تبليغاتX
خوابگرد
ادراکات لعنتی ما
An Iraqi officer is seen through the broken glass of a bomb-damaged car, in the Harthiyah neighbourhood of Baghdad.در افسانه ها آمده است که آخرین تصویر در چشمان مار مرده نقش می بندد. و در صورت کشته شده بودن ، دیگر هم نوعانش این امکان را دارند که قاتل را شناسایی کرده و انتقام بگیرند!











[ عکس از داخل ماشینی که بر اثر انفجار بمبی در بغداد، صدمه دیده است ]
+ نوشته شده در  جمعه 1386/07/27ساعت   توسط خوابگرد | 
" که گفته است که من حامی پا برهنه هایم؟ دلمردگی و بی حسی در این افراد تراژدی ست. زیرا مغز او از کار و فعالیت و کوشش برای ایجاد زندگی بهتر انباشته است" - ماکسیم گورگی

 از لای پنجره، اسکناسی سرخ حواله دریوزه کردم. در حین دور شدن آشکارا دشنام های زیر لبش را حس کردم که : " من پیاده، تو سواری و ...!".

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/24ساعت   توسط خوابگرد | 
The springخورشید،
بی هیچ آمیغی و مهربان،
هر چیز را آرام می سازد.
رخسار فروردین
می گردد گشوده 
به جهان تازه.

جوانک
بی تاب عشق است،
و
بر او و تمام مردان دلربا
الهی  
فرمان رواست.

چه شکوهی دارد باز- آغاز جهان
در بزم بهار
و
اوست که
ما را به شادمانی
دستور می دهد.
این چنین او راههای آشنایش را
باز می نماید.

در عنفوان زندگیت
صداقت و پارسائی
تو را دامن می کشند
 که
پاس او را داری
که از آن توست او.

مرا هماره دوست بدار!
تکریم دار وفاداریم باش.
در قلبم و در جانم
با توام
اگر چه
فاصله ای بین ماست از جنس جغرافیا
هر که اینگونه عاشق است
چرخ عذابش ابدی ست. (!) 

The sun, pure and gentle, calms all things; the face of April opens to the new world; the mind of a young man hastens to love, and over men of charm rules the boy god.

So great a renewal of the world in festive Spring and the authority of Spring order us to rejoice; it shows its familiar ways; and in the Spring of your life sincerity and honesty require that you keep him who is yours.

Love me faithfully! Mark my loyalty; completely, in my heart and in my whole mind I am with you though absent in a far place. Whoever loves in this way is turned on the wheel of torture.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/24ساعت   توسط خوابگرد | 
Master of the Bardi Saint Francis

+

Head (1911) Note the influence of Cambodian art in this sculpture.

=

Jeanne Hébuterne in Red Shawl

!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/24ساعت   توسط خوابگرد | 
کمدی خوانش

Kurt Gödel کرت گودل ( Kurt Godel ) در مقاله ای، دو فرضیه عمده خود در باره کامل نبودن برخی دستگاههای صوری را اثبات نمود. فرضیه اول، گزاره ای را نمایش می داد که در دستگاه مفروض صوری به شرط سازگاری، نه اثبات و نه ابطال می گردد. فرضیه دوم اثبات میکند که اگر دستگاه سازگار باشد این ویژگی را نمی شود با چیزهای که در خود دستگاه به شکل صوری بیان می شود اثبات نمود (1).

 اما جالب این است که این قضیه، دچار سوء تعبیرهای بسیار جدی از جانب جریان روشنفکری پسا مدرن شده است. مثلا رژی دبره می گوید: " راز بدبختی های جمعی ما، راز شرایط پیشینی هر تاریخ سیاسی یی را، چه گذشته و چه حال و چه آینده، می شود با چند واژه ساده، و حتا کودکانه، بیان کرد. اگر به خاطر بسپاریم که کار افزوده و ضمیر ناخودآگاه، هردو، می توانند در یک جمله تعریف شوند ( و به خاطر بسپاریم که در علوم فیزیکی معادله ی نسبیت عام (!) را می توان با سه حرف نشان داد ) خطر خلط سادگی یا زیاده ساده انگاری در کار نیست. این راز شکل یک قانون منطقی، شکل قضیه گودل، را به خود می گیرد: هیچ دستگاه، سامان مند بی بستاری ممکن نیست و هیچ دستگاهی را نمی توان با عناصری که تنها نسبت به آن دستگاه درونی اند بست".

اما واقعا چگونه قضیه گودل چنین معنایی را ایجاد میکند که می توان مثلا "راز بدبختی جمعی"(!) را در چند کلمه ساده بیان کرد؟ بدترین مشکل روشنفکران پسا مدرن، استفاده خارج از متن از یافته های فیزیکی و ریاضی است (2). در حالی که می توان در بسیاری از این موارد به سادگی نشان داد که اینان، موضوع اصلی را نیز به درستی درک نکرده اند (3).

عدد طلایی

هایزنبرگ در 25 سالگی، "اصل عدم قطعیت" خود را عرضه کرد و مایکل جکسون در همین سن، با آلبومThriller ، به رکورد فروش یکصد و چهار میلیون آلبوم دست یافت! با کمی تخفیف، کرت گودل، "نا تمامیت" را در 26 سالگی اثبات کرد. همانگونه که اینشتین نظریه "نسبیت خاص" و " اثر فتوالکتریک" را در 26 سالگی کشف کرد.  باز همان سنی که مارادونا، آرژانتین را به قهرمانی جهان رساند! 

نقطه پایان

نیوتن، شومان و اینشیتن  با ناهنجاری های رفتاری جهان را ترک گفتند، نیچه و اسمتانا دچار جنون شدند، الویس پریستلی بر اثر جوع  ( سیری ناپذیری ) جان سپرد و گودل، بر اثر ابتلا به پارانویا، ازهر خوردن و آشامیدنی اجتناب ورزید، تا سوء تغذیه جانش را ستاند در حالی به هنگام مرگ، کمتر از سی کیلو وزن داشت!


(1) در ابتدا حتی برخی ریاضی دانان بزرگ چون "فن نیومن" به این نتیجه رسیدند که این کشف در ریاضی، ما به ازاء درد آلودی  برای ناسازگاری قوانین فیزیک کوانتوم و نسبیت اینشتین است. اما دهها سال بعد،  فعالیت عده ای از ریاضی دانان برجسته نشان داد که این قضیه، فاجعه ای برای ریاضی نیست! در حقیقت این تعمیمی از "پاردوکس دروغگو" ست. در این پاردوکس، عبارت " من همیشه دروغ می گویم"  تناقضی غیر قابل رفع را درست میکند. یعنی فرض درستی و نادرستی قضیه، منجر به بروز تناقض می گردد. شاید این بیشتر نوعی خدشه جدی به منطق ارسطویی ست تا منشاء تعابیری بسیار غیر محتاطانه که عده ای پیش کشیده اند!

(2) لکان بین روان نژند و "چنبرک هندسی" ربط ساختاری می بیند! " ،  "ایریگره" برای معادله هم ارزی انرژی و جرم اینشتین سئوال میکند که" آیا معادله E=M.C^2 جنسی ست؟!" و بودریار  "فضای غیر اقلیدسی"  را به نادرستی به کار می برد. ژیل دلوز، فلیکس گواتری و پل ویریلیو نیز چنین خطاهای را مرتکب شده اند.  گویی، از یک طرف حرفهای ایشان، نا مفهوم و از طرف دیگر به قصد ارعاب خواننده است! چیزی شبیه "تروریست روشنفکری"!

(3)  مثلا "لکان" اعداد گنگ را با اعداد موهومی اشتباه میگیرد، جایی که می گوید:" ... به حسابانی تعریف کرد که در آن صفر گنگ (!) به شمار می آید... ، یا کریستوا بین بازه اعداد حقیقی [0,1] و منطق بول صفر و یک اشتباه می کند، جایی که می گوید: " ..." توان پیوستار"، بازه صفر تا دو را فرا میگیرد و... در نهان از 1 فراتر می رود..."! و یا "برونو لاتور" در مورد نسبیت خاص اینشتین، درک نمی کند که فرض سه دستگاه مرجع، معضل پیش آورده "مطلقیت سرعت نور" را حل نکرده است!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/23ساعت   توسط خوابگرد | 
Malus floribunda (Japanese crabapple)

بهاران
گشاده چهر
به جهان می آید.
آن هنگام که قشون زمستان،
مستولی،
پا در گریزست.

در تن پوش سرور بخش،
شکوفه ها
حکم می رانند،
آنان که معبود اند 
 برای آهنگ دلنشین بیشه ها.

