![]() |
![]() |
|
| ادراکات لعنتی ما |
در افسانه ها آمده است که آخرین تصویر در چشمان مار مرده نقش می بندد. و در صورت کشته شده بودن ، دیگر هم نوعانش این امکان را دارند که قاتل را شناسایی کرده و انتقام بگیرند![ عکس از داخل ماشینی که بر اثر انفجار بمبی در بغداد، صدمه دیده است ] |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/07/27ساعت توسط خوابگرد |
|
|
" که گفته است که من حامی پا برهنه هایم؟ دلمردگی و بی حسی در این افراد تراژدی ست. زیرا مغز او از کار و فعالیت و کوشش برای ایجاد زندگی بهتر انباشته است" - ماکسیم گورگی
از لای پنجره، اسکناسی سرخ حواله دریوزه کردم. در حین دور شدن آشکارا دشنام های زیر لبش را حس کردم که : " من پیاده، تو سواری و ...!". |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/07/24ساعت توسط خوابگرد |
|
|
بی هیچ آمیغی و مهربان، هر چیز را آرام می سازد. رخسار فروردین می گردد گشوده به جهان تازه. جوانک بی تاب عشق است، و بر او و تمام مردان دلربا الهی فرمان رواست. چه شکوهی دارد باز- آغاز جهان در عنفوان زندگیت مرا هماره دوست بدار! The sun, pure and gentle, calms all things; the face of April opens to the new world; the mind of a young man hastens to love, and over men of charm rules the boy god. So great a renewal of the world in festive Spring and the authority of Spring order us to rejoice; it shows its familiar ways; and in the Spring of your life sincerity and honesty require that you keep him who is yours. Love me faithfully! Mark my loyalty; completely, in my heart and in my whole mind I am with you though absent in a far place. Whoever loves in this way is turned on the wheel of torture. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/07/24ساعت توسط خوابگرد |
|
+
=
!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/07/24ساعت توسط خوابگرد |
|
|
کمدی خوانش
اما جالب این است که این قضیه، دچار سوء تعبیرهای بسیار جدی از جانب جریان روشنفکری پسا مدرن شده است. مثلا رژی دبره می گوید: " راز بدبختی های جمعی ما، راز شرایط پیشینی هر تاریخ سیاسی یی را، چه گذشته و چه حال و چه آینده، می شود با چند واژه ساده، و حتا کودکانه، بیان کرد. اگر به خاطر بسپاریم که کار افزوده و ضمیر ناخودآگاه، هردو، می توانند در یک جمله تعریف شوند ( و به خاطر بسپاریم که در علوم فیزیکی معادله ی نسبیت عام (!) را می توان با سه حرف نشان داد ) خطر خلط سادگی یا زیاده ساده انگاری در کار نیست. این راز شکل یک قانون منطقی، شکل قضیه گودل، را به خود می گیرد: هیچ دستگاه، سامان مند بی بستاری ممکن نیست و هیچ دستگاهی را نمی توان با عناصری که تنها نسبت به آن دستگاه درونی اند بست". عدد طلایی هایزنبرگ در 25 سالگی، "اصل عدم قطعیت" خود را عرضه کرد و مایکل جکسون در همین سن، با آلبومThriller ، به رکورد فروش یکصد و چهار میلیون آلبوم دست یافت! با کمی تخفیف، کرت گودل، "نا تمامیت" را در 26 سالگی اثبات کرد. همانگونه که اینشتین نظریه "نسبیت خاص" و " اثر فتوالکتریک" را در 26 سالگی کشف کرد. باز همان سنی که مارادونا، آرژانتین را به قهرمانی جهان رساند! نقطه پایان نیوتن، شومان و اینشیتن با ناهنجاری های رفتاری جهان را ترک گفتند، نیچه و اسمتانا دچار جنون شدند، الویس پریستلی بر اثر جوع ( سیری ناپذیری ) جان سپرد و گودل، بر اثر ابتلا به پارانویا، ازهر خوردن و آشامیدنی اجتناب ورزید، تا سوء تغذیه جانش را ستاند در حالی به هنگام مرگ، کمتر از سی کیلو وزن داشت!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/07/23ساعت توسط خوابگرد |
