تبليغاتX
خوابگرد - مرگ روی صندلی داغ
ادراکات لعنتی ما
تقدیم به سمیرا

آنتروپی ، زمان و مرگ - مرگ چیست؟ هیچ منبع این جهانی، تا به امروز جوابگوی این سئوال لعنتی بشر نبوده است. بنابرآموزه های معرفت شناسنانه ( حداقل نوع مسلطشان )، درک این حقیقت، از دستان ما همواره دور خواهد ماند . نمی توان در مورد مرگ به هیچ اطمینانی دست یافت، چرا که آن چه تجربه پذیر و تکرار پذیر نباشد، در دایره احتمالی  شناخت قرار نمی گیرد. اما فکر می کنم در آینده ای (اگرچه دور) می توان پرتوی از شناخت( هر چند اندک) بر آن انداخت. در حقیقت همواره معرفت شناسی، در پس علم قرار می گیرد. بدین معنی که فرضیات و کشفیات علمی، به ما ممکن ها و ناممکن های جدیدی را معرفی میکند، که انقلابی است در آنچه می پنداشتیم (0). آنچه ما را به شدت در بر گرفته است، خواه دانش ، خواه محدودیت ها و خواه ناممکن ها، به شدت اعتباری است و منبع این اعتبار علم است. اما اگر به روش های جدیدتر دست بیابیم، که به دل پدیده های هر چند نادر(1) بتوان رسوخ کرد و از آن ها سر در آورد ، امید به واگشایی نسبی مساله مرگ، واهی نخواهد بود. امروزه برخی سئوالات باستانی ما، جواب های یافته است. اگر چه همه اذعان داریم، این جواب ها در بسیاری از موارد نا کافی است و ما را ارضا نمی کند(2). اما بشر آیا فکر می کرد روزی بتواند  با دقت متقاعد کننده ای، فرآیند شکل گیری ورشد جنین، علل بسیاری از بیماری ها، رفتار شناسی دایناسورها(3) ، علل طوفان های سهمگین و دیگر بلایای طبیعی و راز گرما بخشی خورشید و هزار چیز دیگر را تشریح کند؟ (یک ، دو.... ، سه... ، حالا یه پرش بلند به...)
هایدگر معتقد است که" وجود" حقیقت غایی است. یعنی آنچه چیستی و ماهیت اشیاء و از جمله ما را تشکیل می دهد، امری اعتباری و ثانوی است. ما در دریای وجود، که لایتناهی است غرقه ایم. و مرزهای ما را، سطوح خارجی بدن، مشخص نمی کند. وهمواره اشیاء، نوعی برون گشت و نفوذ در محیط جانبی خود را تجربه می کنند.   انس و احساس آشنایی با اشیاء اطراف، چه در خانه و چه در محل کار، گواه این درهم آمیختگی و نفوذ متقابل است. به همین منظور هایدگر اصل " دم دستی شدن " را پیش می کشد. بدین معنی که به مرور اشیای دور و ور ما،  کیفیتشان تغییر میکند و به اموری "دم دستی " تبدیل می شوند. برای مثال می توان اشاره کرد به بازگشت ما به خانه. برای رسیدن به خانه فعالیت های متعددی صورت می گیرد، مانند کلید انداختن درقفل درب ورودی ساختمان ، روی پاشنه چرخاندن درب، رد شدن، بستن مجدد درب، طی کردن پله ها( یا استفاده از آسانسورکه خود فرآیندی مستقل است)، کلید انداختن در قفل  درب خانه و.... اگر ما به تازگی خانه ای را در تملک آورده باشیم، این فعالیت ها مشهود و گاه آزاردهنده اند. اما به مرور، بی آنکه  این موانع از جایشان تکان بخورند، کم رنگ و کم رنگتر می شوند. به گونه ای که حتی  به مرز ناپدید شدن می رسند. انگاری نوعی آشنایی و انس وحتی آمیختگی بین آنها و ما رخ می دهد. آیا تا به حال پرسیده اید که چرا انسان حامل یک مقاومت ناخواسته در مقابل تغییر محل کار، خانه، وطن و حتی میز کارش است. به گونه ای و به تعبیری، شاید آمیزش با اشیاء اطراف، آنان را مقید ساخته است.
