تبليغاتX
خوابگرد
ادراکات لعنتی ما
                            Poetries

بخش اول – آتیش... آتیش... آتیش... آتیش... و لبخند!
منشورهایی از نور گرم در تاریکی "کافی شاپ"، حریم های خصوصی هر عده ای را به دقت مشخص کرده بود. گوئی پرچین هایی نامرئی، آدمهای دور هر میز را خاطر جمع می کرد که کاملا تنهایند.
در میان برگهای لطیف دستان یکیشان، نیلوفر سر آرمیده بود. نیلوفری که در مردابی مه آلود گرفتار آمده بود. همچنان که امتداد دستانش روی عرشه میز، دکل هایی را ساخته بود. از مسیر گداخته ای که منتهی به دو انگشتان میشد دودی رقصان می روئید. کمی بالاتر، هر باریکه دود، گلبرگی تازه بود برای شکوفه خاکستری رنگی که از نخستین دود شکل گرفته بود. از میان نیلوفر، چشمان شفافش، به نرمی سطح روی میز را جاروب کردند. رومیزی عکسی از "پترا" بود و وجود شتری در برابرش، درک ابعاد خوفناک بنا را ساده تر می کرد. که این یکی خود، هراسی آنی را در تمام بدن منتشر می ساخت. و این چنین در پیله جان، رازی بزرگ جای خود را می گشود.
- زندان چه طور بود؟
- زیبا و وحشتناک!
- من تازگی ها تنها این جور جواب ها رو می فهمم! مثلا اگه از من بپرسند که "حالت خوبه؟" سر- در- گم میشم. میدونی! این سئوال برام به شدت درک ناپذیره. نمی دونم... شاید حالم خیلی خوب نیست! همه چیزی رو در آمیختگی درک می کنم. آمیختگی حداقل دو عنصر متضاد. اگه حرفت رو به لودگی به زبون نیاورده باشی... باید خوب منو درک کنی!
- لودگی نکردم... و آمیختگی رو می فهمم....  اما امیدوارم اگه بهت بگم درکت می کنم... بدونی که به این معنی نیست که هر دوی ما با یک احساس خاص اونو می فهمیم!
- حرفات ساده و روشنند! اما خب...  چیزهایی که برای ما ساده و روشنند... ممکنه برای بقیه خیلی گنگ و گیج کننده به نظر برسند. البته بالعکسش هم درسته. حالا اگه من میگم روشن... باید اضافه کنم که... همین روشنی دلیل تنهائی آدمهاست! یعنی یه چیز محرز. حالا به نظرت میشه یه راه- در- رو پیدا کرد تا کمی این احساس کشنده تنهائی کم رنگ بشه؟
- یادت رفت که اولش چی گفتی؟... آمیختگی! ... یادته!
- آهان!
- پس یه راهی هست! می دونی من یه لحظاتی اون چیزی که تو بهش میگی راه- در- رو رو به سادگی پیدا می کنم. برای این لحظات هیچ عبارتی گویاتر از معجزه و مکاشفه نمی شناسم!
- معجزه و مکاشفه؟!
اینجا دختری از میز کناری با سیگاری به لب، بدنش را به سمت شان خم کرده و گفت: "اگه ممکنه آتیشتون!". فندک "زیپو" یش را از جیب کت بیرون کشیده، سیگار دختر را روشن کرد و آن را به جای اولش بر گرداند. دختر تشکر کرد و به مانند نارونی که از توفانی سهمگین جان سالم به در برده باشد، تنه اش را راست کرد.
- میدونی... زندون خیلی مرارت ها برام داشت...  بدون اینکه حتی یه سیلی خورده باشم! اما فرصت خوبی بود تا یک سری چیزها را در ذهنم دوباره کشف کنم... مثل زیبائی های فراموش شده! حالا که با برخی از اونا مواجه میشم میخواهم پر در بیارم. بذار از این جا شروع کنم که...
