تبليغاتX
خوابگرد - آسیب شناسی نماد
ادراکات لعنتی ما
همواره اسطوره ها و نمادها، موتورهای محرکی بوده اند که جان ما را سرشار کرده اند. و زبان تمثیلی و شاعرانه، عموما تحت ِ سیطره آنان بوده ِاست. کیفیت آرامش بخش و تخدیر گونه ِ آنان، بی مثال است. نمادها حیاتیِ پویا دارند و در عین حال تکرار شونده اند. در کنار نمادها، جادوی حرکات را نیز به خاطر داشته باشید. اگر نمادها، استاتیک زیبایی هستند، حرکات دینامیک آنند. شاید بتوان گفت بهترین منبع برای درک تحول حیات ِ نماد، نقاشی و مجسمه سازی است. همچنانکه  نمایش و رقص جریان حیاتی ِ حرکت را هویدا می سازد. و ما به شکلی نا باورانه مسحور اینان هستیم.....
 یکی از کشفیات اساسی در مجسمه سازی، مربوط می گردد به راز زنده نمایی. یعنی چگونه می توان به توده ای از سنگ تراشیده شده، روح دمید. دمی که حیات ساز است. اگر مجسمه های بسیار قدیمی را دیده باشید ( پیش از عصر طلایی یونان)، جمودیتی در آنها می یابید که ترس آور است. خدایانی طلسم شده ِاند که انگاری، گناهشان عدم ِ شکر گذاری بوده است. اما در مجسمه های یونانی، شادابی و نوعی سیلان زندگی میابید. در مجسمه های پیشین، پاها ستبر و تنومند بودند و هر دو پا، روی زمین قرار گرفته بودند. مانند حالتی که مردی سرپا ادرار می کند. هر دو پا روی زمین قرار گرفته و از یکدیگر فاصله دارند. اما یونانیان در ساخت مجسمه، رازی کوچک، اما انقلابی به کار بستند. یکی از پاها، کمی از زمین فاصله می گرفت. یعنی یک پا محکم و دیگری کمی شل و خم شده. به گونه ای که تنها قسمتی از جلوی پا با زمین تماس داشت ( نمونه آن مجسمه دیونوسیوس مربوط به 2500 سال پیش است. اجازه بدهید که من عکس الصاقی نداشته باشم. با این کیفیت نازل وبلاگ سرور ها، پرحجم کردن پست ها، سخت زیانبار است. در صورت علاقه، نقاشی ها و مجسمه های ِ یاد شده را در اینترنت بجوید). به مانند معجزه ای، مجسمه ها با این ترفند، حیاتمند شدند. و دیگر ما از آنان نمی ترسیم و بل آنها را مشتاقانه می ستاییم. اما تاثیر ِ مجسمه های  یونانی بسیار فراتررفت. مجسمه دیسک پران نماد زیبایی حرکت شد و حال پرتاب کنندگان دیسک، آرکتایپ (کهن الگو) مسلط آن را به خوبی درک می کنند( در مورد بهینه ساز بودن این روش و یا دور برد بودن دیسک پرتابی، چیزی نمی دانم) . لوند ی و وقار ِجلوه زنان، باز ملهم از این مجسمه ها است. میراث این هنر به عصر رنسانس رسید و جلوه های  ِتکرار شده آن، همچنان ما را مسخ می کند. مجسمه های خدایان روز و شب ِ میکل آنژ، به نوعی، رهایی و رخوت آنان را نشان می دهد. شاید این آرامش بخشی، ملهم ازتجربیات شخصی ما باشد در هنگامی که سرخوش هستیم و یله داده ایم( اگر چه یاد آوری چهره های نا تمام این مجسمه ها، خالی از لطف نیست که بسیار مدرن محسوب می گردند و به بروز کیفیت های جدیدی منجر می شود ).اما شاید پیوستار اینان را باز دست کم گرفته باشیم. آیا تا به حال به شباهت ِ نمادهای مسلط فیلم های هالیوودی و این مجسمه ها توجه کرده اید؟ شکل شکیل هنرپیشه ای که کت و شلوار پوشیده است و کتی بر دوش کشیده، بسیار اغوا گر است. اما آیا به شباهت چنین ژستی، با مجسمه داوود ِ میکل آنژ توجه کرده اید؟ من که شکی ندارم بسیاری از ژست هنرپیشگان و مدل ها، گرته برداری شده از آثار بزرگ هنری است. در چه جهتی؟  پولسازی. بدتر از این نمیشه! نماد ها در راستای امیال شخصی قرار گرفته اند. زنان سوپر استاری که چوب سیگاری بلند(که در ادامه سیگاری گداخته است) را با لوندی و آسوده خیالی به سمت  لبان پر خون می برند، بسیار مسخ کنند ه اند. استقلال شخصی به بهترین شکل، در هنرپیشه مردی که سیگار می کشد متجلی می گردد در حالی که به دنیای بیرون بی اعتنا ست و یا با نمه لبخندی نمکین، آن را ریشخند می کند. ما همواره، مجذوب آنان بوده ایم. اما این بار، از نماد سازی و علم به جذاب بودنشان، جیبمان خالی می شود. روح بزرگترین آثار هنری تسخیر می شود و در پیکره عده ای ( عمدتا بی قدر) دمیده می شود. شکی هم نیست ما پولمان را دو دستی تقدیم می کنیم ( چه برای سیگار چه برای فیلم).اگرچه آنان همواره آرایش کرده  و زیبایند و روی فرش قرمز رژه می روند و روبروی دوربین ها می چرخند، می خندند و آرامند و ما را مسحور کرده اند. ولی  اینان بی تاثیر از نماد های دیر پای هنرمندان گذشته  نیستند. به نوعی آنان به آرکتایپی خاص میل می کنند. در دنیای که قدیسان در کار نیستند، آنان ادامه دهندگان هستند. آنان با بهره گیری از نمادها، گردش مالی هنگفتی را موجب می شوند. آنان دنیای خیالی می سازند که گاه خود نیز در آن محصور می گردند( وحتی ارتباطشان با حقیقت کم رنگ می گردد. هرگز از یاد نمی برم که وقتی تام کروز در لندن برای افتتاح فیلم " جنگ دنیاها" ، مورد حمله جوانی به ظاهر نیمه عاقل قرار گرفت که به او با افشانه ای آب پاشید، چگونه هنرپیشه از کوره به در رفت و مرتب تکرار می کرد که " من اینجا آمده ام برای تو و به خاطر تو، تا از من بپرسی و تو به من آب می پاشی"). اما دنیای خیال انگیز آنان ( بهترین توصیف " رویای آمریکای " شاید باشد) عده ای را به کام تباهی می کشد. چند وقت پیش، در خبری خواندم که دختری که از دیابت رنج می برد و دارای رژیم خاصی بود، برای هنر پیشه شدن، رژیم خود را فراموش کرد تا با لاغر شدن، شانس خود را افزایش دهد. یعنی اولین کیفیت انتزاعی هنرپیشگی را به دست آورد. اما او به خاطر همین بی مبالاتی کور شد. ( نکته ای لازم است که متذکر شوم. بسیاری اوقات ما به اغنیا حمله می بریم و آنان را به باد سخره می گیریم. خدا نکند که آنان خطایی کنند که ما هر روزه مرتکب می شویم، آن گاهست که غریو شادی  و هلهله سر می دهیم. این عقده حقارت بسیار خطرناک است. در مورد آن جدی باشیم و بدانیم که خود پرده ای بر حقیقت است. آن چه برای خرده گیری ذکر کرده ام، مانند راه رفتن روی تیغ است. لغزش در آن، تاوانش جهنم است. به یاد ِ حقارتی که دنیا نسبت به آمریکا احساس می کند افتادم. شاخص این حقارت، فرانسویان هستند که "همبرگر خوری، آروغ زنی، چاقی " آنها را، بارها در بوق کرده اند. بیچاره فرانسویان تسلیم شده در برابر هیتلر، که هیچ نکردند تا آمریکاییان به دادشان رسیدند، البته که حق دارند این چنین نمک شناس باشند! البته آمریکاهای هم بی کار نماند ه اند و ولنگ و باز بودن  فرانسویان را مسخره می کنند( آخه خیر سرشون آمریکای ها پیورین هستند و بد جوری دین دار). رابطه ما با اعراب نیز از همین قماش ست.