اما در ادامه هایدگر مطرح می کند که “وجود” در افق زمان قابل کشف است. دخالت زمان را، از آن جهت ضروری می داند که، "وجود" در طول تاریخ، ظهورات متقاوتی داشته است. اما در یک چرخش تا حدی غیر قابل قبول، هایدگرهستی  انسان را مدخل مناسب برای درک "وجود" می داند. او می گوید تنها انسان می تواند  از" چرا وجود داشتن" خود بپرسد.  او بارها تاکید می کند که در این حیطه تنها می توان سئوال کرد ونشان داد و هیج برهانی نمی توان آورد(4). همه چیز به پدیدار شناسی وابسته می شود.....در این رهنمون  او از مرادف های دیگر هستی انسان ( که هایدگر تاکید دارد با " وجود " نبایستی اشتباه شود) یعنی اضطراب و اختیاریاد می کند.
این مقدمه لازم بود تا با فضای اندیشه هایدگر اندکی آشنایی حاصل گردد. اگرچه در دیدگاه هایدگر بسیاری از مسائل لاینحل و یا گنگ باقی می ماند، اما آنچه مد نظر است نگره او به مرگ است که مدخل مناسبی برای نگرش شخصی من است. هایدگر مرگ را" حقیقت نهایی" و عامل قطبی شدن هستی انسان میداند. یعنی بی این حقیقت، هستی ما، کیفیت زمان را استدراک نمی کند. مرگ باعث می گردد که گذشته ، حال و آینده وجود داشته باشد.اما در تفکر هایدگر شما هیچ ربطی بین ماده و "وجود" نمی یابید( دوآلیست همیشگی تفکر غرب همچنان باقی است ) . و مساله  زایش در دایره "وجود" بی محمل می ماند. شاید به عبارت کلی بتوان گفت، هایدگر مساله فعل و انفعالات مادی،  که تولد یکی از ظهورات آن است را کمتر ارج می نهد.
 من به نوعی، مرگ را مسبب ظهور زمان می دانم و به همین خاطر تفکر هایدگر را پیش کشیدم. اما آن را در سایه آنتروپی گویاتر می دانم. بر اساس آنتروپی (قانون دوم ترمودینامیک) جهان ( از این جا به بعد هایدگر را فراموش کنید) به سمت دما، فشار، چگالی و پتانسیل شیمیایی یکسان و به عبارت ساده تر به سمت حداکثر بی نظمی در حرکت است. فرآیندی که جهت دارد و بازگشت نا پذیر ست و بایستی آن را در اشل" کل" درک کرد. یعنی درست است که برخی رویدادهای طبیعی ، مانند تولد، نظم آور هستند، یعنی آن چه که طبیعت از پیش تجزیه کرده بود و به بی نظمی حداکثر رسانده بود ، حال در هیات ماشینی نوظهور و با عدد آنتروپی کمتر، دوباره به چرخه حیات باز گردانده است. اما مجموع تمام آنتروپی ها امروز، کمتر از همین عدد در فردا است. رشد آنتروپی یعنی فساد، یعنی بی نظمی و یعنی مرگ. به غیر ازآنکه این نظریه،  برهان نظم که تا مدت ها، بهترین دلیل اثباتی برای وجود خدا بود، سترون کرد، تاثیری دیگری نیز به جا گذاشت و آن این بود که فراگرد کلی جهان را بی بازگشت معرفی کرد. برخی  جوامع ، تصور دوره ای از زمان داشتند . فرگشت ها و دوره های تکرار پذیر طبیعت، باعث بروز چنین تصوری در آنان بوده است. حتی مساله مرگ دربرخی از ادیان، امری بازگشت ناپذیر محسوب نمی شد که بتواند مسیری یکسویه را موجب گردد. مثال بسیار روشن، تفکر کارما در ادیان هندویی است. مساله جالب تر آن است که اکثر ادیان ، شروع جهان را همراه با کائوس( آشفتگی ) مطلق می دانند نه آخر آن را(5). اما پذیرش قانون آنتروپی  باعث می گردد که زمان وارد معادلات شود ودنیا نه به نظم مجدد، بلکه به  انهدام مطلق منتهی شود( تذکر ندهید ادیان ، پایان جهان و نابودی آنرا به بهترین شکل ، ازپیش گمانه زنی کرده اند، حوصله ندارم).
