![]() |
![]() |
|
| ادراکات لعنتی ما |
|
مرگ و علم- بنا به تعاریف اولیه، مرگ عبارت است از، توقف نفس کشیدن و ضربان قلب. اما شواهد بسیاری نیز وجود دارد که نشان می دهد این دو عامل به تنهایی نمی توانند قطعیت آور باشند. به کار افتادن مجدد تنفس و قلب آن قدر امر شایعی بوده است، که در زمان ویکتوریا مصوب شد که، برفراز هر قبر زنگوله ای تعبیه شود که با نخی به تابوت می رسید، تا در صورت زنده شدن احتمالی مرده، با استفاده از آن بتواند زنده بودنش را اعلام کند. به همین دلیل، این علایم را مرگ کلینیکی می نامند. این امر هنوز نیز معضل حادی محسوب می شود، به گونه ای که در آمریکا برای اطمینان، نوارمغزی نیز گرفته می شود.(1)
در شکل میکروسکوپی نیز مرگ وجود دارد، که مترداف با مرگ سلولی است. در حقیقت این دو مرگ( ماکروسکوپی و میکروسکوپی ) از یکدیگر مستقل هستند و مرگ سلولی هرگز منجر به مرگ انسان نمی گردد. بیشترین عمر یک سلول حدود هفت سال است. بنابراین ظرف این مدت(هفت سال) تمام سلول های ما و در نتیجه ماده تشکیل دهنده ما عوض شده است. سئوال این است که به راستی چیست که در ما احساس دوام ایجاد می کند؟ چرا با تغییر سلول های مغز، هنوز تصاویر کودکی ما ثبت شده می مانند؟ شکل باردار کردن سلول های حافظه جانشین، چگونه فرآیندی است ( به معنای ساده تر آگاهی چگونه با مرگ سلول های حامل آن از بین نمی رود)؟ به راستی آن چه ما را ما می کند چیست(2)؟ قضایا به نظر بسیار پیچیده می آید... حداقل دو نوع مرگ سلولی وجود دارد. نوع اول بسیار شبیه مرگ ماکروسکوپی ماست. اما نوع دوم، که به نام اپوپتسیس مشهور است، بسیار غریب است. چرا که به گاه فرتوت شدن سلول، او سیگنالی به سلول مجاور می دهد که او را دعوت به بلعیدن خود می کند. شکل های منفرد اندام، مانند انگشتان ما، ازاین گونه مرگ سلولی به وجود آمده است. برخی ناهنجاری ها مانند چسبیدن چند انگشت به یکدیگر، که هیاتی مرغابی وار به بیمار می دهد، به جهت عدم مرگ سلولی مناسب در فضای بین انگشتان بوده است. شاید حتی برخی کشیدگی ها و خطوط زیبا، در صورت و اندام ما، حاصل این نوع مرگ باشد. سهراب سپهری که گفته است، مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است، چندان بیراه نگفته است. در اپوپتسیس، سیگنال دعوت کننده به سلول مجاور، در حقیقت شبیه سازی سیگنال یک سلول مهاجم است. بنابراین سلول مجاور بی هیچ فوت وقت او را می خورد. واقعا غریب است که ما حامل میلیون ها خودکشی میکروسکوپی در وجود مان هستیم. مرگ های خنده دار-باز هم جاودانگی و این بار از دریچه مرگ. برخی انسان ها شاید اقبال بلند داشته اند که مرگ به شهرت جاودانه شان کمک کرده است. مرگ افرادی مانند مرلین مونرو، پرنسس دایانا، جیمز دین و جان لنون از این گونه است. ما بر اساس دلایل بسیاری که برخی را در ادامه شرح خواهم داد ، مرگ را والاترین قاضی می دانیم. انگار مهر پایان دهنده او، اعتباری صد چندان نسبت به مابقی قضاوت ها دارد. اما من، شدیدا با این مرجعیت مخالفم و آن را فریبی می دانم. بیچاره الویس پریستلی که از فرط خوردن( به خاطر ابتلا به بیماری جوع ) ترکید(!) ومرد. تیکو براهه ، نیز به خاطر پرخوری در یک ضیافت و امتناعش از رفتن به دستشویی( ظاهرا برای رعایت آداب زمانه اش)، دچار ترکیدگی مثانه شد و مرد. حال بی