![]() |
![]() |
|
| ادراکات لعنتی ما |
|
گربه اش گم شده بود. در عینه حفظ شخصیت هوشمند ومتفکرش، اندوه از دست دادن عزیزی در رخساره اش، جذابیت قدیسان را ایجاد کرده بود. برای چند روزی مکاشفات تکان دهنده اش دچار غرقابه رخدادی شده بود. گم شدن گربه برای او البته رخدادی عادی محسوب نمی شد. شفافیت روحش از حساسیت زیرکانه ذهنش نشات گرفته بود حتی حالا جسمش نیز کیفیتی اثیری یافته بود. وجودش برای هیچ چیز حتی دنیای سایه ها مزاحم نبود. اشیاء اطراف نیز تصادمی با او نداشتند. به شکل باور نکردنی نگاهش، صدایش و طنین اندیشه هایش در همه چیز نفوذ می کرد. همه او را دوست داشتند و انگاری حضورش امنیتی وصف نا پذیری را به هر سو منتشر می کرد و خدایان باستانی جام تعادل را از وجودش بر می گرفتند تا وسوسه های زود گذر یا خشم های نا به هنگامشان مهاری در خور بیابد...گربه در او نفوذ کرده بود. او هم در گربه نفوذ کرده بود. همه جا اعلامیه پخش کرد تا شاید اثری از او پیدا کند. یک روز مردی زنگ زد که می داند گربه کجاست... نیم متری زمین را کند، یکی دو ضربه نا خواسته به جسد مدفون خورد. تیر دردی کشنده برای هر ضربه همه وجودش را در بر گرفت. تمام سلسه اعصابش به شکلی لحظه ای فلج می شد و از میان دندان های به هم قفل شده اش زهری تلخ بیرون می جهید. جسد زمانی کشید که از زیر خاک و لجن پیدا شود. خودش بود. خاک ها را بر گرداند. و روزها بود که خاطره جنب و جوش کرمها مانند صدای تیز محیط دندانپزشکی در دالان های سرش طنین انداز می شد. به تجربه ای باور نکردنی دست یافته بود قسمتی از مرگ خویش را تجربه کرده بود. اشکش در غم از دست دادن گربه و خودش یکی شده بود. حالا به خوبی برای او "کج و معوج شدن دنیای بیرون به خاطر متلاشی شدن خودش" معنایی ژرف داشت.
روز بعد به معشوقه اش گفت: فکر می کنم اشتباه کردم آن گربه ما نبود. معلوم نبود که جوانه امید به یافتن دوباره گربه از مزبله جسد بیرون زده بود و دست به کار سرکوب حافظه شده بود و یا هجمه اندوه نخست او را به فکر انداخته بود که شاید اشتباه کرده است. در هر دو صورت نمی خواست دو باره نبش قبر کند. ولی می دانست که دست های توانای فراموشی همه چیز را محو خواهد کرد و عصاره باقی مانده به یک مکاشفه دیگر تبدیل خواهد شد ( با هر دو روایت ممکن ماجرا ). در او توان دوست داشتن با توان اندیشیدن توامان بود و میدانستی مثل معجزه ای ادامه خواهد داشت! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/08/05ساعت توسط خوابگرد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|