شاید از نکاتی که همواره از دید ما به دور می ماند، مساله دخیل بودن مرگ در باززایی است( من این نگره را مرهون ژرژ باتای هستم). بی مرگ ، تولدی دیگر در کار نخواهد بود. تجزیه و تحلیل مواد مستعمل و کهنه ، هسته نهایی و لازم را برای زایش دوباره فراهم می آورد. بنابراین ، فعالیت خستگی ناپذیر سوسکان ، مورچگان و ماران در تجزیه جنازه ، عین زندگی و خلجان حیات محسوب می گردد. آنها ماشین ها الزامی برای جریان  حیات هستند. این نگاه به فرآیند تجزیه و فساد ، به  عجیب ترین و منفورترین تصویرجهان، زیبایی خاصی می بخشد( گفته بودم که از تعبیرات جدید لذت می برم، شما هام حالش ببرید). خالی از تذکر است که این تصویر به طور تقریبا جهان شمولی، در تمام جوامع منفور بوده است ولی.... این فصل دیگری است....
مرگ و هنر- یکی از پرچالش ترین مسائل زندگی من ، پذیرش مرگ موسیقی کلاسیک بوده است. استراوینسکی ، کارل ارف ، شوئنبرگ و شوستاکوویچ ، آخرین قطعات را برای موسیقی کلاسیک تصنیف کردند و همزمان با اتمام جنگ جهانی دوم، ناقوس مرگ موسیقی کلاسیک طنین انداز شد( لعنت یا درود به جنگ جهانی دوم!). پذیرش مرگ هنری، این چنین متحول و کمال گرا، باور نکردنی است. بالاخص ما که در سرزمینی زندگی میکنیم که موسیقی سنتی آن به لجن کشیده شده است، ولی خود را پاسدار آن می دانیم. امروزه حتی اگر یکی از وارثان موسیقی سنتی هم جرات کند ( مثلا شهرام ناظری) از ابتری و بی روحیش داد سخن دهد به صلابه می کشیم و سینه چاک می کنیم و برای مبارزه با خود فروختگان بی آبروی مخالف سرا، ندای هل من ناصرا ینصرنی می دهیم. این حدیث برای هنرخط نیز جاری است (با عنوان هنر برای خط، بد جوری مشکل دارم).موسیقی کلاسیک چنان سرگذشت پر شوری دارد، که این باور به مرگ ، سخت دلهره آور است. قطعات پاسیون سنت ماتئو و توکاتافوگ باخ ، پرنده آتشین و پرستش بهار استراوینسکی ، شبی بر فراز قله سنگی موسورسکی ، اورتور اگموند وسمفونی پنج و نه بتهوون ، سمفونی لنینگراد شوستاکوویچ ، اپراهای وردی ، سمفونی چهلم موتسارت ، آداجیوهای رودریگرز، باربر و آلبونیونی ، رقص مجار برامس، اپرای کارمن و کارمینا بورونای کارل ارف ، لیستی از آثار مورد علاقه من اند که نمی توانم احترام عمیق خود را به آنها ابراز نکنم.
 اما چیزی که به نظر از نفس افتاده نمی رسید و همچنان سریر سلطنت کاملترین هنر( به زعم من) را اشغال کرده بود ، چرا بایستی به تابوت بگذارند؟ آیا اربابان موسیقی مطمئن بودند که او مرده است و یا او را زنده زنده به خاک سپردند.ا به نظر من، گذشت زمان و بازگشت مذبوحانه برخی ( مخصوصا در آمریکا ) به عصر رمانتیسم شاهد درستی این داوری بوده است. این جا است که درک ناجاودان بودن، به شکلی رهایی بخش وارد عرصه می گردد. شاید مرگ، نوعی مومیای کردن خود خواسته،  برای تاریخی سراسر پربار یوده است تا  بروزهرگونه ابتذال را در آن ناممکن کند( حال توامان لعنت و آفرین من  بر جنگ جهانی دوم، معنی میابد). امروزه برخی برای مرگ رمان و مرگ نقاشی حرف های دارند که تامل در آنها خالی از لطف نیست. ظهور عکاسی و طرد رسالت بازنمایی در نقاشی، تقریبا به راه افتادن موج های بسیاری را در تاریخ نقاشی موجب شد. عذر خواهی به ساحت ون گوگ و غسل تعمید کارهایش ، نشانی از این چرخش است. آنان می خواستند که ، دنیا و قلمرو نقاشی را باز تعریف کنند. این همه جنبش های انقلابی، شاید تقلاهای آخر این هنرباش. جنبش های که می خواهند برای نقاشی ، رسالتی فراتر از بازنمایی ترسیم نمایند. مرگ نقاشی ، پذیرشی جهان شمول ندارد و شاید خود ، اسبابی برای خیز آن باشد. کاری که به نظر من سخت دشوار است. اما حرف آخر . آیا تا به حال مرگی خود خواسته،  برای بخشی از گذشته شخصی تان تن داده اید؟ مثلا دوستی ای دیرینه. ادامه دارد...
