تبليغاتX
خوابگرد
ادراکات لعنتی ما
Stalin in front of the mirrorهنر برای هنر دروغی ست که اختاپوس ِ قدرت دمی برای سلطه اش کوشید تا از این راه به آسودگی، تضمین کافی را برای ادامه حیاتش به دست بیاورد. می توانم هنر پوچ و کم ارزش را بفهمم، اما هنر برای هنر را نه. عده ای ممکن است هنر (!) آبستره  را نهایت هنر  یا حداقل اثبات امکان هنر برای هنر بدانند، اما من آن را هنر پوچ می دانم یا در بهترین شکل کم ارزش. آثاری که حداکثر می توانند تزئین کننده اتاق پذیرایی ( نه اتاق مطالعه ) باشند.
در دوره حکومت کمونیستی، خواست توسعه های اقتصادی، قدرت مداران شوروی سابق را بر آن داشت که رئالیست سوسیالیستی را تنها شکل مقبول هنر معرفی کنند. اینان به خوبی می دانستند که رئالیست به تنهایی خطرناک ست، بنابراین هماره تاکید را روی پسوند سوسیالیستی قرار می دادند.
برای مثال در نقاشی ِ رئالیستی ِ روبرو که کار مشترک کومار-ملامید ست، استالین روبروی آئینه ای به صورت خود نگاه می کند. تضاد پیرامون تاریک با پارچه قرمز، خیره کننده است و توجه کلی ما را به تصویر صورت جلب می کند. تصویر آئینه، استالین حقیقی را فاش میسازد. تردید و قضاوت تصویر استالین، در تضاد با صلابت دیکتاتوری ست که برای آرمان های حزبی و ملی خود، هیچ حد و مرزی نمی شناسد.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/31ساعت   توسط خوابگرد | 
وقتی ماجرای "فارست گامپ" را در پست "بی دلیل " نوشتم، هیچ نمی دانستم چیست که مرا به نوشتن چنین پستی کشانده است. اما حالا فکر می کنم که انگار اینک خود آرزومندم که بی دلیل با پست هایم بدوم. بی هیچ مقصدی و بی هیچ نیازی به خواننده! به گونه ای که آنها را جا بگذارم. انگار از نخوانده ماندن پست هایم بیشتر لذت می برم تا خوانده شدنشان... متاسفم!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/29ساعت   توسط خوابگرد | 

Chagall's land and village" من تنها با آنچه عاشقانه دوست دارم در تماسم"

1- مارک شاگال، نقاش و مجسمه ساز یهودی – روسی که نقاشی هایش، سر شار از امید و خوش بینی ست. کارهای او بیشتر ملهم از زمان کودکیش است، در حالی که از تلخی های آن  اجتناب کرده است. به همین دلیل کارهایش گویی، دچار غسل تعمید شده اند. در بیشتر نقاشی ها، او و همسرش  به گونه ای، مشاهده گران هستی اند.

" اگر سمبلی در کارهای من بایست کشف میشد، قصد من هرگز آن نبوده است. آن نتیجه چیزی بوده که به هیچ وجه در طلبش نبودم. چیزی ست که بعد از کار به وجود آمده و می تواند طبق ذائقه تفسیر شود"

2- برخی منتقدان این سمبل ها را برای کارهای او قائلند:
الف -  گاو : معنی کامل شیر، گوشت، چرم، شاخ و قدرت
ب – درخت : حیات دیگر
ج – خروس : باروری، ( اغلب با معشوقه ها همراه ست )
The Promenade, 1917د – آغوش : زندگی شهوانی و باروری زندگی ( او زنان را بسیار دوست داشت )
ه – ویولن زن : در شهرستان شاگال، ویولن نقشی محوری در زندگی روزمره داشت، خواه تولد، عروسی و یا ازدواج
و – شاه ماهی ( که اغلب درحال پرواز است ) : یاد آور پدر شاگال که در کارخانه ماهیگیری کار می کرد.
ز – ساعت آونگ دار : زمان و زندگی متعادل
ح – شمعدان : نماد روز سبت، منورا ( شمعدان با هفت شمع ) نماد زندگی پارسایانه یهودی
ط – پنجره : عشق شاگال به آزادی
ی – خانه های "ویتبسک" : سرزمین
ک – سیرک : هماهنگی انسان و حیوان و نیز خلاقیت آدمی
ل – اسب : آزادی
م – ایفل : بالا در آسمان،  آزادی (!) 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/29ساعت   توسط خوابگرد | 

Shemyakin's Scluptures

 

میخائیل شمیاکین ( Mikhail Shemyakin ) که نتوانست با آرمان های هنر مقبول اتحاد جماهیر شوروی سابق ( یعنی رئالیست سوسیالیستی که  دکترین استالین بود ) کنار بیاید، مجبور به ترک روسیه شد...

مجسمه های او بسیار خاص و تفکر بر انگیز هستند، به مانند مجسمه " پتر کبیر"  که در سنت پترزبورگ قرار دارد. اما کاری که مرا مجذوب کرده، دو کودک را نشان می دهد که گویی مشغول بازیی هستند که در آن چشم بندی بر چشمانشان قرار گرفته است، در حالی که اشباح تمام شرارت ها و نا آرامی های آدم بزرگ ها، آن ها را محاصره کرده است. اگر چه مضمون کار سانتیمانتالیستی و رقیق است، اما اثر به یاد ماندنی ست.