The happy face of Spring comes to the world. The army of Winter, conquered, is now put to flight. In gay clothes Flora rules, and she is praised by the sweet sound of the woods.

پر گشوده بر دامن شکوفه ها
"آپولون" ( - خدای خورشید - )
در طی تازه اش
لبخند می زند –
حال آنکه چهره اش
سرشار از روشنایی شکوفه ها ست.
و "زیفیروس" ( - خدای باد مغرب - )
بوی شهد ها را
می پراکند.

اینک
بیاید تا در هماوردی سزاوار
برای عشق
از یکدیگر سبقت جوییم.

Stretched out in the lap of Flora Phoebus in his new way laughs - she is now covered with these gay flowers. Zephyrus goes blowing the scent of nectar. In competition for the prize let us run in the race of love.

"فیلومل" ( - اسطوره ای که تبدیل به بلبل شد - ) نازک سخن
بانگش
قرین چنگ شده.
دشت اما،
با شکوفه های روشن
شاد و خندان ست.

فوجی پرنده
ورجه کنان
جای جای زیبای جنگل را
می پیماید.
آن هنگامان که 
دسته دخترکان رامشگر
بغل بغل شادی
 می پراکند.

Sweet Philomela accompanies her song with the lyre. The fields, now bright, smile with gay flowers. A flock of birds hop through the pleasant places of the wood. A dancing band of girls now brings a thousand joys.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/23ساعت   توسط خوابگرد | 
فیلمی که "ال گور" - کاندیدای ریاست جمهوری آمریکا -  در مورد "فرآیند گرمایش زمین" ساخته بود، او را صاحب دو جایزه اسکار و  البته جایزه صلح نوبل کرده ست! اما تحقیقاتی جدید، اعتبار فیلم را به شدت خدشه دار کرده است، چرا که نشان می دهد که فیلم دارای نه خطا است. اما آنچه باعث نگرانی ست این است که این خطاها ممکن است حساسیت دنیا را  نسبت به این تهدید ویرانگر کمتر کند (۱)(۲).

(۱) سه خطای عمده  عبارتند از:
1- در فیلم گفته شده که "به زودی" و به واسطه ذوب یخ در گروئلند و یخ های قطب شمال، سطح دریاها بیست فوت بالا خواهد آمد. اگر چه این تخمین افزایش سطح آبها درست است، اما فرآیند 2000 سال طول میکشد!
2- در فیلم ناپدید شدن برفهای کوه کلیمانجارو، تنها به گرمایش زمین مرتبط شده است اما فاکتور مهم دیگر، یعنی کاهش بارش برف منطقه، به کلی نادیده گرفته شده است.
3- فیلم عنوان میکند که بررسی های علمی حاکی از غرق شدن تعدادی خرس قطبی است که در جستجوی یخ، مسافتی در حدود شست مایل را شنا کرده اند. اما در حقیقت تحقیقات تنها شامل یک تلاش بوده است و آن نیز غرق شدن را به علت بروز طوفان اعلام کرده است!

(۲) به راستی اگر ال گور نه برای پول سازی و شهرت مندی دست به ساخت چنین فیلمی میزند، آیا بهتر نبوده است که مصرف انرژی خانه اش را کاهش دهد (۳)؟ همین طور لئوناردو دی کاپریو که مدعی تلاش در این حوزه است و به سراسر دنیا نیز سفر میکند، بهتر نیست که از جمبوجت شخصی اش استفاده نکند؟ یا مدعی دیگر یعنی گروه U2، بهتر نیست که تورهای دور دنیایش را ابتدا قطع کند (۴)؟ گویی همه چیز به نمایشی مضحک تبدیل شده است!

(۳)گزارشی نشان داده بود که این نسبت حدود نه برابر یک شهروند عادی ست.

(۴) بیشترین “ Carbon Foot Print”  مربوط به پروازهای هواپیما میگردد.

منبع: http://news.bbc.co.uk/2/hi/uk_news/education/7037671.stm

+ نوشته شده در  جمعه 1386/07/20ساعت   توسط خوابگرد | 
" خدا افریقا را فراموش کرده !"  - Blood Diamond

Zambia's infrastructure plans could be threatened۱ - چندی پیش دادگاهی در لندن، برای حل مناقشه ای در رابطه با شکایت یک موسسه سرمایه گذاری انگلیسی، تشکیل شد(۱).
در سال 1979 دولت وقت رومانی، وامی به زامبیا پرداخت کرد تا برای بهبود کشاورزی خود، از رومانی تراکتور خریداری کنند! اما در سال 1999 دولت زامبیا در پی عدم توانایی پرداخت، تقاضای بخشش این وام سه میلیون دلاری را کرد ( رقم پرداختی سال 1979). کمی پیش از رسیدن به توافق نهایی، شرکت سرمایه گذاری مذکور وارد مذاکره با رومانی شده و با پرداختی نزدیک به چهار میلیون دلار، خود طرف طلب از زامبیا شد. حال این شرکت (۲) مدعی چهل میلیون دلار ( شامل قرض و بهره ) است! به راستی آیا این گونه کمک ها چیزی جز تباهی برای مردم و اقتصاد افریقا به همراه دارد؟

۲ - امروز در خبرها، هلی کوپترهای را دیدم که بر فراز مناطق قحطی زده افریقا، کیسه های گندم را پرتاب می کرد. ناگهان به ذهنم رسید: " من سگ نیستم، برام غذامو پرت نکنید!". اما کمی بعد، به پیشگاه خدای سگان، شرمنده، طلب استغفار کردم!

(۱) رای نهایی به سود شرکت انگلیسی بوده است!
(۲)این گونه شرکت ها، توسط "صندوق بین المللی پول"، " سرمایه گذاران لاشخور" اطلاق می شوند! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/19ساعت   توسط خوابگرد | 
Fortuna governs the circle of the four stages of life, the Wheel of Fortune, in a manuscript of Carmina Burana I mourn the blows of Fortune with flowing eyes, because her gifts she has treacherously taken back from me. Opportunity is rightly described as having hair on her forehead, but there usually follows the bald patch at the back.

من می گریم
به از دست رفتن نیکبختی
با آن چشمان گیرایش،
چرا که هدایایش
از من نا جوانمردانه گریخته است،
نیکبختی با گیسوانی بر ناصیه
توصیف شده بود،
اما پیسی در پسش می رود [!].

On the throne of Fortune I had sat elated, crowned with the gay flower of prosperity; however much I flourished, happy and blessed, now I have fallen from the pinnacle, deprived of my glory.

بر سریر اقبال  شعفناک نشسته ام،
با تاج فروزانی از بهروزی،
اگر چه شکوفیده ام،
با خجسته گی و تطهیر،
حال در آستانه سقوطم از چکاد،
دریغ ناک اورنگ.

The wheel of Fortune turns; I sink, debased; another is raised up; lifted too high, a king sits on the top, let him beware of ruin! Under the axle we read, Queen Hecuba.

چرخ نیکبختی می چرخد،
من اما فرو می روم،
فرو می ریزم،
دیگری اما بر برج عاج می گردد،
بر قله ظفر،
شهریاری بر فراز می آید،
اما از سقوطش خبر دهید!
که ما بر گردونه خواندیم
ملکه "هوکوبا" [!]

توضیحک: این آهنگ کمی روشن تر از قطعه اول است(1). در بخش اول قطعه دوم، "فورتیونا" دارای موهایی، تنها در جلوی سر،  توصیف میگردد. شانس ما این است که در مواجهه مستقیم او را به دست بیاوریم. اگر او بگذرد، تنها به بیهودگی می توان به پشت سرش که بی موست، نظر دوخت. در بخش دوم و سوم، به چرخ نیکبختی اشاره می شود. باوری قرون وسطایی از فورتیونا . اما "هوکوبا" بالاترین مثال بد خواهی فورتیونا ست ( ملکه تروا، که بعد از پیروزی یونانیان، توسط خدایان، بی رحمانه به سگی مبدل شد! ).

[ این ترجمه بخش دوم سروده های کارمینا برونا در روایت کارل ارف است. برای مقدمه مراجعه شود به پست "کارمینا برونا".]

