تبليغاتX
خوابگرد - جام جهان بین
ادراکات لعنتی ما
Irene Jacob - Rouge

«گفتم این جام جهان بین ترا کی داد حکیم 
گفــــــــــــت آنروز که این گنبد مینا می کرد» ~ حافظ

تئوری خواندن فکر توسط دو دانشمند یعنی "سیلون تامکینز" (Silvan Tamkins) و "پل اکمن" (Paul Ekman) پایه گذاری شد. که این دومی، شاگرد "تامکینز" بود. "تامکینز" در این زمینه، با نوشتن کتاب عظیم "احساس، تخیّل و ضمیر" (Affect, Imagery and Consciousness) گامی بلند برداشت. وی معتقد بود که سیمای انسان، معدن طلائی است که می تواند سرنخی ارزشمند برای درک احساسات و انگیزه های درونی وی باشد. (شاید به همین دلیل است که در پی نوازش یک کودک در هنگام عبور از پیرامونش، وی بلافاصله چشم در چهره مان می دوزد. او خواهان اطلّاعات مکمّل است و فی الفور نیز آن را شکار می کند. به گمانم آنان استادان بی همتای تشخیص احساسات نهانی هستند. آنان نه تنها محّبت واقعی، بلکه حدّ حوصله ما را به سرعت در میابند.)

ماجرای کانونی مورد نظر ما در سال 1960 رخ داد. هنگامی که "پل اکمن" که خود فارغ تحصیل روانشناسی و نیز علاقه مند به مطالعه "بیان احساسی چهره" (Facial Expression) بود، با "تامکینز" ملاقاتی داشت. سئوال بنیادین "اکمن" این بود که آیا برای بروز احساسات در چهره، قوّانین مشخصی موجود است یا که خیر؟ "تامکینز" معتقد بود که چنین قوّانینی وجود دارد، در حالی که بسیاری از روانشناسان آن زمان، منکر چنین قوّانینی بودند. این دسته معتقد بودند که بروز احساسات تحت سیطره ی فرهنگ تعریف می گردد. چون "اکمن" نمی دانست حق با کیست، انبوهی عکس تهیّه کرده و سپس راهی برزیل، آرژانتین و ژاپن شد و حتی به محل اسکان چند قبیله دور افتاده سر زد. وی از مخاطبان خود درخواست کرد تا احساسات مضمور در چهره ها را مشخص کنند. نتیجه ی حاصله رای به وجود قوانیّن جهانشمول داد! یعنی به شکل معنا داری، توّافق بین اظهار نظرها وجود داشت.

اما "اکمن" دست به آزمایشی دیگر زد. وی صد ها هزار فوت از فیلم هایی که توسط یک ویروس شناس به نام "کارلتون گاجدوسک"(Carleton Gajdusek) و در جنگل های دور افتاده ی "پاپوا – گینه نو" گرفته شده بود را بازبینی کرد. بخشی از فیلم ها مربوط به قبیله "فور جنوبی"(South Fore) با مردمی آرام و صلح طلب و مابقی، قبیله ای به نام "کوکوکوکو"(Kukukuku) را نشان می داد که مردمش خشونت طلب و نا آرامند. و همچنین در میان این قبیله دومی مناسک همجنس بازانه شیوع دارد.  یعنی نوجوانانی نابالغ موّظفند که برای مهتران قبیله، اسباب شاهد بازی را فراهم آورند! "اکمن" و یکی از دستیارنش به مدّت شش ماه، فیلمی خلاصه شده فراهم آوردند تا اولاً، فیلم تنها نماینگر نمای - نزدیک چهره ها باشد، تا تمرکز اصلی روی "بیان احساسی چهره" (Facial Expression) قرار گیرد و ثانیاً، هر گونه زمینه  فاش کننده ی رفتارهای اجتماعی اینان حذف گردد.

فیلم به "تامکینز" نشان داده شد. بعد از اتمام فیلم، وی به مردم قبیله "فور جنوبی" اشاره کرد و گفت: «اینان مردمی دوست داشتنی، آرام و آسان گیر هستند» و سپس در مورد قبیله "کوکوکوکو" اضافه کرد: « و اینان مردمی خشونت طلب هستند و نشانه هایی وجود دارد که علائق همجنس بازانه در میانشان وجود دارد!» در میان بهت "اکمن"، "تامکینز" به برخی برجستگی و چروک صورت اینان اشاره کرده و شیوه رمزگشائی خود را توصیف کرد. خاطره ای که هرگز از ذهن "اکمن" پاک نشد!