|
|
بهاران گشاده چهر به جهان می آید. آن هنگام که قشون زمستان، مستولی، پا در گریزست. در تن پوش سرور بخش، شکوفه ها حکم می رانند، آنان که معبود اند برای آهنگ دلنشین بیشه ها. The happy face of Spring comes to the world. The army of Winter, conquered, is now put to flight. In gay clothes Flora rules, and she is praised by the sweet sound of the woods. Stretched out in the lap of Flora Phoebus in his new way laughs - she is now covered with these gay flowers. Zephyrus goes blowing the scent of nectar. In competition for the prize let us run in the race of love. Sweet Philomela accompanies her song with the lyre. The fields, now bright, smile with gay flowers. A flock of birds hop through the pleasant places of the wood. A dancing band of girls now brings a thousand joys. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/07/23ساعت توسط خوابگرد |
|
|
فیلمی که "ال گور" - کاندیدای ریاست جمهوری آمریکا - در مورد "فرآیند گرمایش زمین" ساخته بود، او را صاحب دو جایزه اسکار و البته جایزه صلح نوبل کرده ست! اما تحقیقاتی جدید، اعتبار فیلم را به شدت خدشه دار کرده است، چرا که نشان می دهد که فیلم دارای نه خطا است. اما آنچه باعث نگرانی ست این است که این خطاها ممکن است حساسیت دنیا را نسبت به این تهدید ویرانگر کمتر کند (۱)(۲).
(۱) سه خطای عمده عبارتند از: 1- در فیلم گفته شده که "به زودی" و به واسطه ذوب یخ در گروئلند و یخ های قطب شمال، سطح دریاها بیست فوت بالا خواهد آمد. اگر چه این تخمین افزایش سطح آبها درست است، اما فرآیند 2000 سال طول میکشد! 2- در فیلم ناپدید شدن برفهای کوه کلیمانجارو، تنها به گرمایش زمین مرتبط شده است اما فاکتور مهم دیگر، یعنی کاهش بارش برف منطقه، به کلی نادیده گرفته شده است. 3- فیلم عنوان میکند که بررسی های علمی حاکی از غرق شدن تعدادی خرس قطبی است که در جستجوی یخ، مسافتی در حدود شست مایل را شنا کرده اند. اما در حقیقت تحقیقات تنها شامل یک تلاش بوده است و آن نیز غرق شدن را به علت بروز طوفان اعلام کرده است! (۲) به راستی اگر ال گور نه برای پول سازی و شهرت مندی دست به ساخت چنین فیلمی میزند، آیا بهتر نبوده است که مصرف انرژی خانه اش را کاهش دهد (۳)؟ همین طور لئوناردو دی کاپریو که مدعی تلاش در این حوزه است و به سراسر دنیا نیز سفر میکند، بهتر نیست که از جمبوجت شخصی اش استفاده نکند؟ یا مدعی دیگر یعنی گروه U2، بهتر نیست که تورهای دور دنیایش را ابتدا قطع کند (۴)؟ گویی همه چیز به نمایشی مضحک تبدیل شده است! (۳)گزارشی نشان داده بود که این نسبت حدود نه برابر یک شهروند عادی ست. (۴) بیشترین “ Carbon Foot Print” مربوط به پروازهای هواپیما میگردد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/07/20ساعت توسط خوابگرد |
|
|
" خدا افریقا را فراموش کرده !" - Blood Diamond
