تبليغاتX
خوابگرد
ادراکات لعنتی ما
معجزه قهوه- فیلم "بهشت بر فراز برلین"- دو فرشته در برلین، سرگرمیشان، نوت برداری از حوادث روزمره مردمی ست که ازبرد ِ کنش های طبیعی اشان بی خبرند. فرشتگان اما، روحشان توام با نقاط تشدید بسیاری است واین کیفیت به آنان کمک می کند تا درکی عمیق و شاعرانه نسبت به  کنش وعواطف آدمها نشان دهند. عصرهر روز، دو فرشته نوت ها را با شگفتی برای یکدیگر باز خوانی می کنند. فرشته اول از زن و شوهری  صحبت به میان می آورد که روبروی یک بنگاه ماشین ایستاده بودند و در مورد خرید ماشینی تبادل نظر می کردند. فرشته دوم از مردی می گوید که در هنگام باران، نیم نگاهی به آسمان کرد سپس چترش را بست و به رفتن ادامه داد... فرشته قهرمان قصه، کارگردانی( پیتر فالک)  را ملاقات می کند که حضور او را حس می کند. کارگردان در حالی که  در کنار کیوسکی ایستاده  قهوه ای سفارش می دهد و برای فرشته از قهوه صحبت می کند... فرشته یک بندباز را ملاقات می کند و عاشق او می شود. در تلاشی مایوسانه سعی می کند که  او را لمس کند.... تصمیم می گیرد که جاودانه بودن زندگی فرشته وار خویش را از دست بدهد تا جسمی به دست بیاورد. ...( تا این جای فیلم و به جز معدود لحظات گذارا، تمام فیلم سیاه و سفید است) به محض انسان شدن ، او زخم بر می دارد و از رنگ خون و حس درد به شوق می آید. به سرعت و پیش از عزیمت به نزد دختر، سراغ کیوسک می رود و قهوه ای می خرد. در هوای سرد زمستان با دو دست، فنجان قهوه را لمس می کند و صورتش گشاده و گشاده تر می شود ( فیلم رنگی است). { به تو دست می سایم و جهان را در میابم}
معجزه مگس- فیلم "آمیلی"- تا به حال به عادت های ساده خویش توجه کرده اید؟ چرا بایستی اساسی ترین بخش وجود خویش را جهان بینی خویش بدانیم؟ بیشترین جایی که ما کلیشه می خوریم و هیچ از خودمان نداریم، بیان ها و نگره های فلسفی ماست. به شدت تربیت، گذشته و دیگران در ما طنین انداز می شوند وقتی آنها را ابراز می کنیم. اما وسواس ها و نگرانی های شخصی ما، امضای جان مایند. در فیلم آمیلی، یک نفر همواره دوست دارد که مرغ بریان شده در دیس را ناخنک بزند. در حالی که انگشتان و لبانش از حرارت نسبتا زیاد، گریزان است او تکه های جدا شده مرغ را تک زنان، می کند و می خورد. پسری پاره های عکس های را جمع آوری می کند که در پای آتلیه های اتوماتیک ریخته شده است. پاره گی عکس ها، ناشی از ناخرسندی  صاحبان آن بوده است. او عکس ها را دوباره به یکدیگر می چسباند و عکس های که در نظر صاحبانشان زشت بوده است در آلبوم او جا می گیرند.  اما آمیلی دوست دارد که دستانش را درگونی حبوبات فرو کند. همواره دزدکی در مغازه ای مترصد می ماند و به محض عدم توجه فروشنده،  او دستش را تا مچ در گونی  لوبیا، عدس یا نخود می کند...
برای قاب گیری پلان های فیلم قواعدی وجود دارد. همواره مرکز توجه ما به سمت بخش خاصی از صحنه است که با دقت و توسط کارگردان و به واسطه شکل چیدمان صحنه و نیز شکل قرار گیری پرسوناژهای فیلم، طرح ریزی می شود. مثلا در صحنه یک بوسه ، نقطه ثقل تصویر وپلان،  روی لبان زن و مرد قرار داده می شود. به همین دلیل است که عموما در چنین صحنه های، پیش زمینه تصویر، با کم خرج ترین و بی اهمیت ترین اشیا پر می شود. اما آمیلی در حین تماشای یک فیلم، در صحنه ای مشابه، این بوسه نیست که برای او جلب توجه می کند بلکه مگسی است که بی اجازه کارگردان و منشی صحنه و در حاشیه پلان، تاب می خورد. آمیلی در مرکز جاذبه کمپوزیسیون صحنه قرار نمی گیرد.