"اکمن" مصمّم شد که برای همیشه به مدّون کردن و طبقه بندی "بیان احساسی چهره" بپردازد. وی به همراه دستیارش "والاس فرایسن" (Wallace Friesen) و با استمداد از کتب پزشکی، تمام حرکات منفردی را که در بروز یک حالت به خصوص در چهره نقش داشتند را شناسائی کردند. این گونه چهل و سه حرکت مشخص گشت. این دو، حرّکات منحصر به فرد را "واحد کنش" (Action Unit یا به اختصار AU) نامیدند. سپس برای روزهای متمادی روبروی یکدیگر نشسته، و به نوبت تلاش کردند تا هر حرکت را در چهره بازسازی کنند. ابتدا حرکت را تنها در ذهن مجسّم کرده و سپس سعی نمودند که نقش آن را به گونه ای منفرد (نه ترکیبی از دو یا سه حرکت) در صورت بیاورند. "اکمن" و دستیارش به دقّت حرکات را بازبینی و در آئینه چک کرده و سپس تمام جزئیات مربوط به الگوی چین و چروک را به ازای هر حرکت یادداشت کردند. علاوه بر آن فیلم هایی نیز ضبط شد. در صورت هر گونه عدم موفقیّت در اجرای یک حرکت، این دو به دپارتمان آناتومی UCSF رفته و با کمک محرّک های الکتریکی و یا سوزن های مخصوص، عضله نا فرمان را به تحرّک وا می داشتند. چیزی که از آن به عنوان بخش درد آور ماجرا یاد کرده اند!

بعد از یافتن مهارت کافی در صورت بندی هر حرکت، این دو دانشمند به بررسی شکل انضمامی حرکات پرداختند. یعنی ترکیب های ممکن تمام "واحد های کنش" را روی یکدیگر بررسی نمودند. این مرحله هفت سال تمام به طول انجامید! "اکمن" می گوید: « ترکیب دو حرکت موجد سیصد حالت است، با سه حرکت ما به عدد چهار هزار، و با اضافه کردن دو حرکت دیگر ما به ده هزار می رسیم. بسیاری از این حالتها البته حاوی هیچ معنائی نیستند و بیشتر به مانند اطوار بی معنای کودکان خردسال است.» با بررسی جامع، "اکمن" نتیجه گرفت که تنها سه هزار حالت واجد معنا هستند.

بعدها "اکمن" برای "مالکولم گلدول" اظهار داشت که: «"واحد کنش" (AU) چهارم ساده است.» و سپس ابروی خود را با کمک عضلات منقبض کننده ی برآمدگی میان دو ابرو و عضلات رها کننده ی زبر چشمی، پائین کشید... «همچنین هر کسی قادر است که AU–9 را انجام دهد» و سپس چروکی در بینی اش ایجاد کرد. وی سپس اخم کرده و گفت « این AU-12 است». همچنین نیمه های خارجی هر دو ابرو را به بالا کشید و افزود «این یکی بی ارزش است چرا که تنها در تئاتر "کابوکی" ژاپنی دیده می شود!» "اکمن" اضافه کرد که «اما حرکت مورد علاقه من حرکت بیست وسوم است. و آن باریک کردن مرز خارجی لبان است که نشانه ای از خشم است.» همچنین وی گوش های خود را به نوبت حرکت داد و گفت که «دخترم همیشه برای سرگرمی دوستانش این حرکت را از من می خواهد... و اما به هیچ وجه خود نتوانسته ام که AU-39 را انجام دهم!»

از اینجا به بعد "اکمن" در حضور "گلدول" شروع به ترکیب "واحد کنش" ها نمود تا حالت های پیچیده تری را که ما از آن به عنوان بروز یک احساس خاص یاد می کنیم، باز سازی نماید. خوشحالی ترکیب AU-6 و AU-12 است. ترس از AU-1 و AU-2 و AU-4 و به طور کاملتر از AU-1 و AU-2 و AU-4 به همراه AU-5 و AU-20 تشکیل شده، در حالی که باز می تواند با AU-25 و AU-26 و یا AU-27 ترکیب گردد و یا اینکه به کلی فاقد اینان باشد. بیزاری عمدتاً در AU-9 خلاصه می شود، هر چند می تواند با AU-10 و AU-15 و AU-16 و یا AU-17 ترکیب گردد.