 یکی از کسانی که به شدت از او متنفرم "اپرا وینفری "  مجری موفقی است که آمریکاییان بسیار او را دوست دارند . به نظرم او، بیشترین همّ خود را در مجازی سازی به کار بسته است. مجازی سازی که ما با عنوان "رویای آمریکایی" می شناسیم. او از تمام نمادهای شناخته شده و پر مصرف تمدن غرب استفاده می کند تا موفق باشد. او به واسطه تمول، آرزوها را بر آورده می کند ( برنامه های او سرشار از نمایش های است که کودکان و جوانان را به محبوبترین هنرپیشگان و یا خواننده گانشان می رساند). یک باربرای  تبلیغ برنامه اش با الهام از آهنگ جان لنون گفت: imagine a world without Operah . دیگر خودستایانه تر از این ممکن نیست. او خود را خدا می پندارد چرا که معجزه می کند و فقرا را هم دوست دارد. در برنامه ای، او سرگذشت زن افریقایی که هیژده و نوزده سال سن داشت را نشان داد که دچار محنتهای بسیاری بود( به واسطه آنکه تنها سیزده و چهارده ساله بود که حامله شده بود، تمام مجاری او دچار عفونت شده و از فاصله چند متری بوی تعفن می داد و پزشکی خیّر او را عمل کرده بود). در لحظه اوج نمایش، اپرا رو کرد به تماشاچیان آرایش کرده اش و پرسید که آیا همین که آمریکایی به دنیا آمده اید، خوشبخت به دنیا نیامده اید؟ و تماشاچیان که چار شوک شده بودند، با پهنای صورت می گریستند و سر تکان می دادند که بلی! یعنی خوشبختیم. او از تمام توانمندی های خود به مانند شوخ طبعی و دوستی با بسیاری از سوپر استارها استفاده می کند تا  همواره پولساز باشد( درآامد سال گذشته او بیش از سیصد و پنجاه ملیون دلار بوده است). در برنامه ای که بیشتر مد نظر من است، اودو زن از خیل اسپانسرهایش را به برنامه دعوت کرده بود. این زنان قصد داشتند درست انتخاب کردن در پوشاک را به مردم نشان دهند. این دو زن، زنان بد پوشی در خیابان می یافتند و به آنان لباسی در خور می پوشاندند. سپس عکس گذشته و حال آنان را به تماشاچی نشان می دادند. در ادامه زن حالا شیک پوش شده، با آرایش مناسبی، " کت واکینگ" کنان وارد صحنه می شد و همه فریاد عجبا سر می دادند. و که این خود باعث وجد مضاعف زن تازه شیک شده می شد. اما آنچه خیره کننده بود، مربوط می شد به عکس ها. در زمان بد پوشی، زن به غایت بد فرم ایستاده بود ( دست ها تا آرنج مستقیم پایین آمده بود و از آن جا به بعد به شکل باز شونده ای دستان ادامه یافته بودند و یا پاها به مانند مجسمه های پیش از عصر طلایی یونان ، به زمین چسبیده بودند ) اما در عکس زمان خوش پوشی، آنان به تبعیت از نمادهای زیبایی که پیشتر ذکر کردم ایستاده بودند. مانند مانکن ها ( و آنان به مانند مجسمه های عصر طلایی) یکی از پاها رها بود و صورت آرایش دلربایی داشت. دوباره چه شده بود. تمام نمادهای زیبایی به کار گرفته شده بود تا تاثیر پیشنهاد دهندگان شیک پوشی صد چندان شود. آری، پولسازان تمام المان های زیبایی را استخراج کرده اند و با استفاده ابزاری ، در پی آنند که  آدمی را استثمار کنند. مواظب شان باشید مهترین نظام جهان امروز، برقراری  چرخه تولید و مصرف است. نمادها که مال این حرف ها نیستند که بخواهیم حرمت شان را حفظ کنیم . ( در مقایسه عکس های ترمیم موی مجله های خودمان را به یاد بیاورید، مرد بی مو، اخمو وهمان مرد با مو ،خوش خنده ست...آخر کیچ)
 اگر با مباحث هوش مصنوعی آشنا باشید به خوبی، درک می کنید که ممکن است که نماد چگونه کشف شود. به خاطر شکل تفسیری مغز ، نرون های تحریک شده به  واسطهِ پیغام های حسی، تبدیل به معنا می گردند.حال اگر بتوان اشتراک معناداری بین یک نماد انتزاعی و عینیات ِ طبیعت، در تحریک نرونهاپیدا نمود، همسانی معانی  حاصل می گردد. به عبارت ساده تر اتحاد معنا و نماد. برای مثال نماد کمال و مطلق، بی حرف "دایره" است. شاید نرون های که در تصور دایره  شرکت می جویند با نرون های  تحریک شده در مواجه با تجسم ها و عینیت های کمال ( مانند لبخند مطلقا زیبا به مانند مونالیزا) اشتراک مشخصی داشته باشند. بی شک در لوگو سازی، دایره  ِ در بر گیرنده، به نوعی اتحاد بخش محسوب می گردد ( به نوشته " انجیل..." مراجعه کنید). این اتحاد بخشی، می تواند در راستای نماد مطلق ِ بودن ِ دایره باشد. نمادها، عموما آبستره شده  ِ دریافت های حسی مایند. البته به یاد داشته باشید که این دریافتها، منحصر به قوه بینایی ما نمی گردد. در مقاله ای دیدم که عده ای کور مادرزاد را گرد آورده بودند تا بر اساس معیارهای که ما برای ما ناشناخته اند، نماد حرکت را ترسیم کنند. بسیار جالب است که بدانید عده ای از آنان، دایره ای که در آن ابروی خمیده بود پیش کشیدند که با نماد شناخته ما از حرکت برابری می کند.
