![]() |
![]() |
|
| ادراکات لعنتی ما |
|
کوندرا در کتاب" جاودانگی"ش ، تعبیر تازه و دلنشین برای داستانی قدیمی می آورد. داستان این است که گوته و بتهوون در حالی که در کوچه ای مشغول قدم زدن بودند ، قرق چیان دختر شاهزاده ای ، حاضران در برزن را هشدار می دهند که الانه است که شاهزاده از محل رد شود. احتمالا این هشدارها هم برای آن بوده است که اگر ژنده پوشی آنجاست ، برای جلو گیری از رنجش خاطر ذی قیمت شاهزاده و یا لطمه دیدن حظ بصر او، خود را پنهان سازد. یا اگر دیوانه ای شلوار به پا ندارد ، توسط یک ، دو خیر شلوار به پا کند تا مبادی آداب به شکل اکمل به جا آید. اگر جذامی آن جا بوده است نقاب از نو کند چرا که خاطر شاهزاده محترم است. شاید جار زدن " دور شوید و کور شوید " نیز احتمال زخم چشم را حداقل می کرد. شاهزاده با دو واکنش کاملا متفاوت در آستانه این دو ( به زعم من یک نابغه یعنی بتهوون و یکی دیگربسیار معمولی یعنی گوته)) رو به رو می شود. بتهوون کلاه را تا حدی فیگوراتیو پایین می کشد و اخمی تاریخی نثار شاهزاده می کند. اما گوته کلاه از سر به در می آورد ، لبخندی می زند و تا کمر خم می شود، بی هیچ گوشه چشمی برای دریافت صله. رومن رولان بتهوون را ستایش می کند. اما کوندرا به عکس؛ گوته را مستحق تمجید می شمارد. اما چرا . آیا می توان علاقه رومن رولان به موسیقی و ارزش های مارکسیستی را موجب موضع اش دانست. و آیا کوندرا به خاطر تجربه تلخ دوران مارکسیستی سرزمین اش ، و داشتن موضع انتقادی نسبت به ارزش های مارکسیستی، دست به خلق تعبیری تازه زده اگرچه موسیقی را دوست دارد . تا این بار با سلاح مرگبار خویش ، تفسیر گذشته را به خاک بمالد. تعبیر کوندرا بدین قرار است که بتهوون در آن لحظه خواستار جاودانگی شده بود تا این ابدیت لوگوی انسان دوستی شکل گیرد. اما گوته هیچ و هیچ ارزشی برای جاودانگی قائل نبود. چرا که میل به جاودانگی در مقابل میل به آزادی است. چه اهمیت دارد که تاریخ درباره ما چه قضاوتی میکند. من تعبیر کوندرا را بسیار دوست دارم. هر قدر هم به نظر بر نتافتنی باشد که که یک نابغه توسط یک آدم معمولی به خاک مذلت نشسته باشد. اما چه کسی از درون گوته و بتهوون خبر دارد. اصلا چه کسی گفته است که تمامیت شخصیت گوته و بتهوون در این لحظه متبلور شده است که این چنین به قضاوت نشسته ایم. یا این لحظه را تاریخ صبورانه منتظر نشسته بود تا شاهدی در خور بیابد. شاید به ذهن هیچ کدام از هر دو نفر نمی رسید که رولان و کوندرای پیدا خواهند شد و برای لحظه ای بی اهمیت حماسه سرایی می کنند. و اگر ماجرا به آنها گفته شود از فرط خنده از اعلا علیین بهشت ( خدا عالم است شاید هم جهنم ) به زمین بیفتند. شاید شب قبل گوته با شاهزاده هم خوابه شده بود و بتهوون عالم به ماجرا ، از فرط حسادت طاقت از دست داده بود. ساده سازی چیست. آیا برگرفتن یک روایت ازمیان هزاران روایت ممکن، ساده سازی نیست. جهان ذهنی ما بسیار شخصی است و سلسه مراتب آن از ارزش گذاری های شخصی ما حاصل می شود. جهان دچار تفسیرهای شخصی می گردد. سروش در کتاب کم ارزش خویش " قبض و بسط تئوریک شریعت " در خرمن سیاهه ای چند صد صفحه ای ، دلبسته آن است که نشان دهد چرا می توان برای یک نص ثابت ، قرائت های متنوعی ارائه داد و سامانه ارائه تفسیر چیست. اگر چه من خود با هسته اصلی بحث ، کاملا موافق هستم ، اما آن همه قلم فرسائی لازم نبود که خواننده با ای کیو 90 هم ، دچار ملال شود چه برسد به .... اگرچه انگار تصادفا در غرب این رهیافت مدت ها بود که جزء بدیهیات