[اینجا کمی از قهوه فرانسه اش را با لذت سر کشید...] ما معنای حقیقی هر چیزی را با غیبتش درک می کنیم! اگه اسیر نبوده نباشی... شاید هرگز لذت حقیقی آزادی رو نفهمی. گاهی که به رفت و آمدهای بوالهوسانه آدمها نگاه می کنم... دچار یک سرخوشی باور نکردنی میشم. احساس می کنم که چگالی آزادی... خیلی هم کم نیست. اما نه تنها در مورد آزادی... بلکه برای خیلی چیزهای دیگه... کشف هایی داشته ام... مثلا همین دستهای پیانویی تو... وقتی با سیگاری جمع میشه... نمی دونی که چرخش گاه به گاه سیگار در لای اون دو انگشتان سفید و کشیده ات... که انگار داری دوباره نوردش می کنی... چه لذتی رو در فضا منتشر میکنه! یا اهرم کردن انگشت شست... که باعث میشه زاویه آتیش سیگارت... به شکل دوستانه ای هدف های دور دست رو نشونه بره... و یا بازی ماهرانه ای که انگشتانت به وقت درو کردن سیگار از روی لبات انجام میدند... در حالی که واس خاطر دود غلیظ دور- و- ورت... چشمانت کشیده تر از همیشه شده اند. من به اینها خیره تر از همیشه نگاه می کنم!
- جالبه!
- بذار کمی سر به سرت بذارم! ... ببین! تو اصلا در همین چند لحظه پیش متوجه یک معجزه شدی یا نه؟
- درباره چی داری حرف میزنی؟!
- خب پس گوش کن! کمی بعد از اینکه اون دختر از تو آتیش خواست... شراره زندگی برای لمحه ای خیره کننده... تویه چشمات درخشید! شکی نیست که اون دختر خیلی خوشگله. فکر می کنم با اون لبخندهای کشنده ای که داره... کمی ذهن هر دوی ما رو مشغول خودش کرده باشه. مثل این می مونه که توی دخمه ی مردگان... گل یاسی روئیده باشه. حالا وقتی که با چشمهای نیمه بسته... سرش رو کمی به سمت ما چرخوند تا نزدیکتر بشه... و تو... سیگارش رو روشن کنی... شاخک های حساس تو که در ژرفترین لایه های وجودت قرار دارند... برای اون لحظه ی جادویی... خرمنی از احساس را در تو بیدار کردند. اگرچه نمی تونم بگم شدّت و قوّت اون دیونه کننده بوده یا نه! اما خب دیگه... حالا باید بهت بگم... اون لحظه طلائی دقیقا کی رخ داد! درست وقتی که دختر با رضایت خاطر از تو تشکر کرد! یعنی درست این جا بود که اون معجزه رخ داد! اینجا تو برای یک دم به عمیق ترین لایه های حیات متصل شدی! اول آتیش فندک... بعد آتیش سیگار... بعدش آتیش چشمان دختر به واسطه تلالو آتیش سیگار... بعدترش گل کردن آتیش تویه چشمات به واسطه انعکاس آتیش چشمان دخترک و سر آخر... لبخند نرم و محوی که روی لبانت نشست! انگار تلگرافی شما را برای لحظه ای به هم وصل کرد. اما به جای خط و نقطه... آتیش و لبخند نشسته بود! اینجوری که... آتیش... آتیش... آتیش... آتیش و لبخند! ...اما یه ماجرای مهم دیگه ای هم رخ داد. تو ناخواسته و یا خواسته... دیگه بهش نگاه نکردی! چرا که این نگاه دوم می تونست... ما حصل هر چیزی رو که قبلا رخ داده بود... یکجا به تاراج ببره. یعنی دختر ممکن بود که در جواب نگاه دومت... تو رو پس بزنه و اون موقع همه چیزی از دست می رفت. فکر می کنم خیلی روشنه! برای حفظ معجزه... باید خیلی مراقب بود. به مانند پاسداری از آتش جاودان معبدهای زرتشتی. اما هنوز یه چیز دیگه وجود داره! و اون اینکه خاطرات گذشته ی ما... هیچ وقت به شکل ثابت در ذهن ما نمی شینه. مثلا در صورت نگاه پس زننده دختر... بارقه ای که لحظاتی قبل درخشیده بود و من بهش میگم معجزه زندگی... دیگه نابود میشد. ساده تر اینکه خاطرات گذشته ی ما... همچنان با اتفاقات هر لحظه ی ما در ارتباطند... و تغییر شکل پیدا می کنند. البته بعضی وقتا این دگرگونی ها می تونه مثل زلزله باشه... و گاهی میشه ازش صرف نظر کرد.
- خب دیگه چی!؟
...