 او که زندگی سنت شکنانه و نا معمولش، باعث شهرت او به عنوان " شوالیه ِ سیاه ِ دنیای ِ زیر ِزمینی ِ روسیه " شده، در تقابل با کارش قرار می گیرد. شاید این نوع زندگی، رقت نگاه را کنار میزند و کار یاد شده را حاصل تجربه ای عمیق معرفی میکند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/29ساعت   توسط خوابگرد | 
Stalin"یوسف  ویسیارونویچ  دژوگاشیویلی" ملقب به استالین ( به معنای مرد آهنین ) بعد از لنین و با حذف رقبای خود، رهبر اتحاد جماهیر شوروی شد. این خوف انگیزترین کابوس قرن بیستم، میلیون ها ( با تخمین ها مختلف 2 تا 60 میلیون ) نفر را با دستور مستقیم و غیر مستقیم خود، به کام مرگ کشانید. او از هیچ چیز نمی هراسید به جز از دست دادن قدرتش. به سادگی دوست و دشمن را قربانی میکرد. از این راه تروتسکی ( محبوبترین مرد انقلاب بعد از لنین ) را سر به نیست کرد. در دوران معروف به " تصفیه حساب " بیش از هفتاد درصد اعضای حزب کمونیست ( که بالاترین سازمان حافظ آرمان های مارکسیستی و لنینیستی بود ) را به بهانه های ساختگی، تبعید و یا اعدام کرد .
 او برای قربانی کردن، فوج مردم را نیز مستثنی نمی کرد.در جنگ جهانی دوم، برای آنکه نازی ها متوجه هیچ گونه بدگمانی روسیه، نسبت به حمله مستقیم نازی ها نشوند، از هر گونه لجیستیک نیرو صرف نظر کرد ( در ابتدای جنگ، روسیه و آلمان نازی در جبهه ای مشترک بودند! اینان بنا بر معاهده ای پنهانی به نام " مولوتوف- ریبنتراپ" توافق کرده بودند که چگونه اروپای مرکزی را بین خود تقسیم کنند. به همین دلیل در ابتدای جنگ، روس ها به فنلاند حمله کردند! هر چند استالین به خوبی می دانست هیتلر رویای اروپای بزرگ را در سر دارد و به زودی به روسیه لشکر کشی خواهد کرد). همچنین مردم مرزهای غربی را متوجه حمله قریب الوقوع آلمان ها نکرد، تا شایدبرای پیشرفت های نظامی مورد نیاز برای مقابله با رایش زمان بیشتری به دست بیاورد. این گونه  با حمله آلمان ها میلیون ها انسان بی دفاع و بی اطلاع، قلع و قمع شدند.
در بحبوحه جنگ هنگامی که نازی ها یکی از پسران استالین را دستگیر کردند، درخواست معاوضه او را با ژنرالی کردند. اما این مرد گرجی اظهار داشت که " هرگز یک ژنرال را با یک سرجوخه معاوضه نمی کنند!". مدتی نگذشت که فرزندش، خود را بر سیم خاردارهای برق دار پرتاب کرده و جان سپرد. به غیر از این فرزند، زن دومش خودکشی کرد، یک پسرش از فرط مصرف الکل جان سپرد و دخترش که بعدها از روسیه فرار کرد، زندگی فلاکت باری را در آمریکا گذراند.
در حین جنگ از هراس شورش و بلوای داخلی، که می توانست از طرف آلمان ها نیز تقویت شود، بسیاری از دربندان گولاگ را مخفیانه و گاه آشکارا از دم تیغ گذراند ( به مانند همان چیزی که در جنگ جهانی اول رخ داده بود و آلمان ها آن بار به خود بلشویک ها کمک کردند تا به صدر قدرت برسند!). اما جای نگرانی نبود چرا که به زودی، با کسانی جای این قربانیان را پر کرد. بسیاری از اسیران روسی را بعد از جنگ، به اتهام خیانت به همین  "گولاگ" گسیل کرد.
در دوره صنعتی سازی و نیز مدرنیزاسیون کشاورزی، میلیون ها ( بیش از پنج میلیون ) اکراینی از سوء تغذیه و قحطی جان سپردند. اما او دستور داده بود که هر کس به انبار آذوقه ای نزدیک شد هدف گلوله قرار گیرد.
شاید یکی از کم اهمیت ترین (!) اقدامات استالین این بود که دکترین رئالیست کمونیستی را برای هنر مطرح کرد. به دستور او هر گونه فرمالیست، ساختار گرایی و آوانگاردیست محکوم به حذف شد. تمام تلاش های هنرمندان بایستی، در خدمت صنعتی سازی قرار می گرفت. این گونه هنرمند موظف بود که کارگران و دهقانان شاد و خوش لباس را با بدن های ورزیده و زیبا در حالی که لبخند به لب دارند را مجسمه کند و یا ترسیم سازد. خواست تک صدایی، لبخند  را از جامعه هنری روسیه تاراند و بسیاری چون استراوینسکی، شوستاکوویچ، شاگال، رودچنکوف و مایاکوفسکی، سانسور، حذف و یا تبعید شدند.
...  بسیاری از پیشرفت های صنعتی و کشاورزی روسیه در زمان استالین و یا به واسطه برنامه های او شکل گرفت. بمب هیدروژنی ساخته شد، اسپوتنیک- یک اندک زمانی بعد از مرگ استالین راهی فضا شد و اولین فضانورد توانست مدار زمین را ترک گوید. جامعه پیش از صنعتی روسیه به یکباره تبدیل به یک ابر قدرت شد اما با این چنین هزینه گزافی.برخی محققان عقیده دارند که هنوز نمی توان اظهار نظر قطعی در مورد او نمود و نیاز به زمان است!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/29ساعت   توسط خوابگرد | 
No one thinks big of youچندی پیش یکی از عزیزترین کسانم را در حادثه رانندگی از دست دادم. یاد یک بیلبورد تبلیغاتی افتادم که در استرالیا برای تقبیح سرعت زیاد قرار داده بودند. ایماء دختر ( به پست " Gesture " مراجعه کنید ) ، تذکری از کوچکی "فالوس" است!. شاید ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/29ساعت   توسط خوابگرد | 
[ استراوینسکی خالق باله " پرنده آتشین " است که یکی از بهترین آثار قرن بیستم محسوب می گردد. او در این کار ملهم از یکی از قدیمی ترین افسانه های سرزمین پهناور روسیه بوده است. از باب آشنایی قصه تقدیم شما می گردد.]