محسوب می شده است. مثال ملموس تر و لری تر جان کلام سروش، همان عبارت معروف فیلم مارمولک است ( برگرفته از شازده کوچولو) که راههای رسیدن به خدا، به تعداد آدم ها است. حال چه شده است که اگر سروش نفخ صور قرائت های متنوع را کند عده ای زانوی تعبد می زنند و آماده مومیایی کردنش هستند تا او را به اریکه داران المپ اندیشه ، ملحق کنند اما از سخن شوپنهاور به خشم می آیند که " جهان تصور من است". مگر جایگاه تفسیرها کجاست. نه آنکه در ذهن ما است. آیا این خود متضمن پذیرفتن شخصی بودن جهان نیست. شاید عده ای جواب بدهند که اصلا جمله شوپنهاور ربطی به تفسیرهای شخصی ندارد. او قائل به حضور ، جهان خارج نیست. اما چه کسی با مطالعه دقیق شوپنهاور به این یقین رسیده است. اگر این گونه باشد به شوپنهاور بایستی دست مریزاد گفت. باز شاید گفته شود این تلقی توست که شوپنهاور این چنین قصدی داشته است که جهان مترادف ذهن است و ماده شاکله جهان ( جهان خارج) فاقد سمت وسو است و همه چیز بستگی به شخص دارد. این آخری که اثبات مدعای من است و سروش بدبخت هم که همین را می گوید. یعنی حتی تلقی ما از جمله " جهان تصور من است " امری شخصی محسوب می شود. مسخره ترین حالت نقد آن است که نص مولف در بستر ارزش گذاری خاص او فهمید ه نشود. تا جنگ ارزش ها جایگزین نشان دادن عدم انضباط فکری و گسیختگی نویسنده شود. به جای درک فحوای سخن ، به جان مصداق افتاد. حتی نقاد نتواند ساده ترین حقیقت را دریابد که تفسیرها و تعبیرات ( که حاصل ارزش های نسبی است ) اموری نسبی محسوب می شوند. به جای آنکه نوشته فکر او را تحریک کند، مثانه اش را به کار می اندازد تا به سرعت تخلیه کند.( به کامنت پست" پاسخ" من نگاهی بیاندازید). من فرصت خواسته ام برای توضیح " جهان تصور من است" اما ناسزا شنیده ام. اما چه جای اشکال ، به کرم شاهانه خود ، چشم پوشی می کنیم!. اگرچه جواب نا سزاها را با داستان " زامبی " داده ام .( متاسفانه مجبور شدم برای دندان شکن بودن ناسزاها کامنت نویس خستگی ناپذیر خود قصه خود را تا حدی شعاری کنم وگرنه جان مایه خوبی بود تا قصه بسیار بهتر در بیاید.باور کنید بی انصافی نقاد، شبها هم سراغم می آمد به مانند آنچه کودک قصه ام را ترساند.قصه ام را در دیالکتیک نوشته ها و کامنت هایش ، خوب در خواهید یافت) اما اعتراف سوم( من دو اعتراف در پست " پاسخ" کرده بودم). هر چند این اعتراف به نظر بسیاری بی اهمیت باشد اما بعضی ها را آتش خواهد زد. من عمده نوشته " تابو" خود را از مدخل های تابو و فروید در سایت ویکی پدیا وام گرفته ام. حالا بیبنم آنکه برای من چنین گستاخانه کامنت می گذاشت می تواند جلوی لرزش دستش را بگیرد و برود به جهانیان بگوید که من از خدایان قونیه ام و حکم به ابطال می دهم. اگر چه خود ویکی پدیا هم آنقدر صاحب قدر نیست که بخواهم توان صرف کنم تا از آن دفاع کنم. باور کنید گستاخی ماحاصل کبر و نخوت ماست. به جای آنکه ابتدا فضایل اخلاقی کسب کنیم ، از مولوی بدبخت زهر استخراج می کنیم و خدنگ زهرآگین می سازیم. استفاده ابزاری خطرناک است . یکی از دوستانم نکته جالب را متذکر شد که من برخی آدم ها را در همان وهله اول به شکل نا خواسته ای پس می زنم و دوست ندارم. اما بعد ها فهمیده ام که به خاطر این دلیل ساده که ، اینان شبیه آدمی هستند که من دوست نداشته ام. حاصل نقد به روش – پرانتز باز مولوی ، نفرت افکنی ، پرانتز بسته مولوی – چیست ؟بماند که برگ سوخته ای محسوب می شود و دوره این گونه نوشته ها سر آمده است. من که می ترسم به زودی از مولوی بدم بیاید. آیا مولوی دست آویز نفسانیات ما می تواند باشد تا غرض و مرض شخصی ما را تلطیف سازد؟ این اکسیر البته آن قدر قوی است که می تواند خیال نقاد ( به کامنت های مفصل نوشته های قبلی ام مر اجعه کنید) را راحت کند. دوستان باور کنید برای بروزات ما روان بازی های پیچیده ای انجام می دهد. می توان فاخرانه نوشت ولی گرفتار ساده ترین حقارت های شخصی بود. به نوشته " تابو" نگاهی بیاندازید تا بازی روان روشن تر شود. خود را هم مستثنی نمی دانم. شاید به جای آنکه خواست ما، دریافت جان کلام باشد ، حقارت های خود را گدازه می کنیم. آیا آنکه گستاخانه نقد می نویسد دچار احساس پدر خوانده بودن در ساحت اندیشه نیست حتی اگردر کامنتش با مستمسک قرار دادن مولوی خود را ژنده پوشی در پیشگاه شاه بداند. دروغ می گوید و بدبختانه نمی فهمد که دچار عارضه ای شده است که در مثال پست " تابو " برای دلیل نژاد پرستی آورده ام . هر چند مورد کامنت نویس من اگر چیزی در چنته داشت که حداقل برای خود وبلاگی دست و پا میکرد. و این گونه زالو وار از محتویات من نمی مکید. آری زالو. زالوی که نیاز به میزبان دارد و حیات مستقل نمی تواند داشته باشد. آیا جمیع آن چه آورده ام نشان نمی دهد که اطلاق بزرگترین و معروفترین به پدیده ها چه قدر شخصی است و نبایستی بترسیم که آن را بروز بدهیم. چرا که حداکثر خطایی که مرتکب می شویم آن است که خود را لو داده ایم. به شرط آنکه گرفتار بیماری "گینس فوبیا" نباشیم که آن موقع توصیه می کنم از هیچ صفت برترینی استفاده نکنید. ترسی که به جهانیان اعلام میکنم " من اول بار بود که آن را یافتم"( به کامنت های پست های داوینچی و قوانین نیوتن سری بزنید). امیدوارم کامنت های بعدی مرا متذکر به خطاهای ساده و قابل اغماض در نوشته هایم نکند و خطا در هسته اندیشه را به میان بکشند. بدبخت زمانی خواهم شد که بگویند شاهزاده داستان کوندرا اصلا مرد بوده است. آن موقع من باید بگویم از کجا می دانید که گوته همجنس باز نبوده است. یا آنکه ویکی پدیا که محلی از اعراب محسوب نمی شود و من باز بگویم " به تو چه ، برای من می شود، حالا برو خودت رو آویزون کن". حیف این همه وقت که صرف پاسخ به بی قدری شده است. نکته : ( با تعجب بخوانید ) این نوشته چقدر باحال در آمد! نکته دوم : ( با لبخند )برایم اسفند دود کنید. نکته سوم: ( با احساس حق به جانب )حسود هرگز نیاسود. نکته چهارم: ( شلنگ تخته انداز) باری کلا به خوابگرد..... حالا بازم..... باری کلا به خوابگرد. نکته پنجم : ( سماع )بابا تو دیگه کی هستی ، دست شیطون بستی . نکته هفتم : تو را خدا بگذارید کارم را انجام بدهم. نکته ششم: باور کنید جلوی خودم را گرفته ام وگرنه همین جور نکات جور و اجور می آورم. باز به کوری چشم حسود. نکته آخر: ننویسید که جای دو نکته هفت و شش اشتباه شده است . تازه ( توام با غرور) نکته هفتم بهتر بود که جای نکته آخر می نشست. نکته بعد از آخر: اینه! نکته چهار تا بعد از آخر: به بهترین غلط گیر نوشته هایم ، چه به لحاظ املایی و چه انشایی ونگارشی جایزه می دهم. جایزه نیز در روز تولد صاحب کمپانی غلط گیر اهدا خواهد شد. تورو خدا... تورخدا..... یه نکته دیگه : مولوی را مثل ماری درنظر بگیرید ازش زهر می گیرند برای شرکت سم سازی رازی . می دونم این آخری که گفتم خیلی نامردی بود. تازه اشم اون زهر هم برای ساخت واکسن استفاده می شود.بیچاره مولوی که بازیچه شده. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/08/26ساعت توسط خوابگرد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|