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/21ساعت   توسط خوابگرد | 
                            The Kiss -  Gustav Klimt

در سراشیبی یک گلزار، مردی با تاجی از برگ مو و زنی با چندین گونه گل در لا به لای گیسوانش، جذبه یک بوسه را تجربه می کنند (شاید نخستین)، همچنانکه در میان چندین نماد دیگر محصور شده اند. چهره ی سایه گون مرد، نشانی ست از این که وی در این تجربه تا مرز ناپیدائی و گم شدن پیش رفته است، در حالی که زن با رخساره ای روشن تر، فرودست مرد زانو زده و با رضایت، گردن و دستش را چسبیده است. به نوعی این دو با برون - شد از خویشتن خویش، به یک تجربه ناب از وحدت دست یافته اند. اگرچه به طور مشخص رابطه مرد در این تجربه بسیار بسیط است و تکرار نمادین این نوع رابطه را می توان در طرح ساده و چهارخانه لباس وی باز جست. اما طرح چشم نواز لباس زن که حاوی دایره های مماس شده متعددی است، به علاوه حس گرما بخشی که از وی ساطع می گردد، تلالو واقعی زندگی را گوشزد می گردد. همچنین شکل زانو زدن زن، ارتباط عمیق وی را با "مادر طبیعت" یعنی "زمین" روشن می سازد. به عنوان یک تاکید دیگر، رنگ طلائی غالب، خود مبین نوعی ابدیت و نامیرائی تجربه است.

* "بوسه" اثر "گوستاو کلیمت" (Gustav Klimt)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/11ساعت   توسط خوابگرد | 
در رویای بیداریم بودم... روبرویم نشسته بودی و با لبخندی هراس آور از من پرسیدی: "رویایت چیست؟!!" ناگهان در بینی ام بوی تندی پیچید و خطی سرخ از هر دو سوی ناودان بالای لبانم سرازیر شد. من فریاد زدم: "نــــــــــــــــــــــــــــــــه! من خون دماغ شده ام!" و ریشه های نازک و وافر یک گیجی لذت بخش بود که در تمام وجودم دویدن گرفت... مبهوت روی زمین افتادم... تنها ناله های آزار دهنده یک آمبولانس بود که شنیده می شد. دلم می خواست که آن صدا خفه شود...
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/03ساعت   توسط خوابگرد | 
داخل ماشین کتابی باز کرده بودم و منتظر بودم تا ذکر ِتسبیح  ِماشین های صف کشیده شده برای کارواش، نوبتم را اعلام کند. هر از گاهی، سر از روی کتاب می دزدیم، تا هیاهوی دنیای پیرامون را با احوالات درونیم آشتی دهم. در پارک روبرو، تعدادی دانش آموز با حرارتی تب آلود با یکدیگر حرف میزدند. عده ای نیز رخوت زده، پای بساط یک چای فروشی سیگار می کشیدند. انگشت شمار دختر و پسرهایی هم بودند که زبانه های گنگ یک احساس تند را به سختی تجربه می کردند و نیز مادرانی که آرامتر از گل شمعدانی، تاب خوردن محض کودکانشان را نظاره می کردند.

