تبليغاتX
خوابگرد
ادراکات لعنتی ما
یکی بود یکی نبود
غیره از خوبا
هیشکی نبود
یک خورشید خانم بود
مث پنجه افرا
چشاش
دو
بلور درشت الماس
لباش
غنچه ی رز
گونه هاش هم نگو
که انگاری
گل انار

آقا پسری که شما باشید
گل دختری که شما باشید
آوازه  ِخوشگلی این خورشید خانم قصه ی ما
تا هفت کهکشون اونورترم
رفته بود

اما خورشید خانم ما
که به این آسونی ها
دل به کسی نمی داد
به این مفتی ها
سر به  بالین
کسی نمی ذاشت 

روزها و روزها به همین منوال گذشت
تا این که
یه روزی
آقا ماهه
که خودش
یه پارچه
گل بود و
هزار عاشق ِ بی خواب و
هزار دلداده ِ بی عار داشت
چشاش افتاد به جمال
دردونه ما

اون وقتش
نه یه دل
که هزار دل
عاشق خورشید خانوم شد


خلاصه
با هزار جادو و جنبل
چله نشینی و پاسفت کردن
دل ِ خانم خانمای ما رو
نرم کرد
خیلی سختی کشید
خیلی تلخی چشید
خیلی این پا و اون پا کرد
اما چی
یه نموره
پا پس نکشید


چرخ فلک هم توی این ماجرا
بی کار نبود و
بذر مهر آقا ماهه رو
 تو دل
خورشید خانوم
پاشید

بعد از کلی قرار و مدار
سر آخر عروسیشون سر گرفت

جهیزیه خورشید خانوم
خیلی مجلل بود
قیمیتی ترینش هم
یه حریر نیلی بود
که به صورت هر کی می خورد
نمی تونست نخنده
نمی تونست شاد نباشه

خورشید خانوم ما هم
که عادتش بود
برای هرچیز و هر رسمی
اسمی بذاره
اسم حریر نازکشو
"روز" گذاشت

کار همیشه گی اونو و آقا ماهه این بود
که " روز" رو
زیرشون فرش می کردند
جوری که چهار گوشه
آسمونو بگیره
بعدش
روش یله  می دادند و
گل می گفتند و گل می شنفتند.
 
همه اینا را گفتیم اما آخرش که چی
زندگی همین جوری
سرسرکی که
نمیشه
هر زندگی بالاخره سر و سامونی می خواهد
دل مشغولی و آرزویی می خواهد

جونم براتون بگه واسه خاطر
دل آسودگی آخر و عاقبتشون
چراغونی کاشونه شون
آقا داماد و عروس خانوم
به فکر افتادند

نتیجه این که
چاره رو این دیدند
کلی بچه دور ورشون
قطار کنند

اما
شما دلبرای خوابگرد می دونید
که اولاد زیادم
آخر و عاقبتش
خیلی هام خوش نیست
مرتب
ورد زبون خورشید و ماه این بود
که
زهره!
کیوان!
ناهید!
بهرام!
ستاره!
ستاره!

اینور نرو
اونور نرو
این کارو نکن
اون کارو نکن

چشمتون روز بد نبینه
تا این که
یه روزی
ماه که طاقتش تاق شده بود
چشاش از بد خلقی
سیاهی رفت و
به دور از چشم
خورشید خانوم
نصف بچه ها رو
ریخت
توی دریای
زیر پاشون

خورشید خانوم وقتی
شستش خبردار شد
که  شوهرش
چه فتنه ای کرده
چه آتیشی سوزنده
دلش گرفت
حریر " روز" ش گرفت و
سی خودش رفت

حالا هرچی ماه و نصف بچه های دیگه
قربون صدقه ش
میرند
التماسش میکنند
التفات نمی کنه
راه
خودشه میره
آخه
طفلکی
دلش شکسته
حق داره

واس خاطر همین داغه که

 روز همیشه با خورشید خانومه

کسی که همه غم و غصه اش

جیگر گوشه هایند که

تو دریا

بی مادر

سرگردونند

قصه ما به سر رسید
غلاغه به خونش نرسید
بالا رفتیم ابر بود
پایین اومدیم
نهر بود
کلاغ  قصه ی ما
شل بود


* این قصه بر ساخته ای ست تا کودکان کنجکاو را از چرایی، بی ستاره بودن روز، قهر بودن خورشید و ماه  و سکنی گرفتن ستاره دریایی در آب آگاه سازد.
** خط کلی قصه را اول بار دوستی روایت کرد اما پرداخت، بازنویسی و اضافات از خوابگرد ست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/28ساعت   توسط خوابگرد | 

سمفونی نهم بتهوون، در وین و به رهبری خود ِ آهنگساز اجرا شد.  اعطای رهبری ارکستر، ادای احترامی بود به آهنگ ساز، چرا که او به کلی ناشنوا شده بود و به هیچ وجه، صدای سازها و گروه کر را نمی شنید و این میشل اوملاف بود که درفرودست ِ سن، نوازندگان و خوانندگان را هدایت می کرد. در پایان اجرای وین، هنگامی که حاضران نا باور کف می زدند، یکی از نوازندگان، بتهوون را متوجه غریو جمعیتی کرد که او، صدایشان را نمی شنید.
 
