![]() |
![]() |
|
| ادراکات لعنتی ما |
هنر برای هنر دروغی ست که اختاپوس ِ قدرت دمی برای سلطه اش کوشید تا از این راه به آسودگی، تضمین کافی را برای ادامه حیاتش به دست بیاورد. می توانم هنر پوچ و کم ارزش را بفهمم، اما هنر برای هنر را نه. عده ای ممکن است هنر (!) آبستره را نهایت هنر یا حداقل اثبات امکان هنر برای هنر بدانند، اما من آن را هنر پوچ می دانم یا در بهترین شکل کم ارزش. آثاری که حداکثر می توانند تزئین کننده اتاق پذیرایی ( نه اتاق مطالعه ) باشند.در دوره حکومت کمونیستی، خواست توسعه های اقتصادی، قدرت مداران شوروی سابق را بر آن داشت که رئالیست سوسیالیستی را تنها شکل مقبول هنر معرفی کنند. اینان به خوبی می دانستند که رئالیست به تنهایی خطرناک ست، بنابراین هماره تاکید را روی پسوند سوسیالیستی قرار می دادند. برای مثال در نقاشی ِ رئالیستی ِ روبرو که کار مشترک کومار-ملامید ست، استالین روبروی آئینه ای به صورت خود نگاه می کند. تضاد پیرامون تاریک با پارچه قرمز، خیره کننده است و توجه کلی ما را به تصویر صورت جلب می کند. تصویر آئینه، استالین حقیقی را فاش میسازد. تردید و قضاوت تصویر استالین، در تضاد با صلابت دیکتاتوری ست که برای آرمان های حزبی و ملی خود، هیچ حد و مرزی نمی شناسد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/06/31ساعت توسط خوابگرد |
|
|
وقتی ماجرای "فارست گامپ" را در پست "بی دلیل " نوشتم، هیچ نمی دانستم چیست که مرا به نوشتن چنین پستی کشانده است. اما حالا فکر می کنم که انگار اینک خود آرزومندم که بی دلیل با پست هایم بدوم. بی هیچ مقصدی و بی هیچ نیازی به خواننده! به گونه ای که آنها را جا بگذارم. انگار از نخوانده ماندن پست هایم بیشتر لذت می برم تا خوانده شدنشان... متاسفم!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/06/29ساعت توسط خوابگرد |
|
|
1- مارک شاگال، نقاش و مجسمه ساز یهودی – روسی که نقاشی هایش، سر شار از امید و خوش بینی ست. کارهای او بیشتر ملهم از زمان کودکیش است، در حالی که از تلخی های آن اجتناب کرده است. به همین دلیل کارهایش گویی، دچار غسل تعمید شده اند. در بیشتر نقاشی ها، او و همسرش به گونه ای، مشاهده گران هستی اند. " اگر سمبلی در کارهای من بایست کشف میشد، قصد من هرگز آن نبوده است. آن نتیجه چیزی بوده که به هیچ وجه در طلبش نبودم. چیزی ست که بعد از کار به وجود آمده و می تواند طبق ذائقه تفسیر شود" 2- برخی منتقدان این سمبل ها را برای کارهای او قائلند: |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/06/29ساعت توسط خوابگرد |
|
|
میخائیل شمیاکین ( Mikhail Shemyakin ) که نتوانست با آرمان های هنر مقبول اتحاد جماهیر شوروی سابق ( یعنی رئالیست سوسیالیستی که دکترین استالین بود ) کنار بیاید، مجبور به ترک روسیه شد... مجسمه های او بسیار خاص و تفکر بر انگیز هستند، به مانند مجسمه " پتر کبیر" که در سنت پترزبورگ قرار دارد. اما کاری که مرا مجذوب کرده، دو کودک را نشان می دهد که گویی مشغول بازیی هستند که در آن چشم بندی بر چشمانشان قرار گرفته است، در حالی که اشباح تمام شرارت ها و نا آرامی های آدم بزرگ ها، آن ها را محاصره کرده است. اگر چه مضمون کار سانتیمانتالیستی و رقیق است، اما اثر به یاد ماندنی ست. او که زندگی سنت شکنانه و نا معمولش، باعث شهرت او به عنوان " شوالیه ِ سیاه ِ دنیای ِ زیر ِزمینی ِ روسیه " شده، در تقابل با کارش قرار می گیرد. شاید این نوع زندگی، رقت نگاه را کنار میزند و کار یاد شده را حاصل تجربه ای عمیق معرفی میکند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/06/29ساعت توسط خوابگرد |
|
|