ناگهان دو جوانک که از میان پیاده رو، به طرف من نزدیک میشدند، نظرم را جلب کردند. یکی تـَرکه ای و با مدل موئی که بیشتر یادآور شاخک های تهدید کننده ویروس HIV بود و دیگری، چاق و با لباس و شلواری بسیار ساده. پسرک لاغر که گوئی هدایت ارکستری را با دستانش ماموریت دارد مشغول تعریف ماجرائی بود. لبخندی ملایم نیز روی لبان پسرک چاق نقش بسته بود. ژرفای لبخند او آنچنان خیره کننده بود که گوئی عطر آن تمام مسیر طی شده آنها را انباشته کرده بود. نرسیده به جوی فاضلاب، پسرک لاغر ناگهان روی دو زانو شد و دستانش را در یکدیگر گره زد. به مانند زائران شیفته ای که هر ساله برای تشرّف به کلیسای فاطیما در پرتقال، روی زانوی خود چیزی حدود دویست متر را طی می کنند. پسرک چاق بی نیاز به نگاه کردن به پائین (چرا که به نظر میرسید برای تخیل آنچه گفته میشود نیازمند هیچ گونه صحنه سازی نبود)، لبخندش را به حاشیه های دور دست لنگر کرد. و اندکی بعد پسرک لاغر برخاست و راه خود را پیش گرفتند، بی آنکه به نظر بیاید که لحظه زانو زدن، اوج ماجرای در حال تعریف، بوده باشد...

دچار حسرتی دردآور شدم. حسرت از اینکه دیوانه وار می خواستم آن قصه را بشنوم. دلم می خواست بدانم کجا و کجای زندگی از این امکان بزرگ، غافل بوده ام. چرا که هیچ گاه من در زندگی خود، چه برای ریشخندی تند و چه برای التماسی بزرگ چنین نکرده بودم! دلم می خواست و دلم می خواست که آن قصه را می شنیدم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/03ساعت   توسط خوابگرد | 
"نهایت تمام نیروها پیوستن است
پیوستن به اصل روشن خورشید
و ریختن به شعور نور" - فروغ فرخزاد

یکی بود یکی نبود غیره حرف جدائی هیچی نبود. یه سرزمینی بود خوش و خرّم. یه جایی پشت هفت خشکی و هفت دریا. توی این سرزمین، صد پارچه آبادی بود که هر کدومشون حکم یه کُنج بهشت رو داشتند. پُر باغ های میوه و صنوبرهای قد کشیده. همین طور گُله گُله آبگیر و جور واجور تپه های ماهوتی.

یه پادشاه هم  تو این سرزمین بود که انگاری ستاره بختش از آسمون جُمب نمی خورد و همین طور طَبق طَبق خراج ِ اشرفی و سکه بود که از بلاد دور و نزدیک روونه خزانه اش میشد. قشونش هم آبدیده بودند و شش دونگ. برای اینکه اگه یه وخ ناغافل، فکر و خیال نامربوطی تو سر اجنبی وول زد، قافیه رو مفت و مجانی نبازند.

عزیزای خوابگرد! این پادشاه یه قصری داشت دَرندَشت. با کنگره ها و دیواره های سرخ رنگ، گنبذهای پیازی و برج و باروهائی سر به فلک کشیده. دور تا دور قصر هم خندقی بود عمیق و پهن، که تنها معبرش پل معلقی بود که می رسیدش به دروازه ی فولادی قصر. دروازه ای که هیچ دژشکنی نمی تونست از پسش بر بیاد. توی باغی قصر هم پر بود از باغچه های گُل و حوض های قَد و نیم قد. تو هر حوضی هم یه عالمه فواره های مرمرین. فواره هایی به شکل قوی پرگشوده، فرشته شیپور به دست، اژدهای هفت سر و ماهی های غول آسا.

خلاصه اینکه، اقبال پادشا قصه ی ما، سر به ثریا می سائید. همه ایناای که گفتیم یه طرف، این پادشاه یه شاخ شمشاد داشت که مردم صداش میکردند شاهزاده چشم مُرواری. برازندگی این شاهزاده ضرب المثل خاص و عام بود. سینه اش سپر و گردنش کشیده. کاکلش تابدار و مشکی فام. و اگه بگم مث سَرو بلند، مث کوه تنومند، مث باد سریع، مث خواب عمیق و مث چشمه بخشنده بود، پُر بیراه نگفته ام. همه جور فوت و فنی هم سرش میشد. از بافتن تور ماهیگیری گرفته تا نجاری. از باغبونی تا چَلنگری و از کشیدن دندون تا تربیت اسب.