رحمانه نیست که نقش وتصویر ذهنی ما از الویس، نه راک و اند رول مشهورش، بلکه مرگ خنده دارش باشد. اگرچه به خاطر دوستداران سینه چاک الویس و مدیای مسلط، این امر تا حدود بسیاری دچار فراموشی شد ( چرا که این اسطوره راک و اند رول ، ودیعه ای باورنکردنی از جانب خدای سفید پوستان بود. لازم است متذکر شود که در تاریخ سراسر رنج سیاهان، موسیقی عاملی کمک کننده و نجات بخش بوده است. سیاهان به خاطر شکل خاص موسیقی و طنین شان، برای خود جایی در سرزمین های گسترده آمریکا دست وپا کردند. آنان با موسیقی های انقلابی و حق طلبانه خود که سبک قالب آن ها بلوز و جاز بود، حرف های خود را مطرح کردند.و به سرعت با این ابزار مقبولیت یافتند. حتی موسیقی امروزه غرب مرهون موسیقی سیاهان است. در این گیرو دار، حتی برخی نژاد پرستان نیز به خاطر این استعداد آنان، کمی ملاحظه گر شدند ودست از کله شقی برداشتند. مثلا معروف است که یکی از این سخت گیران گفته بود: سیاه خوب، سیاهی است که بخواند. اما، خدای سفید پوستان این بار ودیعه ای به آمریکای دهه شصت داده بود. این ودیعه باور نکردنی، سفید پوستی بود با صدای سیاهان( الویس). حالا مرگ مسخره او که نمی تونه گند بزنه به این معجزه). اما تیکو براهه که بسیار ستایشش می کنم، رصدهای بی نظریش، کپلر بزرگ را ( ببخشید متوسط را، بعضی ها ناراحت می شوند) به کشف قوانینش رهنمون کرد. بی شک وسواس های خاص او، چیزی سهل الوصولی نبوده است. شاید دهها سال لازم بود تا کسی مانند او پیدا می شد تا چنین با دقت، به رصد ستارگان بپردازد. آنان که مسائل نجوم را دنبال می کنند می دانند که این دقت بالا، چه ضرورتی دارد تا حتی فرضیه ای بتواند شکل بگیرد، چه برسد به این که بخواهد مدرکی اثبات کننده باشد. مرگ های خنده داردیگری در تاریخ رخ داده است. مثلا ریاضیدان یونانیی که برای حل مساله " پارادوکس دروغ" ، دچار بی خوابی شد و از همین بی خوابی جان سپرد. و یا خواننده راکی که به خاطر خفگی ناشی از عملیات رقت انگیز خود ارضایی، جان به جان آفرین تسلیم کرد ( گه خورد، این چه وضع تسلیم جان است). مرگ ابزاری- پس از شیوع مرگ سیاه در اروپای قرن پانزده ، میلیون ها نفر جان سپردند. این شوم ترین حادثه قرون میانه اروپا، البته دست آوردهای را نیز به ارمغان آورد. مثلا به خاطر شیوع همین بیماری بود که نیوتن خانه نشین شد و قوانین کیهانی خود را تنظیم کرد ( عجب اوضاع خرتو خری ست، یک جمله ساده نیز وجود نداره که تبصره نداشته باشد). از دست آوردهای دیگراین بیماری کتابی بود به نام " هنر مردن" که درسال 1415 منتشر شد . کتاب حاوی طرح های بسیاری از احتضار بود و سعی داشت به نوعی، تسلیم شدن ودر عین حال نهراسیدن از مرگ را ترویج کند. در بسیاری از صحنه ها، مسیح و مریم باکره حاضر بر بالین محتضر بودند تا او را تسلی دهند. شاید حق با کاتب بود که در نبود درمان مناسب و ندانستن راههای پیشگیری، تنها راهی که باقی مانده بود، استعلا بخشی به مرگ بوده است. به نظر من، این مثال ، نمونه ای خوب از خیال بافی در باب مرگ بوده است زیرا نقشی به مانند پروفن داشت.. یکی از اصول ثابت ذهنی ما این است که چیزی به نام خلا، در آن وجود ندارد. ما به شکلی ناخواسته، نادانسته ها و جهالت های خود را با چیزی پر می کنیم. این عامل پرکننده عموما خرافه است. زمانی که