تبليغاتX
خوابگرد - پرنده آتشین به روایت استراوینسکی!
ادراکات لعنتی ما
بعد از ترجمه افسانه " پرنده آتشین " ( بر گرفته از کتاب “ Fariy Tales Traditional Russian” با برگردان انگلیسی پاول ویلیامز )، خیلی دیر به روایت استراوینسکی از قصه بر خوردم. روایت ایگور کاملا دگرگون بود. بنابراین لازم آمد که روایت اخیر را نیز بیاورم تا از خلط سهوی جلوگیری نمایم.
Léon Bakst: Firebird, Ballerina, 1910" یه جادوگر دیو سیرتی بود که اسمش کاشچئی ( Kashchei ) بود. هیچ کسی هم یارای از بین بردن این جادوگر بدذات رو نداشت. این بی همه چیز، یک باغ طلسم شده داشت که توش یه درخت سیب طلایی بود. حتما خوب میدونید که سیب طلائی، میوه ایه که پرنده آتشین خیلی دوس داره. روزی از روزا، شاهزاده ایوان، که مترصد همیشگی شکارپرنده آتشین بود، گذرش به باغ طلسم شده افتاد. با دیدن درخت سیب طلائی، شاهزاده شستش خبر دار شد که اگه صیدی در کار باشه، جاش همین جاست. بعدش، هر چی دوز و کلک بلد بود به کار بست تا عاقبت کار موفق شد که پرنده آتشین رو صید کنه. اما شاهزاده که تمام هم وغمش گرفتن پرنده بود، گویی با گرفتن پرنده، بارش رو به منزل رسونده باشه و آتیش هوسش خاکستر شده باشه، پرنده رو رها کرد. البته تو این میون یه پر، از پرنده آتشین را پیش خودش نگه داشت. به محض آزادی پرنده، سیزده شاهزاده خانوم که کاشچئی با جادو و جمبل اونها رو طلسم کرده بود، جلو روی شاهزاده ایوان ظاهر شدند. شاهزاده ایوان با اینها شروع به رقص کرد و در اثنای رقص، عاشق یکی از همین شاهزاده خانوم ها که اسمش "تزارونا" بود شد. این شاهزاده خانوم ها، حَسَب طلسم باستی پیش از غروب به داخل قلعه بر میگشتند. ایوان هم که از همه جا بی خبر بود، اونها رو تعقیب کرد، اما یهویی و ناغافل توی دام نگهبانهای جاودگر افتاد...
 در آستانه این که شاهزاده ایوان داشت با ورد و جادوی کاشچئی نا به کار تبدیل به سنگ میشد، یاد پر ِپرنده آتشین افتاد و اونو از جیبش در اورد و تو هوا چرخوند. به ناگهان پرنده آتشین سر و کله اش پیدا شد و کاشچئی و هیولاهای دور تختش رو، وادار کرد که یک رقص خیلی خیلی تند با هم بکنند. رقص اونقدر سخت و طاقت فرسا بود که همشون بی هوش نقش زمین شدند. پرنده آتشین به ایوان گفت که شیشه عمر کاشچئیی در اصل یه تخم مرغ بزرگه! بلافاصله ایوان دست به کار شد و تخم مرغ رو شکوند. فی الفور کاشچئیی سقط شد و تمام کسای هم که تحت سلطه اش بودند آزاد شدند. شاهزاده ایوان این جوری موفق شد که با تزارونا ازدواج کنه. با تموم شدن طلسم، پرنده آتشین پر پروازشو باز کرد و پر کشید و رفت. بعد از این ماجرا  دیگه هیچ وقت هیچ وقت، هیچ تنابنده ای چشاش به اون پرنده زیبا نیفتاد."
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/16ساعت   توسط خوابگرد |