اما حتمنی یه چیزی داره ته دلتونو قلقلک میده که خب حالا چرا "شاهزاده چشم مُرواری"؟ مگه حکایت چشمای شاهزاده چی چی بوده؟ راستیتش میگند یه روزی برای شاهزاده اتفاق عجیب و غریبی افتاده. وختی که شاهزاده تویه گهواره به همراه ندیمه اش در باغ بزرگ قصر مشغول هوا خوری بودند. جائی که حتی دو خورشید بهاری روی ماه شاهزاده رو بوسه نداده بود. این جوری که طرفای غروب، آسمون یهوئی جِنی شد و اَخماشو کرد تو هم. چشمتون روز بد نبینه که پیش از اینکه ندیمه فرصت کنه شاهزاده رو به آغوش بکشه و خودشو به قصر برسونه، برق یه آسمون غُرمبه، مثل اَجل مُعلق زد به تاج درخت سَرو بالای سر گهواره. درخت هم به یه چشم به هم زدن گُر گرفت و جزغاله شد. یادگاری این ماجرا هم برای همیشه توی چشمای شاهزاده به جا موند. باورش مشکله، اما رنگ چشای شاهزاده شد عینهو آذرخش. اما ختم قصه کمی عجیب و غریب تر بود. چرا که توی سیاهی شب، رنگ چشای شاهزاده جَلدی میشد دو تا گُل آتیش. مردم کوی و برزن هم که خیلی خوب بلدند قصه سر هم کنند، این جوری چو انداختند که این دومی نشونه ی درخت گُر گرفته است. حتی دهن به دهن گشت که همونطوری که خداوند رَحمت العالمین از توی زیتون سوزان با موسی حرف زده، با شاهزاده ما هم رازی رو در میون گذاشته. برای تموم شدن حُجت هم، موج رنگ به رنگ چشماشو برای ما آیت کرده. حالاشم این با شماست که بگید این اَطوار چشما، شاهزاده قصه ما رو جذابتر کرده بود یا ترسناک.

برگردیم سر قصه خودمون. اما هیزم یه دلواپسی خیلی وخ بود که تو دل پادشا و ملکه روشن شده بود. اونم پیدا کردن یه دختر آراسته و شایسته بود برای دلبندشون. اما انگاری هیچ جورائی تو کَت این شاهزاده ی ما نمی رفت که زن بِستونه. ناگفته نمونه که تویه این میون، یه عده ای هم دندون تیز کرده بودند که با هر ترفندی شده، بذر مِهر دخترشون رو تو دل شاهزاده بپاشند. از همه زیرکتر هم، وزیر دست راست پادشا بود که نَموره ای آب زیر کاه بود. حتی میگند اگه کمی گوش تیز می کردی، یحتمل موقع راه رفتن وزیر، جیِرینگ جیرنگ شیشه خورده های توی وجودش رو می شنفتی. ولی نباید از حق بگذریم که دخترک وزیر، خیلی خوشگل و با کمالات بود و حتی هم صحبت خوبی برای شاهزاده به حساب میومد. به قول معروف تنها سر و بالینی از هم جدا بودند. اما خب دیگه، اینا برای شاهزاده ما دلیل نمی شد. این جا رو هم بد نیست بشنوید که تقریبا همه بو برده بودند که وزیر فوت و فن جادوگری بلده. اما انگاری هر جوری رَمل و اُسطرلاب انداخته بود یا ننداخته بود، یواشکی دَم کرده به خورد شاهزاده ی طفلکی داده بود یا نداده بود و یا طلسم بهش سنجاق کرده بود یا نکرده بود، افاده ای براش نداشت. خدا عالمه! شایدم این خوش شگونی آذرخشی باشه که حکایتش رفت.