0-  اولا صفر جزء اعداد است و ثانیا دیروز خواندم که مارمولکی  بزرگ ، بی هیچ تماس با نوع نر خود ، بچه دارشده است. فکر میکنم که مساله مریم باکره و مسیح جواب مناسب خود را یافته است. در سایه این کشف شگفت آور، افق و انگاره های جدید لازم است.
1- حوادث نادر اموری است که تکرارپذیر نیستند ویا تجربه آن، محدود به موارد یا افراد خاصی است. مثلا شنیده ام که زنی بی هیچ علت روشنی ، ناگهان آتش گرفته است و تمام بدن به جزیک پایش سوخته و به خاکستر تبدیل شده است. اما کیفیت آتش بسیار غریب بوده است ، چرا که پای باقی مانده، نشانی از تغییر در بافت، به واسطه حرارت غیرمتعارف را نشان نمی دهد. یعنی آتش، جنسی نا شناخته داشته است.همین الان تلویزیون بچه ای را نشان داد که داشت آرام ، آرام به استخوان تبدیل می شد و گوشت خود را ازدست می داد! اما شاید روزی برای این امور توضیحی به دست بیاید.
2- این نظریه من بسیار شبیه به تلاش های سروش است که بسیار مقبول من است.اگرچه در برخی موارد به شدت با سروش مخالف هستم، که در فرصتی آنها را روشن خواهم کرد. شاید خالی از فایده نباشد که بگویم، یکی از احمقانه ترین ماجراهای روشنفکری در ایران، مربوط به جدال هایدگر دوستان و پوپر دوستان است، که خود موجب تاریک اندیشی مضاعفی( با تعبیر شایگان) شده است. اما این دو گروه که در دو جبهه سروش و داوری ، صف آرایی کرده اند ، کار دشمنی و عداوت را به ریشه های تفکری یکدیگر کشانده اند، که راهی بسیار پرخطر است. به جای نقادی دقیق ، کار به اتهام سازی رسیده است. اگرچه برای روشن اندیشی، من پوپر را شایسته تر می دانم اما دشمنی با هایدگر ، گل آلود ساز آب است. برای اثبات هوش خود بایستی اضافه کنم که، کاملا واقفم که هر اندیشه ای حتی در بهترین شکلش ، تاکید میکنم در بهترین شکلش، از نواقصی نیز برخوردار است. هر تلاشی برای رفع این نقص و حتی ترمیم آن ، به شکافی دیگر منجر می گردد. ما نمی توانیم به یک سیستم منضبط و جامع دست یابیم. همواره در اندیشه های ما، نقاط پرشی است و درون مایه آن ها، به خاطر کیفیت ساختاری اندیشه ، گسست های را شامل میشود. تنها ثمره این اندیشه من ( که تا به حال کسی را ندیده ام به مانند این نظریه مرا آورده باشد) ، ایجاد تواضعی است که متذکر میگردد، که آماده برای هجوم باش. درصورت هوشمندانه بودن ، به نقاط ضعف شما حمله می گردد. در صورت ترمیم این نقطه  شما مجبور خواهید بود تغییری در فضای شبکه ای اندیشه تان ایجاد کنید، که خود ضعفی جدید را پیش می آورد( من فوق العاده ام، مرا دریابید). بنابراین می توانید به شکل زیرساختی با کسی مشکل داشته باشید ولی از شباهت خود با او و حتی وام گرفتن از اندیشه هایش ، ابایی نداشته باشید. رهایی یعنی این.
3- یک برنامه مستند دیدم که در آن محقق ، با بررسی تپاله های دایناسورها ، به نتایج درخشانی رسید. دنیای عجیبی است که تپاله نیز می تواند درام داشته باشد.
4- هایدگر در جمله ای پرطمطراق و تا حدودی گنگ گفته است : پرسش ، پارسایی اندیشه است.
5- البته در آیین زرتشت، در دوره دوم، آمیختگی اهورایی و اهریمنی رخ می دهد، که مظهر کائوس است.


 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/01ساعت   توسط خوابگرد |