Firebird & Fine Archer یه پادشاهی بود که در سرزمینی خیلی دور، زندگی می کرد. این پادشاه که کمی هم آب زیرکاه بود، یه کمانگیر خیلی زبر وزرنگ داشت.
 البته ناگفته نمونه  که خود کمانگیر هم، صاحب یه رخش خیلی با ذکاوت بود.
 روزی از روزا، کمانگیر قصه ما سوار بر رخش زیباش، راهی جنگل شد. اونجا به یه پر طلایی برخورد، که  مث شعله زهره می سوخت . شست کمانگیر خبر دار شد که،  پر بایستی ماله پرنده آتشین باشه، پرنده ای که عالم و آدم وصفشو شنیده اند.
 اون وقتش شیطون رفت توجلد کمانگیر تا پرطلایی رو برداره و هدیه بده به پادشاه، تا شاید در عوضش صاحب یه عالمه هدیه گرانبها بشه.
 هر چی رخش اصرار کرد که از خیر پر پرنده آتشین بگذر، که بد شگونی میاره، به گوش کمانگیر قصه ی ما نرفت که نرفت.
 القصه، پادشاه به محض گرفتن پر طلایی، چشاش برقی زد و گفت: "کسی که تونسته پر پرنده آتشین برام بیاره،  بایستی بتونه خود پرنده رو هم برام صید کنه. اگر پرنده رو آوردی که آوردی، وگرنه با این تبرزین ام گردن نازنین تو نوازش می کنم!".
طفلکی کمانگیر هقی زد زیر گریه و با چشای پر گریه رفت سراغ رخشش. رخش پرسید:" واسه چی گریه می کنی؟". کمانگیر هم شرح واقعه رو از سیر تا پیاز براش تعریف کرد. اسب گفت:" یادت میاد بهت گفتم که دست به پر نزن که بد شانسی برات میاره. اما نگران نباش این که مشکلی نیست، بدبختی فصه هنوز تو راهه!. برو پیش پادشاه ازش بخواه که صد کیسه گندم مرغوب رو توی دشت ِ باز ِ جلوی جنگل ولو کنه. دیگه  بقیه کار رو بسپار به من و اقبال خودت".
بعد از پهن شدن گندما، کمانگیر رفت پشت درختی و کمین کرد. تا اینکه دم دمای سحر جنگل پر جنبش، دریا پرموج شد و پشت بندش پرنده آتشین به هوس برچیدن گندما، سر و کله ش پیدا شد.
هنوز چند دونه نچیده بود که رخش مث صاعقه پرید و سماش گذاشت روی بالای پرنده بخت برگشته. کمانگیر هم پیش از اینکه پرنده  بفهمه چه بلایی بر سرش نازل شده، جستی زد و با کمندش بال و پر اونو بست و بعدش راهی قصر پادشاه شد. 
پادشاه تا پرنده آتشینو دید به، به به چه چه کردن افتاد و گفت:" آفرین! آفرین!، حالا که منو صاحب قشنگترین پرنده هفت اقلیم کردی، ازت میخام که برام زیباترین عروس دنیا رو پیدا کنی. اگه تونستی که توبره و دهنتو پر طلا و اشرفی میکنم، اما اگه نتونستی، تویی این تبرزین بی دین و ایمون من!".
کمانگیر ما بازدلش  شکسته شد و گریه رو سر داد. دوباره شرح ماوقع رو برای رخش تعریف کرد. رخش گفت:" زیادی دلواپس نباش. بدبختی قصه هنوز تو راهه!. برو پیش پادشاه ازش برای توشه سفر طلب غذا و نوشیدنی کن و یه چادر هم بخواه  که قبه اش طلایی باشه".
کمانگیر سوار رخش شد و بعد سفری خیلی طولانی و شاید هم کوتاه (!) به جایی رسید که خورشید سرخ از پشت دریای ژرف و فیروزه ایش بالا میامد.
نگاهی که انداخت شاهزاده خانومی رو دید عینهو پنجه آفتاب، که توی یک قایق نقره ای که  پاروهای طلایی داره، نشسته. اسم شاهزاده خانم قصه ما واسیلیا بود.
 کمانگیر بی فوت وقت چادروشو علم کرد و میز شام و نوشیدنی را چید. چیزی نگذشت که شاهزاده خانوم  چشاش افتاد به چادر قبه طلا و میز پر از غذا و نوشیدنی که خیلی هم وسوسه انگیز نشون میدادند. کمانگیر تا ملتفت توجه شازده  خانوم شد، ابروش کمونی، چشاشو نازک و حرفش چله کرد و گفت:" شاهزاده خانوم اگه  قابل بدونن و افتخار بدن، میتونن میهمون طعام و شراب اعلایی باشند که مال یه کنج دیگه ی دنیاست. چیزی که بعید می دونم به این آسونی ها نصیبش بشه".
شاهزاده خانوم که از زرق و برق چادر و رنگ ولعاب غذا و شراب، هوش از سرش رفته بود بی معطلی پذیرفت و شروع کرد به خوردن غذا و نوشیدن شراب. چشمتون روز بد نبینه خوردن از شراب کهنه همانا و بیهوش و لایعقل کناری افتادن همانا.
کار که به اینجا رسید کمانگیر جلدی پرید و شاهزاده رو پشت زین رخش نشوند و چهار نعل به سمت قصر پادشاه بونه گیر تازوند.
 پادشاه وقتی نگاهش به شاهزاده واسیلیا افتاد چشاش گرد شد و برقی زد و کلی نبات و قند تو دلش آب شد. هر جوری فکر کرد دید دیگه نامردی اگه کلی پاداش نصیب کمانگیرنکنه. حتی تصمیم گرفت که یه مقام درست و حسابی هم براش جفت و جور کنه.
