تبليغاتX
خوابگرد - نقش منفی
ادراکات لعنتی ما
حال نزارتو که دیدم احساس کردم خیلی خیلی بدبختم. دیگه کاملا پوست روی استخون شده بودی. مامان هم که یه حس ابلهانه دیگه به این احساس بدبختی اضافه میکرد. رفتارهاش واقعا منو کلافه میکرد. آخه چرا باید این همه دلواپس تو می بود؟ شاید بی حالترین جمله ای که توی زندگیم از تو شنیده بودم شمرده شمرده داشتی به مامان میگفتی: "این نمایش یه پرده بیشتر نداره...اما هیچ کدوم ماها فرصت تماشای پایان اونو نداریم... چرا که نقش مون قبل از اون تموم شده اس..." بابا که وارد بیمارستان شد و تو رو دید، زار زار شروع کرد به گریه. هر چقدر هم سعی کرد که تو رو محکم بغل نکنه ظاهرا اندامش جواب مناسب رو نمی دادند. این جا دیگه حس تهوع بود که به حس های دیگم اضافه میشد. احساس کردم میخواهم با استفراغم تمام سطح راهرو رو پر کنم. دستای خپل مامان هم که سعی میکرد بابا رو کمی عقب بکشه، انگاری کیسه زردآب شکم صاب مرده ام رو چلوند. یه تلخی تند و سوزنده ای توی تموم مسیر مری ام دوید...

نمناکی هوای بیرون دلچسب بود. مامان و عمو داوود و اعظم خانوم نشستند تو ماشین. استارت زدم و راه افتادیم. اما نخ این قرقره تمومی نداشت. سرش توی تخت عمو فریدون بود و ته اش توی ماشینه من فلک زده. هی حرف و هی حرف. اونم مامانم یه تنه: "...آره اعظم جون! باور کن این سوری ما تا همین چند وقت پیش، هر وقت میرفت تو بغله فریدون، سه تا پلک که میزد خوابش میبرد..." فقط اینجا بود که عمو داوود یه افاضه ای فرمودند که: "بله! بله! به شش تا پلک هم نمیرسید که سوری خانوم، اوره بندش شل میشد و سر تا پای فری رو گلاب پاشون میکرد. واس خاطر همینه که میگند شش تا یادت نره!" مامان هم هل هلکی و ملتمسانه گفت: "باور کن این از حس آرامش بخشی که فریدون به دور و ورش میده!" عمو پوزخندی زد و سرش رو چرخوند توی پیاده روی سمت چپ. من به زحمت آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: "ناسلامتی الان سوری بیست سالشه، بحث های اینطوری که کش پیدا کنه، مجبور میشید که ناخواسته قید چند تا داماد رو بزنید. چشماتون رو بستید و فکر نمی کنید که هر چیزی جایی داره... بالاخره یکی دو نفری هستند که تو فامیل، چششون پی سوری باشه. البته اعظم خانوم از خود ماست ولی اگه پیش غریبه بگید، فردا جار میفته...چی بگم...آخه کی عروس...ول کنید دیگه... ول کنید...مامان جون! لطفا کمی دندون روی جیگر بگیر!" چشم غره مامان از توی آینه ماشین، دیگه بدجوری حالم رو بدتر کرد. تا برسیم خونه احساس میکردم که تموم کوچه پس کوچه ها کج و کوله شده اند. این بی میلی به سیگار هم دیگه بد جوری مزید بر کلافه گی شده بود.

...

"عمو! عمو فریدون! ببین چقدر نقاشیم خوشگله!" نقاشی رو گرفتی و شروع کردی به در آوردن شکلک های مختلف. اول سرتو دادی عقب و لباتو غنچه کردی. بعدش سرتو کشیدی جلو، چشماتو گشاد کردی و دو گوشه لباتو تا آخر تصنع کشیدی تا دم بناگوشات (درست مث وقتایی که مامان ورزش صورت میکنه و اون اداهای مسخره رو در میاره). باز بعدش سرتو دادی عقب، یه دستتو دادی زیر چونه و گوشه چشماتو نازک کردی. من هم که با لابه مرتب تکرار میکردم: "ببین! ببین! تو رو خدا ببین! ..." تو هم که انگار هیچ وقت مسخره بازیات تمومی نداشت، گفتی: "برو سیگار و فندکم رو بیار تا بهت بگم نقاشیت خوبه یا که نه!" با چه دستپاچگی دویدم و سیگار و فندک را آوردم.