۱ - چندی پیش دادگاهی در لندن، برای حل مناقشه ای در رابطه با شکایت یک موسسه سرمایه گذاری انگلیسی، تشکیل شد(۱). در سال 1979 دولت وقت رومانی، وامی به زامبیا پرداخت کرد تا برای بهبود کشاورزی خود، از رومانی تراکتور خریداری کنند! اما در سال 1999 دولت زامبیا در پی عدم توانایی پرداخت، تقاضای بخشش این وام سه میلیون دلاری را کرد ( رقم پرداختی سال 1979). کمی پیش از رسیدن به توافق نهایی، شرکت سرمایه گذاری مذکور وارد مذاکره با رومانی شده و با پرداختی نزدیک به چهار میلیون دلار، خود طرف طلب از زامبیا شد. حال این شرکت (۲) مدعی چهل میلیون دلار ( شامل قرض و بهره ) است! به راستی آیا این گونه کمک ها چیزی جز تباهی برای مردم و اقتصاد افریقا به همراه دارد؟ ۲ - امروز در خبرها، هلی کوپترهای را دیدم که بر فراز مناطق قحطی زده افریقا، کیسه های گندم را پرتاب می کرد. ناگهان به ذهنم رسید: " من سگ نیستم، برام غذامو پرت نکنید!". اما کمی بعد، به پیشگاه خدای سگان، شرمنده، طلب استغفار کردم! (۱) رای نهایی به سود شرکت انگلیسی بوده است! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/07/19ساعت توسط خوابگرد |
|
|
من می گریم On the throne of Fortune I had sat elated, crowned with the gay flower of prosperity; however much I flourished, happy and blessed, now I have fallen from the pinnacle, deprived of my glory. بر سریر اقبال شعفناک نشسته ام، The wheel of Fortune turns; I sink, debased; another is raised up; lifted too high, a king sits on the top, let him beware of ruin! Under the axle we read, Queen Hecuba. چرخ نیکبختی می چرخد، توضیحک: این آهنگ کمی روشن تر از قطعه اول است(1). در بخش اول قطعه دوم، "فورتیونا" دارای موهایی، تنها در جلوی سر، توصیف میگردد. شانس ما این است که در مواجهه مستقیم او را به دست بیاوریم. اگر او بگذرد، تنها به بیهودگی می توان به پشت سرش که بی موست، نظر دوخت. در بخش دوم و سوم، به چرخ نیکبختی اشاره می شود. باوری قرون وسطایی از فورتیونا . اما "هوکوبا" بالاترین مثال بد خواهی فورتیونا ست ( ملکه تروا، که بعد از پیروزی یونانیان، توسط خدایان، بی رحمانه به سگی مبدل شد! ). [ این ترجمه بخش دوم سروده های کارمینا برونا در روایت کارل ارف است. برای مقدمه مراجعه شود به پست "کارمینا برونا".] |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/07/19ساعت توسط خوابگرد |
|
|
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد" الیسون لپر ( Alison Lapper )، نقاش و عکاس انگلیسی، در حالی که فاقد دست و پا بود، پا (!) به دنیا گذاشت. خیلی زود ( چهار ماهگی ) مادرش او را رها کرد. زمانی، تلاشی آشتی جویانه برای ارتباط مجدد نمود، اما بعدتر، از این امر صرف نظر کرد. اینک او بی هیچ ارتباطی با گذشته ی خونی خویش زندگی را سپری می کند. یک بار تلاش شد که برای الیسون دست و پایی مصنوعی ساخته شود. اما الیسون، بلافاصله به این نتیجه رسید که، این دست و پای مصنوعی، تنها، از دلخراش بودن ظاهرش می کاهد(!) و کمکی برای او ایجاد نمیکند. بنابراین آن ها را بلافاصله کنار گذاشت... تلاش هنری الیسون، در راستای پرسش از معنای ِ اندام هنجار و زیبایی فیزیکی ست. بیشترین الهام بخش او نیز، مجسمه "ونوس" ( Venus de Milo ) بوده است. مچسمه ای که نماد زیبایی ست، در حالی که بر حسب تصادفی دردناک، فاقد دست است. [ مجسمه بالا با نام " الیسون لپر حامله" توسط مارک کوین ( پست "خط سوم" ) ساخته شده است. این اثر در میدان ترافالگار لندن قرار دارد ] |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/07/19ساعت توسط خوابگرد |
|
|
1- فروغ با "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" رستگاری را به آغوش کشید و با درک اشراق گونه اش، در قطب مقابل "معنا دار بودن" ایستاد!