او برای قربانی کردن، فوج مردم را نیز مستثنی نمی کرد.در جنگ جهانی دوم، برای آنکه نازی ها متوجه هیچ گونه بدگمانی روسیه، نسبت به حمله مستقیم نازی ها نشوند، از هر گونه لجیستیک نیرو صرف نظر کرد ( در ابتدای جنگ، روسیه و آلمان نازی در جبهه ای مشترک بودند! اینان بنا بر معاهده ای پنهانی به نام " مولوتوف- ریبنتراپ" توافق کرده بودند که چگونه اروپای مرکزی را بین خود تقسیم کنند. به همین دلیل در ابتدای جنگ، روس ها به فنلاند حمله کردند! هر چند استالین به خوبی می دانست هیتلر رویای اروپای بزرگ را در سر دارد و به زودی به روسیه لشکر کشی خواهد کرد). همچنین مردم مرزهای غربی را متوجه حمله قریب الوقوع آلمان ها نکرد، تا شایدبرای پیشرفت های نظامی مورد نیاز برای مقابله با رایش زمان بیشتری به دست بیاورد. این گونه با حمله آلمان ها میلیون ها انسان بی دفاع و بی اطلاع، قلع و قمع شدند. در بحبوحه جنگ هنگامی که نازی ها یکی از پسران استالین را دستگیر کردند، درخواست معاوضه او را با ژنرالی کردند. اما این مرد گرجی اظهار داشت که " هرگز یک ژنرال را با یک سرجوخه معاوضه نمی کنند!". مدتی نگذشت که فرزندش، خود را بر سیم خاردارهای برق دار پرتاب کرده و جان سپرد. به غیر از این فرزند، زن دومش خودکشی کرد، یک پسرش از فرط مصرف الکل جان سپرد و دخترش که بعدها از روسیه فرار کرد، زندگی فلاکت باری را در آمریکا گذراند. در حین جنگ از هراس شورش و بلوای داخلی، که می توانست از طرف آلمان ها نیز تقویت شود، بسیاری از دربندان گولاگ را مخفیانه و گاه آشکارا از دم تیغ گذراند ( به مانند همان چیزی که در جنگ جهانی اول رخ داده بود و آلمان ها آن بار به خود بلشویک ها کمک کردند تا به صدر قدرت برسند!). اما جای نگرانی نبود چرا که به زودی، با کسانی جای این قربانیان را پر کرد. بسیاری از اسیران روسی را بعد از جنگ، به اتهام خیانت به همین "گولاگ" گسیل کرد. در دوره صنعتی سازی و نیز مدرنیزاسیون کشاورزی، میلیون ها ( بیش از پنج میلیون ) اکراینی از سوء تغذیه و قحطی جان سپردند. اما او دستور داده بود که هر کس به انبار آذوقه ای نزدیک شد هدف گلوله قرار گیرد. شاید یکی از کم اهمیت ترین (!) اقدامات استالین این بود که دکترین رئالیست کمونیستی را برای هنر مطرح کرد. به دستور او هر گونه فرمالیست، ساختار گرایی و آوانگاردیست محکوم به حذف شد. تمام تلاش های هنرمندان بایستی، در خدمت صنعتی سازی قرار می گرفت. این گونه هنرمند موظف بود که کارگران و دهقانان شاد و خوش لباس را با بدن های ورزیده و زیبا در حالی که لبخند به لب دارند را مجسمه کند و یا ترسیم سازد. خواست تک صدایی، لبخند را از جامعه هنری روسیه تاراند و بسیاری چون استراوینسکی، شوستاکوویچ، شاگال، رودچنکوف و مایاکوفسکی، سانسور، حذف و یا تبعید شدند. ... بسیاری از پیشرفت های صنعتی و کشاورزی روسیه در زمان استالین و یا به واسطه برنامه های او شکل گرفت. بمب هیدروژنی ساخته شد، اسپوتنیک- یک اندک زمانی بعد از مرگ استالین راهی فضا شد و اولین فضانورد توانست مدار زمین را ترک گوید. جامعه پیش از صنعتی روسیه به یکباره تبدیل به یک ابر قدرت شد اما با این چنین هزینه گزافی.برخی محققان عقیده دارند که هنوز نمی توان اظهار نظر قطعی در مورد او نمود و نیاز به زمان است! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/06/29ساعت توسط خوابگرد |
|
چندی پیش یکی از عزیزترین کسانم را در حادثه رانندگی از دست دادم. یاد یک بیلبورد تبلیغاتی افتادم که در استرالیا برای تقبیح سرعت زیاد قرار داده بودند. ایماء دختر ( به پست " Gesture " مراجعه کنید ) ، تذکری از کوچکی "فالوس" است!. شاید ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/06/29ساعت توسط خوابگرد |
|
|
[ استراوینسکی خالق باله " پرنده آتشین " است که یکی از بهترین آثار قرن بیستم محسوب می گردد. او در این کار ملهم از یکی از قدیمی ترین افسانه های سرزمین پهناور روسیه بوده است. از باب آشنایی قصه تقدیم شما می گردد.]