قوانین مکانیک کیهانی کشف نشده بود، مصریان برای علت حرکت اجرام، چنین تصور می کردند که فضای آسمانها، حاوی رودخانه های است که هدایت گر اجرام است. بنابراین مسیرهای آنان ثابت است. اما حرکت را چون حاصل عامل محرکه ای میدانستند، فرض کردند که ارابه های نامری، آنان را جابه جا می کنند. امروزه استعاره ارابه خورشید جنبه ای شاعرانه پیدا کرده است اما دیربازی ، حقیقت محض تلقی می شد. بابلیان نیز برای ندانستن چرایی جریان تدریجی و مستمربدر و هلال ماه ، آن را ناشی از خوکی ماده می دانستند که آن را ذره ذره می خورده است( چرا دوباره به دنیا می آمد حتما همان خوک می دانسته). عزیزان من ، برادران من ، خواهران من ( نمی دانم لزبین ها و گی ها دراین دسته بندی کجا قرار می گیرند آنان خواهرانند یا برادر!) باز تاکید می کنم، ندانسته های مارا، عمدتاخرافه پر می کند. حال معلوم است که چرا امید دارم این مساله مرگ، کمی هم شده روشن شود. در پس ندانستن کیفیت مرگ، هزارویک خرافه شکل گرفته است. ترس از فشار قبر( این تصور، به نظر ناشی از متورم شدن فیزیکی جنازه در مرحله اولیه مرگ بوده است)، سئوال و جواب شب اول قبر، تاثیر خیرات و.... معاد از این قماشند. با توجه به قدرت ما در ساختن دنیاهای خشن، ترسناک، نفرت انگیز، بی رحم و تکان دهنده در سایه مرگ ( جهالت)، ترس از مرگ شاخص ترین مشخصه وجودی ما شده ست. بد نیست که اضافه کنم به خاطر وجود انواع بلایای طبیعی و غیرطبیعی و همچنین سطوح مازوخیستی و سادیستی روان، ما به سادگی قدرت جهنم سازی داریم و می توانیم ابعاد آن و نیز برد آن را به ظرافت متصور شویم. شاهد این امر ادبیات جهان است که مثلا در کمدی الهی دانته و کتب آسمانی، جهنم این چنین رعب بر انگیز است اما دریغا و صد دریغا که بهشت هرگز چنگی به دل نمی زند( در هیچ مکتب و اندیشه ای). بهترین بهشت ها، یا با حشیش ( حسن صباح) و یا با میوه ( شداد) ویا با حوریان ساخته شده بود. اما بهشت برخی که حاوی کتابخانه یا نمایش فوتبال مستقیم است در آن ها منظور نشده بود. در تاریخ، استعلا بخشی و کسارسیس درباب مرگ، به مفهومی جدید، به نام شهادت منجر شد. در اوایل این استعلا بخشی تا حدودی شکلی حفاظتگربوده است.همچنان که در دنیای میکروسکوپی ، بیگانه خواری و حفاظت سلولی وجود دارد، در دنیای ماکروسکوپی، ما مکانیزم های دفاعی متنوعی لازم داشته ایم که گاه و بی گاه آن را ایجاد کرده ایم. مثلا قدرت مسلط ایجاب کرده که برخی بایستی فدا شوند تا بقای جامعه( و یا ارزش های آن) تضمین گردد. معروف است که در میان مسلمانان هند، این امر شایع بوده است که در هنگام هجوم دشمن به قلاع و دژهای آنان، زنان مکلف بودند که برای حفظ عصمت خویش و پاسداری از ارزشهای اسلامی، خودکشی کنند تا مورد تعرض قرار نگیرند. یا در ژاپن، عملیات کامیکازه این فرصت را به فرمانده هان می داد که در مقابل ناوهای هیولا هیات آمریکا، ابزاری بازدارنده داشته باشند. شکی نیست که بیشترین حماسه سرایی های ما نصیب مردان و زنانی شده است که با انتخابی خود خواسته و برای حفظ کیان خود ( شاید کاخ های دیگران)، به مرگ آری گفته اند( این آری با آری 12 فروردین تفاوت دارد). مثال روشن دیگر، استعلا بخشی دکتر علی شریعتی است که از حادثه کربلا، مفاهیمی سرخ به مانند شهادت، ایثار، انقلاب( آن هم در شکل