2- شعر "بعد از تو" فروغ، رسوا کننده ی نقطه ی فراموشی فانوس ِخیال ست. ای هفت سالگی در هقت سالگی، تسلیم ریاکارانه ترین سیستم کنترل فکر میگردیم و این گونه فرصت بودن را از دست میدهیم . مگر اینکه با "تولدی دیگر" شگفت زدگی را دوباره باز یابیم. ۳-شعر گذشته برایم یاد آور سروده گروه پینک فلوید یعنی “Another Brick in the Wall Part 2” است.
" اشتباه، دوباره انجامش بده!" |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/07/18ساعت توسط خوابگرد |
|
بعد از گذشت سه سال ازانقلاب نارنجی در اوکراین،"یولیا تیموشنکو" (Yulia Tymoshenko) در آستانه دست یابی به یکی از بالاترین پست ها، دردولت آینده اوکراین ست. او که پیشتر با عناوین "شاهزاده نارنجی"، " شاهزاده گاز" (به جهت تملک چاههای گاز)، "الهه انقلاب"، " شاهزاده لیای سیاستمداران اوکراینی" و " ژاندارک اوکراین" ، چهره ای نیمه اسطوره ای کسب کرده بود، حال به گونه ای دیگر تسخیرگر قلب آحاد مردم شده است. او با مدل مویی که بر گرفته از زنان دهقان اکراینی است، به چهره ای شاخص در عالم سیاست و مد تبدیل شده.این حسن شهرت تا به جایی است که مدل مو، با نام خود او شناخته میشود. البته این جدا از ا دکلنی ست که با نام او وارد بازار شده است. جالب اینکه در آخرین Milan Fashion ، طراحان مدل، او را مورد تقلید قرار داده اند. و اینکه این اقبال فرا سیاسی (!)، بی هیچ ایجاد احساس تردیدی، در سایت شخصی یولیا منعکس شده است. و باز جالبتر اینکه عده ای مدعی اند مدل موی او با گرایشات ناسازش گر ملی گرایانه اش، همنوایی بی نظیری ایجاد کرده است!. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/07/17ساعت توسط خوابگرد |
|
|
" آن مرد سه گونه خط نوشتی،
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/07/17ساعت توسط خوابگرد |
|
|
استراوینسکی طرح کلی باله "پرستش بهار " را خود به تنهایی نگاشت. پرستش بهار، پاگانیست روسیه را نمایش میدهد در حالی که با ایده " راز و قدرت زایشگر بهار" ممزوج میگردد.