*ترجمه و روایت از خوابگرد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/06/29ساعت توسط خوابگرد |
|
همیشه فکر کرده ام که بین سادگی و نبوغ رابطه ای هست. اما نه هر سادگی، نبوغ است و نه هر نبوغی ساده!طرح دن کشوت و سانچوی پیکاسو حاوی چند خط و هاشور ساده است ولی همواره مرا تسلیم خود کرده است.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/06/28ساعت توسط خوابگرد |
|
سنگ و کوه در تنهایی و رهایی خویش، روح خویش را تام و تمام صاحبند. اما در اشیاءی دستکاری شده پیرامون، شما محرومیتی را خواهید یافت. به گونه ای که گویی اینان استقلال خود را از دست داده و در انتظاری همیشگی اند. این خلاء ناشی از انتظار، شاید تنها با توجه انسان پر می گردد و اینگونه است که انسان روح بردگی را در آنان دمیده است.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/06/27ساعت توسط خوابگرد |
|
|
"هوارد هیوز"، هوانورد، مهندس، طراح، تهیه کننده و کارگردان فیلم و یکی از بزرگترین ثروتمندان جهان بود، که در سال 1905 به دنیا آمد. پدرش مخترع نوعی مته سه شاخه، برای حفاری چاههای نفت بود که خانواده اش را به ثروت هنگفتی رساند. "هوارد" همواره تحت نفوذ مادرش بود که بسیار نسبت به آلوده شدن احتمالی او به میکروب و مریضی وسواس داشت. به سرعت او استعداد خود را در مهندسی و ریاضیات نشان داد، همچنانکه به فیلم سازی عشق می ورزید. او به سرعت به هالیوود رفت و تعدادی فیلم تهیه کرد، که سرشار از خشونت و صحنه های نا متعارف سکسی بودند که البته توام با موفقیت تجاری نیز بودند. در این ایام، علیرغم ازدواجش، با بسیاری ستاره های هالیوود از جمله کاترین هیپورن، بت دیویس و اوا گاردنر رابطه عاشقانه ایجاد کرد، ولی باز عشق او محدود به اینان نیز نمیشد. او به هوانوردی عشقی بی حد و حصر داشت و حتی چندین رکورد پرواز چه به لحاظ سرعت و چه به لحاظ مسافت، به نام خود ثبت کرد. حتی او چندین هواپیما طراحی کرد. ایده های او در طراحی هواپیما آنچنان موثر بود که برخی از آنان در هواپیماهای جنگ جهانی به کار گرفته شدند. در سال 1950 هیوز دچار وسواس و مردم گریزی شد که زندگی آتی اش را به شدت تحت تاثیر قرار داد. شاید به نوعی وسواس های مادرش در دور نگه داشتن فرزند از هر بیماری و میکروب، اثرات خود را روشن ساخته بود ( مادری که بارها او را به خاطر احتمال آلودگی بازدید کرده و در آب گرم میشست ). دوستان "هوارد" عنوان کرده اند که او در کودکی دچار وسواس نسبت به لوبیاهای غذایش ( که خیلی دوست داشت ) بود به گونه ای که ابتدا آنها را مرتب می کرد و سپس می خورد. یا اینکه وسواس زایدالوصفی در مورد یک اشکال کوچک در لباس "جین راسل" ( هنرپیشه فیلم " شرور" ) به خرج داد. کارگرادنی نیز عنوان کرده که،وسواس گاه و بیگاه او آنچنان بود که امید اتمام هر پروژه ای را غیر ممکن می نمود. سرانجام او که یک چهره سرشناس بود و مورد توجه، به ناگاه مجبور گردید که از انظار مردم ناپدید شود. مدتی نگذشت که او کاملا خلوت گزین شد. "هوارد" مدت