 تو همین اثنا خانومی قصه ما به هوش اومد و فهمید چه خاکی به سرش شده. فهمید که از آب های ژرف فیروزه ای که خورشید سرخ از پشتش طلوع میکنه، کلی دور افتاده. بنا کرد به  مویه و زاری کردن، حالا گریه نکن کی گریه کن؟! اینقده گریه کرد که همه خوشگلی اش محو شد.
پادشاه که بدجوری دلش گرفتار شده بود و تصمیم گرفته بود به هرنحوی شده با شاهزاده  واسیلیا ازدواج کنه، متحیر مونده بود که چی کار کنه و چی کار نکنه. واسیلیا خانوم که دنباله خلاصی خودش بود تا اوضاع رو اینطوری دید، شروع کرد به بهونه تراشی و گفت: "شرط ازدواج من داشتن لباس عروسی ام است که تو وسط وسطای دریای ژرف فیروزه ای و زیر یه سنگ بزرگه".
کار که به این جا رسید پادشاه ما که دلش انگاری سنگ خارا بود،  تمام قول و قراراشو فراموش کرده و به کمانگیر گفت:" برو این لباس رو برای شاهزاده خانوم بیاور. اگه موفق شدی تمام قول و قرارهای قبلی سرجاش که هیچی، یه عالمه چیز دیگه ام برات کنار خواهم گذاشت. راستی باید بهت بگم این دفعه ما وقت زیادی هم نداریم. باید سور وسات عروسی رو پیش از بهار جفت و جور کنیم. حالا خود دانی".
کمانگیر ما که دیگه بدجوری دمق شده بود، شروع کرد به گریه و زاری دوباره. توی هق هق گریه ای که امونشو بریده بود، رخش زیبا ش اومد سراغش و علت زاری رو جویا شد. کمانگیر هم از سیر تا پیاز ماجرا رو براش تعریف کرد.
رخش به کمانگیر گفت: " یادت میاد که بهت اصرار کردم که از خیر و شر اون پر بگذر، اما تو گوش نکردی. اما حالا هم نگران نباش. اینکه کاری نداره. بدبختی قصه هنوز تو راهه!. راه بیفت که کلی کار پیش رو داریم".
کمانگیر و رخش راهی سرزمینی شدند که خورشید سرخ از پشت دریای ژرف فیروزه ایش بالا میامد. بعد از یه سفر خیلی طولانی و شاید هم کوتاه (!) به کنار دریا ژرف فیروزه ای رسیدند. همون جا بود که خرچنگ خیلی بزرگی رو دیدند که یه ور یه ور داره به سمت دریا میره. کمانگیر پاهاش رو  گذاشت روی دم خرچنگ. خرچنگ با تضرع و التماس گفت:"منو نکش در عوضش هر چی بخوای برات انجام میدهم".
کمانگیر گفت: " باشه. چیزی که من می خواهم اینه که  لباس عروسی شاهزاده واسیلیاکه وسط آب های ژرف دریای فیروزه ای ست رو برام بیاری". خرچنگ اینو که شنید یه جیغ کر کننده سر داد. به محض سر دادن جیغ، یه فوج خرچنگ ریز و درشت دم ساحل قطار شدند. خرچنگ بزرگ بهشون دستور داد که لباس عروسی را برای کمانگیر بیارند.
به محض آوردن لباس عروسی از زیر تخت سنگ برای کمانگیر، اون به همراه لباس، سوار رخش شد و یه نفس تا فصر تاخت زد. شاهزاده واسیلیا دید که اوضاع انگاری قمر در عقرب شده، دست از کله شقی اش بر نداشت و این بار به پادشاه گفت که تنها شرط ازدواج اینه که کمانگیر رو توی دیگ آب جوش حموم کنند!
کمانگیر پیش خودش فکر کرد که بدبختی قصه دیگه رسید و ای کاش حرف رخش زیبا و دلبندشو گوش می کرد و دست به سمت پرطلایی دراز نمیکرد. بعد رو کرد به پادشاه و گفت:  اجازه بده توی این دم آخر از رخشم خداحافظی کنم".
در حالی که داشتند دیگ جوش رو برای حموم کردن کمانگیر آماده میکردند، کمانگیر رفت پیش رخش و حکایت رو براش بازگو کرد. رخش گفت: " نگران نباش من چاره کار رو بلدم". بعد یه فوتی کرد به کمانگیر و گفت:" دیگه هیچ آب داغی نمیتونه تو رو بسوزنه".
به محض اینکه کمانگیر از اصطبل خارج شد، سربازهای پادشاه، اونو کردند توی دیگی که از حرارت قل قل میزد و هوف هوفی می کرد که بیا و ببین. کمانگیر رو کردند توی دیگ و تا سر هلش دادند پایین. اما کمانگیر که سرش بالا اومد خیلی خوشگلتر و قبراق تر از قبلش بود. یه بار دیگه همین کار رو تکرار کردند اما وضعیت همونی بود که قبلا براتون تعریف کردم.
پادشاه ابله ما که دید انگاری تیرش به سنگ خورده و نتونسته ساده ترین خواسته شاهزاده خانوم را عملی کنه برای امتحان دیگ، رفت داخل دیگ. رفتن داخل دیگ همانا و جزغاله شدن همانا.
این شد که شاهزاده خانوم واسیلیا با کمانگیر ما ازدواج کرد و مردم شهر هم اونو جای پادشاه ننرشون انتخاب کردند. بدین ترتیب این دو، سال های سال به خیر و خوشی کنار هم زندگی کردند!.