سرتونو درد نیارم، یه روزی هوس شکار زد به سر شاهزاده ی بلند بالای ما. توشه یه روز و دو شب رو بار شتر کرد و سوار بر اسب، با چند تن از اصحاب محفل و یه فوج خدم و حشم راهی بیشه شد تا چند تا شکار گراز بزنند. به محض رسیدن، اُطراق کردند و آتیشی روشن کردند و چند تا بره کباب شده و چند خُمره  شراب هُل دادند تو خندق بلاشون. بعدشم تا چاووش خوون صبح، بعضی پای بساط تخته نرد و شطرنج نشستند و بعضی دیگه سرگرم نمایش رقص شمشیر، آتیش گردونی، شکلک سازی و عروسک گردونی شدند.

صب روز بعد که همه عالم و آدم، شال و کلاه می کردند که برند سراغ روزی مقدّرشون، شاهزاده ما با اطرافیانش یَله دادند و استراحت کردند. اما همین که تیغه ی خونی غروب توی سینه آسمون نشست، اسباشونو زین کردند و نیزه و کمان به دست گرفتند و زدند به نیزارهای نیشکر که قدرتی خدا، سر وتهش هیچ جوره پیدا نبود...هر گرازی هم که کشته میشد، چند سگ تازی اونا رو می جستند تا با کمک چند خدمه، کِشون کِشون تلنبار کنند. این جوری  بود که میشد چشم بست که توی قصر یه جشن مفصل از گوشت شکار برای اعیان و اشراف به راه بیفته. بعد از چند تا گرازی که نِفله شدند، چشم شاهزاده به گراز چَموشی افتاد که هیشکی از پسش بر نمی اومد. انگاری گراز نمی خواست جِلیقه مردن را به این مفتیا به تن بگیره. همین جور تمام عرض و طول بیشه رو مثل دوک جاجیم بافی می دوید تا هر جوری شده از مهلکه قِسر در بره. شاهزاده دید این فرصت خیلی خوبیه تا خودشو حسابی محک بزنه. با هِی کردن اسب پی گراز فلک زده شروع کرد به تـَک زدن. خلاصه تا گرگ و میش بود که این تعقیب و گریز ادامه داشت تا اینکه به کلی رد شکار رو گم کرد. اینجا تا سرشو برگردوند شستش خبردار شد که ای دل غافل! نه از یاراش خبری هست نه از زبونه های آتیش اردوی شکار. نه از سگهای تازی و نه از راه برگشت. چونکه اسبش هم دیگه تاب و توانی براش باقی نمونده بود، از زین اسب پائین اومد و تصمیم گرفت از روی نشونی ستاره صبحگاهی، گاماس گاماس راهش رو به قصر پیدا کنه. دلش هم گواهی میداد که رفیق رفقاش بالاخره ملتفت ماجرا میشند و ترتیب بازگشت مابقی رو میدند.

بعد از طی کردن چند فرسخ به ناگاه طنین ضعیف نغمه ای عجیب به گوش شاهزاده چشم مُرواری خورد.

"یواش یواش پاوَرچین
پا میزاری به پَرچین
با دومنه چین و چین
راه میری همچین همچین

شاد و سبز و خندون
قد بکشی تا آسمون
گندمه خَرمن خَرمن
نغمه و نوازش از من

سُنبلی که جون میگیره
حتمنی بی من میمیره
آفتاب از تنور من میتابه
ابر با سرریز من میباره
..."

با کنجکاوی راهش رو به سمت صدا کج کرد تا سر و گوشی آب بده. تا دستش بیاد که قضیه چی چیه و این نوای خوش از حنجره کیه که گُل کرده. یهو دخترکی رو دید شوخ و شَنگ که با شاخه نخلی، روی ساقه های گندمزار نوازش میریزه و یه ریز شلنگ انداز روی پرچین ها وَرجِه و وُرجِه می کنه و آواز می خونه. ای پدر عاشقی بسوزه که اگه از حالا تا قیام قیامت هم از خوشگلی و دل آرائی دخترک قصه مون بگم کم گفتم. نه این که فِک کنید دارم پیاز داغشو زیاد میکنم، واقعن واقعن دخترک طَنّاز و تو دل بُرو بود. گونه هاش روناسی و لباش عنابی رنگ. چشاش درشت و مردمکاش شَبق رنگ. ابروهاش کمونی و باریک. پوستش هم مهتابی رنگ. چِله ابریشمی مژه هاش تابدار و بلند. گیسووانش هم پرشکنج و بلوطی رنگ. این جوری بگم، ابروهاش مث کمون، مژه هاش مث یه رَج زوبین و پوستش هم عینهو برف شب یلدا.