همان طور که پیشتر ذکر آن را آوردم، دایره تا مدت ها نماد کمال و مطلق بوده است ( شاید هم باشد). این باور به علاوه "اتو سنترالیسم" ( خود مرکز بینی ) انسان، به مصیبتی منجر شد. در مورد نماد دایره توضیحاتی پشتر دادم. اما خودمرکز بینی خود قصه ای جالب است. پیشتر مردمان هر منطقه می پنداشتند که مرکز جهان همانا دهکده و یا شهر آنان است. بنابراین مرزبندی های " ایران و توران" ، " یونان و بربر"  و " دارالاسلام و دارالکفر" به وجود آمد. شکل انتزاعی این تصور به آنجا ختم شد که انسان مرکز خلقت و زمین مرکز جهان شد. حال ابلهی به نام بطلمیوس را در نظر بگیرید که می خواسته که این نماد و اسطوره ها ر احفظ کند. زمین مرکز است ، دایره کاملترین شکل حیات است و خدا همه چیز را به اکملترین شکل خود، در طبیعت به کار بسته است. حاصل کار آنکه، برای توصیف چرایی هندسه سیارات در منظومه شمسی، او متوسل به دوایر تو در تویی شد. تعداد دوایر تو در تو به چهارده عدد رسید. حال اگر خورشید مرکز دیده می شد، مساله جواب ساده تری می یافت. شاید باور نکردنی باشد که پیش از بطلمیوس، هیپارخوس چنین طرحی را داده بود. بنابراین معجزه کوپرنیک لازم نبود تا خورشید در مرکز قرار گیرد. اما ایده خلاقانه و زیبای هیپار( خودمونی شدم با هاش) به خاطر اسطوره شکنی ، نادیده گرفته شد. و ایده ابلهانه و پر تبصره  ِ بطلمیوس، هزار سال برعالم نجوم  سیطره یافت تا تاریکترین عصر نجوم شکل بگیرد( اطلاق تاریکترین "عصر نجوم" را به جای " عصر" از آن جهت آورده ام که با فرض" سراسر ِ جمودیت ِ عصر ِ میانه" مخالفم). کپلربا شکستن اسطوره دایره و فرض حرکت بیضوی و نیز قراردادن آن در صفحه ای مستقل توانست، حرکت خطی و نا هنجار مریخ را در آسمان توجیه کند. یاد آوری میکنم که تاریخ نجوم ، یک فرض همیشگی داشت که اگر بتوان حرکت مریخ را توجیه کرد، همه هندسه حرکت سیارات منظومه شمسی حل شده است. این فرض بسیار درست بود چرا که مریخ در آسمان حرکتی بس وحشی دارد. یعنی به شکل خطی ابتدا از شرق به غرب می رود و سپس در یک سیری برگشتی و تقریبا در همان راستا باز می گردد. با دانستن آنکه، ما مرکز منظومه نیستیم و خورشید است که مرکز ست و همچنین تصور اینکه ما در مدار داخلی مریخ هستیم  ، این ناهنجاری حرکت مریخ مشخص می گردد ( بماند برای برخی" تصور کردن" سختترین کارهاست). اگر با دوایر تودر توی ارشمیدس ( امیدوارم درست گفته باشم) کار کرده باشید ، دیده اید که دو دایره که در یک دیگرمی چرخند، می توانند نقش های عجیبی را درست کنند. اگر تنها در حین حرکت اینان، بر پیرامون یکی، خودکاری ِ رونده قرار دهید. حال اگر تعداد دوایر زیاد شود، شما موفق می شوید که حرکت های پیچیده ای حتی  مانند آنچه مریخ دارد را نیز ترسیم کنید. همان کاری که بطلمیوس کرد. پرکاری و کم فکری توامان. مواظب اسطوره ها باشید، می توانند خطرناک باشند. همانطور که هزار سال انحطاط نجوم را موجب شدند.