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/19ساعت   توسط خوابگرد | 
Alison Lapper Pregnant - Trafalgar Square

Venus de Milo on display at the Louvre"شاید حقیقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد"

الیسون لپر ( Alison Lapper )، نقاش و عکاس انگلیسی، در حالی که فاقد دست و پا بود، پا (!) به دنیا گذاشت. خیلی زود ( چهار ماهگی ) مادرش او را رها کرد. زمانی، تلاشی آشتی جویانه برای ارتباط مجدد نمود، اما بعدتر، از این امر صرف نظر کرد. اینک او بی هیچ ارتباطی با گذشته ی خونی خویش زندگی را سپری می کند.
یک بار تلاش شد که برای الیسون دست و پایی مصنوعی ساخته شود. اما الیسون، بلافاصله به این نتیجه رسید که، این دست و پای مصنوعی، تنها، از دلخراش بودن ظاهرش می کاهد(!) و کمکی برای او ایجاد نمیکند. بنابراین آن ها را بلافاصله کنار گذاشت...

 تلاش هنری الیسون، در راستای پرسش از معنای ِ اندام هنجار و زیبایی فیزیکی ست. بیشترین الهام بخش او نیز،  مجسمه "ونوس" ( Venus de Milo ) بوده است. مچسمه ای که نماد زیبایی ست، در حالی که بر حسب تصادفی دردناک، فاقد دست است.
[ مجسمه بالا با نام " الیسون لپر حامله" توسط مارک کوین (  پست "خط سوم"  ) ساخته شده است. این اثر  در میدان ترافالگار لندن قرار دارد ]




+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/19ساعت   توسط خوابگرد | 
1- فروغ با "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" رستگاری را به آغوش کشید و با درک اشراق گونه اش، در قطب مقابل "معنا دار بودن" ایستاد!

فروغ فرخزادواین منم
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یاس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دست های سیمانی
...
من راز فصل ها را می فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
...
ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه
خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد.
...
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ تخُیل
...

2- شعر "بعد از تو" فروغ، رسوا کننده ی نقطه ی فراموشی فانوس ِخیال ست.

ای هفت سالگی
ای لحظه شگفت عزیمت
بعد از تو هر چه رفت، در انبوهی از جنون و جهالت رفت
بعد از تو پنجره که رابطه ای بود سخت زنده و روشن
میان ماه و پرنده
میان ما و نسیم
                     شکست
                                 شکست
                                             شکست

در هقت سالگی، تسلیم ریاکارانه ترین سیستم کنترل فکر میگردیم و این گونه فرصت بودن را از دست میدهیم . مگر اینکه با "تولدی دیگر" شگفت زدگی را دوباره باز یابیم.

 ۳-شعر گذشته برایم یاد آور سروده گروه  پینک فلوید یعنی “Another Brick in the Wall Part 2” است.

The wallما به هیچ آموزشی نیاز نداریم
ما هیچ کنترل فکری را نمی خواهیم
و نه هیچ تمسخری را در کلاس
معلمان بچه ها را به حال خود رها کنید
هی! معلم ها! بچه ها را به حال خود رها کنید
مهمتر از هر چیز [ برای شما معلمان ]، بودن ِآجر دیگریست در دیوار
مهمتر از هر چیز این ست که تو تنها یک آجر دیگری در دیوار

" اشتباه، دوباره انجامش بده!"
" اگر گوشتت رو نخوردی، حق نداری پودینگ رو بخوری. چطور میتونی
پودینگ را بخوری اگر گوشتت را نخوردی؟"
"تو! آره، تو پشت انباری، همین طور وایستا پسرک [!]"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/18ساعت   توسط خوابگرد | 
Tymoshenko's most recent take on the peasant lookبعد از گذشت سه سال ازانقلاب نارنجی در اوکراین،
"یولیا تیموشنکو" (Yulia Tymoshenko) در آستانه دست یابی به یکی از بالاترین پست ها، دردولت آینده اوکراین ست.
او که پیشتر با عناوین "شاهزاده نارنجی"، " شاهزاده گاز" (به جهت تملک چاههای گاز)، "الهه انقلاب"، " شاهزاده لیای سیاستمداران اوکراینی" و " ژاندارک اوکراین" ، چهره ای نیمه اسطوره ای کسب کرده بود، حال به گونه ای دیگر تسخیرگر قلب آحاد مردم شده است. او با مدل مویی که بر گرفته از زنان دهقان اکراینی است، به چهره ای شاخص در عالم سیاست و مد تبدیل شده.این حسن شهرت  تا به جایی است که مدل مو، با نام خود او شناخته میشود. البته این جدا از اTymoshenko in 2001, before she embarked on her new lookدکلنی ست که با نام او وارد بازار شده است. جالب اینکه در آخرین Milan Fashion ، طراحان مدل، او را مورد تقلید قرار داده اند. و اینکه این اقبال فرا سیاسی (!)، بی هیچ ایجاد احساس تردیدی، در سایت شخصی یولیا منعکس شده است. و باز جالبتر اینکه عده ای مدعی اند مدل موی او با گرایشات ناسازش گر ملی گرایانه اش، همنوایی بی نظیری ایجاد کرده است!.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/17ساعت   توسط خوابگرد | 
" آن مرد سه گونه خط نوشتی،
يكي هم او خواندي و هم غير. یکی او خواندی لا غیر.يكي نه او خواندي و نه غير. آن خط سوم منم." شمس تبریزی

Marc Quinn Self 82" by 25" by 25" blood/stainless steel, Perspex,refrigeration equipmentخط اول:
کیرکه گارد ( متاله و فیلسوف دانمارکی) و رودلف اوتو (متاله لوترینی ) در کیفیت ِمسخر کننده ی ترس به هنگام مواجهه با امر قدسی، به یکدیگر متقارب میگردند(1).
خط دوم:
من کیستم؟ چه چیزی مرا بی واسطه نشان میدهد؟... هماره احساسی عمیق نسبت به این کشف داشته ام که به هنگام ترس، اساسی ترین زیر ساخت های ما فاش میشود! 
خط سوم:
"مارک کوین" ( Marc Quinn ) از سر خود قالبی در ابعاد واقعی تهیه کرده و سپس هشت کیسه خونی که از خود گرفته بود، در قالب سردیس تزریق کرد. کوین به جای استفاده معمول از مرمر، برنز و یا گچ، از خون ِخویش بهره گرفت، تا ما، در مقابل یک پرتره از او، در به بی واسطه ترین شکل قرار گیریم!

(1) ...پای فواره اساطیر جاوید زمین میمانی و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد ...[ سهراب سپهری] 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/17ساعت   توسط خوابگرد | 
استراوینسکی طرح کلی باله "پرستش بهار " را  خود به تنهایی نگاشت. پرستش بهار، پاگانیست روسیه را نمایش میدهد در حالی که با ایده " راز و قدرت زایشگر بهار" ممزوج میگردد.
بخش اول:
Because of its primitive nature, The Dance by Henri Matisse (1910) is commonly associated with Stravinsky's Dances of the Young Girls.جشن بهار. نی نوازان، نی میزنند ( در ارکستر " باسون")، در حالی که مردان، از کامیابی هایی خویش قصه میسازنند. زنی سالخورده وارد صحنه میگردد.  او آگاه به راز طبیعت بوده و نیز به خوبی واقف است که چگونه میتوان آینده را پیش بینی کرد. دخترانی با صورت های رنگ کرده، به شکل رودخانه ای و در یک خط، وارد صحنه میگردند. آنان رقص  ِبهار میکنند. بازیهایی نیز شروع میگردد. رقص "خورود" سر میگیرد ( Khorovod- رقصی روسی ست که رقصندگان در آن در دایره ای میرقصند ). مردمان به دو دسته تقسیم میگردند و در روبروی یکدیگر صف آرایی میکنند. این بار پیران سالخورده و عاقل، به شکلی آئینی به حرکت در میآیند. سالخورده ترین و در عین حال عاقل ترین فرد، فرمان توقف بازیهای بهار را میدهد. مردم باز ایستاده و سراسیمه به پیرمرد نگاه میکنند. حال او زمین را متبرک میسازد. مردم پر شور میرقصند، در حالی که با تبرک سازی زمین، خود را نیز جزیی از آن میگردانند.
بخش دوم:
شباهنگام، باکرگان بازی مرموزی را می آغازند، در حالی که در دایره ای میچرخند. یکی از باکرگان به عنوان قربانی انتخاب میگردد. باکرگان دیگر، برای تکریم قربانی، رقصی سلحشورانه می نمایند. سپس به ارواح گذشته خود متوسل شده و قربانی را به سالخورده ترین و درعین حال عاقل ترین فرد ارزانی میکنند. باکره ی قربانی، رقصی جانفشانانه را می آغازد و تا آن جا پیش میرود که بیهوش بر زمین می افتد.
[ نقاشی "رقص " از هنری ماتیز ]
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/17ساعت   توسط خوابگرد | 
هنگامی که مارکوپولو بعد از 24 سال غیبت، به ونیز بازگشت و سفربه چین خود را تعریف کرد، هیچ کس حرفهایش را باور نکرد. اما بعد از مرگ، به مرور ورق به سود مارکو برگشت. ولی باز امروزه، بسیاری از محققان معتقدند که سفرنامه مارکو پولو حاصل یک فریب پردازی بوده است!