- یه پسر خوب یادش نمیره که زیرسیگاری رو...چی؟!
منم جیغ زدم و در حالی که می دویدم گفتم: "آهان! الان...کمی صب داشته باش..."
...سیگارتو روشن کردی وبعدش گفتی: "ببین! من سرم کلاه نمیره. این کار یه بچه ده ساله نیست! بگو کی اینو برات کشیده..." با دستت من رو که آماده فوران کردن بودم، دعوت به سکوت کردی و ادامه دادی: "اگه واقعا این کار تو باشه محشره! محشر!"

...

- عمو اگه گفتی بلندترین قله ایران کجاست؟
- چی؟! آهان...سر زبونمه! چی بود؟!
- دماوند!
- آهان! راست میگی. یادت نره به دوستات بگی که دیروز قله دماوند سر زبون عموم بود!

...

همه چیزی در کنار تو به غلغل میافتاد. منم همین طور. در ظرف یه سیگار کشیدنت، آدم رو سه بار به جهنم و یکبار به بهشت میبردی. نمی دونم شاید این رازت بود...چه روز بدی بود، اون روزی که با شتاب از مدرسه اومدم. در حیاط رو که زدم سوری در رو باز کرد. صورتش پر اشک بود. من وقتی با نگرانی علت رو ازش جویا شدم گفت: "مامان و بابا دعواشونه!" من با شتاب خودم رو کشوندم زیر پنجره.

- بابا تو رو خدا راحتش بذارین.
- تو اصلن چه کاره سنی! داداشمه، بزرگترشم. حالا هم باید زن بگیره بره پی کارش.
- آخه که اون جای کسی رو تنگ نکرده. همه چیزشم که تو اتاق خودشه...اصلن من دیگه دست به اتاقش نمیزنم. بهش میگم خودش همه چیز رو دیگه جمع و جور کنه. بابا مهموناش رو هم که ما نمی ببینیم. این باغ به این بزرگی. یه گوشه اشم مال اونه. تازه اینجا فقط که مال تو نیست.
- خفه شو! خفه شو! حالا دایه مهربونتر از مادر شدی براش. چیه دلت نمیخاد ببینی که دو تا چشم کنارش سبز بشه نذاره باهاش لاس بزنی!
- خفه شو! خفه شو! مادرجنده خفه شو! خفه شو!

...

حالا که نقشت تموم شده می خواهم از یکسری واقعیات کتمان ناپذیر بگم. چیزهایی که محاله کسی توش تردید کنه. اما خب در عین حال می دونم که باعث میشه کلی بخندی. برای اون خندیدنت هم که شده بزار برات بگم: "تو نمی تونی بفهمی که من چقدر از فیزیک کوانتوم سرم میشه! می تونم برات شفاف توضیح بدم که چرا این دیدگاه کوانتائی اونقده تکان دهنده بوده که حتی پلانک را نزدیک بوده دیونه کنه! شکی ندارم که چیزی به اسم CMB تا به حال به گوشت نخورده! راستی چقدر تو از اندی وارهول سرت میشه؟ از اینها بدتر از هایدگر و یاسپرس؟ اما می دونی وقتی من توی هر جمعی حرف میزنم، همه چهارچشمی منو نگاه میکنند..." اما برای اینکه زیادی پر رو نشی باید بگم: "مامان همش داره هذیون میگه...حالش خیلی بده...همش داره اسمتو صدا میزنه... آشغال! تو چه به روز ما آوردی!"

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/24ساعت   توسط خوابگرد |