تبليغاتX
خوابگرد - پاسخ
ادراکات لعنتی ما
کپلر یکی از بزرگترین جسارت های تاریخ را ورزید. او برای کشف یکی از شگفت انگیزترین روابط طبیعت، همت زائد الوصفی به خرج داد.قوانین سه گانه او، آن چنان محکم و با انضباط شکل گرفت که اعتبار آن ، هنوز خدشه ای ندیده است. اما جسارت او ، به خاطر به جا گذاشتن تمام ردپای این رهیافت است. او هیچ بیمی ناشی از شناخته شدن چگونگی دریافت علمی خود ندارد. تا آنجا که ، برای برخی شاید دردناک به نظر بیاید که حداقل یک خوش شانسی بسیار بزرگ نصیب او شد، تا ماحصل کارش، به یغمای دلسردی ناشی از لاینحل ماندن نرود. یکی از خطاهای محاسباتی او، در ادامه کار پر مشقتش با اشتباهی دیگر جبران شد، بی آنکه اصل و نتیجه حاصله متزلزل گردد.این بی پروایی در به جا گذاشتن مستندات،  حتی برخی فرضیات به ظاهر سبک مغزانه او را ،به نا جوانمردانه ترین شکل لو می دهد.این سلوک علمی کپلر ، برای شخص من ، بزرگترین منبع الهام بوده است. برخی افراد به مانند گوس، با وسواس نا متعارفی که به خرج داده اند، تمام رد پاها را در مجاهدت های علمی خویش  پاک کرده اند تا کشفیات استعلا یابند و پا از ساحت ناسوتی بیرون بگذارند. یادم می آید  در دوران دبیرستان با مساله محاط کردن یک هفده ضلعی منتظم در دایره که توسط گوس مطرح و حل شده بود برخورد کردم. کار آنچنان به شکل نا متعارف و معجزه واری صورت گرفته بود که هبه ای چز نا امید سازی خواننده نداشت. خواننده  بایستی دارای شخصیتی قوی می بود تا همچنان ریاضی را مملوک ممکن خویش بخواند. گوس با کمال گرایی در ارائه راه حل  ، ترفند زده بود. تا انگاری تنها غولانی که در حد فاصل خدایان و فرشتگان اند، قادر به قدم زدن در باغ هندسه وجبرند. برخی گوس را به خاطر منتشر نکردن آثارش برای مدت های مدید، متهم کرده اند که او ریاضی را پنجاه سال عقب انداخت. شاید خسران های وارده ، خود نیازمند مداقه ای نفس گیر باشد. ما به ازاء ایرانی در میل به کمال گرایی حافظ شیراز است که چنین تعدد نسخه از دیوانش وجود دارد. هرچند این یکی سعی در از بین بردن رد پا نداشته است وحاصل نهایی کارش ستایش بیشتری را طلب می کند تا آنچه، من من باب خرده گیری از گوس آورده ام. سرگذشت کپلر به من نشان داد که نقاط خطر بسیار بزرگی وجود دارد. یک اسطوره مسلط ( مانندآن که دایره سمبل کمال مطلق است ) حتی می تواند بخش قابل توجه ای از عمر ما را  تلف کند.
یکی از کشفیات ناچیز شخصی من مربوط به کلیشه های مسلط فیلم های هالیوودی است. در این گونه فیلم ها، دو فرمول به شکل عمومی یافت می شود. اول آنکه اتفاقات کلیدی فیلم ها حداقل دو بار رخ می دهد، یعنی یک بار امری و امکانی معرفی می شود و بار دیگر در نقطه ای برای تضایف هیجان ، نمک و خنده فیلم، دو باره  پدیدار می شود. مثلا تخت خوابی که امکان جمع شو در دیوار مجاورش را دارد، یکبار به ما معرفی می شود و بار دیگر قهرمان قصه بینابین تخت و دیوار گیر می افتد تا ما کمی بخندیم. فرمول دوم آن است که قهرمان قصه در فرآیند کلی فیلم، نه تنها گره داستان را باز می کند، بلکه به یک خود درمانی نیز دست می یابد. مثلا کارآگاهی که به دنبال قاتلی است و مجبور است از زندگی شخصی اش مایه بگذارد، در آخر سر نه تنها قاتل را می یابد بلکه روابطش نیز با خانواده بازتعریفی موفقیت آمیز می یابد.