Marco Polo at the court of Kublai Khanطبق سفرنامه، پدروعمو مارکو، یکبار پیشتربرای تجارت جواهرات راهی چین از مسیر جاده ابریشم شده بودند. دو سال بعد،  دوباره اینان قصد سفر به چین میکنند و این بار مارکو را نیز با خود میبرند.این سفر سه سال و نیم به درازا میکشد. اینان در محضر اولین فرمانروای مغولی چین، یعنی کوبلای خان حاضر می گردند. مارکو هفده سال در چین مانده و با یک سفر سه ساله به وطن بازمیگردد. اما به دلایلی که هنوز روشن نیست مدت ِ یک یا دوسال را در جنوا زندانی میگردد.
اما مارکوپولو در سفرنامه اش، هیچ از دیوار چین سخنی به میان نمی آورد، از استفاده دو چوب نازک به جای کارد و چنگال گزارشی نکرده، از چای خوردن چینی ها متعجب نشده ( تا قرن هفدهم چای وارد اروپا نشده بود) و از رسم استفاده اجباری از کفش های تنگی که برای دخترکان چینی بوده، چیزی به میان نمی آورد.گزارشات دیگری نیز مارکو میدهد که هیچ مدرک و سند محلی آن را تایید نمیکند. مثلا او ادعا میکند که در دوره ای که در چین بوده است، یک ماموریت بسیار مهم برای کوبلای خان به هند انجام میدهد. یا آنکه کوبلای خان تقاضای روغن مقدس از اورشلیم را ( توسط مارکو) تسلیم پاپ کرده است. یا اینکه  او مدت سه سال حاکم شهر "یانگوژو" ( شهری در کنار رودخانه "یانگ تسه") بوده است. او همچنین ادعا کرده که به همراه پدر و عمویش نظارت ساخت فلاخنی بسیار بزرگ را به عهده داشته اند. ماشینی که قدرت پرتاب سنگ های تا بیش از 300 کیلوگرم را داشته است تا برای فتح "سونگس" استفاده شود. اما حقیقت این است که چنین فتحی یک سال پیش از ورود مارکو و ساخت آن ماشین هم با مودت یک دسته دانشمند مسلمان صورت گرفته بود.

بعد ها و طبق داستانی که توسط راهب دومینیکنی، "ژاکوب د اکیوی" کمی بعد از مرگ مارکو در سال 1324 نقل شده، هنگامی که مارکو در بستر مرگ مورد خطاب قرار گرفت که، آیا انچه از عجایب و غرایب  در The Million ( سفرنامه معروف مارکو پولو ) آورده است، حقیقت دارد و یا نه؟ او با عصبانیت گفت که این تنها نیمی از تمام آنچه دیده است بوده!. اما همین سفرنامه، الهام بخش کریستف کلمب بود. کتابی که کریستف کلمب از آن بسیار یاد کرده و آن را بسیار دوست میداشت!. 

Mysteries of History, By Robert Stewart             

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/16ساعت   توسط خوابگرد | 
بعد از ترجمه افسانه " پرنده آتشین " ( بر گرفته از کتاب “ Fariy Tales Traditional Russian” با برگردان انگلیسی پاول ویلیامز )، خیلی دیر به روایت استراوینسکی از قصه بر خوردم. روایت ایگور کاملا دگرگون بود. بنابراین لازم آمد که روایت اخیر را نیز بیاورم تا از خلط سهوی جلوگیری نمایم.
Léon Bakst: Firebird, Ballerina, 1910" یه جادوگر دیو سیرتی بود که اسمش کاشچئی ( Kashchei ) بود. هیچ کسی هم یارای از بین بردن این جادوگر بدذات رو نداشت. این بی همه چیز، یک باغ طلسم شده داشت که توش یه درخت سیب طلایی بود. حتما خوب میدونید که سیب طلائی، میوه ایه که پرنده آتشین خیلی دوس داره. روزی از روزا، شاهزاده ایوان، که مترصد همیشگی شکارپرنده آتشین بود، گذرش به باغ طلسم شده افتاد. با دیدن درخت سیب طلائی، شاهزاده شستش خبر دار شد که اگه صیدی در کار باشه، جاش همین جاست. بعدش، هر چی دوز و کلک بلد بود به کار بست تا عاقبت کار موفق شد که پرنده آتشین رو صید کنه. اما شاهزاده که تمام هم وغمش گرفتن پرنده بود، گویی با گرفتن پرنده، بارش رو به منزل رسونده باشه و آتیش هوسش خاکستر شده باشه، پرنده رو رها کرد. البته تو این میون یه پر، از پرنده آتشین را پیش خودش نگه داشت. به محض آزادی پرنده، سیزده شاهزاده خانوم که کاشچئی با جادو و جمبل اونها رو طلسم کرده بود، جلو روی شاهزاده ایوان ظاهر شدند. شاهزاده ایوان با اینها شروع به رقص کرد و در اثنای رقص، عاشق یکی از همین شاهزاده خانوم ها که اسمش "تزارونا" بود شد. این شاهزاده خانوم ها، حَسَب طلسم باستی پیش از غروب به داخل قلعه بر میگشتند. ایوان هم که از همه جا بی خبر بود، اونها رو تعقیب کرد، اما یهویی و ناغافل توی دام نگهبانهای جاودگر افتاد...
 در آستانه این که شاهزاده ایوان داشت با ورد و جادوی کاشچئی نا به کار تبدیل به سنگ میشد، یاد پر ِپرنده آتشین افتاد و اونو از جیبش در اورد و تو هوا چرخوند. به ناگهان پرنده آتشین سر و کله اش پیدا شد و کاشچئی و هیولاهای دور تختش رو، وادار کرد که یک رقص خیلی خیلی تند با هم بکنند. رقص اونقدر سخت و طاقت فرسا بود که همشون بی هوش نقش زمین شدند. پرنده آتشین به ایوان گفت که شیشه عمر کاشچئیی در اصل یه تخم مرغ بزرگه! بلافاصله ایوان دست به کار شد و تخم مرغ رو شکوند. فی الفور کاشچئیی سقط شد و تمام کسای هم که تحت سلطه اش بودند آزاد شدند. شاهزاده ایوان این جوری موفق شد که با تزارونا ازدواج کنه. با تموم شدن طلسم، پرنده آتشین پر پروازشو باز کرد و پر کشید و رفت. بعد از این ماجرا  دیگه هیچ وقت هیچ وقت، هیچ تنابنده ای چشاش به اون پرنده زیبا نیفتاد."
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/16ساعت   توسط خوابگرد | 
" تروا سقوط کرد، رم سقوط کرد، اما لنینگراد نه!"

The streets of the besieged Leningrad were littered with dead in 1941-1942عمیق ترین تحسین من ( و شاید تاریخ ) برای مقاومت لنینگراد ( سنت پترزبورگ ) می باشد. از سپتامبر سال 1941 به مدت 900 روز، این شهرتحت محاصره نیروهای آلمانی و فنلاندی قرار گرفت.
درپایان محاصره، حداقل یک و نیم میلیون نفر، از سوء تغذیه، استرس و جراحت جان سپردند، در حالی که حدود یک و سه دهم میلیون نفر نیز موفق شدند که از مهلکه بگریزند. اما آسیب های روحی و روانی غیر قابل توصیفی، هفتصد هزار نجات یافته را ( و حتی گریختگان را ) در تمام طول زندگیشان به شدت آزرد....

