![]() |
![]() |
|
| ادراکات لعنتی ما |
![]() ["حمید هامون" سوار ماشین خود راهی شمال است. بی آنکه به هیچ وجه مشخص گردد او چگونه می داند "علی عابدینی" – یار و مراد معنویش - کجاست! چرا که در بسیاری از بخش های فیلم، او سرگردان در جستجوی اوست... مهی نسبتا سنگین منظره کوه های پر پرف جاده چالوس را بلورین کرده و در حالی که قطعه ای از باخ (کنسرتو ویولون شماره دو BWV1042) از پخش ماشین شنیده میشود "هامون" با خود کلنجار میرود.] - یک کم اینوری یک کم اونوری [همزمان فرمان ماشین به چپ و راست منحرف میگردد] تو میترسی... تو میترسی... خدایا یه معجزه برام بفرست... همون طوری که برای ابراهیم فرستادی... یک معجزه... [به ناگهان "هامون" در مقابل خود اتوبوسی را میبیند. برای فرار از تصادف ماشین را به سوی دره منحرف می کند... از ماشین خارج شده و به سمت سراشیبی دره می رود... لرزه در پاهای او به شکل نمایانی دیده میشود...] * از سری سکانس های به یاد ماندنی – "هامون" اثر "داریوش مهرجوئی". (متاسفانه به علت نبود هیچ منبعی این سکانس را کاملا از حافظه تعریف کرده ام. ممکن است کمی دخل و تصرف در آن صورت گرفته شده باشد! البته مهم آن است که من این سکانس را این گونه در ذهن دارم!) ** تنها با شنیدن همزمان این قطعه باخ، پست رسالت خود را به تمامی به انجام خواهد رساند! برای دانلود قطعه به آدرس زیر مراجعه نمایید: http://www.emusic.com/album/Gilles-Colliard-violin-J-S-Bach-Violin-Concertos-BWV-1041-1042-1043-a-MP3-Download/10589618.html |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/12/29ساعت توسط خوابگرد |
|
|
"من مهارت های زبانی خود را توسعه داده ام تا بتوانم با تهدید رو در رو گردم. برای یک دختر، این یگانه راه است، به جای آنکه مجبور باشم اسلحه بکشم!" – Barbara Kruger "باربارا کروگر" (Barbara Kruger) هنرمند آمریکائی است که به بسط Conceptual Art (*) کمک شایانی کرده است. وی عکس هائی را که از لا به لای روزنامه و مجلات یافته، در شکل سیاه و سفید بزرگ کرده و سپس قطعه قطعه مینماید. بعد عبارتی را به آن اضافه میکند. این عبارت درشت، به رنگ سفید بوده و روی زمینه قرمز قرار میگیرد (این گونه وی تمام عناصر ضروری را برای انتقال بلا واسطه پیغام هایش، توامان به کار میگیرد). در آثار "کروگر" پیام، کوتاه، هشدار دهنده، ژرف و تکان دهنده بوده و حتی گاهی نیز لحنی اتهام برانگیز میگیرد. در این عبارت ها، ضمائر "شما" و "آنها" دیده میشود که خود به گونه ای هجو آمیز به "زنان" و "مردان" اشاره دارد. این شکل طنزآلود، بیننده را بین هیجان ناشی از تصویر و عبارت، معلق میکند، تا جائی که یادآور این حقیقت بزرگ نیز هست که زبان و کارکرد آن در فرهنگ ها، باعث ساخت ضرب المثل ها، موقعیت ها، جوک ها، اسطوره ها و تاریخی می گردد که اینان نیز به نوبه خود عواملی هستند تا منافع و چارچوب های نظری کسانی که آن را کنترل میکنند را تامین نماید. به گفته "جانسون": "کارهای کروگر بسیار سر راست بوده و پاسخ آنی خود را بر می انگیزانند. سبک وی شامل نوعی اقتباس از عکس های مجلات و روزنامه هاست، در حالی که در قالب سیاه و سفید و به نسبت یک بنای یابود بزرگ شده اند...عبارت گنجانیده شده و عکس بی ربط بوده و این تلاشی است تا نوعی اضطراب را در کسانی ایجاد کند که خود منبع ارعاب جامعه اند!"
