![]() |
![]() |
|
| ادراکات لعنتی ما |
|
پسرک در آستانه در دستان کوچکش را حایل کرده بود که حتی شده چند ثانیه ای در دیر تر بسته شود. به نحوی غم انگیز صورتش هوای بارانی داشت. مادر گفت : عزیزم ، ترس نداره ، برو بخواب قربونت بشم. ترس نداره که. ببین تو اتاق خوابت فقط تویی و اسباب بازیات. کسی که مزاحم تو نمیشه. صورت آماده گریه کودک ، حالا کیفیتی دو گانه گرفته بود. هم ترس و هم التماس. با نرمش مادر در را پیش کرد. اما کودک نرمشی را احساس نکرد و انگاری دروازه رهایی داشت با بسته شدنش ته مانده نور هال را می بلعید. لولاهای در به نرمی چرخیدند. اما کودک غژاغژ هراسناکی را احساس کرد. می دانست روشن کردن چراغ اتاقش ، مادرش را آزرده خواهد کرد. آزرده شدن مادر ، سنگینی شب پیش رو را صد چندان می کرد. چراغ خواب نیز همه چیز را بدتر می کرد. هاله ای هراسناک ، آشنایی را از تمام اسباب بازی هایش می گرفت .فضای اتاق هر دم خفه تر می شد. نرمه اشک ، از هر چشمش ، با اختلاف زمانی دو پلک زدن، سرازیر شد. یقین داشت شبح کسی که سال ها پیش مرده است، باز مزاحمش خواهد شد. صورت کریه و رعب انگیزش ، همواره آکنده از خنده های شیطانی بود. حتی به یاد آوردنش نیز او را دچار سرگیجه و تهوع می کرد. هیچ کس باور نداشت که مرده ، هر شب به اتاق بچه یورش می آورد. بچه بیش از هر چیز ، از بیماری های پلیدی می ترسید که شبح حامل بود. به سرعت بچه خود را به تخت رساند و با وسواس تمام، اعضای پیکر نحیفش را زیر پتو پنهان کرد. ضربان قلبش مرتب تندتر می شد. نفس نفس زدن بلند ش به شکل بی رحمانه ای ترسش را تشدید می کرد. هر آن فکر می کرد که قلبش باز خواهد ایستاد. حالا گریه اش صدادار شده بود اما به مرز در نمی رسید. صورتش گرم شده بود و اعصاب ضعیفش ، شقیقه هایش را سوراخ می کرد. یک آن تمام مسیرهای ارتباطی گردنش منقبض شد. او آمده بود. با صدای آرام و نرم صدایش کرد. همواره این گونه بود. اما میدانست به اندک زمانی اتاق و محتویاتش مچاله خواهند شد و صدا ها طنینی جهنمی خواهند گرفت. حرارت جا جای بدنش، به شلخته گی یخ و داغ بود…
جیغ خواهر ، همه را از پشت میز صبحانه به اتاق پسرک کشاند. حالا هق هق گریه از بیخ گلویش بیرون می آمد. به محض ورود هر نفر ، غریو جیغی طنین می انداخت و ثانیه ای بعد به ارکستر هق هق می پیوست. اتاق پر از استفراغ و خون بود. صورت مهتابی پسرک ، انقباض سخت ترسی را ضبط کرده بود. … پزشک ارشد پزشک قانونی ، متحیر گفت : تا به حال همچه چیزی ندیده ام …. خواهر با صدای پر خراش گفت : آقای دکتر ، یه زامبی … . نتوانست ادامه بدهد و همه گریه را با صدای بلند شروع کردند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/08/25ساعت توسط خوابگرد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|