"اکمن" و "فرایسن" بدین ترتیب تمام ترکیب ها ممکن و البته معنا دار را جمع آوری کرده و شکل خوانش و نیز تفسیر اینان را در سیستمی با نام (Facial Action Code System و یا FACS) - که شامل یک مدرک پانصد صفحه ای بود - گرد آوردند (البته در ویرایش جدید، سیستم بر مبنای سی و دو حرکت به علاوه بیست و چهار "توصیف کنش" (Action Description) تعریف شده است). این اثر پر از ریزه کاری های بر گرفته از حرکت لبان (طویل، کوتاه، باریک، پهن و تخت شدن، جلو آمدن، فشردگی و کشیده شدن)، نیز چهار شکل ممکن در تغییر پوست واقع در حدفاصل چشمان و چانه (تحدب، باد کردن، فرورفتگی و چین خوردگی) و از همه مهّمتر، تفکیک دقیق انواع چین خوردگی اطراف چشم و نیز چین خوردگی های گرداگرد لب و بینی است. لازم است که تذکر دهم که "جان گاتمن" که از وی در پست قبلی یاد شد، نیز سالها در کنار این گروه برای تنظیم FACS همکاری داشت.

امروزه محققّان شاخه های متنوّعی، از سیستم "اکمان" سود می جویند. مثلاً برای  تشخیص بیماری های قلبی، افسردگی، اسیکزوفرنی و همچنین تشخیص میزان درد در بیمارانی که توانائی ارتباط ندارند. جا دارد که گفته شود، کمپانی های عظیم انیمیشن سازی Pixar (خالق "داستان اسباب بازی") و Dream Works (خالق "شرک") به طور وسیعی از FACS سود جسته اند (آیا از بیان احساسات خیره کننده در کاراکترهای انیمیشن های هالیوود تا به حال شگفت زده نشده اید؟) مهارت بر FACS نیازمند چندین هفته آموزش است و در حال حاضر، حدود پانصد نفر، مجوز بهره گیری از سیستم را به دست آورده اند. کسانی که مجاز هستند از دستاوردهای این سیستم برای تحقیقاتشان بهره بگیرند.

اما کشف نکته ای اساسی در این میان، به "اکمن" این اجازه را داد که بر اساس FACS به پرورش تئوری خواندن فکر بپردازد. "اکمان" عنوان می کند که "بیان احساسی چهره" تنها یک نشانه ممکن از احساس درون نیست، بلکه به دقّت نشان دهنده آن چیزی است که در ذهن می گذرد. این اظهار نظر شاید بسیار عجیب به نظر برسد، ولی اگر چنین چیزی حقیقت نداشت، طرح خواندن فکر در معرض جدّی ترین تهدید قرار می گرفت*. اوّلین بار هنگامی "اکمن" و "فرایسن" متوجه این موضوع شدند که در حین بازسازی عصبانیّت و اضطراب در چهره خود، بی هیچ دلیل خارجی، دچار همان احساس بد شده اند. این بار آنان به دقّت به مطالعه این امر خارق العاده پرداختند. به زودی روشن شد که بیان احساسی در چهره، امری مستقل نبوده و سیستم عصبی را نیز تحت تاثیر قرار داده و به واقع همان احساس را نا خواسته در انسان به وجود می آورد (از این روست که می گویند: «بخند تا دنیا بهت بخنده!»).

کمی بعد "اکمن"، "فرایسن" و شخص دیگری به نام "رابرت لونسان" (Robert Levenson) که خود بعدها با "جان گاتمن" همکاری داشت، آزمایشی را طراحی کردند. آنان یک گروه داوطلب را به آزمایشگاه برده و ضربان قلب و درجه حرارت بدن ایشان را زیر نظر گرفتند – علائم روانشناسانه و مشخص کننده ی احساس هایی همچون، ترس، اندوه و عصبانیّت. از نیمی خواسته شد که یک خاطره مرتبط با احساسی را به یاد بیاورند و از گروه دیگر تنها خواسته شد که "بیان احساسی چهره" وابسته به همین احساس را تقلید نمایند. جالب آنکه در هر دو گروه، به یک میزان تغییر در ضربان قلب و درجه حرارت بدن دیده شد!

