آگاهی ما را شکل می دهد، مربوط به غشای متخلخل و خارجی مغز می شود. این بخش خارجی، بسیار خارجی است، بسیار نحیف و "سطحی" است. اما آن چه مربوط به ناخود آگاه ما می شود، بر می گردد به " بخش اعظم و عمقی مغز". اما به یاد داشته باشید که  بسیاری از تمایلات باستانی و بدوی ما،  به مانند  آدم خواری، بچه خوری، کودک آزاری، دیگر آزاری ، خود آزاری، پدرکشی و خود مرکز بینی،  ریشه در این بخش دارد. حال "سطحی" با ارزش تر است یا " عمقی "؟ " نحیف" یا " اعظم" ؟ " مسلط" یا " محکوم" ؟ " ریشه دار" یا " بی ریشه"؟
بد نیست اضافه کنم، خود آگاه ، عمیق ترین جلوه اش در" زبان" است. اما " زبان " می تواند مورد تاخت و تاز "استعاره های اسطوره ای " قرار بگیرد. بنابراین به شدت از تحویل " استعاره های اسطوره ای " ِ اغواگر به  " استعاره های ادبی "  ِ غنا بخش، دفاع می کنم. اولی  ادعای ِ  ضمنی ِ حقیقت گویی را دارد و دومی تنها ابزاری برای تحمل پذیر کردن جهان است. 
مگر اساتید اسطوره شناسی معترف به کیفیتی مجازی و ثانوی برای روایت اسطوره ای نمی باشند؟ اما متاسفانه ، نوع گفتمان پیش کشیده توسط آنان منجر شده که یکبار دیگر، جهان ِ به شدت گمراه کننده  ِ آثین های ِ باستانی، حالا از در ِ حیاط ِ خلوت ِ اسطوره شناسی، وارد فضای ذهن گردد. انگاری حقیقت غایی، به معجزه یونگ و شاگردانش کشف شده است. فضایی پر خلسه و رخوت آوری که ما را از حقیقت دور می دارد. متاسفانه آنچه به کورسوی ِ عقل، روشن شده بود میل دارد در سایه سار" استعاره های اسطوره ای " محوگردد. این استعاره ها، انگار بار دیگرغسل  تعمید شده اند. در حالی که تلاش های بسیاری شده  بود تا آنان تارانده شوند و یا تحویل به استعاره های زبانی صرف گردند. و این خود فصل دیگری است که زهر پالایی می تواند، همچنان به شکلی موفقیت آمیز ادامه یابد.فراموش نکنیم که راه بسیار پر خطر است و خطر بد فهمیدن از نفهمیدن سهمناکتراست. زبان نوستالژیک اسطوره ، دامی بزرگ است.  واقعا نوستالژی میرچا الیاده  نسبت به " بهشت گمشده " تاسف بار است. یعنی  واقعا ما در پی آنیم که پرومته را وانهیم؟ ( احسنت! بر آنان که ....) . یونگ با تمام احترامی که برایش قائلم ، خود اسیر نماد ماندالا بود. اصرار او در باور به تکرار ابدی ماندالا، به ناکجا آباد می رود. باز یونگ بسیار هوشیارتر بود، هانری کربن که سرگذشتی به مراتب بدتریافت( ماجرا این یکی خود مجالی جداگانه می طلبد). به نظرم در نظریه پردازی های روانشناسان اعماق ( آیا اعماق یعنی جدُی ترین !) خطایی وجود دارد. آنان برای حل هر مساله، تبصره ای اضافه نمودند که کار نهایی را، به ابهامی دو چندان مبتلا کرده است. طرح لایه بندی روان و پیش کشیدن امکان ِ وجود ِ نمودهای ِ مجازی ِ روان (  مثلا مساله " سایه مجازی" در نطریه یونگ)، این اجازه را می دهد که هر مُهملی، اجازه ورود به حوزه روان شناسی داشته باشد. درست است که روان عملکردی بسیار پیچیده دارد، اما به همین اعتبار، بایستی مباحثات آن را با قید احتیاط بسیار پذیرفت. و همواره دایره احتمال های دیگر را لحاظ کرد. حال آیا ترس مارکس  از" اسطوره "  را می فهمید؟ من می فهمم. اما آن چه مرا می ترساند آن است که خود ِ مارکس، یکی از بزرگترین  قربانیان ومغلوب شدگان اسطوره بوده است. بی هیچ تردیدی ، پرولتاریا، همان ملکوت آسمان، کارگرانقلابی، همان "ناجی آخر الزمان " و... است. جاده به شدت لغزنده است....
 
پی نوشت یک : آنچه که در نوشته قبلی آوردم، دارای پاره ای ابهامات است. برای نماد سه سطح آورده شده بود. نمادهای  ِ تصویری که مفهومی نیمه تجریدی دارند، مانند دایره، و یا نمادهای تجسمی مانند ِ مجسمه آزادی و یا الهه ِ پیروزی، که می توانند به شکل انضمامی، بار اسطوره ای داشته باشند. در کنار اینها فرم ِ نماد نیز بود که برای نقاشی مصری آوردم ( استخراج تناسب بندی نقاشی ها).
پی نوشت دو : " برادران، شما را سوگند می دهم که به زمین وفادار مانید و باور ندارید آنانی را که با شما از امیدهای ابّرزمینی سخن می گویند. اینان زهر پالایند، چه خود دانند یا ندانند.
اینان خوارشمارندگان ِ زندگی اند و خود زهر نوشیده و رو به زوال که زمین از اینان به ستوه است. پس بِهل تا سر خویش گیرند"  نیچه - چنین گفت زرتشت
پی نوشت سه : تقدیم به " بهراد- محرمانه " و "اوهام" . دوستان ِ تازه ام.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/10/28ساعت   توسط خوابگرد |