 در نقاشی های ِ مصری، المان های بسیاری یافت می شود که بسیار نکته آموز اند. مثلا در نقاشی های مصری، همواره بیشترین سطح تماس آگاهی با اشیاء ِ بیرون، ثبت می گردد. برای مثال، در ترسیم انسان، صورت به شکل نیم رخ، سینه ها تمام رخ و  پاها هم نیم رخ ترسیم می گردد. رفتار باستانی ذهن، در نقاشی های مصری بی نظیر است. تا به حال به نقاشی های کودکان توجه کرده اید؟ به شکل بسیار آوانگاردی، هیچ نقطه ثقلی در نقاشی کودکان نمی بینید. نه تنها پرسپکتیو وجود ندارد، شما هیچ زاویه مشخصی برای نقاش نمی یابید. آنها خانه  و درختان را از روبرو، حوض را از بالاو ماهیان موجود در حوض را از نیم رخ می کشند. شباهت نقاشی آنان با مصریان، کم نظیر است( همین المان های که در نقاشی مصری است، نشان دهنده تاثیر معماران مصری در ساخت تخت جمشید است که حجاری ها آدمیان، همین کیفیات را متجلی می سازد. لازم نبوده است که سنگ نبشته های مصری ، در تخت جمشید یافت شود تا موضوع برملا گردد). همچنین در نقاشی های ِمصری یک اختلاف ِ موازنه بین شخصیت ها و اساطیر با مردم عادی وجود دارد. آنان به شکل محسوسی بزرگتر از مردم عادی هستند.
حال آیا به ربط نقاشی های مصری و دیوارکشی های باب شده انقلابی ها ( بیشتر منظورم نمونه های آن در چین، شوروی و ایران است نه مکزیک) توجه کرده اید؟ مثلا لنین در هیاتی به مراتب بزرگ اندازه تر، در مقابل مردمی کوتوله مانند ترسیم شده است در حالی که آینده را فرا می نماید.این تصاویر ِ بزرگ از  رهبران ِ سیاسی، واقعا تاسف انگیز است. نمونه یکی از همین نقاشی ها، رهبری  است با دستانی به هوا برده ( که بی شباهت به سلام نازی ها نیست) درآستانه مردمی که، حکم مورچه های را دارند در مقابل مجسمه آزادی . اما نقاشی های دیواری انقلابیون به این مقدار تحقیر بسنده نمی کنند. مردم پایین دست به شکل توده ای خمیر گونه اند که فاقد شخصیت هستند. شما تصویر مبهم و سیاه و سفیدی از آنان می بینید که در یک دیگر آغشته شده اند. انگار آنان، هیچ هویتی به جز در "حالت اجتماع"  ندارند. در کارتون " داستان اسباب بازی " ، در یک صحنه قهرمان فضایی داستان وارد اسباب بازی فروشی می شود . آنجا با تعداد انبوهی از  اسباب بازی های همنوع های خود مواجه می شود. او نا باورانه و مستاصل شده، به  اسباب بازی هم شکل خود خیره می شود. و شدیدا دچار بحران هویت می شود. واقعا چیست که او را مشخص می کند؟ به شدت امری فلسفی رخ می دهد. اما مردمی که در نقاشی دیواری، به توده ای تبدیل شده اند، هرگز دچار استیصال نمی شوند. واحسرتا!( برای نمونه یک بار که ازخیابان تخت طاووس رد می شوید دقت کنید، یکی از این نقاشی ها را خواهید یافت). راستی توجه کرده اید که کلمه انقلاب چقدر احمق شد ه است. در کشور ما هر که با تحول ( انقلاب ) موافق است، ضد انقلاب توصیف می شود. ادامه دارد....
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/10/21ساعت   توسط خوابگرد |