 *ترجمه و روایت از خوابگرد

Firebird & Fine Archer

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/29ساعت   توسط خوابگرد | 
Lithograph by Pablo Picasso, Don Quijote and Sancho همیشه فکر  کرده ام که بین سادگی و نبوغ رابطه ای هست. اما نه هر سادگی، نبوغ است و نه هر نبوغی ساده!
 طرح دن کشوت و سانچوی پیکاسو  حاوی چند خط و هاشور ساده است ولی همواره مرا تسلیم خود کرده است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/28ساعت   توسط خوابگرد | 
Poor Chairسنگ و کوه در تنهایی و رهایی خویش، روح خویش را تام و تمام صاحبند. اما در اشیاءی دستکاری شده پیرامون، شما محرومیتی را  خواهید یافت. به گونه ای که گویی اینان استقلال خود را از دست داده  و در انتظاری همیشگی اند. این خلاء ناشی از انتظار، شاید تنها با توجه انسان پر می گردد و اینگونه است که انسان روح بردگی را در آنان دمیده است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/27ساعت   توسط خوابگرد | 
The Aviator[توصیه میکنم که نوشته قبلی را پیش تر مطالعه نمایید]
"هوارد هیوز"، هوانورد، مهندس، طراح، تهیه کننده و کارگردان فیلم و یکی از بزرگترین ثروتمندان جهان بود، که در سال 1905 به دنیا آمد. پدرش مخترع نوعی مته سه شاخه، برای حفاری چاههای نفت بود که خانواده اش را به ثروت هنگفتی رساند. "هوارد" همواره تحت نفوذ مادرش بود که بسیار نسبت به آلوده شدن احتمالی او به میکروب و مریضی وسواس داشت. به سرعت او استعداد خود را در مهندسی و ریاضیات نشان داد، همچنانکه به فیلم سازی عشق می ورزید. او به سرعت به هالیوود رفت و تعدادی فیلم تهیه کرد، که سرشار از خشونت و صحنه های نا متعارف سکسی بودند که البته توام با موفقیت تجاری نیز بودند. در این ایام، علیرغم ازدواجش،  با بسیاری ستاره های هالیوود از جمله کاترین هیپورن، بت دیویس و اوا گاردنر رابطه عاشقانه ایجاد کرد، ولی باز عشق او محدود به اینان نیز نمیشد. او به هوانوردی  عشقی بی حد و حصر داشت و حتی چندین رکورد پرواز چه به لحاظ سرعت و چه به لحاظ مسافت، به نام خود ثبت کرد. حتی او چندین هواپیما طراحی کرد. ایده های او در طراحی هواپیما آنچنان موثر بود که برخی از آنان در هواپیماهای جنگ جهانی به کار گرفته شدند.
در سال 1950 هیوز دچار وسواس و مردم گریزی شد که زندگی آتی اش  را به شدت تحت تاثیر قرار داد. شاید به نوعی وسواس های مادرش در دور نگه داشتن فرزند از هر بیماری و میکروب، اثرات خود را روشن ساخته بود ( مادری که بارها او را به خاطر احتمال آلودگی بازدید کرده و در آب گرم میشست ). دوستان "هوارد" عنوان کرده اند که او در کودکی دچار وسواس نسبت به لوبیاهای غذایش ( که خیلی دوست داشت ) بود به گونه ای که ابتدا آنها را مرتب می کرد و سپس می خورد. یا اینکه وسواس زایدالوصفی در مورد یک اشکال کوچک در لباس "جین راسل" ( هنرپیشه فیلم " شرور" ) به خرج  داد. کارگرادنی نیز عنوان کرده که،وسواس گاه و بیگاه او آنچنان بود که امید اتمام هر پروژه ای را غیر ممکن می نمود.