معجزه پرش- فیلم "پاپیون"- پاپیون (استیو مک کوئین) به جرم قتل همسرش به زندان ابد محکوم می شود. در اوائل او در مناطق استوایی که شرایط زندگی طاقت فرساست، دوران محکومیت را سپری می کند، بی آنکه لحظه ای از فکر فرار دور شود. او با محکومی دیگر( داستیو هافمن ) دوست می شود و با هم تصمیم به فرار می گیرند.  بارها نقشه های فرارشان به شکست می انجامد. این دو را به بعدتر و به خاطر تخلف های عدیده شان به زندان انفرادی می اندازند. ده ها سال از عمرشان در این انزوا سر می شود، بی آنکه حتی رنگ آفتاب را ببینند.  بعد از سال ها به این دو اجازه داده می شود که از سلولشان خارج شوند. هر دو سخت شکسته  و فرتوت اند و توانی در آنها باقی نمانده است. نور آفتاب فراموش شده، آنها را سخت می آزارد. تصمیم گرفته می شود که مابقی عمرشان را در جزیره ای بگذرانند... جزیره دارای لبه های گذر ناپذیری است که امکان پهلو گرفتن هیچ کشتی ای را نمی توان برای آن متصور شد.در مدتی کوتاه این دو در جزیره، باغچه ای برای خود دست و پا می کنند و حتی چند بز و گوسفند نیز به جمع شان اضافه می شود. جزیره بهشتی در برابر صعوبت گذشته شان جلوه می کند. اما پاپیون هنوز به فکر فرار است... در سکانس پایانی ، کلوزآپ از صورت پاپیون که می خواهد به درون دریا بپرد و با کلکی از پیشتر آماده شده و پرتاب شده بگریزد، سرشار از میل به رهایی است. او هیچ قله ای نمی خواهد، فتحی در سر ندارد، مصمم برای هیچ نیست، او عاشق آزادی است و او می پرد...
معجزه خاکستر- آیا ممکن است که در لحظه ای غریو ظفرمندی و فریاد فتح، به چشم به هم زدنی با وا حسرتای شکست جابه جا شود؟ آری  معجزه ای لازم است. سپاهیان ناپلئون که به سختی تمام دژها را شکسته بودند وارد مسکو می شوند، بی آنکه مقاومتی در این آخرین سنگر شاهد باشند. اما به محض ورود در می یابند که تمام مسکو سوخته است. هیچ باقی نمانده است. روس ها با دست خود، تمام آنچه را از پیش ساخته بودند و آراسته بودند به آتش کشیده بودند. مسکوی زیبا، حال تلی از خاکستر و خرابه بود. سپاه مستاصل شده ناپلئون، مات و مبهوت مانده بودند. روس ها یک بار دیگر در زمان حمله ارتش رایش، با همین تاکتیک زمین سوخته، انان را نا امید کردند. 

معجزه مونالیزا- فیلم " ژکوند غمگین است"-  آژیرهای موزه لوور به صدا در می آیند و خبراز حادثه ای دهشت بار می دهند. موزه تعطیل می شود و همه می پرسند که چه پیش آمده است.  معلوم می شود که نقاشی ژوکوند دزدیده شده است و جای آن یک نقاشی جعلی از خود ژوکوند قرار داده شده است در حالی که هیچ ردپایی از لبخند در او وجود ندارد. تلاش می شود که نقاشی پیدا شود. اما هیچ اثری از سارقان به دست نمی آید... مطالعه نشان می دهد که اصلا نقاشی دزدیده نشده است!فرض می شود که لبان ژوکوند دست کاری شده است . ولی  مطالعه بیشتر توسط پرتو نگاری مشخص می کند که نقاشی اصل است و بدتر آنکه، هیچ نشانی از خرابکاری در نقاشی وجود ندارد. مدتی بعد در اذهان مردم، سئوال چه بر سر نقاشی آمده است تبدیل به سئوال چرا ژوکوند غمگین است می شود. به زودی تصویر لبخند ژوکوند از تمام کپی های نقاشی نیز محو می شود... جهان به خاطر اشتباهات انسان ناشی از زباله سازی، آلوده سازی، سلاح های کشتار جمعی و جنگی اتمی تبدیل به ویرانه ای می شود و در میان تلی از زباله و خاکروبه، تصویر غمگین ژوکوند دیده می شود در حالی که  اشکی از آن سرازیر شده است.
