تبليغاتX
خوابگرد - غزل ها
ادراکات لعنتی ما
                            Poetries

بخش اول – آتیش... آتیش... آتیش... آتیش... و لبخند!
منشورهایی از نور گرم در تاریکی "کافی شاپ"، حریم های خصوصی هر عده ای را به دقت مشخص کرده بود. گوئی پرچین هایی نامرئی، آدمهای دور هر میز را خاطر جمع می کرد که کاملا تنهایند.
در میان برگهای لطیف دستان یکیشان، نیلوفر سر آرمیده بود. نیلوفری که در مردابی مه آلود گرفتار آمده بود. همچنان که امتداد دستانش روی عرشه میز، دکل هایی را ساخته بود. از مسیر گداخته ای که منتهی به دو انگشتان میشد دودی رقصان می روئید. کمی بالاتر، هر باریکه دود، گلبرگی تازه بود برای شکوفه خاکستری رنگی که از نخستین دود شکل گرفته بود. از میان نیلوفر، چشمان شفافش، به نرمی سطح روی میز را جاروب کردند. رومیزی عکسی از "پترا" بود و وجود شتری در برابرش، درک ابعاد خوفناک بنا را ساده تر می کرد. که این یکی خود، هراسی آنی را در تمام بدن منتشر می ساخت. و این چنین در پیله جان، رازی بزرگ جای خود را می گشود.
- زندان چه طور بود؟
- زیبا و وحشتناک!
- من تازگی ها تنها این جور جواب ها رو می فهمم! مثلا اگه از من بپرسند که "حالت خوبه؟" سر- در- گم میشم. میدونی! این سئوال برام به شدت درک ناپذیره. نمی دونم... شاید حالم خیلی خوب نیست! همه چیزی رو در آمیختگی درک می کنم. آمیختگی حداقل دو عنصر متضاد. اگه حرفت رو به لودگی به زبون نیاورده باشی... باید خوب منو درک کنی!
- لودگی نکردم... و آمیختگی رو می فهمم....  اما امیدوارم اگه بهت بگم درکت می کنم... بدونی که به این معنی نیست که هر دوی ما با یک احساس خاص اونو می فهمیم!
- حرفات ساده و روشنند! اما خب...  چیزهایی که برای ما ساده و روشنند... ممکنه برای بقیه خیلی گنگ و گیج کننده به نظر برسند. البته بالعکسش هم درسته. حالا اگه من میگم روشن... باید اضافه کنم که... همین روشنی دلیل تنهائی آدمهاست! یعنی یه چیز محرز. حالا به نظرت میشه یه راه- در- رو پیدا کرد تا کمی این احساس کشنده تنهائی کم رنگ بشه؟
- یادت رفت که اولش چی گفتی؟... آمیختگی! ... یادته!
- آهان!
- پس یه راهی هست! می دونی من یه لحظاتی اون چیزی که تو بهش میگی راه- در- رو رو به سادگی پیدا می کنم. برای این لحظات هیچ عبارتی گویاتر از معجزه و مکاشفه نمی شناسم!
- معجزه و مکاشفه؟!
اینجا دختری از میز کناری با سیگاری به لب، بدنش را به سمت شان خم کرده و گفت: "اگه ممکنه آتیشتون!". فندک "زیپو" یش را از جیب کت بیرون کشیده، سیگار دختر را روشن کرد و آن را به جای اولش بر گرداند. دختر تشکر کرد و به مانند نارونی که از توفانی سهمگین جان سالم به در برده باشد، تنه اش را راست کرد.
- میدونی... زندون خیلی مرارت ها برام داشت...  بدون اینکه حتی یه سیلی خورده باشم! اما فرصت خوبی بود تا یک سری چیزها را در ذهنم دوباره کشف کنم... مثل زیبائی های فراموش شده! حالا که با برخی از اونا مواجه میشم میخواهم پر در بیارم. بذار از این جا شروع کنم که...