بخش اول: جشن بهار. نی نوازان، نی میزنند ( در ارکستر " باسون")، در حالی که مردان، از کامیابی هایی خویش قصه میسازنند. زنی سالخورده وارد صحنه میگردد. او آگاه به راز طبیعت بوده و نیز به خوبی واقف است که چگونه میتوان آینده را پیش بینی کرد. دخترانی با صورت های رنگ کرده، به شکل رودخانه ای و در یک خط، وارد صحنه میگردند. آنان رقص ِبهار میکنند. بازیهایی نیز شروع میگردد. رقص "خورود" سر میگیرد ( Khorovod- رقصی روسی ست که رقصندگان در آن در دایره ای میرقصند ). مردمان به دو دسته تقسیم میگردند و در روبروی یکدیگر صف آرایی میکنند. این بار پیران سالخورده و عاقل، به شکلی آئینی به حرکت در میآیند. سالخورده ترین و در عین حال عاقل ترین فرد، فرمان توقف بازیهای بهار را میدهد. مردم باز ایستاده و سراسیمه به پیرمرد نگاه میکنند. حال او زمین را متبرک میسازد. مردم پر شور میرقصند، در حالی که با تبرک سازی زمین، خود را نیز جزیی از آن میگردانند.بخش دوم: شباهنگام، باکرگان بازی مرموزی را می آغازند، در حالی که در دایره ای میچرخند. یکی از باکرگان به عنوان قربانی انتخاب میگردد. باکرگان دیگر، برای تکریم قربانی، رقصی سلحشورانه می نمایند. سپس به ارواح گذشته خود متوسل شده و قربانی را به سالخورده ترین و درعین حال عاقل ترین فرد ارزانی میکنند. باکره ی قربانی، رقصی جانفشانانه را می آغازد و تا آن جا پیش میرود که بیهوش بر زمین می افتد. [ نقاشی "رقص " از هنری ماتیز ] |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/07/17ساعت توسط خوابگرد |
|
|
هنگامی که مارکوپولو بعد از 24 سال غیبت، به ونیز بازگشت و سفربه چین خود را تعریف کرد، هیچ کس حرفهایش را باور نکرد. اما بعد از مرگ، به مرور ورق به سود مارکو برگشت. ولی باز امروزه، بسیاری از محققان معتقدند که سفرنامه مارکو پولو حاصل یک فریب پردازی بوده است!
Mysteries of History, By Robert Stewart |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/07/16ساعت توسط خوابگرد |
|
|
بعد از ترجمه افسانه " پرنده آتشین " ( بر گرفته از کتاب “ Fariy Tales Traditional Russian” با برگردان انگلیسی پاول ویلیامز )، خیلی دیر به روایت استراوینسکی از قصه بر خوردم. روایت ایگور کاملا دگرگون بود. بنابراین لازم آمد که روایت اخیر را نیز بیاورم تا از خلط سهوی جلوگیری نمایم.
در آستانه این که شاهزاده ایوان داشت با ورد و جادوی کاشچئی نا به کار تبدیل به سنگ میشد، یاد پر ِپرنده آتشین افتاد و اونو از جیبش در اورد و تو هوا چرخوند. به ناگهان پرنده آتشین سر و کله اش پیدا شد و کاشچئی و هیولاهای دور تختش رو، وادار کرد که یک رقص خیلی خیلی تند با هم بکنند. رقص اونقدر سخت و طاقت فرسا بود که همشون بی هوش نقش زمین شدند. پرنده آتشین به ایوان گفت که شیشه عمر کاشچئیی در اصل یه تخم مرغ بزرگه! بلافاصله ایوان دست به کار شد و تخم مرغ رو شکوند. فی الفور کاشچئیی سقط شد و تمام کسای هم که تحت سلطه اش بودند آزاد شدند. شاهزاده ایوان این جوری موفق شد که با تزارونا ازدواج کنه. با تموم شدن طلسم، پرنده آتشین پر پروازشو باز کرد و پر کشید و رفت. بعد از این ماجرا دیگه هیچ وقت هیچ وقت، هیچ تنابنده ای چشاش به اون پرنده زیبا نیفتاد." |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/07/16ساعت توسط خوابگرد |
|
|
" تروا سقوط کرد، رم سقوط کرد، اما لنینگراد نه!"