+ توضیح عکس: بدن تو میدان نبرد است اثر "باربارا کروگر" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/12/26ساعت توسط خوابگرد |
|
![]() "چیزی وجود ندارد که من بتوانم درباره نقاشی هایم بگویم. آنان به سختی خلق شده اند و این تنها کاری ست که من می توانم انجام دهم!" – "یورگ بیسلیتز" در نقاشی "خوشه چین" (Gleaner) وجود خشونت ساختگی ناشی از ضربات تند قلم مو، گوئی در صدد است که تمام تصویر زن دولا شده را محو سازد! "یورگ بیسلیتز" (Georg Baselitz) در یک تلاش نمایشی و با وارونه کردن قاب نقاشی سعی کرده است که عنصر "فیگوراتیو" (بازنمایی) اثر را از بین ببرد. با کم رنگ کردن سوژه، وی پرسش از "فیگوراتیو" در برابر "آبستره" (تجریدی) را ناموجه ساخته است. در سال 1955 هنگامی که "دادستانی" دو نقاشی از وی را مصادره کرد، وی از دادن هرگونه توضیحی درباره چرائی انبوه طراحی ها، نقاشی ها و مجسمه هایی که با اره چوب بری نابود شده بودند، طفره رفت و این چنین موجی از خصومت و ستایش را یک جا برای خود فراهم آورد. ضربات تند و ضد روشنفکرانه قلم موی وی، به همراه سبک "نئواکسپرسیونیستی"اش، تقابلی بود جدی با هنر "مینیمالیستی" ظریف و مسلط آمریکای آن روزها. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/12/24ساعت توسط خوابگرد |
|
![]() "رابرت لانگو"(Robert Longo) نقاش، مجسمه ساز، فیلم ساز و آهنگ ساز آمریکائی، بیشتر به واسطه یک سری از طراحی ها و عکس های خود، با نام "مردم در شهرها" (Men in the cities) به شهرت دست یافت. سوژه های وی در این سری کار - که هریک در ابعاد واقعی ترسیم شده - چهره هایی معمولی هستند که بری از هرگونه تشخص تاریخی می باشند. کسانی که عموما لباسی رسمی به تن داشته و آراستگی آنها، یاد آور فعالان رسمی بنگاه های اقتصادی غول پیکر است. اما تکانه اصلی کارها به موقعیت ترسیم شده مربوط میشود، در حالی که گره های عصبی در صورت و دستان و همچنین درک شکنجه ای آنی و ترس آور در سوژه می تواند یاد آور اصابت گلوله ای باشد. فضای سپید و خالی پس زمینه، که خود زنده کننده فضای تصنعی، غیرانسانی و بی روح شهری است، حس جنگی دلخراش که مردمان در جوامع شهری با آن هر روزه دست به گریبان هستند را شدت می بخشد! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/12/24ساعت توسط خوابگرد |
|
|
حال نزارتو که دیدم احساس کردم خیلی خیلی بدبختم. دیگه کاملا پوست روی استخون شده بودی. مامان هم که یه حس ابلهانه دیگه به این احساس بدبختی اضافه میکرد. رفتارهاش واقعا منو کلافه میکرد. آخه چرا باید این همه دلواپس تو می بود؟ شاید بی حالترین جمله ای که توی زندگیم از تو شنیده بودم شمرده شمرده داشتی به مامان میگفتی: "این نمایش یه پرده بیشتر نداره...اما هیچ کدوم ماها فرصت تماشای پایان اونو نداریم... چرا که نقش مون قبل از اون تموم شده اس..." بابا که وارد بیمارستان شد و تو رو دید، زار زار شروع کرد به گریه. هر چقدر هم سعی کرد که تو رو محکم بغل نکنه ظاهرا اندامش جواب مناسب رو نمی دادند. این جا دیگه حس تهوع بود که به حس های دیگم اضافه میشد. احساس کردم میخواهم با استفراغم تمام سطح راهرو رو پر کنم. دستای خپل مامان هم که سعی میکرد بابا رو کمی عقب بکشه، انگاری کیسه زردآب شکم صاب مرده ام رو چلوند. یه تلخی تند و سوزنده ای توی تموم مسیر مری ام دوید...