شاهزاده طفلکی ما پیش از اینکه عقلش بتونه دَم و بازدَمی کنه و یا چُرتکه برای حساب دو دو تا چهار تا بندازه، دلش هُری ریخت و پاهاش سست شد. تنش هم شروع  کرد به زُق زُق کردن. افسار اسبش رو رها کرد و آروم آروم به دخترک سر به هوای ما نزدیک شد. کلاه پَِردارش رو از سر برداشت و سلامی کرد. اما خب دیگه، سلامش قاطی هزار چیز دیگه شده بود. یکیش دلشوره، یکیش لکنت، یکیش تاپ تاپ دل و یکیش هم التماس. اما دخترک ما بی اینکه التفاتی خرجش کنه، لی لی کنان راه خودشو گرفته و می رفت. این جوری خلاصه کنم، هر چی شاهزاده ما جِز جیگر زد تا سر صحبت رو باز کنه، نتونست که نتونست. و اگه هم تونست یه مشت حرفای سربالا بود که تحویل گرفت. از این روز به بعد شاهزاده ی قصه ما به بَُونه های مختلف سر مَرکبش رو کج میکرد تا سر راه  دلبرک قصه ی ما سبز بشه. بعدشم با هر چی تو چنته داشت، سعی کرد سنگ خارای دل اونو نرم کنه. گفتم با هرچی داشت...اما... نه با هر چی داشت. چرا که دلش هیچ جوره راضی نشد از اصل و نَسَبش حرفی به میون بیاره. یا از مال و منال بی حسابی که به پاش ریخته شده بود. دلش می خواست که با فلز وجود خودش دل دخترک رو به دست بیاره. بعد از کلی پاسفت کردن و چشم روشنی های رنگاوارنگ رو کردن و حرفهای قشنگ قشنگ زیر گوش دخترک خوندن، شاهزاده دلِ دلبرش رو به دست آورد. گفتن نداره که حالا اگرم به یه دلداده بگند که طرفت گدا بوده یا با مال و منال، چندانکی توفیر نمیکنه. این وسط وسطا شاهزاده راز چشماشو به دخترک گفت و دخترک هم تنها راز دلش رو. این که تو تموم باهارها، اون به گل سوسن چلچراغی که روی تپه مشرف به آبادیشون بوده، سر میزده تا بهش آب بده و ازش مراقبت کنه و خار و خَسک دور ورش رو هَرس کنه و خاشاکش رو جاروب. چون که به دلش بَرات شده بود که این سوسن چلچراغ میتونه تنها آرزوش رو بر آورده کنه. آرزوی دخترک هم که گفتن نداره. آتیشی که تقریبا هر دختری تو کُنج دلش روشن داره، یعنی ابدی بودن عشق شهسوار زندگیش.

بعد از مدتی شاهزاده و دخترک قرار گذاشتند که زندگی تازه شون رو سر بگیرند. این جوری برای این دو دلداده، یکی فی الفور و یکی دیگه، ای بگی نگی بالاخره، هفت شب و هفت روز عروسی توی باغ قصر گرفتند. جشنی که حتی لِنگه شو توی هیچ قصه ای نمیشه پیدا کرد. غذاهای رنگارنگ و انواع مشربه ها. روی سفره قلمکاری شده میزها، سینی سینی شیشلیک و چنجه بود با ریحون و ترخون و مجمعه مجمعه آهو بره بریون شده با تنگ های دوغ و شربت. دیس دیس ماهی های شکم- پر با ادویه های هندی و سبد سبد سبزی های کوهی با نون های معطر. و بادیه های شراب های چهل ساله ای که از سرخی به عقیق میزدند. سر هر میزی هم چند شمعدان هفت شاخه با چند تائی عود سوز.