دو قصه طولانی بالا بدین منظور بود که برخی زوایای نوشته هایم را بتوانم روشن کنم. یعنی هنوز خود را در جاده تجربه اندوزی می دانم و این خود می تواند متضمن خطاهای بسیاری باشد. بی آنکه بخواهم رد پا ها را ناپدید کنم سعی دارم در جریان این سفر مجازی و غیر ادویسه ای،  خودشناسی ای  به قدر طاقت توشه کنم. شاید در ادامه وجود چند اعتراف مطلب را باز هم روشن تر کند.
در نوشته های گذشته برخی مسائل، دچار ابهاماتی است که بایستی توضیحاتی در رابطه با آنها بدهم. در این راه شاید  خواست ظریفی نکته سنچ و پر حوصله نیز حاصل شود.
1- جایی از بزرگترین دست آورد بشر سخن راندم که همان طور که متن نشان می دهد، با قید ادعا آورده شده است ، بنابراین امر موضوعیتی  شخصی دارد. تازه چه جای اشکال ، که اگر در گذشته تاریخ را فاتحان می نوشتند، امروز مدعیان بنویسند. یکی از جملاتی که مرا در عنفوان جوانی  بسیار تحت تاثیر قرار داد، از شوپنهاور است که گفته است " جهان تصور من است " . اجازه بدهید ربط جمله اخیربا توضیح اولیه  ، طرح مفهوم حقیقت مجازی و جهان مولف را در فرصتی دیگر روشن سازم . به اختصار آنکه حتی در به ظاهر علمی ترین و محققانه ترین نوشته ها هم ارزش گذاری مولف، مضمور است. بنابراین خرده گیری بر مکنونات ذهنی ام انصاف نیست.
2-  برای عبارت " معروفترین " نیز توضیح گذشته مصداق دارد. پدر من که هیچ سابقه ای در مطالعه تاریخ هنر نداشته است ، مطمئنم که مونالیزا را به خوبی می شناسد. این خود می تواند آتشی برای منجنیق " معروفترین " باشد. در باب ستایش واساری از داوینچی با جمله  " هوشمندترین مردمانش"   من هم ایراد وارد می کنم. اما این بار به خاطر تقلیل تخمین . بر اساس برخی  تحقیقات ، با توجه به گستره فعالیت ها ،  کشف روش های  تحلیل مسائل  و نحوه نو آوریها، محققان بسیاری او را نابغه تمام دوران می دانند. من فکر می کنم تلاش در آوردن نقیض مدعای اخیر ، خود رهگشاست.