پ.ن: در ادامه فیلم بهشت بر فراز برلین معلوم می شود که پیتر فالک خود پیشتر فرشته ای بوده است. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/30ساعت   توسط خوابگرد | 
در نقاشی " جیغ " ، مواجهه با صورت ِ اسکلت گون و فشرده در دستان  ِ سوژه، اضطراب درونی ما را افزایش میدهد. رگه های  ِ سرخ فام ِ آسمان و فضای  ِلاجوردی ِ فراز ِ آبگیر، در تشدید این اضطراب درونی، تاثیر ی ویژه دارد . تجربه ِ جیغ، امری شخصی است،  چرا که دو ناظر  دیگر( که در فاصله ای دورتر ایستاده اند) هیچ واکنشی نسبت به آن نشان نمی دهند. شخصی بودن  تجربه و نشانه روی به سوی مفهوم اضطراب، به برداشت های اگزیستانسیالیستی از نقاشی  کمک شایانی کرده است. دردهای ناشی از زندگی پرمخاطره و سرسام آور امروزی، تایید بر ارتباطی عمیق، بین نقاشی و حدیث ِ نفس ِ انسان ِ عصر ِ مدرن است. ولی نگاهی دوباره به نقاشی، گویای آن است که، چهره مرد مومیایی- دیس، تحت تاثیر جیغ است و نه منبع صادر کننده آن و جالب آنکه نام انتخابی از سوی ادوارد مونک برای نقاشی، " جیغ طبیعت " است! فریاد و غریوی که طبیعت برداشته است، خود می تواند ناشی از تخاصم همه جانبه ماباشد. تخاصمی که هیچ حریمی را محترم نمی شمرد. کاوش های چندی پیش در مورد نقاشی ، نشان داده است که این نقاشی همزمان با آتشفشانی Krakotoa در اندونزی  کشیده شده است.  آتشفشانی که دوده هایش،  سرتاسر زمستان اروپای سال 1883 را،  با  غروبهای پر خونی همراه کرده بود.اگرچه آن زمان این جیغ فشانی ، ناشی از فعل و انفعلات درونی خود ِ طبیعت بود، اما امروزه قصه شکلی وارونه دارد.
 متاسفانه طبیعت، شکننده تر و تردتر از آنچیزی  است که عوام می پندارند( البته اطلاق کلمه عوام، در مورد کسانی است که وقوع  حادثه ای ِ دردناک و در شرف وقوع، مشامشان را تحریک کرده است. اما بسیاری، هیچ و متاسفانه هیچ، نگران نیستند. و من اینان را  متعلق به حداقل دو سده قبل می دانم و ورود آنان را به قرن بیست و یکم ، نامیمون). سالیانه ده ها گونه گیاهی و جانوری از صفحه هستی محو می شوند و آینده گان، زندگیشان بی هیچ تعارفی، از رنگ و بوی کمتری برخوردار خواهد بود و بی هیچ تردیدی  بیشترینه این گناه، به گردن ماست. الوین تافلر در کتاب زیبای خود " موج سوم" اشاره می کند که در موج سوم، انسان های با عنوان " فن عصیانگران" وظیفه خطیری  برعهده می گیرند و در حالی که نه با تکنولوژی مخالفند و نه با دست آوردهای شگفت انگیز آن، خواهان آنند که در تولید و فن آوری، آسیب های احتمالی به طبیعت نیز بررسی شود و اگرچه فرآیند پیشرفت در آینده، کندتر می شود و لی بر شکل گیری دانش فضایی، اتومبیل سازی، علم ژنتیک، نانوتکنولوژی و تغذیه،  لگام های جدی تری خواهد خورد. آیا حجم شکار فعلی ماهی ها و نهنگها ، ممکن است فرآیندی باز گشت ناپذیر در جایگزینی آنان باشد؟ آیا ریز بودن بر ساخته های نانوتکنولوژی ( آنان از ذرات معلق در هوا، هزاران مرتبه کوچکترند)، خطری جدی برای سلامتی انسان و طبیعت نخواهد بود؟ دست کارهای ژنتیکی، آیا ممکن است همانند تجربه ویروس HIV فاجعه ای  دوباره را منجر شود؟ آیا در طراحی اتومبیل ها جدید نبایستی  کاهش گازهای گل خانه ای را مد نظر داشت؟ آیا هزینه های سنگین اکتشافات فضایی توجیه مناسبی دارد، در حالی که زمین در آستانه خطری حتمی است؟ وقتی صاحب شرکت هواپیمایی Virgin  "ریچارد برانسان"، مبلغ بیست و پنج میلیون دلار به تحقیق در مورد نحوه جمع آوری میلیون ها تن دی اکسید کربن موجود در فضا می دهد، تمام دنیا تکان می خورد( گفتم دنیا، نه ایران!) اما هزینه چندصد میلیون دلاری آژانس های فضایی اروپا و آمریکا برای انتقال " یک مشت خاک " از قمر مریخ به دید نمی آید ( دقیقا دویست گرم). گاهی ضرورت ها،  دیریاب ترین امور می شوند( بدا به حال ما!).