[اینجا کمی از قهوه فرانسه اش را با لذت سر کشید...] ما معنای حقیقی هر چیزی را با غیبتش درک می کنیم! اگه اسیر نبوده نباشی... شاید هرگز لذت حقیقی آزادی رو نفهمی. گاهی که به رفت و آمدهای بوالهوسانه آدمها نگاه می کنم... دچار یک سرخوشی باور نکردنی میشم. احساس می کنم که چگالی آزادی... خیلی هم کم نیست. اما نه تنها در مورد آزادی... بلکه برای خیلی چیزهای دیگه... کشف هایی داشته ام... مثلا همین دستهای پیانویی تو... وقتی با سیگاری جمع میشه... نمی دونی که چرخش گاه به گاه سیگار در لای اون دو انگشتان سفید و کشیده ات... که انگار داری دوباره نوردش می کنی... چه لذتی رو در فضا منتشر میکنه! یا اهرم کردن انگشت شست... که باعث میشه زاویه آتیش سیگارت... به شکل دوستانه ای هدف های دور دست رو نشونه بره... و یا بازی ماهرانه ای که انگشتانت به وقت درو کردن سیگار از روی لبات انجام میدند... در حالی که واس خاطر دود غلیظ دور- و- ورت... چشمانت کشیده تر از همیشه شده اند. من به اینها خیره تر از همیشه نگاه می کنم!
- جالبه!
- بذار کمی سر به سرت بذارم! ... ببین! تو اصلا در همین چند لحظه پیش متوجه یک معجزه شدی یا نه؟
- درباره چی داری حرف میزنی؟!
- خب پس گوش کن! کمی بعد از اینکه اون دختر از تو آتیش خواست... شراره زندگی برای لمحه ای خیره کننده... تویه چشمات درخشید! شکی نیست که اون دختر خیلی خوشگله. فکر می کنم با اون لبخندهای کشنده ای که داره... کمی ذهن هر دوی ما رو مشغول خودش کرده باشه. مثل این می مونه که توی دخمه ی مردگان... گل یاسی روئیده باشه. حالا وقتی که با چشمهای نیمه بسته... سرش رو کمی به سمت ما چرخوند تا نزدیکتر بشه... و تو... سیگارش رو روشن کنی... شاخک های حساس تو که در ژرفترین لایه های وجودت قرار دارند... برای اون لحظه ی جادویی... خرمنی از احساس را در تو بیدار کردند. اگرچه نمی تونم بگم شدّت و قوّت اون دیونه کننده بوده یا نه! اما خب دیگه... حالا باید بهت بگم... اون لحظه طلائی دقیقا کی رخ داد! درست وقتی که دختر با رضایت خاطر از تو تشکر کرد! یعنی درست این جا بود که اون معجزه رخ داد! اینجا تو برای یک دم به عمیق ترین لایه های حیات متصل شدی! اول آتیش فندک... بعد آتیش سیگار... بعدش آتیش چشمان دختر به واسطه تلالو آتیش سیگار... بعدترش گل کردن آتیش تویه چشمات به واسطه انعکاس آتیش چشمان دخترک و سر آخر... لبخند نرم و محوی که روی لبانت نشست! انگار تلگرافی شما را برای لحظه ای به هم وصل کرد. اما به جای خط و نقطه... آتیش و لبخند نشسته بود! اینجوری که... آتیش... آتیش... آتیش... آتیش و لبخند! ...اما یه ماجرای مهم دیگه ای هم رخ داد. تو ناخواسته و یا خواسته... دیگه بهش نگاه نکردی! چرا که این نگاه دوم می تونست... ما حصل هر چیزی رو که قبلا رخ داده بود... یکجا به تاراج ببره. یعنی دختر ممکن بود که در جواب نگاه دومت... تو رو پس بزنه و اون موقع همه چیزی از دست می رفت. فکر می کنم خیلی روشنه! برای حفظ معجزه... باید خیلی مراقب بود. به مانند پاسداری از آتش جاودان معبدهای زرتشتی. اما هنوز یه چیز دیگه وجود داره! و اون اینکه خاطرات گذشته ی ما... هیچ وقت به شکل ثابت در ذهن ما نمی شینه. مثلا در صورت نگاه پس زننده دختر... بارقه ای که لحظاتی قبل درخشیده بود و من بهش میگم معجزه زندگی... دیگه نابود میشد. ساده تر اینکه خاطرات گذشته ی ما... همچنان با اتفاقات هر لحظه ی ما در ارتباطند... و تغییر شکل پیدا می کنند. البته بعضی وقتا این دگرگونی ها می تونه مثل زلزله باشه... و گاهی میشه ازش صرف نظر کرد.
- خب دیگه چی!؟
...

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/21ساعت   توسط خوابگرد |