چهار روز بعد از شروع محاصره، میزان ذخیره غذا در دفاتر رسمی این چنین ثبت شد:
گندم و آرد –  35 روز
بلغور و ماکارونی – 30 روز
گوشت – 33 روز
روغن – 45 روز
شیرینی و شکر – 80 روز
رهبران مقاومت چاره ای جز سهمیه بندی ندیدند. روزانه پانصد گرم نان برای جنگجویان و کارگران، سیصد گرم برای کارمندان و بچه ها و دویست و پنجاه گرم برای بقیه. اما قصه باز به این جا ختم نمیشد، چرا که در پاره ای از اوقات، این سهمیه نیز به نصف تقلیل میافت. بعد از خورده شدن تمام پرنده ها، موش ها و حیوانات خانگی، حتی مواردی از آدم خواری نیز دیده شد. اما این به معنی تعطیلی کامل انسانیت نبود. ایثارهای تحسین برانگیزی گزارش و یا در خاطره مردم به جا ماند. شعرهای بسیاری نیز در وصف  این ایثارگری ها سروده شد. در یکی از این شعرها، شاعر از شاهد بودن چنین ایثارهای دیریابی، به خود بالیده است. جالبترین نمونه ی از خود گذشتگی شاید، مربوط به یکی از زیردستان "نیکولای واویلوف" باشد که در کنار ذخیره قابل توجه ای از دانه های خوراکی ( بانک غلات )، از سوء تغذیه جان سپرد، به این امید که نسل های بعد، بتوانند از آنان استفاده کنند.A victim of starvation in Leningrad suffering from dystrophia in 1941
 برخی تهمیدات مانند کشت غلات و سبزیجات، به خصوص در سال آخر محاصره، کمی اوضاع را بهتر نمود. البته در سال اول محاصره، یخ بستن رودخانه ای منتهی به شهر، این امکان را به طور موقت ایجاد کرد تا مقداری غذا به شهر ارسال شود و یا عده ای بتوانند از محاصره بگریزند. این رودخانه این گونه لقب " جاده زندگی" گرفت...
 اگر چه به خاطر فقدان امکانات، بسیاری، از فعالیت های خود باز ماندند، ولی هم چنان چند مدرسه دایر بود، مسابقات ورزشی برگزار میشد و برنامه های سرگرم کننده ای از رادیو پخش میگردید. اما بی تردید مهمترین واقعه هنری این دوره، تصنیف و اجرای هفتمین سمفونی شوستاکوویچ با نام " سمفونی لنینگراد" بود. این اثر زیبا، توام با لحن حماسی اش، شکوه مقاومت را طنین انداز میگردد و این چنین بی هم آورد در همیشه ی تاریخ انسان خواهد درخشید.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/07/13ساعت   توسط خوابگرد | 
"کارمینا برونا" ( Carmina Burana ) در حقیقت، مجموعه اشعاری شامل هزار قطعه است که در اوایل قرن سیزدهم توسط عده ای کشیش اسکولاستیک و به زبان لاتین نوشته شده است ( هر چند گفتگوی پراکنده آلمانی و یا برخی اشارات به زبان فرانسوی در آن مشاهده میشود). مضامین کار متنوع بوده و شامل اوراد مذهبی، اشعار عاشقانه، هجو، خمّاری، طنز و حتی چند شعر بند تنبونی ست! وجه اهمیت اشعار به غیر از زیباییشان، در ضبط ملودی های لاتین است.
 در سال 1935 "کارل ارف" آهنگساز برجسته آلمانی برای بیست و چهار قطعه از کارمینا برونا آهنگ ساخت ( نازی ها در ابتدا به خاطر لحن گاه رکیک اشعار، اثر را کنار زده بودند، اما به مرور آن را به عنوان یک شاهکار مثال زدنی در مرکز توجه قرار دادند. چیزی که شاید باعث بدنامی اثر شده است! ). معروفترین موومان کارمینا “ O Fortuna ” است که بعید میدانم کسی آن را نشنیده باشد.
سبک کارل ارف بر اساس یک میل عمیق به ارائه فحوای کلام است. از این رو اثر از جهت نو آوری در موسیقی کلاسیک، تقریبا چیزی برای گفتن ندارد. پلی فونی آشکارا غایب و یا از هرگونه پیچیدگی هارمونیک اجتناب شده است ( چیزهای که باعث خشم عده ای منتقد موسیقی نیز شده بود). اما پیچیده ترین تکنیک های بزرگترین تصنیف گران موسیقی کلاسیک، به کار گرفته شده است.
کارل ارف در ملودی تحت تاثیر موسیقی دوره اواخر رنسانس و اوائل باروک، به خصوص مونته وردی ویلیام بیرد بوده است ( بر خلاف نظر عده ای، او هیچ گونه تاثیری از ملودی ها لاتینی نگرفت، چرا که آن ها در آن زمان به هیچ وجه کد گشایی نشده بودند! ). ریتم برای کارل ارف همانند استراوینسکی، اساسی ترین عنصر موسیقیایی محسوب میگردد. ریتم اثر بسیار ساده و سرراست است، اما با یک فراغ بال مثال زدنی، گام هایش تغییر میکند و خود موجب بروز احساسات متنوع و کم نظیر در شنونده میگردد.

چرخ سرنوشت فورتیونااو ه " فورتیونا" (1)،
چونان یکی ماه که دائم در تغیّری،
یا در سلخ و یا در بدر شدنی;
زندگی ِنفرت بار
اینک سبعانه شده،
بیا و احساساتمان را با بازیش سرشار کن;
فقر،
قدرت،
آن چه ذوب شان کرد خواهد
چون یخ.

سرنوشت،
ددمنش و پوچ،
تو فلکی را میچرخانی،
جایگاهت اما نا مطمئن،
خوشایندت معلق
 و در آستانه ناپدید شدن ست،
پوشیده در سایه ها
همچنان که مستورساز تو نیز هست
 که مرا طاقت آوردی،
اینک پشتم عریان است
از برای پوشیدگی خباثتت.

دولت مندی و اقبالی مرا نیست،
خواسته و ناخواسته،
کسان در خدمت "فورتیونا" ایند.
این ساعت
بی درنگ چنگ را لمس کن،
چرا که با بخت
او دلاوری را کم ارج مینمایاند،
ولی شمایان همه
با من مویه ساز کنید.

(1) الهه رومی نیکبختی
[ ترجمه از خوابگرد ]

+ نوشته شده در  جمعه 1386/07/13ساعت   توسط خوابگرد | 

Sets for Petrushka's original production "پتروشکا" یک جزء، از باله های سه گانه استراوینسکی، در کنار"پرنده آتشین" و "پرستش بهار" است که در حد فاصل سالهای 1901 الی 1902 و به سفارش تهیه کننده معروف، "سرگئی دیاگلیوف" برای "باله روسیه" تصنیف شد. داستان، مقتبس از روایات فولکلوریک روسیه میباشد.
البته نتیجه نهایی کار با انتقاد شدید مواجه شد، چرا که ریتم مقطع، غیبت ملودی ( در بیشتر بخش ها ) و هارمونی های نا متعارف، شکلی گروتسک به کار بخشیده بود. این گونه حتی ارکستر فیلارمونیک وین به خاطر آنچه، آن را "موسیقی کثیف" می خواند حاضر به اجرای کار نشد.