 تحقیقات شش ساله، دامنه دار و  تازه منتشر شده IPCC نشان داده است که نود درصد  تغییرات آب و هوایی زمین، ناشی از فعالیت های انسان بوده است( خدای من!). و هر روزه این خبرهای بد، پرده از طبیعت کشی ما بر می دارد. ظرف دو سال، در رشدی 60 درصدی، جنگل های بارانی آمازون در پرو، به تصرف کاشفان نفت و گاز ِ آمریکایی و پرویی در آمده است. گونه های جانوری بسیاری در سواحل استرالیا، به دلیل اثر گازهای گل خانه ای و فرایند گرم شدن تدریجی زمین، در خطر انقراض هستند( به خاطر توقف زایندگی برخی مرجان ها که برای حیات گونه های دیگر ضروری هستند). نشت نفت از یک نفتکش در سواحل انگلیس، موجبات صدمه به صدها کیلومتر مربع محیط زیست شده است. برخی گونه های درختان مخروطی در سرتاسر جهان در معرض انهدام کامل هستند( اگر چه این مورد، بیشتر حاصل کم باروری ِ جمعیت درختان پیر و فرتوت است و انسان دخالتی در آن نداشته است. ولی به هرحال مساله به ما ربط دارد!).
متاسفانه، انگاری تمام دنیا درمورد این مساله حیاتی ساکت و آسوده نشسته اند. در حالی که تحقیقاتی دیگر، نشان می دهد که اگر تا پنجاه سال دیگر، فرایند فعلی گرم شدن زمین پیش برود، دیگر با هیچ قدرتی نمی توانیم روند آن را معکوس کنیم. آمریکا که به همراه چین، آلود کننده ترین کشورهای زمین هستند، به پیمان کیوتو بی اعتنا هستند وحتی عده ای می پندارند انقلاب سبز آمریکا در دهه شصت و هفتاد، ناشی از بحران انرژی بوده است و نه یک علقه زیست بومی. با تمام ادعاهای اتحادیه اروپا، در FP7، آنان سهم اندکی به مساله محیط زیست اختصاص دادند. " لولا"، رئیس جمهور برزیل حق دارد که در سخنرانی خود  به آمریکا ،اروپا و کلا کشورهای ثروت مند، به خاطر این بی مبالاتی بتازد. برزیل خود با استفاده از سوخت های بیولوژیکی برگرفته از نیشکر، قدمی بسیار مهم در این راه برداشته است و تویوتا  با ارائه نسل ماشین های هایبرید، عزمی راسخ  در ریشه کردن مساله نشان داده است، اما این ها کافی نیست.
این روزهای که مساله انرژی هسته ای ، امری ناموسی شده است، ولی برخی مستندات نشان می دهد که ضایعات احتمالی این انرژی، از سوی مسئولان به کلی نادیده گرفته شده است. ظاهرا به غیر از یک سری بی مبالاتی ها در حین مونتاژ سانتریفیوژها ( ظاهرا نمونه های اولیه سانتریفیوژ ها بدون دست کش مونتاژ شده و نفوذ عرق دستان به قطعات محرکه،  باعث ایجاد ناهمگنی در روتورها شده است و براثر این بی مبالاتی، تعدادی سانتریفیوژ منفجر شده اند!)، دستگاه های جاسوسی آمریکا و اسراییل نیز ، در سیکل تدارکات قطعات ساخت تاسیسات هسته ای دخالت کرده اند و قطعاتی کم کیفیت به ایران روانه شده است و وجود این کاستی ، احتمال انفجارهای بعدی در سانتریفیوژها را ممکن می سازد. حتما شنیده ایدکه میلیون ها تن گل ولای در اندونزی ظرف چند ماه گذشته، از زمین جوشیده و بسیاری را بی خانمان کرده است. بررسی ها نشان می دهد که این فاجعه ملی، ناشی از بی احتیاطی در حفاری ها گاز بوده است. بی آنکه هزینه لازم برای مطالعات زمین شناسی منطقه پرداخت شده باشد، عملیات شروع شده و منجر به شکسته شدن دیوار آهکی شده است. واقعا برای دفن زباله های اتمی چه فکری شده است( اگر غنی سازی با ما باشد احتمالا دفن آن نیز با خود ماست)؟ انگلستان به تازگی، تحقیقات دامنه دار و پر هزینه ای  را برای دفن این زباله ها انجام داده است. اما ما چه؟

در یکی از نوشته های گذشته ام ( چرایی – بخش اول) گفته بودم که بایستی به مسائل جهانی بیاندیشیم. گره های فلسفی، هویت شناسی دینی و قومی، تسکین جویی برای زخم های امپریالیست و خود کامگی، خصومت با فرهنگ های مسلط، جستن دیسکورهای موازی برای حقوق بشر و دموکراسی ممکن دیگر ( با کسب اجازه از دکتر سروش- دموکراسی اسلامی) در حد تنقلات نیز مهم نیست. شنیدن جیغ طبیعت مهمترین نگرانی ما بایستی باشد.اگر ده فرمان یهوه می گوید، همسایه ات را در یاب، من می گویم آن را واگذار ( البته به جز افریقا که فکر می کنم وجدان بشریتی اگر وجود داشته باشد، درد آورش افریقاست) و طبیعت را دریاب. اگرچه الله سمیع و بصیر است و صدای دلخراش طبیعت را می شنود، اما انگار معجزه ای را برای نجات تمهید ندیده است( شنیده ام که کتابی توسط خانم الهام با نام " احمدی نژاد – معجزه هزاره سوم در آمده است. اما انگاری مسئولیت ایشان در راستای دعای من نیست). نگذاریم که شنیدن جیغ امری محدود به عده ای، به مانند نقاشی مونک باشد. دوستان گوشمان را تیزتر کنیم، صداها طبیعت را بشنویم و برسیم به داد طبیعت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/11/26ساعت   توسط خوابگرد | 