نمناکی هوای بیرون دلچسب بود. مامان و عمو داوود و اعظم خانوم نشستند تو ماشین. استارت زدم و راه افتادیم. اما نخ این قرقره تمومی نداشت. سرش توی تخت عمو فریدون بود و ته اش توی ماشینه من فلک زده. هی حرف و هی حرف. اونم مامانم یه تنه: "...آره اعظم جون! باور کن این سوری ما تا همین چند وقت پیش، هر وقت میرفت تو بغله فریدون، سه تا پلک که میزد خوابش میبرد..." فقط اینجا بود که عمو داوود یه افاضه ای فرمودند که: "بله! بله! به شش تا پلک هم نمیرسید که سوری خانوم، اوره بندش شل میشد و سر تا پای فری رو گلاب پاشون میکرد. واس خاطر همینه که میگند شش تا یادت نره!" مامان هم هل هلکی و ملتمسانه گفت: "باور کن این از حس آرامش بخشی که فریدون به دور و ورش میده!" عمو پوزخندی زد و سرش رو چرخوند توی پیاده روی سمت چپ. من به زحمت آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: "ناسلامتی الان سوری بیست سالشه، بحث های اینطوری که کش پیدا کنه، مجبور میشید که ناخواسته قید چند تا داماد رو بزنید. چشماتون رو بستید و فکر نمی کنید که هر چیزی جایی داره... بالاخره یکی دو نفری هستند که تو فامیل، چششون پی سوری باشه. البته اعظم خانوم از خود ماست ولی اگه پیش غریبه بگید، فردا جار میفته...چی بگم...آخه کی عروس...ول کنید دیگه... ول کنید...مامان جون! لطفا کمی دندون روی جیگر بگیر!" چشم غره مامان از توی آینه ماشین، دیگه بدجوری حالم رو بدتر کرد. تا برسیم خونه احساس میکردم که تموم کوچه پس کوچه ها کج و کوله شده اند. این بی میلی به سیگار هم دیگه بد جوری مزید بر کلافه گی شده بود. ... "عمو! عمو فریدون! ببین چقدر نقاشیم خوشگله!" نقاشی رو گرفتی و شروع کردی به در آوردن شکلک های مختلف. اول سرتو دادی عقب و لباتو غنچه کردی. بعدش سرتو کشیدی جلو، چشماتو گشاد کردی و دو گوشه لباتو تا آخر تصنع کشیدی تا دم بناگوشات (درست مث وقتایی که مامان ورزش صورت میکنه و اون اداهای مسخره رو در میاره). باز بعدش سرتو دادی عقب، یه دستتو دادی زیر چونه و گوشه چشماتو نازک کردی. من هم که با لابه مرتب تکرار میکردم: "ببین! ببین! تو رو خدا ببین! ..." تو هم که انگار هیچ وقت مسخره بازیات تمومی نداشت، گفتی: "برو سیگار و فندکم رو بیار تا بهت بگم نقاشیت خوبه یا که نه!" با چه دستپاچگی دویدم و سیگار و فندک را آوردم. - یه پسر خوب یادش نمیره که زیرسیگاری رو...چی؟! ... - عمو اگه گفتی بلندترین قله ایران کجاست؟ ... همه چیزی در کنار تو به غلغل میافتاد. منم همین طور. در ظرف یه سیگار کشیدنت، آدم رو سه بار به جهنم و یکبار به بهشت میبردی. نمی دونم شاید این رازت بود...چه روز بدی بود، اون روزی که با شتاب از مدرسه اومدم. در حیاط رو که زدم سوری در رو باز کرد. صورتش پر اشک بود. من وقتی با نگرانی علت رو ازش جویا شدم گفت: "مامان و بابا دعواشونه!" من با شتاب خودم رو کشوندم زیر پنجره. - بابا تو رو خدا راحتش بذارین. ... حالا که نقشت تموم شده می خواهم از یکسری واقعیات کتمان ناپذیر بگم. چیزهایی که محاله کسی توش تردید کنه. اما خب در عین حال می دونم که باعث میشه کلی بخندی. برای اون خندیدنت هم که شده بزار برات بگم: "تو نمی تونی بفهمی که من چقدر از فیزیک کوانتوم سرم میشه! می تونم برات شفاف توضیح بدم که چرا این دیدگاه کوانتائی اونقده تکان دهنده بوده که حتی پلانک را نزدیک بوده دیونه کنه! شکی ندارم که چیزی به اسم CMB تا به حال به گوشت نخورده! راستی چقدر تو از اندی وارهول سرت میشه؟ از اینها بدتر از هایدگر و یاسپرس؟ اما می دونی وقتی من توی هر جمعی حرف میزنم، همه چهارچشمی منو نگاه میکنند..." اما برای اینکه زیادی پر رو نشی باید بگم: "مامان همش داره هذیون میگه...حالش خیلی بده...همش داره اسمتو صدا میزنه... آشغال! تو چه به روز ما آوردی!" |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/12/24ساعت توسط خوابگرد |
|
