فصل امتحانات که تمام میشد، مغرور و مطمئن از اینکه با نمره های ممتاز شاگرد اول و یا دوم هستم، با تابستان هم آغوش می شدم. هیچ قراری نبود و در اندک فراغتی، پر میشدم از احساس هراس... هراس از زمانی که می رفت از لای انگشتانم بلغزد... اما اگر سرگرمیی پیدا میشد دیگر زمان باز می ایستاد و این چنین، در شوق ناب یک تجربه (خواه هزاران باره) غوطه می خوردم...
خاطره انگیزترین ماجراهای هر تابستان ساخت بادبادکی بود تازه. چیزی که به مانند یک مناسک هر ساله، تکرار میشد و از خود بال می گرفت و مرا می برد تا خنکای عمیق زندگی. چیزی که آفتاب سخت گیر را هم متقاعد می کرد که بر ما آسان تر بگیرد. تمام مراحل ساخت بادبادک، مو به مو اجرا میشد و خصلت تکراری آن، بعدی اساطیری گرفته بود.
کش و قوس های طولانی با پدر و مادر تا رساندن آنها به سرحد جنون، اولین گام بود تا کمی پول در اختیارم بگذارند تا چند قرقره نخ (سرمه ای و سبز و سرخ)، زر- ورق و سریشم بخرم. اما هیچ گاه و هیچ گاه اتفاق نیافتد که بخواهم برای خرید حصیری که اسکلت بندی بادبادک از او شکل میگرفت، از پول توی جیبی ام هزینه کنم! در فصل امتحان ها و یا خود تابستان، چشمان تیز بینم تنها برای شکاری بزرگ، آونگ وار تاب می خورد و آن این بود که خانه ای بیابم که صاحب خانه، پرده ای حصیری را برای در امان بودن از آفتاب، پیش روی پنجره اش آویزان کرده باشد. بوریایی که می توانست با کمی آب پاشی، نقش خنک کننده ای طبیعی را بازی کند (البته اگر کمی نسیم یاریگر میشد).
در روز موعود، که همواره به گاه صلاه ظهر انتخاب می شد تا اقبال بیشتری برای خلوتی کوچه ها نصیبم کند، راهی میشدم... و تنها راهزنان خواهند فهمید که ربودن یک بوریا چه اندازه طاقت فرسا بود! هراس از گیر افتادن، نداشتن فرصت ربودن به واسطه حضور همسایه های مزاحم و یا یک رهگذر بی خبر از همه جا، دیر جنبیدن و از دست دادن بهترین حصیر و یا شکستن و آسیب احتمالی به هنگام بیرون کشیدنش از میان پودهای پر گره و ... در کمتر از طی کردن یک کوچه بایستی دستبرد به انجام می رسید... بالا گرفتن طپش قلب که چونان طبل بزرگ مارش های نظامی، رعشه در سینه ام می انداخت، با نفس نفس زدن های کوتاه و لاینقطع و هُرم سوزان آفتاب، مذابی از هیجان را در تنم جاری می کرد (هیجانی که تنها می تواند در لحظه عاشق شدن و یا دزدی معشوقه بر ترک اسب، در برخی ایلات کوچ نشین تکرار گردد). جویبارهای عرق که تمام گره های بدنم را حلقه میزدند، رطوبتی فرّار را از وجودم ساطع می کردند و هاله ای از قداست یک ماموریت الهی، همه وجودم را در بر می گرفت. با فرا چنگ آمدن خواسته ام، تمام مسیر را بی توجه به نبودن حتی یک تعقیب کننده تا خانه می دویدم. لباس و شلوارم خیس از عرق میشد اما بدنم به واسطه تندبادی که از دویدنم مایه گرفته بود خشک می گردید. رگه های پهن و پراکنده از شوره در تمام بدنم به جا می ماند و با وجود چشمان نا آرام و گشاده ام، زن لوط را ماننده بودم که از شگفتی نزول عذابی، به پیکره ای نمکین تبدیل شده بود... مراسم تدهین حصیر گران بها نیز با وسواس تمام به انجام می رسید و مهلت یک روزه آماده شدن حصیر، تمام خواب و خیالم را پر می کرد از حادثه فردا و پس فردا، چرا که هیچ گاه عمر یک بادبادک بازی به بیش از یک هفته نمی کشید...
بازی کاغذ و قیچی، حلقه های دنباله و گوشواره بادبادکم را ودیعه می دادند. با شهودی وصف ناپذیر می دانستم که اندازه هر کدام چه اندازه بایستی باشد تا بادبادک در هوا کله نکند! یک حصیر در راستای قطر عمودی قاب بادبادک و یک نیم حصیر کمانی شده، دو گوش دیگر را که منتهی به گوشواره ها می گشت را با کمک سریشم می ساختند. انگاری بادبادک "حوا" بود که از "دنده" حصیری "آدم" آفریده شده بود! کمی بعد گوشواره ها و دنباله نیز الصاق می شدند...
برای در هم نشکسته شدن سکوت لذت بخش بادبادک بازی، پابرهنه روی پشت بام می شدم تا انعکاسی از صدای پاهایم، کسی را آزرده خاطر نسازد. چیزی که می توانست تمام خلوت ما را دچار جار و جنجال گنگ و بی رحم عده ای نا آشنا با راز معراج بادبادک سازد. پابرهنه بودنم یادآور حضور در معبدی مقدس بود که نهایت رعایتش، کنار گذاشتن پاپوش هایم بود. آسفالت تف کرده تابستانی، پاهایم را می سوزاند و تا لحظه بی حسی آنها، سماعی ناخواسته در آنها در می گرفت، تا تکیه گاه شدن یکی در میان آنها، دامنه تحملم را بالاتر ببرد، در حالی که نسیمی ملایم را انتظار می کشیدم تا نخ بادبادک را آرام آرام رها کنم...
اوج گرفتن و رقص متین بادبادک، گوشواره ها و دنباله، شوق آرامش بخشی را موهبت ساز بود. انگاری من به آسمان گره می خوردم. زمینه دائمی نیلی آسمان و لکه های سپید گاه به گاه ابر، دست-در–اندر-کار بودند تا عشوه فروشی بادبادکم را تا مرز تحمل ناپذیر احساس وابستگی پیش ببرند. این گونه من در بیخودی محض فرو می رفتم. دیگر سوزشی در پاها احساس نمی کردم و ارتباطی ژرف مرا می برد تا مرز فراغت خاطر از هرج و مرج آزار دهنده پیرامونم... ماجرا هر بادبادک بازی هم با ترکاندن تاول های پاهای کوچکم به اتمام می رسید! (به مانند بیرون کشیدن میخ های یک مصلوب)
( آخ که چه حوصله ای می خواست که تعادل کشش نخ ها را حفظ کنی. حوصله ای که تنها از یک تجربه ناب می توانست جان بگیرد. اما اگر اندکی دچار اهمال می گشتم و یا بادی تند وزیدن می گرفت و بادبادکم را از نخ جدا می کرد، آسمان تنها سایه سار آواری هراسناک بود برای تن نحیفم. برایم همه چیزی یک جا از دست می رفت. انگار که معشوقه ام در معرض جدی ترین گزندها قرار گرفته، به سرعت سرازیر کوچه و پس کوچه ها می شدم تا نکند که نامحرمی بر بادبادکم دست یابد! تندی ضربان قلبم حتی از لحظه راهزنیم هم پیشتر می رفت و انگاری رِنگ قیصری بود که در تمام گوشم طنین انداز می گشت...)
* توضیح نقاشی: "گردش" اثر "مارک شاگال"