صحنه ابتدایی، هفته بازاری در سنت پترزبورگ را نشان میدهد، در حالی که مردم مشغول شادی کردن در جشنی هستند.تغیر سریع ریتم در این بخش، نشانه هیاهوی مردم در بازار است. دوره گردی ارگ دستی میزند و نیز رقاصه ای، مردم را سرگرم میکند. ناگهان، طبلان، با زدن طبل ها، ورود جادو گر پیر را اعلان میکنند. سپس پرده یک نمایش خانه مینیاتوری  بالا رفته و جادوگر، عروسک بی روح و بی حرکت ِ پتروشکا، "بالرینا" و "مور" را معرفی میکند. جادوگر فلوتی می نوازد، عروسکان جان گرفته و به بیرون از سن نمایش می جهند. آنان یک رقص پر شور و حرارت روسی را انجام میدهند.
در پرده بعد، خانه پتروشکا با دیوارهای تاریک نشان داده میشود، در حالی که تعدادی ستاره به همراه  هلال ماه بر آن نقش بسته. با یک صدای هولناک، جادوگر، پتروشکا را به داخل اتاقچه خالی پرتاب میکند. اینجا زندگی حزن انگیز پتروشکا در پس پرده نمایش هویدا میگردد. اگرچه پتروشکا یک عروسک است اما احساسات انسانی را درک میکند. او به شدت از جادوگر به خاطر حبس شدنش متنفرست و در عین حال عاشق بالرینا ست. در خانه، یک چهره خشمگین از جادوگر آویزان شده تا همواره پتروشکا را متذکر شود که او عروسکی بیش نیست. این همیشه پتروشکا را عصبانی میسازد. او مشتانش را به شدت در برابر پرتره تکان میدهد و یک بار نیز تصمیم به فرار میگیرد. اما موفق نمیشود. بالرینا وارد اتاق شده و پتروشکا سعی میکند که عشق خود را به او اظهار کند. اما بالرینا دست رد بر سینه او میزند. چون جادوگر ازپتروشکا متنفر است، بالرینا را درگیر یک رابطه بوالهوسانه با مور میکند. این پتروشکا را به شدت آزرده خاطر میسازد.
در پرده سوم، تماشاگران در میابند که مور دارای یک زندگی مرفه است. خانه مور بسیار پر تجمل و زیبا است. بر سقف و کف خانه، نقش های از خرگوش، درختان نخل و گل های وحشی وجود دارد. مور در حالی که روی مبلی لمیده، برای شکافتن نارگیلی سعی و تلاش میکند. وقتی که مور از شکافتن نارگیل نا امید میشود، به این نتیجه میرسد که این نارگیل در حقیقت همان خداست!
جادوگر، بالرینا را به خانه مور میفرستد. بالرینا جذب چهره دلربای مور میگردد. او آهنگی زیبا، با یک ترومپت اسباب بازی می نوازد و شروع به رقص با مور میکند. پتروشکا از اتاقچه اش توسط جادوگر خارج شده و به خانه مور آورده میشود، تا از اغوای بالرینا ممانعت نماید. بین مور و پتروشکا درگیری آغاز میشود، اما پتروشکا به سرعت میفهمد که توان مبارزه با او را ندارد و فرار میکند، در حالی که مور او را به شدت تعقیب میکند.
در پرده آخر، صحنه کارناول بار دیگر نشان داده میشود. ارکستر، تعدادی صحنه رقص زیبا از شخصیت هایی بی ربط را به نمایش میگذارد. مثلا رقص یک دهقان با خرس، رقص تاجر عیاش با کولی ها، رقص کالسکه چی با ستوربان، رقص یک بالماسکه و رقص دایه ها که بر اساس تم " پائین دست جاده پترسکی" تنظیم شده.
در اوج جشن، گریه پتروشکا شنیده میشود، در حالی که از سن خارج شده و در حال فرار از دست مور تبرزین به دست است. جمعیت هراسان میگردند و مور سر آخر، پتروشکا را به دست آورده و او را میکشد.
پلیس وارد صحنه شده و  از جادوگر پیر بازجویی میکند. جادوگر برای آرام کردن دیگران، پوشال های عروسک مرده را بیرون میریزد تا نشان دهد که پتروشکا تنها یک عروسک بوده است.
به دنبال مردم، جادوگر در حالی که لاشه پتروشکا را در دست دارد، بازار را ترک میکند. روح پتروشکا روی سقف نمایش خانه مینیاتوری ظاهر میشود در حالی که گریه اش این بار عصیان گرانه ست. جادوگراز روح پتروشکا هراسیده و فرار میکند، در حالی که برای یک لحظه به پشت سر و به صحنه خالی نظر میاندازد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/12ساعت   توسط خوابگرد | 
Original art by Enrico Mazzantiپینوکیو اثر "کارلو کولودی" ( Carlo Collodi ) نویسنده ایتالیایی قرن نوزدهم است. قصه پینوکیو، نه تنها از زندگی روزمره مردم ناحیه "توسکانی" ایتالیا متاثر بوده است، بلکه آشکارا، ملهم از بسیاری از عناصر شناخته شده ی اسطوره و یا قصه های پریان است.  بخش تناسخ پینوکیو در جلد یک خر و نجات توسط یک پری مهربان، از داستان " خر طلایی" اثر نویسنده ی نیمه بربر- نیمه رومی ِ قرن دوم میلادی، "لوسیوس آپولیوس" اقتباس شده است، همچنانکه بخش در دام افتادن پینوکیو و پدر ژپتو در شکم نهنگ، از قصه پیامبر یهود، یعنی یونس وام گرفته شده. رد پای داستان " پتروشکا" نیز در کار محسوس است.
جالب این است که نویسنده بیشتر، یک نقد اجتماعی را مد نظر داشته و به هبچ وجه، قصد نوشتن اثری برای کودکان را نداشته ( چنین ژانری آن زمان اصلا وجود نداشته )، مثلا در داستان، روباه و گربه، نماد طبقه اشرافی و دزد آن زمان ایتالیا بوده اند. پایان قصه در ابتدا، بسیار تلخ نوشته شد، بدین صورت که به دلیل ارتکاب خطاهای بی شمار، پینوکیو به دار آویخته میشود ولی به در خواست ناشر، کولودی، مجبور شد که او را به واسطه کمک پری مهربان زنده کند تا سر آخرتبدیل به یک پسر عادی گردد!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/12ساعت   توسط خوابگرد | 
Sputnik's launch began the superpower space raceامروز پنجاهمین سالگرد ِفتح ِفضا توسط شوروی سابق، با ماهواره  "اسپوتنیک یک " است. برخی این لحظه را با فتح آمریکا توسط کریستف کلمب مقایسه میکنند.
اگر فتح کریستف کلمب، مقدمه کشتار سرخ پوستان و یا "مایا" ها شد، این فتح، بوران آغازین ِجنگ سرد، بین اتحاد جماهیر شوروی و ایالات متحده آمریکا بود!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/12ساعت   توسط خوابگرد | 
Marlon Brandoمارلون براندو، نماد عصیان در سینمای هالیوود و منبع الهام بخش بسیاری، چون الویس پریستلی و جیمز دین بوده است. معروف است که وقتی اولین بار جیمز دین در مقابل او ظاهر شد، دست و پای خود را گم کرده و به پت و پت افتاد!
براندو به خاطر نقش آفرینی در پدر خوانده، برنده جایزه اسکار شناخته شد، اما به جهت اعتراض به وجود سیاست های تبعیض آمیز و تاریخ سراسر خونبار اقلیتها در آمریکا، آن را نپذیرفت. هنگامی که او هالیوود را بازیچه یهود معرفی کرد بزرگترین جنجال زندگیش را رقم زد...

مکتب ِبازیگری براندو " استانلاوسکی" بود. در این مکتب، درونی شدن نقش از اهم ضروریات است. هنگامی که در کلاس های این مکتب، مشغول تحصیل بود، روزی معلم از کلاس خواست که نقش جوجه هایی را بازی کنند که در مزرعه ای مشغول دانه بر چیدن اند. مدتی بعد، معلم اضافه کرد که حال فرض کنید که بمبی در آستانه سقوط بر سر شماست! همه دانش جویان، جیک جیک کنان از کلاس گریختند، اما براندو همچنان در داخل کلاس به دانه بر چیدن ادامه داد. وقتی که معلم علت را جویا شد او گفت: "یک جوجه از بمب چیزی نمی دونه که ترسی داشته باشه!"
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/12ساعت   توسط خوابگرد | 
این قطعه، از یک شاعر عهد فراعنه مصر در بیش از سه هزار  و پانصد سال پیش است که برای معشوقه اش سروده:
هفت شب و روز...رخساره ات را ندیده ام [ یگانه یار]
یکی بیماری بر من تاخته
و تنم گرانبار شده...
طبیب گر بر بالینم آید
قلبم خرسند نخواهد بود با دوایش...
و گر گفته شود: " یار کنون اینجاست!" حیات دوباره میابم
نامش مرا افراشته میسازد...
گر پلکش را به رویم وا گشاید، کالبدم خواهد برنا شدن
گر زبان بگشاید، تن قوی خواهم دوباره گشتن
آن هنگام که به بر کشم اش، روح پلیدی از جانم تارانده خواهد شدن.
[ همان منبع پست قبل ]
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/12ساعت   توسط خوابگرد | 

اولین منشور ِمدون ِمدنی توسط حمورابی وضع شد. اما مفاد آن، مجال بازگو کمترداشته است...

 

" اگر مرد و یا زن  آزاده ای [ در برابر برده ] بر یک آزاده دیگر تهمت قتلی بزند و نتواند آن را اثبات نماید،  کشته خواهد شد."
" اگر آزاده ای، گاو، گوسفند، الاغ  ویا اسبی را برباید، و آن متعلق به دولت و یا معبد باشد، بایست سی برابر آن را باز پس دهد. اگر دزدی از شهروندی عادی صورت گرفته شده باشد، بایست ده برابر آن را تاوان دهد. در صورت عدم استطاعت پرداخت، دزد کشته میگردد."
"اگر آزاده ای، یک برده و یا کنیز فراری را پناه دهد، خواه این برده متعلقه ی خصوصی باشد و خواه برای دولت و یا معبد باشد، و مرد  آن را تسلیم گزمه نکند، کشته خواهد شد."
"اگر پسری، به پدرش تعرض کند، دستان پسر بریده خواهد شد."
"اگر آزاده ای، بینایی یک اشراف زاده را زائل کند، چشمانش کور خواهد شد."
"اگر آزاده ای، دندان یک نفر، هم رده خویش را بشکند، دندانش شکسته خواهد شد."

