تبليغاتX
خوابگرد
ادراکات لعنتی ما

او به مانند جنینی  در زهدان خاک ست. هر بار که بر می خیزد گویی فرصت حیاتی دوباره داشته... او هزاران بار متولد و یک بار میمیرد.

[ عکس از اوجین اسمیت]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/28ساعت   توسط خوابگرد | 
حافظ رندی پرسش گر و نا آرام ست. آنچه او را اسطوره ای جاودانه می سازد، ناسازگاریش با تزویر، بیداد و انسداد فکری ست...با ساقط شدن حکومت شاه شیخ (۱) توسط امیر مظفر، معروف به امیر مبارز، دوره ای تاریک، بر شیراز حکمفرما گشت. در این دوره، امیر خشکه مقدّس و زاهد مآب، اسباب خراباتیان را از دیر مغان وساقی گرفته، تا رامشگری و رقص را بر انداخت. طولی نکشید که حافظ عصیان کرد چرا که میدید، محتسبان و شحنه، که معرکه ساز حد، تعزیر و سخت گیری هستند، در حقیقت خود سرچشمه بیداد و حق کشی اند. و او اینها را، بارها از ننگ شراب و باده نوشی بدتر می دانست...با ظهور شاه شجاع که مقارن با چهل سالگی شاعرست، امیدها در دلش دوباره زنده شد. به وضوح شعرهای این دوره، رنگ و تنوع بیشتری دارد. اما در اواخر عمر، که زین العابدین پسر شاه شجاع زمامدار شیراز گشت، بار دیگر دوره عتاب و درد سر رسید. این امیر جوان، که سالک راه امیر مبارز شد، تمام خاطره های تلخ وش گذشته را، فرا چشم حافظ آورد. تلخکامی رند به جای رسید که هجوم یک ترک تاتار ( تیمور گورکانی ) به دیده گانش دیگر بد شگون نمی نمود. شاید از همین روست که امروزه عده ای به نادرست یا به درست، امید به یورش ترکی دیگر بسته اند!

(۱)که حافظ دوره اش را به مانند خاتم فیروزه بو اسحقی، درخشان و در عین حال کوتاه بودنش را تشبیه به دولت مستعجل کرده.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/05/26ساعت   توسط خوابگرد | 
فیلم های برگمان، روایتگر ابعاد رنگارنگ وجود انسانی اند. در قصه های او، شخصیت ها، خاطراتی تلخ، شاد، نفرت بار و یا تکان دهنده را، از گذشته ی حاملند. اما در موقعیت تازه، فرصت میابند عمیق ترین دلایل احساس های خود را کشف کنند و در این راه، نه تنها شاید درد های گذشته را التیام ببخشند، بلکه ما را به عنوان تماشاگر، غریق معناها و امکانات متنوع انسانی کنند. در طول فیلم، گفتگوهای دو به دو بین شخصیت ها در می گیرد و این فرصتی دیگرست تا شما نیز درون فیلم پرتاب  شوید و در این دیالکتیک سه جانبه، به بازشناسی ریشه های خود نائل گردید. این گفتگوی سه جانبه به نوعی، مشابه تجربه همیشگی روان ماست، هنگامی که نیروها و خواست های روان بر سر ارزش های گاه متناقض به جدال می پردازند تا یک من ِ برتر در ما به داوری بنشیند. اما آنچه در سرآخر  حاصل می گردد، عموما نوعی استیصال در داوری ست. یعنی شما حتی برای درونی ترین خواست های خود ( مثلا نفرت )، دچار سردرگمی شده و آن را در نهایت ما حصل یک تراژدی دردناک خواهید شمرد.اما اگر برای تماشاگر ( یا من ِ برتر ) هماره استیصالی در کار خواهد بود دیدن فیلم های برگمان چه ارزشی دارد؟ نمی دانم شاید بدین وسیله معترف گردیم که من ِ مستاصل، حقیقت هستی ست. اگر چه می توانید در این نکته با من موافق نباشید.
+ نوشته شده در  جمعه 1386/05/26ساعت   توسط خوابگرد | 

ساز موافق :ادی ادامز، با این عکس معروف ( قتل یک ویت کنگ)، برنده جایزه پولیتزر در سال ۱۹۶۹شد. مدتی بعد، او اظهار داشت که در اعطای این جایزه، افسر مجری قتل، به گونه ای ناعادلانه، نادیده گرفته شده !

 ساز مخالف : در فیلم شکارچی گوزن، ویت کنگ ها برای تفریح، سربازان آمریکایی را مجبور به انجام بازی مرگبار رولت روسی می کردند!