ها خود را در اتاق تاریک پنهان می کرد و آنچنان دچار وسواس شده بود که هر چیز را تنها به مدد دستمال بر میداشت. اگر چه او همیشه پزشکان بسیار داشت اما از آنان احتزار می کرد و یا اینکه آرایشگر همیشه گوش به زنگ خود را، نا امید گذاشته بود. به مرور مصرف کودئین و والیوم را شدت بخشید. آنچنان دچار وسواس نسبت به خطرات آلودگی هسته ای شد که به مشاوران خود سپرد که به رئیس جمهوران وقت آمریکا، رشوه بدهند تا از آزمایشات هسته ای صرف نظر کنند ( که البته هیچ وقت چنین درخواستی صورت نگرفت و وانمود شد که آنان از درخواست سر باز زده اند). حتی معروف است که او یک فیلم ( Ice Station Zebra ) را بیش از 150 بار دید و اینکه یک بار تمام لباس های خود را از ترس میکروب آتش زد. در سال 1976 و بر اثر گوشه گیری مفرط، مریضی و مصرف زیاد دارو و با ظاهری بسیار ژولیده، ناشی از ناخن ها و موی بلند و نا مرتب، در حالی که بیش از چهل و یک کیلو ( با قد 193 سانتی متر ) وزن نداشت، جان سپرد. برای تشخیص هویت او مجبور شدند که از او انگشت نگاری کنند. "هوانورد"، "حقه" و چند فیلم دیگر به همراه کتاب های بسیاری، بر اساس زندگی او شکل گرفته است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/06/25ساعت توسط خوابگرد |
|
|
بعد از انقلاب او بسیاری از رهبران محافظه کار را، به سبب کاهلی در کشتن، مذّمت کرد. او گفت : " به راستی بریده شدن ششصد و هفتصد سر، خیال شما را آسوده کرده که توانسته اید شادی و آزادی را برای مردم به ارمغان بیاورید. یک انسان-دوستی اشتباه، بازوانتان را منقبض کرده و شدّت عمل را از شما ستانده. بی تردید این به مرگ میلیون ها برادر خواهد انجامید". چندین بار مورد تعقیب قرار گرفت، تا اینکه یکبار و در یکی از مخفی گاه های خویش، آلوده به بیماری خنازیر (بیماری پوستی مزمن ) شد. او این گونه مجبور شد که بسیاری از اوقات خود را در وان آب سرد سپری کند و بسیاری از نامه، نوشته و مقالات خود را، حین حمام تهیه کند. "مارا" نقش به سزایی در سقوط "ژیروندیست"ها ایفاء کرد تا این که ، دختری به " ژاکوبین ها " که یک سلسه اقدامات در جهت نابودی کلیسا و دین، طرح ریزی کرده بودند، خود این بار به "مارا" چهره ای نیمه قدیس بخشیدند. در مراسم تشییع جنازه او چنین گفته شد : " او به مانند مسیح عاشقی پر سوز برای مردم بود، همچنان که از مردم بود. او به مانند مسیح از پادشاهان، اشراف، کشیش ها و ولگردان بیزار بود و به مانند مسیح هرگز از مبارزه در برابر دشمنان مردم باز نایستاد".
الف - نقاشی اول اثر "ژاک لویی دیوید" دوست و همراه "مارا" ست که نام کار را به سادگی "مرگ مارا" گذاشته بود، اما من آن را "مصلوب به وان" می نامم. خالق اثر دوم " پل ژاک امه بودری" ست که من آن را "الهه نجات بخش" می نامم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/06/25ساعت توسط خوابگرد |
|
۱- یک آرشیتکت آوانگارد، ویلایی تمام شیشه ای طراحی کرده و ساخت. اما هیچ کدام از خریداران این ویلا نتوانستند زندگی در آن را تحمل کنند.