سرانجام او که یک چهره سرشناس بود و مورد توجه، به ناگاه مجبور گردید که از انظار مردم ناپدید شود. مدتی نگذشت که او کاملا خلوت گزین شد. "هوارد" مدت ها خود را در اتاق تاریک پنهان می کرد و آنچنان دچار وسواس شده بود که هر چیز را تنها به مدد دستمال بر میداشت. اگر چه او همیشه پزشکان بسیار داشت اما از آنان احتزار می کرد و یا اینکه آرایشگر همیشه گوش به زنگ خود را، نا امید گذاشته بود. به مرور مصرف کودئین و والیوم را شدت بخشید. آنچنان دچار وسواس نسبت به خطرات آلودگی هسته ای شد که به مشاوران خود سپرد که به رئیس جمهوران وقت آمریکا، رشوه بدهند تا از آزمایشات هسته ای صرف نظر کنند ( که البته هیچ وقت چنین درخواستی صورت نگرفت و وانمود شد که آنان از درخواست سر باز زده اند). حتی معروف است که  او یک فیلم ( Ice Station Zebra )  را بیش از 150 بار دید و اینکه یک بار تمام لباس های خود را از ترس میکروب آتش زد.
در سال 1976 و بر اثر گوشه گیری مفرط، مریضی و مصرف زیاد دارو و با ظاهری بسیار ژولیده، ناشی از ناخن ها و موی بلند و نا مرتب، در حالی که بیش از چهل و یک کیلو ( با قد 193 سانتی متر ) وزن نداشت، جان سپرد. برای تشخیص هویت او مجبور شدند که از او انگشت نگاری کنند. "هوانورد"، "حقه" و چند فیلم دیگر به همراه  کتاب های بسیاری، بر اساس زندگی او شکل گرفته است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/25ساعت   توسط خوابگرد | 
The crucified to the bathtub"ژان پل مارا" یک چهره انقلاب فرانسه ست که همواره توجه مرا به خود جلب کرده است. او پزشک و فیزیکدانی متوسط بود، که در بحبوبه انقلاب کبیر فرانسه، کاملا به سوی سیاست گرایش یافت. او روزنامه "دوستدار مردم" را منتشر نمود. از این طریق او با تمام قوّا به بسیاری از صاحبان قدرت حمله می کرد و سعی در بر ملا کردن خیانت های آنان داشت، هر چند در بسیاری از موارد ثابت شد که او در اشتباه بوده است.
بعد از انقلاب او بسیاری از رهبران محافظه کار را، به سبب کاهلی در کشتن، مذّمت کرد. او گفت : " به راستی بریده شدن ششصد و هفتصد سر، خیال شما را آسوده کرده که توانسته اید شادی و آزادی را برای مردم به ارمغان بیاورید. یک انسان-دوستی اشتباه، بازوانتان را منقبض کرده و شدّت عمل را از شما ستانده. بی تردید این به مرگ میلیون ها برادر خواهد انجامید".
چندین بار مورد تعقیب قرار گرفت، تا اینکه یکبار و در یکی از مخفی گاه های خویش، آلوده به بیماری خنازیر (بیماری پوستی مزمن ) شد. او این گونه مجبور شد که بسیاری از اوقات خود را در وان آب سرد سپری کند و بسیاری از نامه، نوشته  و مقالات خود را، حین حمام تهیه کند.
"مارا"  نقش به سزایی در سقوط "ژیروندیست"ها ایفاء کرد تا این که ، دختری به The saviour goddessنام " شارلوت کوردا" یک صبح، درب حمام او را دقّ الباب کرده و مدعی شد که پیکی ست تا اسامی کنسول های خیانتکار را از وی بگیرد.دختر بعد از نوشتن اسامی خیانتکارانی که " مارا "  شماره کرده بود، گفت: " تمام این افراد زیر گیوتین خواهند رفت".  سپس با کاردی که همان صبح خریده بود سینه "مارا" را شکافت. و "مارا" در حالی که فریاد می زد " دوست عزیز، مرا کمک کن!" ، جان سپرد. این عمل " کوردا" که یک "ژیروندیست" بود، باعث شعله ور شدن کینه " ژاکوبین" های غالب شد و " دوره وحشت" در فرانسه شکل گرفت. "کوردا" در محاکمه اش بارها تاکید کرد که در حقیقت او با کشتن یک نفر، جان صد هزار انسان را نجات داده است... 
" ژاکوبین ها " که یک سلسه اقدامات در جهت نابودی کلیسا و دین، طرح ریزی کرده بودند، خود این بار به "مارا" چهره ای نیمه قدیس بخشیدند. در مراسم تشییع جنازه او چنین گفته شد : " او به مانند مسیح عاشقی پر سوز برای مردم بود، همچنان که از مردم بود. او به مانند مسیح از پادشاهان، اشراف، کشیش ها و ولگردان بیزار بود و به مانند مسیح هرگز از مبارزه در برابر دشمنان مردم باز نایستاد".