 


[ و شیطان گفت: من آتشین گوهرم و پاک. مرا نشاید که بر انسان ِخاک نهاد و فرومایه نماز برم! ]

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/23ساعت   توسط خوابگرد | 
" تنها آن کس تو را خواهد شناخت که عاشق تو باشد" میگل د اونامونو

نن گلدین، عکاس و فیلمسازی ست که، نگرشش به دنیای بیرون خیره کننده است. عمده سوژه های او، دوستانش ند و در حقیقت، عکاسی برای او، نوعی ثبت خاطره محسوب می گردد. به لحاظ وجود حس عاطفی بین عکاس و سوژه ها، نوعی سیلان غریب در عکس ها موج می زند. برای مثال در این نمونه عکس، میستی و جیمی که دو دوست ترانس سکشوال نن هستند و برای شرکت در فستیوالی سوار تاکسی شده اند، سوژه عکاس هستند. سمپاتی سوژه ها، ما را وادار می سازد که نوعی بازاندیشی در معیار های متعارف داشته باشیم و از این راه، عکس قدرتی خیره کننده میگیرد. روشن ست که کسی که به ناگهان وارد کارزاری می گردد تا با دوربینش، به شکار موقعیت بپردازد، از دسترسی به چنین زلالیتی، محروم می ماند. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/21ساعت   توسط خوابگرد | 
گرونیکا

گرونیکا اثر پابلو پیکاسو، ملهم ازبمباران گرونیکای اسپانیا توسط آلمان نازی در زمان جنگ های داخلی اسپانیاست. اثر به روشنی از نمونه های آبستره و ضد بازنمایی فاصله دارد و سیاه و سفید بودن اثر، کیفیتی روزنامه وار به آن داده است. پیکاسو مرگ، خشونت، سبعیت، بی پناهی را بی هیچ اشاره ای به علت آن تصویر می کند. او در این رابطه  می گوید: " اسپانیا شاهد جنگ ارتجاع در برابر مردم و آزادی ست. تمام زندگی هنری من، مبارزه ای همیشه گی بوده است در برابر ارتجاع و مرگ هنر. آخر چگونه ممکن ست که کسی حتی برای لحظه ای بیانگارد که من با مرگ و ارتجاع موافقم؟ در این اثر که گرونیکا خواهم نامیدش، ونیز در مشتی کارهای دیگرم، من نفرت خود را از غرقابه درد و  مرگی که، اسپانیا را فرا گرفته است، بیان کرده ام."
گرونیکا، جلوه گر انسانها و حیواناتی عذاب کشیده ست. تمام صحنه در اتاقی مصور شده است. در منتها الیه چپ، گاوی با چشمانی درشت، بر فراز زنی ست که کودک مرده اش را به دست گرفته. در میانه ، اسبی از اصابت نیزه ای، در درد پیچیده ست. بینی و دندان های بالای اسب، به گونه ای غیر متعارف به مانند انسان ست و این خود شاید، جانکاه بودن صحنه را تشدید می کند. به زیر اسب، انسان مثله شده ای ست که در دستش، شمشیری ست و از میان آن گلی روییده . بر فراز اسب، چراغی چشم مانند، فروزنده ست. در سمت راست تصویر، زنی با گرسوز، از آستانه در به درون می لغزد. پایین تر، زنی حیرت زده، به گونه ای دعا مند به سمت چراغ چشم سا، متوجه است. در سمت راست تصویر یک نفر در میان شعله آتش، دستها را التماس گونه به بالا گرفته ست...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/21ساعت   توسط خوابگرد | 
یک حرکت، جلوه و یا نمایش بدنی ِ طرح افکنده شده، می تواند کیفیقتی اثیری بیابد. در این شکل، جلوه بی زمان می گردد و ازلّیت و ابدیت را توامان داراست.
مرلین مونرو به هنگامی که در یک فیلم، در حین عبور بر فراز دریچه زیرگذری و به واسطه وزشی، دامانش به مانند  تلاش بالهای عروس دریایی، بالا می رود، جلوه ای کم نظیر را رخ نما می گردد. کمتر کسی ست که اسیر زیبایی این جلوه نباشد. جذابیت جنسی این نما، تسخیر گری ست که دامنه اش حتی به امروز نیز میرسد. استقلال جلوه کاملا روشن است و از این روست که بسیاری در فیلم های خود، وسوسه شده تا آن را دوباره به کار ببندند ( به پست Gesture مراجعه شود) و یا در پوستر های تبلیغاتی آن را مستمسک قرار دهند.

حال نوبت آن ست که بگویم که این جلوه اثیری چه ها نمی کند! آیا باور می کنید که می تواند سیگار را معجزه ای بنماید؟ نگاه کنید...