درپایان محاصره، حداقل یک و نیم میلیون نفر، از سوء تغذیه، استرس و جراحت جان سپردند، در حالی که حدود یک و سه دهم میلیون نفر نیز موفق شدند که از مهلکه بگریزند. اما آسیب های روحی و روانی غیر قابل توصیفی، هفتصد هزار نجات یافته را ( و حتی گریختگان را ) در تمام طول زندگیشان به شدت آزرد.... چهار روز بعد از شروع محاصره، میزان ذخیره غذا در دفاتر رسمی این چنین ثبت شد: |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/07/13ساعت توسط خوابگرد |
|
|
"کارمینا برونا" ( Carmina Burana ) در حقیقت، مجموعه اشعاری شامل هزار قطعه است که در اوایل قرن سیزدهم توسط عده ای کشیش اسکولاستیک و به زبان لاتین نوشته شده است ( هر چند گفتگوی پراکنده آلمانی و یا برخی اشارات به زبان فرانسوی در آن مشاهده میشود). مضامین کار متنوع بوده و شامل اوراد مذهبی، اشعار عاشقانه، هجو، خمّاری، طنز و حتی چند شعر بند تنبونی ست! وجه اهمیت اشعار به غیر از زیباییشان، در ضبط ملودی های لاتین است.
در سال 1935 "کارل ارف" آهنگساز برجسته آلمانی برای بیست و چهار قطعه از کارمینا برونا آهنگ ساخت ( نازی ها در ابتدا به خاطر لحن گاه رکیک اشعار، اثر را کنار زده بودند، اما به مرور آن را به عنوان یک شاهکار مثال زدنی در مرکز توجه قرار دادند. چیزی که شاید باعث بدنامی اثر شده است! ). معروفترین موومان کارمینا “ O Fortuna ” است که بعید میدانم کسی آن را نشنیده باشد. سبک کارل ارف بر اساس یک میل عمیق به ارائه فحوای کلام است. از این رو اثر از جهت نو آوری در موسیقی کلاسیک، تقریبا چیزی برای گفتن ندارد. پلی فونی آشکارا غایب و یا از هرگونه پیچیدگی هارمونیک اجتناب شده است ( چیزهای که باعث خشم عده ای منتقد موسیقی نیز شده بود). اما پیچیده ترین تکنیک های بزرگترین تصنیف گران موسیقی کلاسیک، به کار گرفته شده است. کارل ارف در ملودی تحت تاثیر موسیقی دوره اواخر رنسانس و اوائل باروک، به خصوص مونته وردی ویلیام بیرد بوده است ( بر خلاف نظر عده ای، او هیچ گونه تاثیری از ملودی ها لاتینی نگرفت، چرا که آن ها در آن زمان به هیچ وجه کد گشایی نشده بودند! ). ریتم برای کارل ارف همانند استراوینسکی، اساسی ترین عنصر موسیقیایی محسوب میگردد. ریتم اثر بسیار ساده و سرراست است، اما با یک فراغ بال مثال زدنی، گام هایش تغییر میکند و خود موجب بروز احساسات متنوع و کم نظیر در شنونده میگردد.