توی این مدت هم تموم شهر چراغونی شده بود و هزار جور دار و دسته رامشگر و خُنیاگر بود که سرازیر قصر شده بود تا بساط عیش و طرب درباریان رو جفت و جور کنند. اَنباری آسمون بالای سر قصر یا با صدای بُربط و چنگ بود که پر شده بود یا با دارامب و دورمب دایره زنگی و دمبک. برای بلا گردونی و دور کردن هر نوع چشم زخمی هم که شده بود، تویه این مدت برای هر بینوا و یا در راه مونده ای، یه خوراک بخور و نمیری خیرّات میشد.

فردا صبح که نه! لنگ ظهر که عروس خانوم و شاهزاده از حِجله بیرون اومدند، بعد از خوردن یه صبحونه مفصل کمی توی باغ خلوت کردند. دم دمای عصر که شد این دو هوس سواری کردند. شاهزاده چشم مُرواری، سوار اسب رَهوارش شد و تازه عروس قصه ی ما هم سوار اسب کَهری شد که بابت چشم روشنی از وزیر دست راست پادشا گرفته بود. می دونم کمی ته دلتون لرزید! کمی که اسب ها یورتمه رفتند و گرم شدند، دو دلداده چشمکی به هم دیگه حواله دادند و بنا گذاشتن به مسابقه. اما یهو یه اتفاق عجیب افتاد. اونم اینکه اسب کَهر دخترک، راه خودش رو کج کرد و بی اینکه چیزی از فرمون دهنه سرش بشه، زد به کوه و بیابون.

اسب اینقده تاخت برد که دیگه دخترک روی پشتش بی حال شد. تا اینکه رسید پای دریایی آبی و ژرف. ناگهان  اسب کَهر به هیات سیمرغی در اومد و صَفیری زد و پر کشید تو آسمون. خیلی که دور شد و خیلی که اوج گرفت، دخترک بیچاره رو رها کرد تا بیفته وسط دریا. بعد از پاره شدن مشمائی سطح دریای آبی، این دخترک نبود که وسط آب و تپه های مرجانی غوطه ور شد، بلکه یه ماهی کوچولوئی بود که انگاری از تو سینه آسمون اونجا چکیده بود. ماهی کوچولو از سرنوشتی که گرفتارش شده بود اینقدر گریه کرد تا که شوری اشکش، آب همه آبهای عالم رو نمک سود کرد. اما وقتی که فهمید که اشپل یه فوج ماهی تو دلش داره وول می خوره، غم و غصه هاش ته کشید و کلی امید تو دلش جوونه زد.

ممکنه شما  دلبندای خوابگرد تو دلتون بگید دیگه هیشکی برای سوسن چلچراغ تَره هم خُرد نمیکنه. چون که یا وعده سرش نمیشه و یا وعده شو بلد نیست عملی کنه. اما خب اجازه بدید یه چیز دیگه هم بگم تا بعدش خودتون هر جور که صلاح می دونید قضاوت کنید. تخم و تَرکه اون ماهی کوچولو، که اولش هیشکی اسمی براش نمی شناخت، تو تموم آبها پراکنده شدند. اما یه چیزیه تَه وجود این ماهی ها، که همیشه ی خدا می جوشه و بهش نه میشه گفت بد شگونی و نه میشه گفت خوش شگونی. اونم اینه که هر نوری توی ظلمات قیرگون شب، عنان اختیار رو از دستشون میگیره. یعنی اگه شما خواسته و یا ناخواسته توی آبی که اونا جمعند، نور چراغی یا فانوسی رو بندازید، بی اختیار جَست میزنند بیرون. این جوری ممکنه که حتی بعضی هاشون بیفتند توی خشکی و پَرپَر بزنند و جون بدند. با این اطوار عجیب و غریب پر واضحه که بهشون بگند: "ماهی های عشق نور".

بالا رفتیم آفتاب بود
پائین اومدیم شبتاب بود
دل لامصب ما کباب بود

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/03ساعت   توسط خوابگرد |