![]() |
![]() |
|
| ادراکات لعنتی ما |
|
بعد از ترجمه افسانه " پرنده آتشین " ( بر گرفته از کتاب “ Fariy Tales Traditional Russian” با برگردان انگلیسی پاول ویلیامز )، خیلی دیر به روایت استراوینسکی از قصه بر خوردم. روایت ایگور کاملا دگرگون بود. بنابراین لازم آمد که روایت اخیر را نیز بیاورم تا از خلط سهوی جلوگیری نمایم.
در آستانه این که شاهزاده ایوان داشت با ورد و جادوی کاشچئی نا به کار تبدیل به سنگ میشد، یاد پر ِپرنده آتشین افتاد و اونو از جیبش در اورد و تو هوا چرخوند. به ناگهان پرنده آتشین سر و کله اش پیدا شد و کاشچئی و هیولاهای دور تختش رو، وادار کرد که یک رقص خیلی خیلی تند با هم بکنند. رقص اونقدر سخت و طاقت فرسا بود که همشون بی هوش نقش زمین شدند. پرنده آتشین به ایوان گفت که شیشه عمر کاشچئیی در اصل یه تخم مرغ بزرگه! بلافاصله ایوان دست به کار شد و تخم مرغ رو شکوند. فی الفور کاشچئیی سقط شد و تمام کسای هم که تحت سلطه اش بودند آزاد شدند. شاهزاده ایوان این جوری موفق شد که با تزارونا ازدواج کنه. با تموم شدن طلسم، پرنده آتشین پر پروازشو باز کرد و پر کشید و رفت. بعد از این ماجرا دیگه هیچ وقت هیچ وقت، هیچ تنابنده ای چشاش به اون پرنده زیبا نیفتاد." |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/07/16ساعت توسط خوابگرد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|