سرنوشت، دولت مندی و اقبالی مرا نیست، (1) الهه رومی نیکبختی |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/07/13ساعت توسط خوابگرد |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/07/12ساعت توسط خوابگرد |
|
|
جالب این است که نویسنده بیشتر، یک نقد اجتماعی را مد نظر داشته و به هبچ وجه، قصد نوشتن اثری برای کودکان را نداشته ( چنین ژانری آن زمان اصلا وجود نداشته )، مثلا در داستان، روباه و گربه، نماد طبقه اشرافی و دزد آن زمان ایتالیا بوده اند. پایان قصه در ابتدا، بسیار تلخ نوشته شد، بدین صورت که به دلیل ارتکاب خطاهای بی شمار، پینوکیو به دار آویخته میشود ولی به در خواست ناشر، کولودی، مجبور شد که او را به واسطه کمک پری مهربان زنده کند تا سر آخرتبدیل به یک پسر عادی گردد! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/07/12ساعت توسط خوابگرد |
|
امروز پنجاهمین سالگرد ِفتح ِفضا توسط شوروی سابق، با ماهواره "اسپوتنیک یک " است. برخی این لحظه را با فتح آمریکا توسط کریستف کلمب مقایسه میکنند. اگر فتح کریستف کلمب، مقدمه کشتار سرخ پوستان و یا "مایا" ها شد، این فتح، بوران آغازین ِجنگ سرد، بین اتحاد جماهیر شوروی و ایالات متحده آمریکا بود! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/07/12ساعت توسط خوابگرد |
|
|
براندو به خاطر نقش آفرینی در پدر خوانده، برنده جایزه اسکار شناخته شد، اما به جهت اعتراض به وجود سیاست های تبعیض آمیز و تاریخ سراسر خونبار اقلیتها در آمریکا، آن را نپذیرفت. هنگامی که او هالیوود را بازیچه یهود معرفی کرد بزرگترین جنجال زندگیش را رقم زد... مکتب ِبازیگری براندو " استانلاوسکی" بود. در این مکتب، درونی شدن نقش از اهم ضروریات است. هنگامی که در کلاس های این مکتب، مشغول تحصیل بود، روزی معلم از کلاس خواست که نقش جوجه هایی را بازی کنند که در مزرعه ای مشغول دانه بر چیدن اند. مدتی بعد، معلم اضافه کرد که حال فرض کنید که بمبی در آستانه سقوط بر سر شماست! همه دانش جویان، جیک جیک کنان از کلاس گریختند، اما براندو همچنان در داخل کلاس به دانه بر چیدن ادامه داد. وقتی که معلم علت را جویا شد او گفت: "یک جوجه از بمب چیزی نمی دونه که ترسی داشته باشه!" |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/07/12ساعت توسط خوابگرد |
|
|
این قطعه، از یک شاعر عهد فراعنه مصر در بیش از سه هزار و پانصد سال پیش است که برای معشوقه اش سروده:
هفت شب و روز...رخساره ات را ندیده ام [ یگانه یار] یکی بیماری بر من تاخته و تنم گرانبار شده... طبیب گر بر بالینم آید قلبم خرسند نخواهد بود با دوایش... و گر گفته شود: " یار کنون اینجاست!" حیات دوباره میابم نامش مرا افراشته میسازد... گر پلکش را به رویم وا گشاید، کالبدم خواهد برنا شدن گر زبان بگشاید، تن قوی خواهم دوباره گشتن آن هنگام که به بر کشم اش، روح پلیدی از جانم تارانده خواهد شدن. [ همان منبع پست قبل ] |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/07/12ساعت توسط خوابگرد |
|
|
اولین منشور ِمدون ِمدنی توسط حمورابی وضع شد. اما مفاد آن، مجال بازگو کمترداشته است...
" اگر مرد و یا زن آزاده ای [ در برابر برده ] بر یک آزاده دیگر تهمت قتلی بزند و نتواند آن را اثبات نماید، کشته خواهد شد."
Ancient Near Eastern Texts Relating to the Old Testament ed. by James B. Pritchard |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/07/12ساعت توسط خوابگرد |
|
|
به مناسبت هشتصدمین سالگرد تولد مولوی، نگاهی اجمالی به داستان "آن پادشاه جهود کی نصرانیان را می کشت از بهر تعصب" خواهم داشت. این داستان که در دفتر اول مثنوی آمده است هم چون بسیاری از شعرهای مولوی دارای مضامین ظریف و تکان دهنده (!) ست.عمده ترین مساله ای که در این خوانش مورد تاکید قرار خواهد گرفت یک راز است، راز رهایی بخش زبان.داستان از این قرار است که
بود پادشاهی در جهودان ظلم ساز گفت ای شه گوش و دستم را ببر از جهود و جهودان رسته ایم صد هزاران مرد ترسا سوی او خلق دیوانه شدند از شوق او گفت جانم از محبان دور نیست ... و حکایت هم چنان باقی ست! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/07/11ساعت توسط خوابگرد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|