آندره برتون با ارائه بیانیه سوررئالیست ، انتظار داشت که راهی جدید و نرفته را، پیش روی انسان قرار دهد. راهی که برتون مدعی بود که همواره سرکوب شده است. در بیانیه ،سوررئالیست آماده بود که ساقدوشی شود که ما را به ساحت مرگ معرفی کند. جایی که دست کشانی به دست کنیم و در ضیافتی همه گیر، کلمه پرشکوه M را (که Memory  با آن شروع می شود) خاکسپاری کنیم. حافظه، اساسی ترین بروز خودآگاه  و دفع آن ضروری اعلام شد. سوررئالیست اراده کرده بود برتر از "منطق" را، روی میز قمار زندگی بگذارد. این سکاندار ِ جدید ِ دریافت ِ ما،  "ضمیر ناخوداگاه" بود. برتون، اشراق خود به سوررئالیست را، در جمله ای رمز گونه و توضیح ناپذیر می داند که روزی به شکلی جرقه وار در ذهنش نقش بست: " مردی با پنجره ای به دو نیم شده است".
 سوررئالیست، بی هیچ گذشتی، مدعی بود که تمامی شئون زندگی ما را در بر می گیرد، از "ویژال آرت" تا سیاست. بسیاری ازتندروترین چپ گراهای سیاسی، ابتدا ریشه در باورهای سوررئالیست داشتند. اگرچه جریان دادئیست( که سوررئالیست ریشه در آن داشت) گرایشی آنارشیستی  محسو ب می شد.البته کسانی نیز بودند که در این میان، همچنان به ارزش های "سرمایه داری" وفا دار ماندند ،اگرچه تاریخ آنان را در دایره سوررئالیست برمی شمرد. مانند سالوادور دالی که طرفدار فرانکو، فاشیست معروف اسپانیایی بود( شایعه ای نیز وجود دارد که برتون او را از جامعه سوررئالیست ها اخراج کرد!).
برخی استنباطات اولیه برتون منجر به بروز " اتومیسم" شد. در این طرح، در خلق نقاشی، کتاب و هر اثر دیگری، سعی بالغ بر حذف کردن"ضمیر خودآگاه" بود. برخی مانند "ماسون" در مساعی خود، از مواد مخدر به حدت استفاده کردند تا مساله "نا خود آگاه " مجال بیشتری برای بروز بیابد. مدتی نگذشت که سوررئالیست، برخی از مفاهیم خود را صیقل داد، تا به ابزاری قوی تر دست یابد. مساله اتومیسم می توانست خود به مهمل گویی منحطی منجر شود. به زودی مساله خالی کردن صحنه از " خودآگاه"، به حذف " آگاهی ِ عرفی" و اسیر نشدن به " خود سانسوری" تقلیل یافت. در این میان،  بر خلاف دادئیست که از هرگونه طبقه بندی، اطلاق و برچسبی می هراسید و این خود به وسواسی تبدیل شده بود، جریان  سوررئالیست ِ عمیقتر، معتقد بود که به اطلاق ها و رابطه "اشیاء " و " کلام" نبایستی بی مهابا تاخت. آنچه بایستی دوباره بازنگری شود، مربوط به رابطه کلام، تداعی باورهای و اندیشه ها است. به معنای فیلسوفانه، آنچه که فوکو در کتاب " نظم اشیاء" مطرح کرده بود، بسط یافت. بر اساس باور فوکو، ما در شبکه ای از گزاره ها و کلمات( دیسکور)، محاصره شده ایم که به گونه ای ما را به بردگی ِ فرعون ِ قدرت کشانده است. برای برخی ممکن است که این امری ابلهانه به نظر برسد، که چطور ممکن است که کلام، منصه ظهور قدرت باشد. به شکل خلاصه، قدرت ( در معنای وسیع آن)، عمیقترین باورهای لازم برای بقا و استمرار خویش را در زبان قرار داده است. خواه مصدر این قدرت، حکام خودکامه باشند و یا باورهای دینی و یا اصول مردسالارانه!. عجیب نخواهد بود که بدانید یکی از مهمترین شاخه های فمینیست، مربوط به ساختار شکنی زبان است. این جریان، خواستار دگرگونی در زبان روزمره به نفع تساوی زن و مرد است. مثال بسیار دم دستی ماجرا، وجود واژه های "مردم"، " مردانگی " به شکل مثبت و " زن صفت" و " ضعیفه " به شکل منفی آن است، که سویه ای ضد زنانه دارد.