![]() "پرنده در سپهر" (Bird in Space) اثر "کنستانتین برانکوزی" (Constantin Brancusi) شاید به اتفاق آراء، معروفترین اثر انتزاعی (Abstract) محسوب گردد که تاریخ هنر به خود دیده است. این هنرمند در اوج معروفیت این اثر بود که تصمیم گرفت که 27 نسخه دیگر از آن را بسازد (ارتفاع اثر 118 سانتی متر است). تمام عناصر تشکیل دهنده این اثر زیبا، تا مرز غائی خود صیقل خورده اند و این چنین برنز پرداخت شده در تضادی چشم گیر با بافت و رنگ پایه سنگی زیرین قرار گرفته است. در نهایت یک انحناء دلربا، از یک صعود است که از برنز طلائی رنگ ابتدائی به جا مانده، در حالی که یاد آور اوج گیری یک پرنده در آسمان است! شخصیت تکان دهنده "برانکوزی" خود نیز جای تامل بسیاری دارد. هنگامی که او در منازعه ای بر سر یکی از نسخه های همین اثر که از وی ربوده شده بود، اظهار داشت که:"این یک اثر هنری نبوده و تنها یک قطعه فلز است!" بهت و حیرتی عظیم را در دنیای هنر به وجود آورد. ما امروزه تردیدی نداریم که هیچ اثر هنری نیست که در سپهر تفسیرش نفس نکشد. حال اگر هنرمندی تصمیم به مرگ اثر به لحاظ هنری بگیرد، بایستی بگوییم که سپهر قابل استنشاق در آنی تبدیل به گازی خفه کننده شده است!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/12/17ساعت توسط خوابگرد |
|
|
"هنر و پرتره های انسانی می توانند خالق رستگاری باشند و یا آنکه شرارت های بد شگون را دفع کنند!" – پابلو پیکاسو Les Demoiselles d'Avignon (روسپیان جوان در "اوینون") نام مشهورترین اثر پیکاسو ست (این نام را پیکاسو انتخاب نکرده و هیچ گاه نیز آن را دوست نداشته است! نام فعلی اثر را André Salmon انتخاب کرده در حالی که پیکاسو آن را همواره Le Bordel یعنی "فاحشه خانه" می نامید) این اثر نقطه عطفی در تاریخ هنر محسوب می گردد که توسط آن "تاریخ مدرن هنر" پا به عرصه وجود گذاشت. پیکاسو بیش از صد طرح اولیه برای انجام این پروژه ترسیم کرد تا بتواند پایه گذار "کوبیسم" گردد. چیزی که برای بیش از پنج دهه، سبک خاص پیکاسو شد (*).
اگرچه نظریه غالب این است که اثر را طلایه دار هنر مدرن دانسته اند اما Leo Steinberg در اظهار نظری بی نظیر ابراز داشته است که "مهمترین عنصر این اثر در لابه لای افاضات هنرشناسانه ناپدید شده است! اگر دقت شود به روشنی معلوم است که این پنج فاحشه، در فضاهایی جدا گانه به سر میبرند! گویی اینکه از وجود یکدیگر بی اطلاعند. تنها عنصر وحدت بخش اثر، خیره گی است که اینان نصیب بیننده می کنند. وجود فرم های متفاوت هر چهره، این حس تاثیر گذار را شدّت بخشیده است." در طرح های اولیه به غیر از این پنج فاحشه، دو مرد نیز حضور داشته اند. یک ملوان و یک دانشجوی پزشکی! (وجود یک کتاب و یا اسکلت در دستان این دانشجو موجب گردید که افرادی چون Barr آن را سمبل مرگ قلمداد کنند) Steinberg سپس اضافه می کند که به جای این دو مرد، پیکاسو ترجیح داد که بیننده اثر را جایگزین کند!! به عبارت دیگر، اثر تنها یک مشق زیبایی شناسانه صرف نیست و یا آنکه بخواهیم آن را در سایه سار زندگی سراسر رقت انگیز پیکاسو در مقابله با زنان درک کنیم. معناهای تو در تویی است که از اثر ساطع می شود و واسطه ای محسوب می گردد تا خطر سکس و یا شوک عاطفی ناشی از یک خیره گی را دریابیم! طبق این نظر شاید بتوان اضافه کرد که دیگر این خیره گی فاحشه ها، چیزی از جنس دلبرانه نیست. آنان پیش گذار سئوالاتی ریشه ای هستند که می توانند تا عمق استثمار، بردگی، مرگ و فراموشی منبع تمامی الهامات زیبایی پیش بروند! ناگفته نماند که طبق نظریه ای دیگر از جانب William Rubin، چهره های این فاحشه ها، نوعی از ترکیب افتادگی و ثبت سیفلیس را نشانه رفته است. تجربه ای که پیکاسو بارها آن را از نزدیک لمس کرده بود (شاید این جاست که بایستی دوباره تاکید کنم که مهمترین عامل ماندگاری هر اثر، نوعی وحدت فرم، تکنیک و محتوای است. به راستی چگونه ممکن بوده است که با تکنیک های سنتی این چنین خشونتی را تصویرگر بود؟) اما غریب ترین تفسیر این نقاشی توسط Fernande Olivier صورت گرفته است جائی که می گوید:" این اثر نشانه بی خدائی هنرمند است، نشانه ای از یک خطر کردن، خطر