3- برای آنکه ببینیم که چپ دستان، در نوشتن از چه سمتی ، احساس بهتری دارند، تجسم ، مساله را حل می کند. درست است که  داوینچی  نساخ نبود تا مجبور به اتخاذ تاکتیک فوق باشد. اما اعتقاد به این که روش نگارش او حاصل نو جویی است، برای کسی که ایکون عصر رنسانس است ،کمی تحقیر آمیز است. به نظرم تا قرن چهاردهم می توانستیم هزاران نفر را بیابیم که به سادگی می توانسته اند جای داوینچی را در این مسند نو جویی بگیرند. شاید تاریخچه رمز نویسی که از زمان ژولیوس سزار شروع شده است، مدخل خوبی برای حل مساله  باشد. اگر نبود سرعت قابل قبول تایپم به واسطه استفاده از هر ده انگشتم  ، وبلاگی در کار نبود با آنکه تایپیست نیستم. ( امری خسته کننده و ملال آور ، به خاطر یافتن کیفیتی نیمه آگاهانه ، قابل تحمل می گردد)
4- اجازه بدهید که دو مساله را در این بند با هم توضیح بدهم. ذکرعبارت گنگ " فرآیند باروری " اشتباه فاحش من بود. به خاطر ماهیت تابو و نشست آن در ذهنم، به جای عبارت روشن "کش و واکش زن و شوهر ( اجازه بدهید حالتهای دیگر را نیاورم) در هنگام همخوابگی " ، عبارت افتضاح و غیر قابل قبول قبلی  را آوردم. شاید " فرآیند بارورسازی " نیز بد نبود که هم جانب تابو را داشت و هم جانب معنی . این اولین اعتراف. شاید یکی از دلایل علاقه من به فروید ، مربوط به کشفیاتی از این دست است. همچنین هنگامی که خبر دوست دختران گنگسترها را آوردم ( که خود داستانی جذاب بود) ، همین عارضه ظاهر شد و برای ایجاد تخفیف، داستان لوس قطار مگلو را آوردم. شاید بیشترین اهرم فشار که بالای سر خود احساس میکردم، از جانب اشباح خوانندگانی بود که پس نقاب خوابگرد را می شناختند. بی آنکه هیچ گناهی متوجه آنان باشد ، خود را در دادگاه آنان احساس می کردم که " آیا رسالت تو این بود مردک ". این دومین اعتراف .
5- در باب اشکال  وارد شده  مبنی بر این که  " دستورات دینی منبعث از نص شریعت ، تابو محسوب نمی شود" بایستی عنوان کنم که تلاش کرده بودم که نقیض همین امر را نشان دهم و چگونگی شکل گیری   تابوها  وجلوه های حیاتی  آنها را هویدا سازم. دقیقا یکی از منابع ظهور یا باز تعریف تابوها ، خود نص شریعت است. مگر آنکه در روشن کردن قضیه ، موفق عمل نکرده باشم. البته شاید ارائه یک تعریف اولیه از تابو لازم بود. در معنای بسیار ساده و بسیط، تابو معادل حرام و ممنوع است. بنابراین چرایی تابو نبودن مسواک زدن روشن است. هرچند سطوح زیادی برای تابو می توان متصور بود، بی آنکه بر اصل ادعایی من ،مبنی بر حفاظتگر بودن وجودی آنها ، خدشه ای وارد شود. نکته باقی مانده آنکه  هر باوری در سطح اندیشه ، که به شکل بازدارنده،  در قبال اندیشه های ممکن دیگر،  وارد حوزه روان شود، تابوی ای غیر قابل قبول است و در سطوح غیرذهنی بایستی محک علم داور قرار گیرد که آیا ممنوعیت آنها پذیرفتنی است یا خیر ( با اجازه تعریف از خودم است ) .  
6- نظر شخص من آن است که قصه قتل فاش کننده رادیکال دو ربطی کم نظیر با بحث تابو دارد. هر جا که کسی برای ابراز داشتن فرضیه ای ( چه برسد حقیقتی ) کشته شده است، تابویی( غیر قابل قبول ) در کار بوده است ( باز تعریف از خودم ).  