 

الف - نقاشی اول اثر "ژاک لویی دیوید" دوست و همراه "مارا" ست که نام کار را به سادگی "مرگ مارا" گذاشته بود،  اما من آن را "مصلوب به وان" می نامم. خالق اثر دوم " پل ژاک امه بودری" ست که من آن را "الهه نجات بخش" می نامم.
ب - مسبب خون ها بسیار دوره "حکومت ترور" که بود؟ "مارا" یا "کوردا"؟
ج - راستی چقدر به تن اندیشیده اید؟ به طاقت فرسا بودن یک زندگی بر اساس یک وسواس، یک حساسیت به گرد؟ به حمام دائمی...بیشتر در این باره خواهم نوشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/25ساعت   توسط خوابگرد | 
Glass Pavilion۱- یک آرشیتکت آوانگارد، ویلایی تمام شیشه ای طراحی کرده و ساخت. اما هیچ کدام از خریداران این ویلا نتوانستند زندگی در آن را تحمل کنند.

۲-  هنگامی که بنا به تشخیص حزب کمونیست مرکزی، یکی از رهبران چکسلواکی سابق، ناشایست تشخیص داده شد، عملیات حذف او به سادگی طراحی گردید. کافی بود تا یکی از گفتگوهای دوستانه و استراق سمع شده اش که او در آن با عباراتی رکیک، از عده ای سرشناس پذیرایی کرده بود، از رادیو پخش شود.

۳- آنچه در دنیای ژورنالیستی غرب رخ می دهد، نوعی نابودی حریم خصوصی است. پاپاراتزی های که همه جا حضور دارند و آماده شکار هر لحظه اند.

۴- بنا به گزارش یکی از مدیران شرکت هیولت پکارد تا سال ۲۰۵۶ به ازاء هر نفر در انگلیس، یک میلیون دوربین و سنسور وجود خواهد داشت. اینگونه از هر شخص از بدو تولد تا لحظه مرگ ، فیلم، آرشیو خواهد شد و همگی در یک نمایش جهانیbig brother جمع خواهیم آمد.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/09ساعت   توسط خوابگرد | 
Assassination of Archduke Franz Ferdinand, heir to the Austro-Hungarian throne, in Sarajevoراننده اسکورت جلو، به اشتباه جاده اصلی را ترک کرده و وارد خیابان تنگ فرانز جوزف شد. راننده آرکدوک، که با محل آشنا نبود، درپی ماشین قبلی وارد خیابان شد. یک ژنرال همراه ولیعهد فریاد زد : "این راه اشتباه است!". راننده به شتاب پا روی ترمز گذاشت و دنده عقب گرفت. از گوشه خیابان، گاوریلو پرنسیپ که یک دانش آموز صرب بوسنیایی بود، پا پیش گذاشت و دو گلوله به سمت آنان شلیک کرد. اولین گلوله به گردن فرانسیس فردیناند اصابت کرد. همسر ِولیعهد ِامپراتوری اتریش-مجارستان، برای محافظت از جان وی، خود را به روی او پرتاب کرد. گلوله دوم نیز به شکم او بر خورد کرد.پانزده دقیقه بعد، هر دو مردند. پنج هفته بعد جنگ جهانی اول شروع شد...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/08ساعت   توسط خوابگرد | 
St. Basil's cathedral[معروف است که روانکاو در حین درمان بیمار، خود دچار نوعی روان پریشی می گردد ]

 ایوان مخوف، پایان بخش سلطه مغول، بر پهنه خاک روسیه بود. او برای پاسداشت این پیروزی، دستور داد که کلسیای سنت باسیل در مجاورت کرملین ساخته شود.
اندک زمانی بعد، ایوان دچار جنون شد. به گونه ای که همواره سایه خیانت را بر فراز خویش احساس میکرد. شوالیه های سیاه شنل او، سوار بر اسب های سیاه، مامور شدند، تا ریشه هر گونه خیانت را بخشکانند. در این راه، مردم عادی و نجیب زادگان بسیاری قربانی شدند. حتی او فرزندش را از میان برداشت... گویی اشباح مغولان تارانده شده، در کاسه سرش، جولان می دادند و هر دم توفانی را موجب می شدند.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/07ساعت   توسط خوابگرد | 
Forest Gump" جنی " معشوقه بی اعتنای "فارست گامپ " ( قهرمان کم هوش فیلم )بی هیچ اطلاعی، او را ترک می کند. صبح روز بعد، فارست، مستاصل بر صندلی گهواره ای، به جلو و عقب تاب می خورد. ناگهان برمی خیزد و شروع به دویدن میکند. او سه سال و نیم می دود. در این فاصله عده ای در پی او می دوند، در حالی که چرایی دویدن فارست را نمی دانند. عده ای علت را، دفاع از آزادی، عده ای حقوق زنان و عده ای دیگر، ابلاغ صلح سبز می پندارند.

لحظه ای در می رسد که فارست دیگر نمی دود و می گوید: خسته ام، می خواهم به خانه برگردم.