کردن هرج و مرج برای احساس عمیق آزادی و نشانه ای از ترس از بیماری ... " (*) شاید برای بسیاری "کوبیست" ضرب المثل درک ناپذیری باشد! اما در سایه دو مفهوم می توان آن را به غایت فهمید. اول آنکه در این سبک "نچرالیسم" منکوب شده و تا حد امکان هر گونه استفاده از انحنا به کنار گذاشته شده است. به این معنی که تصاویر، تخت بوده و از اشکال هندسی ساده ای استفاده شده است. دوم آنکه هر سوژه از زوایای متفاوت، مورد توجه قرار میگیرد. اگر در هنر کلاسیک اصل اساسی "وحدت زمان و وحدت مکان" بوده است، این جا آشکارا، وحدت مکان از هم پاشیده شده و وحدت زمان است که همچنان حفظ می گردد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/12/17ساعت توسط خوابگرد |
|
"لبخند چشم انداز" (Smiling Landscape) اثر "جیری کولار" (Jiří Kolář) از کولاژ نقاشی معروف "لئوناردو داوینچی" یعنی "مونالیزا" و یک چشم انداز از هلند قرن هفده، شکل گرفته شده است. هر دو اثر به نوارهایی هم عرض تقسیم شده و سپس ترکیب شده اند. اگرچه در ظاهر هر دو اثر مخدوش شده اند اما هویت خود را همچنان حفظ کرده اند، در عین حالی که کیفیتی جدید و تازه از درون اثر تراویدن گرفته است. "کولار" در آثارش به شدت خواستار ایجاد یک رابطه جدید با تصاویر و متن های مسلط بوده است. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/12/16ساعت توسط خوابگرد |
|
سه مشتری که به طرز مشهودی در عوالم درونی و شخصی خود اسیرند، نیمه شب هنگام در رستورانی دیده می شوند. تنها در خدمتکار است که جنبشی دیده می شود (به ظاهر وی قصد دارد نوشیدنی تازه ای را آماده کند). خیابان های حاشیه رستوران کاملا خلوت بوده و فضای خفه و نیمه تاریک آن ها، با نور تند داخل رستوران، تضادی رعب انگیز را موجب میگردند. حس تعلیق در تمام تاروپود اثر پراکنده شده است و این چنین گوئی تمام صحنه از یک تهدید پنهانی لبریز است... "ادوارد هاپر" (Edward Hopper) درباره این اثر (Nighthawks) می گوید:"من در این کار یک تنهایی خاص نمی بینم... ناخودآگاه شاید من تصویر ساز تنهایی یک شهر بوده ام!" "ادوارد هاپر" به سینما عشق می ورزیده و تاثیر آن را می توان به خوبی در سوژه و نیز ترکیب بندی همین اثر احساس کرد (گوئی "مرلین مونرو"، "همفری بوگارت" و "جیمز دین" مشتریان رستوران اند!) شکل "فیگوراتیو" کارهای "هاپر" به او این امکان را داده تا زندگی روزمره را تصویرگر گردد، در حالی که تنهایی و انزوای مردم آمریکا محور اصلی آثارش است. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/12/14ساعت توسط خوابگرد |
|
Christo به همراه همسرش Jeanne Claude هنرمندانی در خور اعتنا هستند که به واسطه Environmental Installation Art شهرت یافته اند. ایده خاص این دو، بسته بندی و یا ایجاد پوشش برای چشم اندازهای معروف است. تکان دهنده ترین عنصر این ایده، ابعاد غول آسایی ست که گاه منجر به استفاده از پرده هایی به طول چهل و سه کیلومتر شده است! این زوج هنرمند همواره منکر هرگونه معنای پنهانی برای کارهایشان بوده اند و بارها گفته اند تنها جنبه زیبائی شناسانه اثر برایشان اهمیت داشته است. آنها همچنین اظهار داشته اند که هدف شان ایجاد دنیایی زیباتر بوده، در عین آنکه خواستار ایجاد موقعیتی بوده اند تا به چشم اندازهای آشنا، از زوایه ای تازه تر نگریسته شود! به قول David Bourdon این دو "آشکار سازی را از طریق پنهان سازی" هدف گرفته اند!! با تمام تفاصیل عده ای منتقد نیز بر این باورند که کارهایی اینان، اهدافی فراتر را نشانه می رود. به طور مثال هنگامی که این دو با تلاش های بسیار توانستند توافق لازم برای بسته بندی ساختمان Reichstag (*) را به دست آورده و آن را اجرا کنند، هیجان خاصی را در دنیای هنر موجب شدند (بی شک این جلب توجه عمومی می تواند به بروز سئوالاتی پیرامونی منجر گردد که خود باعث می گردند که اثر، رسالتی عمیق تر که عمدتا سیاسی است را به عهده بگیرد.) بسته بندی "خلیج کوچک" در سیدنی استرالیا و همچنین ایجاد حلقه های