 

Ancient Near Eastern Texts Relating to the Old Testament ed. by James B. Pritchard

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/12ساعت   توسط خوابگرد | 
به مناسبت هشتصدمین سالگرد تولد مولوی، نگاهی اجمالی به داستان "آن پادشاه جهود کی نصرانیان را می کشت از بهر تعصب" خواهم داشت. این داستان که در دفتر اول مثنوی آمده است هم چون بسیاری از شعرهای مولوی دارای مضامین ظریف و تکان دهنده (!) ست.عمده ترین مساله ای که در این خوانش مورد تاکید قرار خواهد گرفت یک راز است، راز رهایی بخش زبان.داستان از این قرار است که

بود پادشاهی در جهودان ظلم ساز
دشمن عیسی و نصرانی گداز
این شاه احول (!) از وزیر خود، که از مکر" گره بر آب برمی بست"، خواست که شرعیسویان را کم نماید. این وزیردلایل آورد که گمراه کردن اینان چاره کار پادشاه است، بنابراین خدعه ای طرح انداخت.

گفت ای شه گوش و دستم را ببر
بینی ام بشکاف و لب در حکم مر
بعد از آن در زیر دار آور مرا
تا بخواهد یک شفاعت گر مرا
بعد از این صحنه سازی، وزیر از شهر رانده شده. متعاقب ماجرا، وزیر ادعا کرد که نصرانی ست و این بدبختی بهر ایمان نصیبش شده است!

از جهود و جهودان رسته ایم
تا بزنّاری میان را بسته ایم
تا اینکه عیسویان بسیاری به او اعتماد نشان دادند. به خصوص به خاطر مجالس وعظی که راه انداخته بود.

صد هزاران مرد ترسا سوی او
اندک اندک جمع شد در کوی او
او بعد از این جلب اعتماد، شروع به تخلیط در آئین مسیح می کند و حتی موجب ظهور اسباط دوازده گانه (!) در دین عیسوی میگردد. در اجرای خدعه ای دیگر، ابتدا او تظاهر می کند که قصد دارد گوشه گیر گردد و دامن از مردم بر چیند. چله نشینی وزیر، بر مردم گران می آید، چرا که خود را در سایه وعظ او باز می یافتند. مردم پیش وزیر میایند و التماس می کنند که بازگردد. آنها استدلال ها می کنند اما هر بار وزیر استدلال آنان را با استدلالی دیگر بی اثر میسازد. به گونه ای که معنی استدلال کردن در عمیق ترین شکلش، به سخره کشیده میشود!

خلق دیوانه شدند از شوق او
از فراق حال و قال و ذوق او
لابه و زاری همی کردند و او
از ریاضت گشته در خلوت دو تو
"گفته ایشان نیست ما را بی تو نور
بی عصاکش چون بود احوال کور"
مردم گفتند که تو زعیم ماهستی. کور بی عصا کش و طفل بی دایه چه می تواند بکند؟ اما وزیر بهانه می آورد که

گفت جانم از محبان دور نیست
لیک بیرون آمدن دستور نیست
 زبان، این امکان شگرف بشری، دارای ابعاد پیچیده و تو در تویی است که ما را گاه شگفت زده و گاه مضطرب می سازد. مولوی ( شاید نا خواسته ) به ما نشان میدهد که چگونه زبان، می تواند ما را بازی دهد. بازیی که  بی پایان است. در طول داستان، خواننده بارها درمانده می گردد.چرا که هربار دلایل طرفین را قانع کننده میابد. اما مولوی راه گریز را زیرکانه در میابد چرا که راز زبان را در یافته !
مردم:
تو بهانه می کنی و ما ز درد
می زنیم از سوز دل دمهای سرد
ما بگفتار خوشت خو کرده ایم
ما ز شیر حکمت تو خورده ایم
...
وزیر:
گفت هان ای سخرگان گفت و گو
وعظ و گفتار زبان و گوش جو
بی حس و بی گوش و بی فکرت شوید
تا خطاب ارجعی را بشنوید
...
باز مردم:
چار پا را قدر طاقت بار نه
بر ضعیفان قدر قوت کار نه
طفل را گر نان دهی بر جای شیر
طفل مسکین را از آن نان مرده گیر!
...
باز وزیر:
گفت حجت های خود کوته کنید
پند را در جان و در دل ره کنید
گر کمالم با کمال انکار چیست
ور نیم این زحمت و آزار چیست
...
باز مردم:
ما چو چنگیم و تو زخمه می زنی
زاری ازما نه تو زاری می کنی
ما چو ناییم و نوا در ما زتست
ما چه کوهیم و صدا در ما ز تست

... و حکایت هم چنان باقی ست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/11ساعت   توسط خوابگرد | 

Once upon a time you dressed so fine
یه روزی روزگاری، خیلی شیک پوش بودی
 You threw the bums a dime in your prime, didn't you؟
گه گداری هم یه چندر غازی برایه  کارتن-خوابا پرت می کردی، یادته؟
People'd call, say, "Beware doll, you're bound to fall"
گاهی اوقات میشنیدی که یه عده میگند " به پا نیفتی ملوسک "
You thought they were all kiddin' you
تو هم فکر می کردی که اینام همش مسخره بازی در میارند
You used to laugh about
تو هم به هر کسی
Everybody that was hangin' out
که علاف بود می خندیدی
Now you don't talk so loud
اما حالا بلند حرف نمی زنی
Now you don't seem so proud
به نظرم میاد که غرورت لطمه دیده
About having to be scrounging for your next meal.
حالا دیگه برای یه لقمه نون چشم میدوونی
How does it feel
چه احساسیه
How does it feel
چه احساسیه
To be without a home
بی خانمان بودن
Like a complete unknown
مث یه غریبه
Like a rolling stone?
مث یه سنگ غلتون؟
You've gone to the finest school all right, Miss Lonely
قبوله، قدیم مدیما به بهترین مدرسه ها می رفتی، دوشیزه خانوم بی کس و کار
But you know you only used to get juiced in it
اما خوب می دونی که بد جوری مست موقعیتت بودی
And nobody has ever taught you how to live on the street
هیچ کسم یادت نداد که چطور توی خیابون زندگی کنی
And now you find out you're gonna have to get used to it
اما حالا داری کنار اومدن با زندگی خیابونی را یاد می گیری
You said you'd never compromise
پیشترا می گفتی که هیچ وقت
With the mystery tramp, but now you realize
با یه ولگرد مشکوک کنار نمیایی اما حالا می دونی که
He's not selling any alibis
اون اهل دوز و کلک نیست
As you stare into the vacuum of his eyes
در حالی که به حفره خالی چشماش نگاه می کنی
And ask him do you want to make a deal?
ازش می پرسی که میخوای یه معامله کنیم؟
How does it feel
چه احساسیه
How does it feel
چه احساسیه
To be on your own
تک و تنها بودن
With no direction home
بی هیچ سر پناهی
Like a complete unknown
مث یه غریبه
Like a rolling stone?
مث یه سنگ غلتون؟
You never turned around to see the frowns on the jugglers and the clowns
تو هیچ وقت یه شعبده باز و دلقک عبوس ندیدی
When they all come down and did tricks for you
وقتی که همشون جمع میشدند تا کمی شیرین کاری کنند
You never understood that it ain't no good
تو هرگز نفهمیدی که خیلی هم خوب نبوده
You shouldn't let other people get your kicks for you
که عده ای به خاطر تو اردنگی بخورند
You used to ride on the chrome horse with your diplomat
اون وقتا که با ندیمه ات سوار اسب خاکستریت میشدی
Who carried on his shoulder a Siamese cat
کسی که رو شونه اش یه گربه سیامی بود
Ain't it hard when you discover that
خیلی سخت نبود وقتی که فهمیدی
He really wasn't where it's at
اون آدمی که قبلا میشناختی نبوده
After he took from you everything he could steal.
بعد از اینکه هر چی داشتی و نداشتی دو دره کرد
How does it feel
چه احساسیه
How does it feel
چه احساسیه
To be on your own
تک و تنها بودن
With no direction home
بی هیچ سر پناهی
Like a complete unknown
مث یه غریبه
Like a rolling stone?
مث یه سنگ غلتون؟
Princess on the steeple and all the pretty people
شازده خانوم بالا دست مجلس و همه اون آدمای نازنین
They're drinkin', thinkin' that they got it made
در حالی که می نوشند، فکر می کنند همه چیز رو خودشون تنهایی به دست آورده اند
Exchanging all kinds of precious gifts and things
بعدش انواع و اقسام چشم روشنی ها را به همدیگه هدیه می دند
But you'd better lift your diamond ring, you'd better pawn it babe
اما بهتر بود وقتی که حلقه الماس نصیبت شد، عزیزم اونو برای روز مبادا کنار میذاشتی
You used to be so amused
اما تو خیلی سرخوش بودی
At Napoleon in rags and the language that he used
از لباس های مندرس ناپلئون بیچاره و لحنی که به کار می بنده
Go to him now, he calls you, you can't refuse
حالا وقتشه که پیشش بری، اون صدات میکنه، نمی تونی که بی خیالش بشی
When you got nothing, you got nothing to lose
وقتی تو چیزی نداری چیزی هم برای از دست دادن نداری
You're invisible now, you got no secrets to conceal.
حالا دیگه تو نامرئی شدی، دیگه هم هیچ رازی برای پنهان کردن نداری
How does it feel
چه احساسیه
How does it feel
چه احساسیه
To be on your own
تک و تنها بودن
With no direction home
بی هیچ سر پناهی
Like a complete unknown
مث یه غریبه
Like a rolling stone?
مث یه سنگ غلتون؟