*" فرضیه پسخورد چهره" (Facial Feedback Hypothesis) اولین بار توسط "داروین" مطرح شد. وی جائی می گوید: «بیان آزاد یک احساس با تمام علائم خارجی آن، باعث تشدید احساس می گردد. و سرکوب علائم خارجی، به عکس باعث تخفیف در احساس می گردد. این گونه است که حتی به یاد آوردن یک ماجرا، باعث بروز همان علائم خارجی می گردد.» دیدگاه "داروین" موسوم به "نوع ضعیف فرضیه پسخورد چهره" است، در حالی که دیدگاه "اکمن" معروف به "نوع قوی فرضیه پسخورد چهره" است. همانطور که گفته شد، "اکمن" معتقد است که شبیه سازی علائم خارجی یک احساس در چهره، تولید کننده ی همان احساس در درون است (البته روشن است که بازسازی دقیق یک احساس در چهره، امری به غایت دشوار است!) با توّجه به مشکلات روش شناسانه ی عدیده، که در بستر تحقیق در باب "فرضیه پسخورد چهره" وجود دارد، ابداع آزمایش های دقیق تری ضروری می نمود. در یک تلاش که توسط "استرک" (Strack)، "مارتین" (Martin) و "استپر"(Stepper)  صورت گرفت، اینان موفق شدند که وضعیت بازسازی احساس را، بدون فاش ساختن ناخواسته ی انگیزه واقعی خود، عملی سازند. این بار به عدّه ای مدادی داده شد تا در میان لبانشان گرفته (تحریک کننده عضله Orbicularis Oris که خود معلول عصبانیّت است) و به عدّه ای دیگر گفته شد که مداد را در بین دندان ها بگیرند (تحریک کننده عضله  Zygomaticus Major که معلول لبخند است). سپس خواسته شد که در حین دیدن یک کارتون، پرسشنامه ای را تکمیل کنند. آخرین کار، که هدف اصلی آزمایش بود، این بود که مشخص کنند که کارتون چه اندازه خنده دار بوده است (اینجا به خاطر طراحی بسیار دقیق تر شکل آزمایش، مشکلات روش شناسانه ای از قبیل احتمال تقلید، فریب و اغراق، به شکل قابل توّجه ای کاهش یافته است.) همانطور که انتظار می رفت، کسانی که مداد را در بین دندان هایشان گرفته بودند، کارتون را بیشتر خنده دار یافته بودند!

توضیح: برخی دوستان برخی مشکلات را طرح کرده بودند که بهتر دیدم آنها را در پایان مباحث پاسخ دهم. چرا که احتمالاً برخی ابهامات در ادامه مطالب حل و فصل خواهند شد. اما چهار نکته کوتاه. برخی به لحاظ روش شناسانه به مساله ایراد گرفته، چرا که آن را بر اساس قضیه "ابطال پذیری پوپر" سست یافته بودند. پیشتر شما را به ایرادات "کواین" نسبت به "پوپر" ارجاع می دهم (به پست "تهافت الفلاسفه" اینجانب مراجعه شود). نکته دیگر اینکه، دوستی نسبت به دلبخواه بودن اختصاص یک احساس، به بریده های فیلم "گاتمن"، ایراد گرفته بود که امیدوارم جواب خود را به واسطه این پست گرفته باشد. نکته  بعدی اینکه، یافته ی "گاتمن" به این دلیل قابل توّجه است که نشان می دهد که تبّعات مشکلات ما، خود را در رفتارهای ما (و حتی چهره ی ما) منعکس می کند. چرا فکر کنیم که مشکل مادّی یک خانواده، تنها در خودآگاه مجال بروز دارد؟ آیا به راستی ناخودآگاه ما از چنین دردی متاثر نخواهد بود؟ من فکر می کنم در چهره یک قحطی زده، می توان نبود ابر را دید! ..."گاتمن" می تواند بگوید که مشکلی وجود دارد، ولی ادّعا نمی کند که می داند منبع اشکال کجاست. یک نفر متنفر است. این را "گاتمن" می تواند تشخیص دهد و شدّت آن را تخمین بزند. اما نمی تواند بگوید که ریشه این تنّفر به مشکل جنسی، مالی و یا مشاجرات طولانی بر می گردد. اما نکته آخر اینکه، به نظر می رسد که برخی دوستان نسبت به برخی رفتارهای عادی خود کاملاً بی توّجه هستند! به راستی آیا تلاش زائد الوصفی لازم است تا اینکه مابین یک لبخند صمیمی (Duchenne smile) و یک لبخند غیر دوستانه (Pan American smile) تمییز قائل شویم؟ آیا این دیدن نهان وجود یک فرد نیست؟ شاید لازم نباشد که بگویم "گیوم دوشن"
(Guillaume Duchenne) اثبات کرده است که هیچ گاه نمی توان تصنّعی بودن یک لبخند را پنهان کرد! یعنی یک عضله خاص مستقل از اراده کار می کند. تنها رضایت خاطر درونی است که آن را فعّال می کند... من ترجیح می دهم که لختی به این موضوع بیاندیشم و از آن سرسری نگذرم، تا اینکه وجود یک "معجزه ی ممکن" را به کل نادیده بگیرم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/06ساعت   توسط خوابگرد |