7- بعد ازدیدن فیلم تکان دهنده "مصایب مسیح" گشتی در انجیل متی داشتم. مکررترین ماجرا در حیات مسیح ، علاج مبتلایان به جن زدگی بود. افرادی که جن زده محسوب می شدند اسباب تکدر والدین و نزدیکان را موجب می شدند و حتی کار به انزوای آنان کشیده میشد. امروزه ما به خوبی می دانیم این جن زدگان در اصل دچار صرع بوده اند. حال  روشن است که جن گیری یک کشیش در فیلم "جن گیر" ، ریشه ای بس قدیمی دارد (و  آخ که  دین چه فریاد رس است).فیلم دیگری که به یاد دارم فیلم "گرین میل " است که در آن زنی بسیار معقول ، مودب و مومن که دچار سرطان است، تحت تاثیرکشنده  درد به ناسزا گوئی ها دست می زند،  که  حتی شوهر را تا حد مرگ می هراسند. تاثیرهای مرموز و ناشناخته بیماری ها ، نوعی نفرت و طرد را در جامعه موجب می شده است و حتی گاه بیماران با شدت و حدت محبوس می شدند. مثال روشن دیگر جذامیان اند که  این جا، تابو گاه به درستی ( در مورد بدخیم آن) و گاه به نادرستی ( نوع خوش خیم ) بر حسب کارکرد حفاظتی خود ، آنها را از جامعه می راند. کتاب های میشل فوکو می تواند توضیحات تکان دهنده ای را اضافه کند. تا مدت ها استخدام ، حق درمان و بستری شدن برای مبتلایان به ایدز، در تمام دنیا وجود نداشت چه برسد به ایران. بالاخص که آنان را ابتدا از همکیشان قوم لوط بر می شمردند. فیلم فیلادلفیای تام هنکس نیز مثال خوبی است .( نام فیلم را دوباره چک می کنم )
8- پاشنه آشیل نوشته" تابو"ی من مربوط به ادعای فروید است. به اعتقاد بسیاری فروید ، نیچه و مارکس
معماران عصر حاضرند. این سه به جای عرق ریزان کم حاصل گذشته گان، به گمانه پردازی پرداختند. به خاطر دلبخواه بودن روش استنتاج نظریه شان و داشتن حداقل پایه های تجربی ، به سادگی می توان  به آنان حمله کرد. برای برخی شاید لازم به ذکر باشد که عنوان کنم نابغه قرن بیستم ، اینشتین در پایان دکترین نسبیت عمومی اش، آزمایشی را مطرح ساخت، تا حاصل تلاش سالیان  او محک جدی بخورد. بر اساس موقعیت های بی نظیری که  کسوف موجب می شود و با رصد کردن ستارگان دور دست که در راستای  خورشید هستند وبا نظر گرفتن دو پارامتر تاثیر گذار جاذبه نیوتنی و انحناء فضا ، صحت و سقم نظریه اینشتین را می توان دریافت . تاریخ باز شاهد هنر نمایی شهسواری شد.  حاصل چند دهه تلاش در بوته آزمایشی قرار می گرفت که شانس پیروزی پنجاه ، پنجاه بود. این داستان شگفت انگیز ، دستمایه ظهور نظریه ابطال پذیری شد. از آن زمان به بعد ، به جز برخی مثالهای علمی و تکنولوژیکی  خاص ، نمی توان ما به ازاء ای ، برای محک خواهی این چنین نشان داد. علوم انسانی شکننده تر از آن هستند که گردن به چنین گران آزمونی دهند. هرچند تفسیرهای نیچه و فروید ، دل به خواهی هستند و از ارزشگذاری های شدیدی تبعیت می کنند اما روشن گری های آنها کتمان ناپذیر است. شمشیر دوستان و دشمنان اینان همواره آخته خواهد ماند.
9- بابت برخی بی دقت های املائی و انشایی معذرت می خواهم. حرفه ها می دانند ساده نوشتن ، خوب نوشتن بسیار سخت است. برخی مواقع خستگی 12 ساعت کار مجال خوب  نوشتن  نمی دهد. ( به مکانیزم های دفاعی مراجعه نمایید)
10- یکی از دوستانم خواست که مطلب مربوط به نویز را در اینترنت بگذارم. به کامپیوتر هم ربط دارد.و  همچنین هیچ ضمانتی مبنی بر پرادختن بیشتر به  موضوعات کامپیوتری نداده ام. امیدوارم این توصیه آخری ربطی به" لطفا خفه شو" نداشته باشد.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/23ساعت   توسط خوابگرد |