عظیم صورتی رنگی که از جنس "پلی پروپیلین" بوده و یازده جزیره را در میامی در بر گرفته بودند، از جمله دیگر آثار مشهور این دو هنرمند است. اما نبایستی ناگفته بماند که گاه به علت وجود هزینه های بالا در اجرای این پروژه ها (کسب توافق به علاوه هزینه های اجرا) اینان دچار مشکلات عدیده ای شده اند. * این ساختمان مشهور که در اصل مجلس امپراتوری آلمان بوده، به جهت دو رویداد تاریخی به یاد ماندنی شده است. اول آنکه حریق این ساختمان در سال 1933 بهانه لازم را به دست حزب نازی داد تا به یک تصفیه حساب خونین بر علیه کمونیست ها دست بزند و دوم هم اینکه نماد پایان جنگ جهانی دوم عکسی است که دو سرباز روس را در حال نصب پرچم اتحاد جماهیر شوروی بر فراز آن نشان می دهد! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/12/13ساعت توسط خوابگرد |
|
خطی شاد و با طراوت از برگهای افرا در یک جوی کوهستانی شناور است. این اثر لطیف و موزون با کمترین دخالت در محیط پیرامونی توسط Andy Goldsworthy (*) خلق شده است! * "اندی گلدزورسی" به سال 1956 در انگلیس به دنیا آمد. عمده شهرتش بر گرفته از فعالیت های وی در شاخه Land Art است. آفرینش هنری وی معطوف به ساخت مجسمه هایی موقت و یا دائمی بوده است که در نقاط مختلف این کره خاکی واقع شده اند (عمدتا برای خلق این آثار، وی تنها از دستان خالی، دندان و یا از اسباب و ابزاری طبیعی استفاده کرده است.) این هنرمند تاکید خاصی دارد تا شخصیت اثر در هماهنگی و تعادل کامل با محیط باشد بنابراین تنها از مواد طبیعی پیرامون خود اثر استفاده می کند و آن هم بی آنکه دستکاری خاصی را روی آنها انجام بدهد. موادی که در هنر "گلدزورسی" به کار رفته اند شامل، گل های رنگارنگ و شاد، قندیل ها، برگها، گل و لای، مخروط کاج، برف، سنگ، ترکه درخت، و خار و خسک می گردد... از نکات کلیدی در هنر اندی، ثبت آنها توسط عکاسی است چرا که عمده مجسمه های او عمری کوتاه دارند. به گفته خود وی "هر اثری رشد میکند، بر پا می گردد و سر انجام فرو می پاشد." چیزی به مانند چرخه حیات! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/12/12ساعت توسط خوابگرد |
|
"هیچ پیشرفتی در هنر به دست نمیاید مگر آنکه پیشتر، در عشق پیشرفتی حاصل کرده باشیم. البته این پیشرفت در عشق می تواند از راههای گوناگونی به دست آید!" - Man Ray برای دیربازی در ادبیات غرب، نویسندگان از استعاره ویولن برای فرم پشتین زن استفاده می کرده اند. اما این بار Man Ray (*) در تلاشی زیرکانه و آن هم در یک مدیوم جدید ( یعنی عکاسی و البته با کمک مونتاژ ) آن را دوباره احیاء میسازد. در وهله اول ممکن است که عناصر تشکیل دهنده اثر بسیار دور از ذهن به نظر بیایند اما همین نکته باعث می گردد که حاصل کار به غایت زیبا و راز آلود جلوه کند! از این روست که بسیاری معتقدند "من ری" در هنر، تنها به لذت و آزادی بها می داده است! * "امانوئل رانیتزکی" (Emmanuel Radnitzky) با شهرت حرفه ای Man Ray از جمله مهمترین و تاثیر گذارترین هنرمندان جریان های "دادا" و "سورئال" بوده است (**). در سال 1995 مجله ARTnews ، وی را به عنوان یکی از بیست و پنج هنرمند تاثیر گذار قرن بیستم معرفی کرد. در توضیح این انتخاب گفته شد که "به جز عکاسی های خیره کننده، اکتشافات او در فیلم، نقاشی، مجسمه سازی و کولاژ مورد تقدیر و ستایش است" و همچنین از وی به عنوان طلایه دار Conceptual Art و Performance Art نام برده است. ** برای درک هنر مدرن، نیازمند یک گسست بزرگ هستیم، گسستی عمیق از آن چه معیارهای متعارف و سنتی را تشکیل میدهد. آنچه در هنر مدرن بی نهایت صاحب ارج ست وجود یک ایده ناب است. این ایده می تواند به فرم، تکنیک و یا مفهوم اثر مرتبط باشد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/12/11ساعت توسط خوابگرد |
|
|
از سوی خوابهایِ یِک دیوانه دَر جَهانِ مُسَطَّح (نوشته های این دوست بزرگوار بسیار توصیه می شود) دعوت به بازیی زجر آور شده ام: "کتابهایی که نیمه کاره رها شده اند!"