                                                        

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/05/12ساعت   توسط خوابگرد | 
 " من عاشق لوس آنجلس ام، من عاشق هالیوودم، آنها خیلی زیبا هستند. همه چیز پلاستیکی ست، اما من عاشق پلاستیک ام. من می خواهم پلاستیک باشم"    اندی وارهول

اندی وارهول، پیشگام پاپ آرت ست. او به گونه ای ممتاز، شی شدگی انسان را به تصویر می کشد. در نگاه او، جهان به مثابه کارخانه ای است که، انسان تنها مصرف کننده آن است.

ممکن است به نظر بیاید که، نقش تولیدی انسان را از قلم انداخته ام. اما درد ها و آلام ناشی از مسخ شدگی انسان در هنگام تولید، تردیدی برای او  باقی نمی گذارد که در این نقش، او چیزی جز یک مترسک نیست. به مانند فاوست، انگاری روح خود را فروخته و تهی شده است.

اما دیدگاه وارهول، ابعادی جدی تر می گیرد وقتی ما را متوجه می کند که در هنگام مصرف نیز، هویت ما، از دست رفته است. او می گوید:
" اونچه در مورد آمریکا ( بخوانید کارخانه ! ) شگفت انگیزه اینه که، سنتی آغاز شده که در آن ثروتمندترین افراد، ضرورتا همان چیزهایی را می خرند که فقرا. شما می تونید در تلویزیون ببینید که رئیس جمهور کوکاکولا می خوره، الیزابت تایلور کوکاکولا می خوره و البته شما هم می توانید کوکاکولا بخورید. کوکا همان کوکاست و هیچ ربطی نداره که چه اندازه پول می دهید و این که اصلا کی هستید. شما در شرایط مشابه با ولگردی هستید که کوکا می خوره. همه کوکاها یه جورند و همه آنها هم البته خوشمزه. اینو الیزابت تایلور میدونه، رئیس جمهورمی دونه و اون ولگرده می دونه و البته باز، شما هم می دونید."

وارهول دست به کاری انقلابی میزند. او استودیوی تاسیس می کند و نام آن را " کارخانه " می گذارد. در حقیقت، او تابویی اساسی را می شکند؛ یعنی یگانه گی اثر. در گذشته هرگز نمی توانستیم انتظار داشته باشیم که میکل آنژ دو "موسی" ، دو " برده مرده" و دو "سیستین چاپل" بسازد. به عبارت دیگر، هر اثر به یگانه گی اش وابسته بوده. اما وارهول و دوستانش، شروع به تولید انبوه اثر هنری کرده و در این راه از هر وسیله تکثیری ، چه شابلن و مهر و چه هرچیز دیگر، استفاده می کنند. حتی آنها نمایشگاه کارهای خود را سوپرمارکت می نامند.

این اندیشه و موضع وارهول، تلنگری به انسان ست تا شاید روح تسخیر شده اش را بازیابد. او تلاش Monroeمضاعفی می کند تا ابعاد دیگر این حقیقت تلخ را کشف کند. برای این منظور، در ادامه کارهایش به موضوعاتی چون ستاره سازی هالیوود، توجه ای خاص نشان می دهد. معروفترین اثر او پرتره ای ست از مرلین مونرو. در این اثر، او با استفاده از مرکب، موی بلوند، سایه چشم و لبان روژ دار مرلین را تشدید می کند.

مونرو کالایی ست که به خورد ما داده می شود. ما همه با هم او را مصرف می کنیم. ما همه از او لذت می بریم... (1). مطلب هنگامی باور پذیر تر می گردد که نگاه کنید که مدونا چگونه پا دقیقا جای پای او می گذارد. مانند او آرایش می کند و مویش را بلوند می سازد و حتی روی این تشابه سازی عمدا تاکید می کند.

شابلن و تکثیر دوباره اهمیت خود را نشان می دهد،  چیزهای که وارهول فریاد کرده بود . از مونرو، شابلنی ساخته شده و آخرین محصول موفق کپی نیز، مدونا بوده است. مطمئنم که بیست سال دیگر، مونروی دیگر در کار خواهد بود .

پی نوشت: وارهول خود به ثروتی قابل توجه دست یافت. جایی او می گوید: هنر، پول در آوردن ست، هنر، کار کردن ست و البته تجارت خوب، بهترین شکل هنرست!. به راستی آیا دوباره ما گول خورده ایم!؟ آیا شیادی با ماسک عقاید چپی، ما را فریب نداده است تا پول سازی کند؟ توصیه می کنم که نوشته را یکبار دیگر با فرض شیاد بودن او مرور کنید.

