به مناسبت هشتصدمین سالگرد تولد مولوی، نگاهی اجمالی به داستان "آن پادشاه جهود کی نصرانیان را می کشت از بهر تعصب" خواهم داشت. این داستان که در دفتر اول مثنوی آمده است هم چون بسیاری از شعرهای مولوی دارای مضامین ظریف و تکان دهنده (!) ست.عمده ترین مساله ای که در این خوانش مورد تاکید قرار خواهد گرفت یک راز است، راز رهایی بخش زبان.داستان از این قرار است که
بود پادشاهی در جهودان ظلم ساز
دشمن عیسی و نصرانی گداز
این شاه احول (!) از وزیر خود، که از مکر" گره بر آب برمی بست"، خواست که شرعیسویان را کم نماید. این وزیردلایل آورد که گمراه کردن اینان چاره کار پادشاه است، بنابراین خدعه ای طرح انداخت.
گفت ای شه گوش و دستم را ببر
بینی ام بشکاف و لب در حکم مر
بعد از آن در زیر دار آور مرا
تا بخواهد یک شفاعت گر مرا
بعد از این صحنه سازی، وزیر از شهر رانده شده. متعاقب ماجرا، وزیر ادعا کرد که نصرانی ست و این بدبختی بهر ایمان نصیبش شده است!
از جهود و جهودان رسته ایم
تا بزنّاری میان را بسته ایم
تا اینکه عیسویان بسیاری به او اعتماد نشان دادند. به خصوص به خاطر مجالس وعظی که راه انداخته بود.
صد هزاران مرد ترسا سوی او
اندک اندک جمع شد در کوی او
او بعد از این جلب اعتماد، شروع به تخلیط در آئین مسیح می کند و حتی موجب ظهور اسباط دوازده گانه (!) در دین عیسوی میگردد. در اجرای خدعه ای دیگر، ابتدا او تظاهر می کند که قصد دارد گوشه گیر گردد و دامن از مردم بر چیند. چله نشینی وزیر، بر مردم گران می آید، چرا که خود را در سایه وعظ او باز می یافتند. مردم پیش وزیر میایند و التماس می کنند که بازگردد. آنها استدلال ها می کنند اما هر بار وزیر استدلال آنان را با استدلالی دیگر بی اثر میسازد. به گونه ای که معنی استدلال کردن در عمیق ترین شکلش، به سخره کشیده میشود!
خلق دیوانه شدند از شوق او
از فراق حال و قال و ذوق او
لابه و زاری همی کردند و او
از ریاضت گشته در خلوت دو تو
"گفته ایشان نیست ما را بی تو نور
بی عصاکش چون بود احوال کور"
مردم گفتند که تو زعیم ماهستی. کور بی عصا کش و طفل بی دایه چه می تواند بکند؟ اما وزیر بهانه می آورد که
گفت جانم از محبان دور نیست
لیک بیرون آمدن دستور نیست
زبان، این امکان شگرف بشری، دارای ابعاد پیچیده و تو در تویی است که ما را گاه شگفت زده و گاه مضطرب می سازد. مولوی ( شاید نا خواسته ) به ما نشان میدهد که چگونه زبان، می تواند ما را بازی دهد. بازیی که بی پایان است. در طول داستان، خواننده بارها درمانده می گردد.چرا که هربار دلایل طرفین را قانع کننده میابد. اما مولوی راه گریز را زیرکانه در میابد چرا که راز زبان را در یافته !
مردم:
تو بهانه می کنی و ما ز درد
می زنیم از سوز دل دمهای سرد
ما بگفتار خوشت خو کرده ایم
ما ز شیر حکمت تو خورده ایم
...
وزیر:
گفت هان ای سخرگان گفت و گو
وعظ و گفتار زبان و گوش جو
بی حس و بی گوش و بی فکرت شوید
تا خطاب ارجعی را بشنوید
...
باز مردم:
چار پا را قدر طاقت بار نه
بر ضعیفان قدر قوت کار نه
طفل را گر نان دهی بر جای شیر
طفل مسکین را از آن نان مرده گیر!
...
باز وزیر:
گفت حجت های خود کوته کنید
پند را در جان و در دل ره کنید
گر کمالم با کمال انکار چیست
ور نیم این زحمت و آزار چیست
...
باز مردم:
ما چو چنگیم و تو زخمه می زنی
زاری ازما نه تو زاری می کنی
ما چو ناییم و نوا در ما زتست
ما چه کوهیم و صدا در ما ز تست
... و حکایت هم چنان باقی ست!