1- "هری پاتر و سنگ جادو" اثر "جی.کی.رولینگ": صد صفحه از این کتاب را با زجر فراوان خواندم ولی کمی بعد احساس کردم که یارای ادامه دادن ندارم! اگر چه نویسنده نشان داده است که با مبانی اسطوره آشناست اما سطح ژورنالیستی مواجهه، خواندن را جانکاه نموده است. شاید بزرگترین مشّوق برایم نوعی روانشناسی توده بود! روشن است که اقبال بلند کتاب توجه هر کسی را می تواند به خود جلب می کند... البته روزی عزیزی که مبتلا به Harry Potter - Phile بود به من تذکر داد که "می دونی! تو نمی فهمی!" اگرچه موضعم در مقابل کتاب هم چنان به قوّت خود باقی است اما این تذکر کمکی تکان دهنده برایم بود! 2- "موج سوم" اثر "الوین تافلر": اگر چه کتاب بسیار جذاب است اما دوبار تلاش من منجر به خواندن تنها یک سوم اثر شد! هنوز تحلیل درستی برای این رها کردن ندارم!! 3- "هانری کربن – سیر آفاقی و انفسی در تفکر ایرانی" اثر "داریوش شایگان": تنها ده درصد کتاب را توانستم تحمل کنم. امیدوارم کسی رنجیده خاطر نگردد اما به نظرم این کتاب حاصل یک توهم بزرگ است! (البته برای عدم درک کتاب هنوز می توانم حسابی باز بگذارم!) 4- A Brief History Of Time اثر Stephen King: این کتاب فوق العاده که در صدر فروش نیز بوده بسیار جذاب است اما تا جائی که نظریات کیهان شناسی خود "کینگ" وارد نمی شود! سه پنجم اول کتاب می تواند یک مقدمه عالی برای سیر تکاملی اختر- فیزیک باشد اما مابقی آن به نظرم خوب نبود! اگرچه کمی بعدتر فهمیدم که من ویرایش قدیمی از کتاب را در اختیار داشته ام و در ویرایش جدید تغییراتی اساسی وارد شده است. 5- "آخرین وسوسه مسیح" اثر "نیکوس کازانتزاکیس": ترجمه بد تنها دلیل ادامه ندادن بود! یک ماجرا با مزه را شاید بد نباشد اینجا تعریف کنم. روزی فیلمی که بر اساس همین اثر ساخته شده بود (به کار گردانی "مارتین اسکورسیزی") را از دستفروشی خریداری کردم. اما در عین قابل پذیرش بودن (!) تمام وسوسه ها حذف شده بود! 6- "کمدی الهی" اثر "آلیگیری دانته": احمقانه ترین تصمیم در قبال این کتاب کسل کننده این می تواند این باشد که قصد داشته باشی آن را از اول تا آخر بخوانی! البته بیشتر این اثر به خاطر پایه گذاری زبان ایتالیایی نوین مورد توجه است. 7- "یک مهمانی یک رقص" اثر "ایزاک باشویس سینگر": نوبل اصلا معیار نیست! 8- "جنس دوم" اثر "سیمون دو بوار": شرمنده ام!! 9- "فرهنگ رنسانس در ایتالیا" اثر "یاکوب بورکهارت" به ترجمه استاد" محمد حسن لطفی": متاسفانه کتاب کشش لازم را ایجاد نکرد اگرچه اثری کلاسیک در زمینه مطالعه عصر رنسانس محسوب می گردد! ... باید اعتراف کنم این لیست می تواند تا ده برابر افزایش یابد!! به همین ترتیب از اوهام، پروانه ها و کرمها، ری را ، تائو، آشنای عوضی، حرفای دخترونه، صبر هزاران ساله، زندگی من، شهر آشوب و BrownPaper دعوت می کنم در این بازی شرکت کنند (اگه دوست داشتند البته!) |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/12/10ساعت توسط خوابگرد |
|
|