اگر هنرمندی بزرگ، دست به خلق می زند، بی شک عمیق ترین احساسات خویش را با ما در میان می گذارد. حال اگر این آخرین سمفونی آهنگسازی باشد، گزافه نیست که اثر را وصیت نامه او قلمداد کنیم. درآخرین موومان ، چکامه شادی، اثر شیلر، توسط گروه کر و سولیست ها خوانده می شود. اما وصیت ...

 

ای شادی، تو اخگر پرشکوه  ِ بهشتی
ای دختر الزیوم
ما سرمست از اشتیاق
در معبد بهشت سان ِ بی بدیلت، جمع می آئیم
و جادویت، ما را متحد می سازد
از آنچه پیشینه ِ مان، جدا ساخته بود

تمام مردمان، این چنین برادر وار گرد می آیند
جایی که بالهای ِ شکوه مندت را می گستری

ای شمایان کرور کرور، یکدیگر را در آغوش گیرید
این بوسه برای تمام جهان باد
.
.
.
هرکس که به همتی سترگ، کامیاب شد
دوست ِ دوست ماست
هرکه، زنی دلربا را صید کرد
مجالش دهید تا شادیش اوج گیرد
در همه گیتی، مَهرو از آن اوست
واگر کس نیز معشوقی ندارد، فرصتش  دهید تا برباید

هرگز در این جمع نگریید
همه ی آفریده گان از شادی می آشامند
تمام خوبان و بدان
از سینه های طبیعت [ می نوشند ]
دنباله ی رزهایش را بگیرید
بوسه، ودیعه اوست و هم از این سان شراب
هماره دوستی،  در برابر مرگ
.
.
.

[تلاش کردم ترجمه ای از شعر بیابم. متاسفانه موفق نشدم و با این که قریحه شاعری نداشته ام، خود دست به کار شدم. امیدوارم که حاصل کار، مورد پسند قرار گیرد]

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/11ساعت   توسط خوابگرد | 

من غمگین تر از آنم که ...Bas Jan Ader برای لغو قرار با یک دوست هنرمند، عکسی سیاه و سفید را با قید جمله I’m too sad to tell you ارسال می کند. او علت ناراحتی خویش را توضیح نمی دهد و این ما را بیشتر دچار اندوه می کند. به نظر می رسد که همه، عذر هنرمند را در شرایط مشابه بپذیرند.
پ.ن 1: برای هر لحظه از زندگی خود می توان هنرمندانه رفتار کرد و برای هر اتفاق ساده، می توان آفرینشی داشت.
پ.ن 2: Ader در یک سفر دریائی و با قایقی کوچک، که مدت دو ماه طول می کشید ، قایقش واژگون و خود برای همیشه ناپدید شد. اما این بار عکسی نفرستاد...

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/09ساعت   توسط خوابگرد | 
به باور کیمیاگران، حقیقت چند سطحی است و در ورای هرلایه ای، حقیقتی لطیف تر قرار دارد. به عبارت دیگر، برای هرحقیقت، سلسه مراتب ِ وجودی، از تجسم ناسوتی تا لطیفه لاهوتی موجود است. در این هرم، هر لایه، دارای شباهت تام با لایه زبرین و زیرین است، اما درجه لطافت آن کم و بیش فرق می کند. مثلا در آئین هرمسی، انسان، جهان اصغر است و در عین حال، آئینه تمام نمای جهان بیرونی ست . بنابراین یافتن کیمیایی که مس را به طلا تبدیل کند، در مرتبه ی ناسوتی ِ جستجوی سنگ فلسفی( عنصر پنجم) است. این سنگ به دارنده اش، جاودانگی می بخشد.

سنگ در فرهنگ های مختلف، تجسم های متفاوت یافته است. در برخی آئین های سرُی، سنگ فلسفی، همان مسیح است که به باور یونگ، در رویاها، به شکل مصلوب ِ سبز ِ رنگ ظاهر می شود. در ادبیات پارسی انگاره ِِ سنگ فلسفی، چشمه سرمدی بخش است. چشمه ای که خضر با آشامیدن از آن، عمر ابدی یافت و اسکندرِ افسانه ای برای یافتن آن، راهی شرق ِ حقیقت شد.