  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/07ساعت   توسط خوابگرد | 
Jose Boldt - Gato e pedra, Alentejo, 2000ماشین حرکت می کند و چشمانم تنها به فضای بیرون دوخته می شود. بارها از خود پرسیده ام که این میل بی پایان برای تماشا از چیست؟ آیا سکون اشیاءی پیرامون، مرا  گریزان می کند؟...حال آنکه سکون دلربای عکس، عصیانی ست علیه این باور.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/06ساعت   توسط خوابگرد | 
Jose Boldt-Reflexo em poça de água , Fátima, 2006زمین به پاسخ گفت :می دانستی که من ات عاشقانه دوست دارم. و تو را من پیغام دادم از پس پیغام به هزار آوا، که دل از آسمان بردار که وحی از خاک می رسد. پیغام ات کردم که مقام تو جای گاه بنده گان نیست، که در این گستره شهریاری تو ...
 مدایح بی صله - احمد شاملو

 

 


[  بازتاب دیر و دو رهگذر بر زمین باران زده ................................................................... خوزه بولد ]

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/06ساعت   توسط خوابگرد | 
Moses by Michael Angeloموسی، محبوبترین اثر میکل آنژ بوده است. بر اساس افسانه ای هنگامی که او  تراشیدن این سنگواره ی با هیبت و صلابت را به فرجام رساند، به پیشگاهش زانو زد و پر طنین فرمان راند " اینک سخن بگو !".

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/02ساعت   توسط خوابگرد | 
      Out of Body Experience

بسیار شنیده ایم که عده ای مصّرانه باور دارند که برای زمانی ( که گاه ساعتها به طول انجامیده است)، روحشان، بدن را ترک گفته و یک تجربه متافیزیکی افتراق روح و کالبد را داشته اند.
به تازگی یک گروه سوئیسی و آمریکایی توسط Virtual Reality Machine ، نشان داده اند که این پدیده نادر یک توضیح عصب شناسانه دارد. بدین معنی که ما موقعیت ( روح ) خود را از چشمانمان اقتباس می کنیم، در حالی که پیغام های بساوایی، که بیانگر واکنش های کالبد هستند، در سایه بینایی تعبیر می گردند. این نتیجه با چند آزمایش به دست آمده است. در آزمایش اول، یک " کلاه خود ِدنیای ِواقعیت ِمجازی " ( Virtual Reality Helmet ) را بر سر یک داوطلب قرار دادند، در حالی که تصویر ارسالی از کلاه خود، برگرفته از دوربینی بود که از پشت سر، او را فیلم برداری می کرد.حال اگر با قلمی، به پشت او می زدند، او با توجه به مشاهده همین عمل ( به شکل مجازی ) بر پشت ِتصویر ِمجازی خود، دچار این احساس میشد که روح اش بدن را ترک گفته. حال اگر موقعیت را به گونه ای دیگر آرایش می دادند که از پشت ِمانکنی به جای او فیلم برداری میشد و همین اشاره قلم به پشتش صورت می گرفت، به گونه ای  که تصویر ِمجازی ِقلم به پشت مانکن نیز اشاره می کرد، انها احساس می کردند که مانکن همان کالبد رها شده آنان است.
بر این اساس، به نظر میرسد که تجربه های مشابه  که در رویاها و یا در شرایط استعمال مواد مخّدر و الکل به دست آمده، تنها یک انسداد عصبی در برابراطلاعات واقعی قّوه بینایی بوده است.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/02ساعت   توسط خوابگرد | 
           An aid worker treats a would-be immigrant

[ یک بهیار مشغول مداوای یک مهاجر غیر قانونی ست که وارد یکی از جزایر کاناری اسپانیا شده است ]

لغت نامه اکسفورد برای دادن یک مثال از معنای " استعاره " چنین نوشته :
" جهان یک صحنه نمایش است! " .
حال اگر این فرد بازگردانده شود این درمان ....!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/01ساعت   توسط خوابگرد | 

             Red Light Street in Amsterdam

شما می توانید با قسمتی از حقوق دریافتی خود از راه برنامه نویسی کامپیوتر، ساختمان سازی، صندوقداری بانک، باغداری، نویسندگی، فیلم سازی، پرستاری، اداره مهد کودک و ... به یکی از خیابان های Red Light  رفته و یک تن عریان را برای ساعتی بخرید!

 

 

[ برای مبارزه با سوء استفاده جنسی از کودکان در اینترنت و یا شکل های دیگر، کمپینی جهانی شروع شده است. شما می توانید به سایت http://www.lightamillioncandles.com رفته و از آن حمایت کنید. لطفا این نشانی را به دوستانتان ارسال کنید]

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/01ساعت   توسط خوابگرد | 
بچه گربه کوچک و نحیف بود. انگار که ملتمس غذا باشه، لای بوته ها می پلکید. نصف خرمای خشکی که به دهن داشتم، تیکه کردم و سمتش انداختم. چهل، پنجاه ثانیه ( ی لذت بخش برای من)، آن را بو کرد، اما ناگهان با بی اعتنایی آن را رها کرد. ومن، مابقی تیکه خرما را به دهنم گذاشتم و گفتم " ببین منو نمیکشه!"... من و تیکه خرمای رها شده، از عذاب بی اعتنایی سوختیم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/01ساعت   توسط خوابگرد | 

پرولوگ:
در یکی از سکانس های اولیه  فیلم "ربکا"، خانم "دو وینتر" برای اولین بار راهی منزل همسرش "ماکسیم دو وینتر" می گردد. در آستانه ورود به ویلا او می گوید: " من سردمه!"

 

* دختر یک منشی بوده، اما زنجیره ای از حوادث موجب می گردند که "ماکسی" که مردی بسیار ثروتمند ست، عاشق او گردد. آنها عقد کرده و راهی خانه مرد می گردند. به هنگام  ورود به ویلای اشرافی، دخترک، که پیشتر تنها حسی گنگ از شکاف بین خود و "ماکسی" داشت، می گوید: "من سردمه!"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/01ساعت   توسط خوابگرد |