۲- هنگامی که بنا به تشخیص حزب کمونیست مرکزی، یکی از رهبران چکسلواکی سابق، ناشایست تشخیص داده شد، عملیات حذف او به سادگی طراحی گردید. کافی بود تا یکی از گفتگوهای دوستانه و استراق سمع شده اش که او در آن با عباراتی رکیک، از عده ای سرشناس پذیرایی کرده بود، از رادیو پخش شود. ۳- آنچه در دنیای ژورنالیستی غرب رخ می دهد، نوعی نابودی حریم خصوصی است. پاپاراتزی های که همه جا حضور دارند و آماده شکار هر لحظه اند. ۴- بنا به گزارش یکی از مدیران شرکت هیولت پکارد تا سال ۲۰۵۶ به ازاء هر نفر در انگلیس، یک میلیون دوربین و سنسور وجود خواهد داشت. اینگونه از هر شخص از بدو تولد تا لحظه مرگ ، فیلم، آرشیو خواهد شد و همگی در یک نمایش جهانیbig brother جمع خواهیم آمد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/06/09ساعت توسط خوابگرد |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/06/08ساعت توسط خوابگرد |
|
|
ایوان مخوف، پایان بخش سلطه مغول، بر پهنه خاک روسیه بود. او برای پاسداشت این پیروزی، دستور داد که کلسیای سنت باسیل در مجاورت کرملین ساخته شود.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/06/07ساعت توسط خوابگرد |
|
|
لحظه ای در می رسد که فارست دیگر نمی دود و می گوید: خسته ام، می خواهم به خانه برگردم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/06/07ساعت توسط خوابگرد |
|
ماشین حرکت می کند و چشمانم تنها به فضای بیرون دوخته می شود. بارها از خود پرسیده ام که این میل بی پایان برای تماشا از چیست؟ آیا سکون اشیاءی پیرامون، مرا گریزان می کند؟...حال آنکه سکون دلربای عکس، عصیانی ست علیه این باور.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/06/06ساعت توسط خوابگرد |
|
زمین به پاسخ گفت :می دانستی که من ات عاشقانه دوست دارم. و تو را من پیغام دادم از پس پیغام به هزار آوا، که دل از آسمان بردار که وحی از خاک می رسد. پیغام ات کردم که مقام تو جای گاه بنده گان نیست، که در این گستره شهریاری تو ...مدایح بی صله - احمد شاملو
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/06/06ساعت توسط خوابگرد |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/06/02ساعت توسط خوابگرد |
|
بسیار شنیده ایم که عده ای مصّرانه باور دارند که برای زمانی ( که گاه ساعتها به طول انجامیده است)، روحشان، بدن را ترک گفته و یک تجربه متافیزیکی افتراق روح و کالبد را داشته اند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/06/02ساعت توسط خوابگرد |
|
[ یک بهیار مشغول مداوای یک مهاجر غیر قانونی ست که وارد یکی از جزایر کاناری اسپانیا شده است ] لغت نامه اکسفورد برای دادن یک مثال از معنای " استعاره " چنین نوشته : |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/06/01ساعت توسط خوابگرد |
|
|
شما می توانید با قسمتی از حقوق دریافتی خود از راه برنامه نویسی کامپیوتر، ساختمان سازی، صندوقداری بانک، باغداری، نویسندگی، فیلم سازی، پرستاری، اداره مهد کودک و ... به یکی از خیابان های Red Light رفته و یک تن عریان را برای ساعتی بخرید! [ برای مبارزه با سوء استفاده جنسی از کودکان در اینترنت و یا شکل های دیگر، کمپینی جهانی شروع شده است. شما می توانید به سایت http://www.lightamillioncandles.com رفته و از آن حمایت کنید. لطفا این نشانی را به دوستانتان ارسال کنید] |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/06/01ساعت توسط خوابگرد |
|
|
بچه گربه کوچک و نحیف بود. انگار که ملتمس غذا باشه، لای بوته ها می پلکید. نصف خرمای خشکی که به دهن داشتم، تیکه کردم و سمتش انداختم. چهل، پنجاه ثانیه ( ی لذت بخش برای من)، آن را بو کرد، اما ناگهان با بی اعتنایی آن را رها کرد. ومن، مابقی تیکه خرما را به دهنم گذاشتم و گفتم " ببین منو نمیکشه!"... من و تیکه خرمای رها شده، از عذاب بی اعتنایی سوختیم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/06/01ساعت توسط خوابگرد |
|
|
پرولوگ:
* دختر یک منشی بوده، اما زنجیره ای از حوادث موجب می گردند که "ماکسی" که مردی بسیار ثروتمند ست، عاشق او گردد. آنها عقد کرده و راهی خانه مرد می گردند. به هنگام ورود به ویلای اشرافی، دخترک، که پیشتر تنها حسی گنگ از شکاف بین خود و "ماکسی" داشت، می گوید: "من سردمه!" |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/06/01ساعت توسط خوابگرد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|