[نقطه عطف کارهای باب دیلن آهنگ، "مث یه سنگ غلتون" از آلبوم " ملاقات دوباره در بزرگراه ۶۱" بود، در حالی که به مدت سه ماه در صدر US Chart قرار گرفت. از طرف مجله "رولینگ استون" این آهنگ، بهترین تمام دوران معرفی شده است! ... ترجمه از خوابگرد ]

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/10ساعت   توسط خوابگرد | 
The evolution and movement of a "glider" on Game of Lifeاگرچه هنوز تصویر ما از جهان پیرامون در شکل جنینی خود به سر میبرد و راه بسیاری را برای کشف حقیقت جهان پیش رو داریم ( اگر تحقق چنین چیزی ممکن باشد )، اما در سطح  Cosmology ( تطور کیهان )، دانشمندان تصویر نسبتا روشنی از چگونگی تطور، از یک ثانیه بعد از بیگ بنگ تا به امروز را ترسیم نموده اند ( برای لحظه بیگ بنگ و نیز پیش از آن تمام ساختارهای فیزیک فرو میریزد (!) ، بنابراین توضیح ناپذیر هستند ). اما این سئوال شاید، ذهن شما را مشغول نموده باشد که چگونه ممکن است که با تعدای قانون محدود و نسبتا ساده، دنیایی چنین پیچیده ایجاد گردد؟ و یا چگونه وجود قوانین ترمودینامیک، نسبیت خاص و عام اینشتین، قوانین کوانتوم و نیز الکترو مغناطیس برای توضیح شکل گیری جهان کفایت می کند؟...

یک ریاضی دان بر جسته به نام "جان فن نیومن" مساله  آتی را مطرح کرد که "چگونه می توان یک ماشین فرضی را طراحی کرد که بتواند یک کپی از خودش را تولید نماید؟". نیومن توانست یک مدل نسبتا پیچیده بر اساس مختصات دکارتی طراحی نماید. اما "جان کانوی" موفق شد که طرح را بسیار زیباتر و ساده تر نماید. کانوی نام طرح را "بازی زندگی" نامید و به زودی شاخه ای در ریاضی به نام Cellular Automata ( ربات سلولی ) ایجاد شد تا تمامی ابعاد کار، با جدیت بیشتر کاوش گردد.
به سادگی شما نیز می توانید در Excel و یا یک صفحه شطرنجی، این بازی بی نیاز به بازیگر (!) را پیاده سازی نمایید.  فضای بازی شامل یک صفحه شطرنجی دو بعدی با ابعاد بی نهایت است. هر خانه به شکل مربع بوده و می تواند دو حالت متفاوت داشته باشد، زنده یا مرده. در حالت زنده، سلول مشکی و در حالت مرده، سلول خالی خواهد بود. هر سلول نیز تنها با هشت خانه مجاورش واکنش نشان می دهد. در هر فاز این اتفاقات رخ می دهد:Gosper's Glider Gun creating
1- تمام سلول های که کمتر از دو سلول زنده در مجاورت خود دارند میمیرند ( مرگ به واسطه تنهایی )
2- تمام سلول های که بیش از سه سلول زنده در مجاورتشان است میمیرند ( مرگ به واسطه پر جمعیتی )
3- تمام سلول های که دارای دو و یا سه زنده در مجاورت خود هستند به زندگی خود ادامه می دهند.
4- هر سلول مرده ای که در مجاورتش دقیقا سه سلول زنده وجود دارد، متولد می گردد.
حال می توانید یک شرایط اولیه دلخواه را ایجاد کرده و بر اساس قوانین بالا، روند بازی را پی بگیرید. جالب است که برای برخی حالت های اولیه، الگوی اولیه در سطح صفحه حرکت می کند، برای برخی دیگر، شکل به نوسان می افتد، برای برخی، تولید مثل صورت می گیرد و برای برخی دیگر، شکل بی نظم اولیه به نظمی چشم نواز تبدیل خواهد شد.
+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/07ساعت   توسط خوابگرد | 
در سال 1504 بین دو هنرمند بزرگ، یکی آزادمنش، آراسته، شوخ طبع و با نزاکت یعنی لئوناردو داوینچی و دیگری عبوس، با ایمان ولی پرشور یعنی میکل آنژ رقابتی در گرفت (1). "سودرینی" فرماندار فلورانس از این دو هنرمند خواست که برای تزئین کاخ خود، به رقابت بپردازند. لئوناردو موظف شد که نقاشی پیکار" آنگیاری" را به انجام برساند و میکل آنژ نیز مامور شد تا پیکار" کاشینا" را نقاشی نماید.
فلورانس به دو اردوی بزرگ طرفداران این دو هنرمند تبدیل شد. ولی زمانه با یک چشم در هر دو نگریست!
در سال 1512 ضمن آشوب های فلورانس به هنگام بازگشت خانواده مدیچی، نقاشی میکل آنژ از میان رفت و به جز نسخه های ناقصی از کار، که نقاشان معاصر هنرمند از آن برداشته اند، از آن چیزی باقی نماند. مهمترین این کپی ها مربوط به "مارک آنتوان" است که Les grimpeurs ( بالا روندگان ) نام دارد. او صحنه معروفی از جنگ بین فلورانس و پیزا را نقاشی کرده بود که در آن فلورانسی ها به تصور دور بودن دشمن و نیز گرمای کشنده آفتاب در رودخانه مشغول شنا بودند تا اینکه خبر حضور دشمن میرسد و اینان با شتاب از رودخانه بالا می آیند.
اما در مورد اثر داوینچی، خود او کافی بود تا اثر را نابود کند.پس از اتمام اثر و به خاطر تسریع در تمام شدن کار، باز روح نو جویی و کشف داوینچی حکم کرد بر خلاف رسم متداول و  با فن اختراعی خود، یعنی با استفاده از رنگ روغن، نقاشی را روی دیوار برگرداند. اما رنگ بر دیوار خشک نمیشد و او مجبور شد که از آتش برای خشک کردن نقاشی استفاده کند. آتش به جای جذب رطوبت، به کلی نقاشی روی دیوار را خراب کرد. لئوناردو به شدت از ادامه کار ناامید شد و نقاشی اصلی نیز برای همیشه ناپدید شد.
(1) این دو هیچ گاه روابط خوبی نداشتند. معروف است که روزی یکی از بورژواهای فلورانس از داوینچی درخواست کرد که بخشی از اشعار دانته را برای او معنی کند. در همان حال لئوناردو، میکل آنژ را دید که از محل عبور می کند و گفت: " میکل آنژ برای شما آن را معنی خواهد کرد". میکل آنژ این را تمسخر و استهزاء خود قلمداد کرده  و با لحن زننده ای گفت: " تو خودت برایشان توضیح بده، تو که نمونه گچی آن اسب برنزی راساختی و عرضه ذوب کردن برنز را را نداشتی و برای اینکه ننگی گریبانگیرت نشود، نیمه تمامش گذاشتی" . لئوناردو مبهوت شده و از خجالت سرخ شد. میکل آنژ که هنوز آتش خشمش خاموش نشده بود ادامه داد:"و این خروس های اخته میلانی را باش که خیال می کنند تو لیاقت فهم چنین اثری را داری."
[ منبع : زندگی میکل آنژ - رومن رولان با ترجمه اسماعیل سعادت ]
+ نوشته شده در  جمعه 1386/07/06ساعت   توسط خوابگرد |