پی نوشت دیگر: ما در چنبره ای قرار داریم. گریزی در کار نیست.

(1) اما آیا مونروی تبدیل به شی شده راضی ست؟ مسلما اینطور نیست. او در مصاحبه ای از این بت سکس شدنش و از این ابجکشنالیزم گلایه می کند.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/05/12ساعت   توسط خوابگرد | 
کیرکه گارد: هر شهریاری چشم به راه  شهسواری ست تا او را از ورای ابرها بیرون بیاورد، آن چنان که من از ابراهیم سخن رانده ام.

پاره نخست : بیضایی در" دیباچه نوین شاهنامه " روایت گر چگونگی ِ نظم گرفتن شاهنامه است. او با تخّیل مثال زدنی اش، نقبی به گذشته می زند تا راز چکامه سرایی فردوسی را دریابد. در آمیزه ای سورئالیستی، قصه های ِ شاهنامه، با قصه متن گره می خورد و افق های چندگانه ای  پیش ِ روی خواننده، گشاده می گردد. این چنین بیژن، رستم، اسفندیار، سهراب، کیکاووس، رودابه، فرنگیس، رستم فرخزاد، منیژه، اژدهاک، شغاد و گردآفرید ساحت های خیال و متن را به هم می دوزند و مرتب این مرز را در آمد و شدند. چهارچوب قصه، فراخ  و اوجش، حسرت برانگیز است.

پاره دومین: فردوسی در بازار، نقّالی را میبیند که شاهنامه خوانی میکند. او هراسناک از شنیدن چکامه، راه کج می کند ( شاید میل به کمال، بازشنیدن شعر را برای او دشخوار کرده بود ). اما کمی درنگ او را میخ کوب می کند. راوی، قصه جهان گستری جمشید را سرگرم ساز است. بر حسب شاهنامه، جمشید،  شلاق میزند و جهان گشاده تر می گردد. به همین سیاق، راوی بر فراز فرشی ایستاده، که چپ و راست آن تا خورده است. هر بار که  او شلاق فرو می آورد، دو دستیار، گوشه های تا خورده فرش را، باز و بازتر میکنند و از آن میان، گل و نقش قالی، به مانند سبزه و گیاه ِ جهان، فواره وار، سر راست می کند. اشک در چشمان فردوسی می دود. شاید در میابد که اثر، چشمه ای دمنده است که می تواند ارواح ِ سرگردان ِخواننده گان را تسخیر کند تا از این میان، موج یک خیال، خیالی دیگر را بر انگیخته کند، بی آنکه شمارگان  ِ موج ها محدود باشد.

پاره سومین(1): با تنگ نظری عده ای، فردوسی یک معتّزلی ( خرد گرا ) (2) و رافضی ( شیعه ) به  محمود غزنوی معرفی می گردد. این غیرت دینی محمود را به جوش آورده  و مقرری فردوسی را معلق میکند. دستور می دهد که تنها بیست هزار درم به وی بدهند. فردوسی، صبح به حمام می رود. در بازگشت نزد فقّاعی ( آبجو فروش ) رفته و فقاعی می نوشد و همه بیست هزار درم را به حمّامی و فقّاعی می بخشد. عالم به خشم محمود از چنین رفتاری، غزنین را به سرعت ترک کرده  ومی گریزد. بعدها و نزد حاکم طبرستان، هجوی علیه محمود مینویسد که خواندنی ست:

پرستار زاده (!) نیاید  به   کــــار   وگر چند باشد پدر  شهریــار
ازین در، سخن چند رانم همـی    چو دریا کرانه ندانم همــــی
به نیکی نبد شاه را دستگـــــاه    وگرنه مرا  برنشاندی  به گاه
چو اندر تبارش   بزرگی   نـــبود    ندانست نام  بزرگان شــنود

(1) : این پاره برگرفته از " چهار مقاله " نظامی عروضی سمرقندی است.
(2) : دلیل بر معتّزلی بودن فردوسی را این چکامه گرفته اند که

به بینندگان،  آفریننده را          نبینی، مرنجان دو بیننده را

که در آن  فردوسی تاکید می کند که نمی توان خدا را دید. عقیده ای که تا مدت ها نزد مسلمانان رایج بوده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/05/11ساعت   توسط خوابگرد | 
 هوا گرمه، بد جوری هوس فالوده کرده ام!

 

 

 

 

 

 

 

 

  

[ عکاس این جاودانه Nick Ut بوده است..گرمای ناشی از بمب های ناپالم بچه ها را آزرده است. دخترک مجبور شده تمام لباس هایش را در آورد و سربازان ...]

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/05/11ساعت   توسط خوابگرد |