سیاسی آن)، استخراج کرد. ( این بارهم، این سرخ با سرخ داس وچکشی ها ربطی ندارد). او در تلاشی همه جانبه، از تمام عناصر متصوره ، یعنی متناقض گویی، وارونه سازی تاریخ، اسطوره سازی و خطابه های آتشین سود جست تا به طرح نهایی خود، یعتی ایدئولوژی دینی نائل گردد. در این راه آن چنان پیش رفت که امام حسین را با چه گوارا مقایسه کرد( این کار باعث استعفای نصر و مطهری از حسینیه ارشاد شد). بدین ترتیب مفاهیم سیاسی شهادت( منش حسینی) ، انقلاب ( منش زینبی) و کل ارض کربلا و کل یوم عاشورا، پا به عرصه وجود گذاشت. ارمغان این تصاویر باور نکردنی است( جنگ ایران و عراق را به خاطر بیاورید). من سراغ ندارم مزخرف گویی کسی این چنین تاریخ ساز بوده باشد ( باز هم بگویید دنیا تصور ما نیست). امروزه هم که دروازه های بهشت، در گروحملات انتحاری است. این مرکزیت شهادت، آن چنان تاثیر بر فرهنگ ما گذاشت که فرصت برای هر ایده ی موازی، غیر ممکن شد. به راستی مرگ میلیونی در رواندا، کامبوج ، روسیه و دارفور ارزش هیچ تاملی ندارد. آیا نمی توان برای یک مورد و فقط یک مورد وفقط یک مورد هم شده، در این مردن ها میلیونی ، یک هم ارز شهادت گونه یافت و خود را این گونه وقف مرگ چند ده تن نکنیم. تا این گونه گریه کنیم، ناله بکنیم و زار بزنیم و طلب استغفار کنیم و احمقانه تر از آن، بهشت خود را در گروی آن بفرضیم( تحت تاثیر باغ مظفر). امید وارم که حفره های ناشی از عدم شناخت ما به مرگ، حتی اگر امیدی واهی است، با چیزی درخور ( برای من علم) پر شود تا این چنین استفاده ابزاری از آن متوقف شود. ادامه دارد... 1- اولین اندام که با شکل گیری نطفه ساخته می شود قلب است. و باقی اندام انسان به تدریج از سلول های قلب منتج می گردد. اگرچه تولد ما از قلب آغاز می شود ولی مرگ ما با آن کلید نمی خورد. 2- چیز جالبی در جسم تازه شده ما وجود دارد( با دوره هفت ساله ) که باعث می شود، ما برخی عادات های گذشته مان ( بالاخص رژیم های غذایی مان) تغییر کند. چرا که ما از مواد غذایی متغیر در طول عمرمان استفاده می کنیم. بیراه نیست که اگر قسمتی از خود را آب، قسمتی دیگر را گندم، سیب، ماهی، الکل و شکلات بدانیم. مساله این جاست که آیا خاطره اینان نیز با ماست. آیا درصورت وجود آگاهی برای سیب، نوعی شرکت پذیری در بستر روان ایجاد نمی شود. برنامه ای مستند دیدم که در آن، برگ های درختانی که طعمه زرافه ای بودند با ارسال سیگنالی، موجب تغییر کیفی در برگ های مجاور و بل درختان مجاور می شدند. تا زرافه نگون بخت رابه واسطه عوض شدن طعم، از خوردن منصرف کنند. آگاهی امری مختص ما انسان ها نیست که حالم از خیلی هاشان به هم می خورد( می توانم باور داشته باشم که شکلهای متنوع برای آگاهی وجود دارد). انسان از نظر من، و برخلاف تعالیم مذهبی، ننگ طبیعت است. این موجود ستیزه جو، خود پسند، گند دماغ، پرمدعا و آشغال، تمام منابع طبیعت را می بلعد و عوضش همه جا را به گه می کشد. هیچ کسی هم نیست به او بگوید، ای کثافت، تو خونخوارترین و پر آزارترینی، نه اشرف مخلوقات. همین جا از تمام گیاهان ، درختان، جانوران، ستارگان و..... بابت وجود داشتنم، صمیمانه معذرت می خواهم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/10/03ساعت توسط خوابگرد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|