شاید به نظر برسد که برای درک چرایی ِ باور به جاودانگی و نیز ابعاد آن، بایست به گذشته سفر کرد و جامی از آبهای بیکران اساطیری بر گرفت. اما علم نیز، همین انگاره  را پیش کشیده است. باور این امر شاید مشکل باشد، چرا که علم با باور به جاودانگی،  همواره سر ستیز داشته است. داستان از این قرار است که در تعبیر کپنهاگ، برای ناظر آگاه  ِ بیرونی شأنی اساسی فرض می گردد. طبق این تعبیر، جهان در پرتو حضور ناظر، وضعیت یگانه  میابد و در غیبت او، وضعیت نهایی وجود ندارد و تابع موج آن را مشخص می کند.شرودینگر که در کنار اینشتین با تعبیر کپنهاگ سر ناسازگاری داشت، یک آزمایش ذهنی طراحی کرد تا اصل اخیر را بی اعتبار سازد. او فرض کرد که  اگر درون یک جعبه، گربه ای با یک مقدار بسیارکم از ماده رادیو اکتیو، یک شمارنده گایگر و یک محموله گاز سمی، قرار دهیم، آنگاه می توانیم بی اعتباری تعبیر کپنهاگ را، در گذر از وضعیت نانو متری به ماکرو سکوپی نشان دهیم. در آزمایش، پرتو افکنی ماده رادیو اکتیو، باعث تغییر شمارنده گایگر، آزاد شدن محموله گاز و در نتیجه مرگ گربه می گردد. برای مدت یک ساعت درب جعبه را می بندیم( پرتوزایی ماده رادیو اکتیو از یک تابع احتمال پیروی می کند). از نقطه نظر فیزیک کوانتوم، بعد ازگذشت یک ساعت، وضعیت بدین گونه است که گربه هم زنده است و هم مرده. شرودینگر ادامه می دهد که اما اگر درب جعبه را باز کنیم چه؟ یا گربه زنده است و یا مرده، بنابراین دو گانگی وضعیت داخل جعبه، باطل است.

جواب های چندی برای مساله مطرح شده شرودینگر طراحی شد. یکی از جنجالی ترین آنها، مربوط به تئوری چند جهانی ست. در این تئوری، اصل موضوعه فیزیک کوانتوم حفظ شده  وچنین فرض شد که در هنگام باز کردن درب جعبه، جهان به دو بخش تقسیم می شود. در یک جهان، گربه مرده و در جهان دیگر گربه زنده است. بنابراین نمی توان یگانگی وضعیت داخل جعبه را مدعی بود.نتیجه این تئوری آن است که در مرز بحرانی هر اتفاق، جهان به چند بخش مجزا و مستقل تقسیم می گردد. در نتیجه، بی نهایت جهان موازی وجود دارد.جاودانگی، نتیجه اولیه تئوری چند جهانی است.

به شکل مشابه تئوری چند جهانی، در هنگام تقسیم یک ویروس به دو ویروس، ویروس اولیه از بین نمی رود. او بی هیچ تجربه مرگ، در جاودانگی به سر می برد...اما هایدگر جایی می گوید، تنها با فرض فانی بودن، امور تحمل پذیر خواهند بود. نشئه حیات در گرو مرگ است، مرگی رهایی بخش، مرگی که به دنبال ِ ارتباطی دیگر نیست و تهی شدن از هر خاطره ای را می طلبد. آرامشی ابدی، که به ساحل آرامش " نیروانا" ماننده است و از هر ازلیتی و ابدیتی می گریزد... بیچاره ویروس ها!

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/08ساعت   توسط خوابگرد | 
نیچه در " غروب بتان " از سه خطای بزرگ یاد می کند. الف–  خطای ِ نشاندن پی ِ آمد به جای علت ب-   خطای رابطه ِ علیت نادرست ج-  خطای علت های ِ زاده خیال

الف–  افزایش نرخ بهره بانکی، حاصل تورم، رکود و فساد اقتصادی ست. دولت ِ ولد مورت، برای ریشه کن کردن تورم،  مبادرت به کاهش نرخ بهره بانکی کرده است. مانند این است که برای خنک کردن یک اطاق، به جای استفاده از پنکه و کولر، درجه بندی دماسنج را تغییر دهیم.
ب- نیچه متذکر می شود که فضلیت حاصل سعادتمندی است. حال اگر به ضرب و شتم بخواهیم پوشش مردم را طبق فضیلتی فرضی تغییر دهیم تا جامعه به خیر و سامان برسد، خطا کرده ایم. مانند آن ست که دکتری برای درمان آبله مرغان، احرام بستن را تجویز کند.
ج- حذف کوشش و جایگزینی ِ ادعیه و توسل، تباه کننده فرهنگ ما بوده است.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/08ساعت   توسط خوابگرد |