در این میان، شاید شایسته ترین هنرمند سورئالیست، رنه مگریت باشد. او وفادارانه،  خواهان کشف "خطاهای مسلط" ذهن ماست. خطاهای که ما را در بر گرفته اند و ما را به کوره راههای ِ بدفهمی می برند. رنه مگریت در یکی از معروفترین کارهایش، به نام " این یک پیپ نیست"، تصویری از یک پیپ را با ظرافت و دقتی مینیاتوری ترسیم می کند، که ما را به یاد تصاویر تبلیغاتی می اندازد.، در حالی که زیر آن نوشته است که " این یک پیپ نیست". ممکن است در وهله اول و به شکلی ناراحت کننده، ما این پارادوکس را درک نکنیم. اما در کوتاه مدتی خواهیم گفت" خب معلومه که اون یه پیپ نیس! احمق که نیستم، اون یک تصویر از یه پیپه. مطمئن باشید که این دو تا را من جابه جا نمی گیرم". رنه مگریت دقیقا با همین استنباط موافق است.اگرچه کسانی که در دام سمبولیسم گرفتارند شاید میل داشته باشند که برای آن توضیحی سمبلیک بیابند. مانند آن چه در روانکاوی فروید صورت می گیرد. مثلا ممکن است آنان پیپ را نشانی از یک میل سرکوب شده بدانند.
 شاید یکی از اولین نقاشی هایی که مگریت را معروف کرد یعنی " قاتل مورد تهدید"،این میل به تفسیر سمبلیک را تشدید کند. در این نقاشی، مردی تصویر شده است که در کنار جسد زنی برهنه ایستاده است( بر اساس نام نقاشی به نظر می رسد او قاتل باشد). در حالی که دو مرد، با کت و شلوار سیاه و کلاه ِ لبه دار انگلیسی، یکی با چماقی و دیگری با توری، او را در کمینند. سه نفر نیز از آستانه پنجره ای، اطاق را نظاره می کنند. خونسردی قاتل و المان های تشکیل دهنده نقاشی، بسیار تکان دهنده اند. و ما را شاید می آزارد. این ترکیب المان ها، بسیار به تلاش هایی که خواستار ضبط رویاهاست، نزدیک می نماید و رویا نیز که جز زبان سمبولیک، ظاهرا مفسری ندارد.
از نکات محوری نقاشی مگریت، مربوط به مردان فرم پوشی است( کت و شلوار، کراوات و کلاه لبه دار انگلیسی) ، که در بسیاری از نقاشی های او تکرار شده است. این فرم پوشش، امروزه سمبلی از کارمندانی است که خالی از هرگونه فردانیتی، در خدمت وظیفه ای هستند، خواه این وظیفه مثبت و یا منفی باشد. این کت و شلوار، دقیقا به مانند نقاب است که در بینش های اسطوره ای وجود داشته است. با این تفاوت که نقاب، در آئین ها و مناسک، نقشی استعلا بخش داشته است که تصویر الوهی به صاحب نقاب می بخشیده است. فردانیت از او سلب، و نقشی خدای گونه برای او منظور می شده است. اما در این جا، طرز پوشش ، سلب فردانیت را، در راستای وقف تام و کامل اینان، برای انجام وظیفه ای اجتماعی می طلبد( شاید بدانید که لباس رسمی ِ  کارمندان ِ معروفترین شرکت در زمینه ِ IT ، یعنی IBM، کت وشلوار و کراوات مشکی است). در فیلم ماتریکس وMen in black، شما با مردانی کت وشلوار ِ مشکی پوش طرفید، که در حد فاصل ِ زندگی انسان ها ویک حقیقت برتر، انجام وظیفه می کنند. در ماتریکس، آنان مامورانی هستند که مراقبند، نوع بشر با هیچ تمهیدی، متوجه ِ مجازی بودن دنیای شان نشود. و درفیلم دیگر، آنان به ظرافت، خواهان ایجاد توازن بین موجودات ابرزمینی و انسان ها هستند، در حالی که انسان نمی داند، ابرزمینی امری واقعی است.