در دفتر پنجم مثنوی، مولوی داستانی از دو دلداده، یعنی محمود و ایاز می آورد. داستان از این نقطه شروع میگردد که عده ای خبرچین، به محمود خبر میدهند که ایاز پنهانی به حجره ای سر میزند. و این که شاید او خمره ای از سیم و زر را از چشم شاه پنهان نگه داشته است. محمود به شدت بر افروخته و دستور می دهد که به حجره یورش برده و هر چه در آن است به یغما برند. شب هنگام میر به همراه چند گزمه قصد حجره می کنند ولی یکی در این میان از دلباختگی محمود و ایاز گفته و به شدت دچار تردید می گردد. او می گوید که شاید این یک بازی است که شاه راه انداخته تا اسباب شادی و طرب را برای خود بر پا کند! او در وصف این عشق می گوید:
خاص ِخاص مخزن سلطان ویســــــت چه محل دارد پیش این عشیــــــــــــق … شاه شاهانست و بلک شاه ســـــــــاز شرح عشق محمود و ایاز کمی که پیش می رود مولوی را به شور و هیجانی وصف ناپذیر می کشاند. او به یاد معشوق خویش یعنی شمس تبریزی میافتد و شیدائیش آن چنان اوج می گیرد که زبان به اعتراف می گشاید که در هر ماه، سه روز را او دیوانه است: من سر هر ماه، سه روز ای صـنـــــــــم ... قصّه محمود و اوصاف ایـــــــــــــــــــــــاز اما زیباترین بخش قصه جائی ست که مولوی روحش به پرواز در آمده و دیوانه وار از ایاز می خواهد که این بار او دست به کار شده و قصّه عشق وی را سر دهد: ای ایاز از عشق تو گشتم چو مــــــــوی بس فسانه ی عشق تو خواندم به جان بعد دراماتیکی که مولوی این جا می آفریند بی بدیل است. جائی من سراغ ندارم که چنین معجزه ای رخ داده باشد، جائی که بایستی جای قصّه گو و قصّه عوض گردد تا حکایت به تمامی به انجام رسد! * یک پیشنهاد دراماتیکی : تئاتر شروع شده و قصّه ای آغاز می گردد. در اوج قصّه، به دستور کارگردان، بازیگران از کار دست می کشند. از یکی از تماشاگران در خواست می گردد که قصّه خود را باز گوید در حالی که این بار کارگردان و بازیگران موظف خواهند بود که تماشاگر باشند! آوانگارد ترین شکل درام این چنین خواهد بود که نمایش تنها یک بار و آن هم با تنها یک تماشاگر اجرا گردد!! ( که را زهره این است؟! تردید نکنید که خوابگرد می تواند!! ) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/12/06ساعت توسط خوابگرد |
|
"ترومن" یواشکی در محل کار خود، یک مجله مد را ورق زده و با یافتن یک عکس، بارقه ای در چشمانش شعله ور میگردد. نواری شامل تنها چشمان عکس را با دو حرکت جدا ساخته و از کشویش، قابی خارج می کند که کولاژی ست از چهره یک زن ( آشکارا هر قسمت آن متعلق به یک عکس مستقل ست ). نوار بریده شده را در تنها محل خالی قرار میدهد و گرمای یک لبخند، ناشی از پیدا کردن یک چیز گمشده و دور، حالا دیگر در صورتش دیده میشود. عکس به ظاهر شبیه زنی است که سالها پیش او را "ترومن" برای دمی دیده و عاشقش شده بود! (+) * از سری سکانس های به یاد ماندنی – فیلم "ترومن شو" + هرگز معلوم نمی گردد که ساخت این قاب چه اندازه برای "ترومن" زمان برده است! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/12/04ساعت توسط خوابگرد |
|
من در دخمه ای زیر زمینی خود را محبوس خواهم کرد و اجازه نخواهم داد این بلا بر سر کودکانم بیاید که دنیای راستین را در یابند در حالی که از صدف تو خارج می شود با پیلان سپید و با اردکان کرچش من باز خواهم ساخت چشمان این طفلکان را چشمان این طفلکان را چشمان این طفلکان را چشمان این طفلکان را
* ترانه I Will از گروه Radiohead |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/12/03ساعت توسط خوابگرد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|