 مگریت لباسی که بسیاری مواقع به تن داشته ، همین کت وشلوار سیاه و کلاه ِ لبه دار بوده است. و هرگز شأن سمبلیکی نیز برای آن قائل  نبوده . مگریت به صراحت اظهار داشته است که در نقاشی " قاتل تهدید شده"، او هیچ خوابی را تصویر نکرده است!مگریت با سادگی هر چه تمامتر تعبیرات سمبلیک را دوست نداشت. او کاملا رها است. بی آنکه دوست داشته باشد، در باغستان تعبیرات رنگارنگ منتقدان، متنعم شود و به استراحتی اشرافی تن در دهد، آشکارا می گوید که  نقاشی هایش، چیزی فراتر از خودشان، به گونه ای سمبولیک نشانه نمی روند. در این جا شاید، به بلژیکی( دهاتی ) بودنش بخندیم و بپرسیم تمیز دادن بین "باز نمایی" و واقعیت ، نیاز به شوالیه نداشت( بیچاره رنه!). اما به زودی با نگاه به دنباله کارهای او، می توانیم ببینیم که این حقیقت آن قدرها هم بدیهی نیست. وقتی او یک کمد البسه آیینه دار را با شانه ای و گیلاسی، در پیش زمینه آسمانی پررنگ، با ابرهای پنبه وار نقاشی کرد، بی آنکه تناسب ها را در نظر بگیرد، بسیاری را سردرگم کرد. چه شده بود! آیا فراموش کرده بودند که این ها فقط نقاشی هستند و بازنمایی نیستند؟
مگریت به شکلی خستگی ناپذیر بر این راه اصرار ورزید. چرا؟... درست نیست که برای او تعبیراتی کشف کنیم که اگر خود  او می شنید، عصبانی می شد. همانطور که در ابتدا اشاره کردم، بحث او، به مساله مطرح شده فوکو در کتاب " نظم اشیاء" ربط دارد. همانطورکه دوستی فوکو با مگریت، نوشته فوکو در مورد " این یک پیپ نیست" و مکاتبات این دو با یکدیگر نشان می دهد، آنان دیسکور ( شبکه زبانی که ضامن بقای قدرت است) را نشانه رفته بودند. اگر فوکو زبانش، فلسفه بود، مگریت زبانش نقاشی بود. حتما این جمله را از او شنیده اید که گفته است : " من با نقاشی می اندیشم". بایستی اضافه کنم که نام گذاری نقاشی های مگریت، ممکن است برای عده ای از تیزهوشان، امری پاردوکسیال محسوب شود. آنان حق دارند. چرا که در نام گذاری، مگریت یک امر تناقض آمیز را مرتکب می شده است. اما نقاشی های او عموما توسط دوستانش، در ملاقاتهاشان ، نام گذاری  شده است.
 مگریت، برای نشان داده گمراهی ذهنی عمیق ما، سبکی دقیق انتخاب کرده بود. او برای آنکه نشان دهد ما چگونه بازیچه قرار می گیریم، بیشتر از رنگهای یکدست(solid) استفاده می کرد. بی آنکه ردی از قلم مو به جا بگذارد. حالتی که کار به عکس می ماند. این جا است که تلقی ما، اشتباه ما، کژ نمایی ذهن ما، خوب  رو می شود. مثلا خانه ای در شب هنگام تصویرشده  بود در حالی که آسمان بالای سر، کاملا از روز حکایت می کرد( یک امر احتمالا، این بار خوشایند). چیزی که  همیشه از امکانات نقاشی بوده است، اما قرن ها، نادیده گرفته شده بود ( مانیفست سوررئالیست ها را به یاد بیاورید). شاید آسمان های نقاشی های مگریت، شما را به یاد  تصویر پیش زمینه ویندوز اکس پی بیاندازد. به واقع او نقشی انکار ناپذیر در گرافیک و" پاپ آرت" آینده اش داشته است.
از نقاشی های معروف دیگر او " پسر انسان" است. مردی که در برابرش سیبی قرار گرفته است( شاید جالب باشد که بدانید که مگریت، از یک موضوع، نمونه های زیادی  نقاشی ارائه داده است. مثلا برای همین موضوع، در نقاشی دیگری، زنی چتر به دست، صورتش با گلی، پنهان شده است). به شدت این نقاشی آزار دهنده محسوب می شود. سیب، ما را دچار محرومیتی ابدی کرده است. ما نمی توانیم صورت مرد را ببینیم. اما باز مگریت بازی را برنده است. ما باز فراموش می کنیم که، این تنها نقاشی است. نه سیبی در کار است و نه مردی! حتی اگر هم وجود داشته باشند، این اصرار ما خواهان چیست؟ مگر این کت وشلوار پوش، از صورتی مسخ شده فراتر می رود؟ او یک بار دیگر موفق می شود که ما را غافل گیر کند.  او در باره این نقاشی می گوید که " با هر چیزی  که ما می بینیم، چیزی دیگر،  پنهان می گردد. ما آرزومندیم که چیزی که به واسطه دیدن ما پنهان شده است، ببینیم. اما این غیر ممکن است. انسان ( ضمیر ناخودآگاه) به خوبی میداند که راز را چگونه پنهان سازد" .
اما تلاقی تمام آن چیزهایی که از مگریت مرا  هیجان زده می کند، در نقاشی " عاشقان" ش می باشد. که من آن را بسیار دوست دارم. مرد و زنی یکدیگر را بوسه می دهند، در حالیکه ملحفه ای سرو صورتشان را پوشانده است.  نقاشی کیفیتی رمزگونه دارد و هیجانی غریب از آن باریدن می گیرد، بی آنکه اعتراف نکنیم درک ناپذیری، ما را احاطه کرده است.
 قسمتی از زندگی مگریت: مگریت در لیسین بلژیک به دنیا آمد. در چهارده سالگی او دچار سانحه ای دردناک شد که در سرتاسر زندگیش، با او زنده بود.  مادرش خودکشی کرد. او خود را در رودخانه سامبر انداخت و خفه شد. وقتی جسد مادر را بیرون می کشیدند، او شاهد ماجرا بود. مادر که لباس خواب به تن داشت، حال کاملا برهنه به نظر می رسید، در حالی که تمام لباس به دور سرش پیچیده شده بود و سر نا پیدا بود....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/11/12ساعت   توسط خوابگرد | 
شاید کمتر کسی باشنیدن نام " جوزف مریک"، بلافاصله به یاد کس ِ به ِ خصوصی بیفتد. اما اگر لقب او را بیاورم، حتما او را خواهید شناخت. این شناخت توام خواهد بود با کمی احساس تهوع . توام خواهد بود با حالتی نیمه عصبی. شاید به سرعت دچار انقباض، در عضله های صورت، دست ، پا و گردن شوید. او همان" مرد فیل نما" است. اما اگر چنین احساساتی سراغتان نیامد،  بایستی با کمال احترام، ادای خضوع و خاکساری در آستانه تان کنم.  در غیر این صورت بایست یک بار دیگر بیندیشیم که آخر چرا؟  مرد فیل نما را بسیاری ممکن است، کریه المنظرترین مخلوق الهی بدانند. شاید بگویند که در او چیزی بوده است که ما را می هراساند. اما من مخالفم. من به شدت با تلقی ِ جهان شمول و یکسان  ِ کراهت، و مطلق بودن انگاره آن و" بی واسطه بودنش در دریافت" مخالفم. به راستی آن صورت نا متجانس و غریب، زشت است؟ آیا او تحمل ناپذیر است؟ آیا او ما را به تهوع وا می دارد؟ اگر به سرعت جواب مثبت می دهید و حاضر نیستید به او، یک بار دیگر فکر کنید، لطفا هرگز نه این نوشته مرا و نه دیگر نوشته های مرا بخوانید. من شما را تحمل ناپذیرتر از انسانی می دانم که بر اساس یک بدشانسی مطلق، دچار عارضه ای درد آور شده است. " سندروم پروتئوس" نوعی اختلال است که باعث می گردد که بافت دچار تغییر و انبساطی نا متعارف شود. عده ای بسیار قلیلی از جمله دوست ما، دچار این سندروم شده اند.
ما او را دوست نداریم به خاطر آنکه او شبیه ما نیست. اما این ما کیست؟ هیچ و هیچ. این ما هیچ نیست جز یک اکثریت. چون ما اکثریت این شکلی هستیم، اقلیت، هر شکل دیگری داشته باشد، آن را می رانیم. تعریف اقلیت، همیشه  از یک مساله آماری صادر نشده است. برخی مواقع این اکثریت، ناشی از تمرکز قدرت و تاثیرگذاری آن بوده است. درست است که درمثالی که آوردم مساله توامان شده است. در گذشته به خاطر برخی محدودیت ها، امکان سفر و سنجه ِ کیفیت های ِ زیستی دیگر کمتر ممکن نبوده است. بنابراین انسان ها در میان اکثریتی هم کیش، هم زبان و هم فرهنگ رشد می کردند. آنان همواره در این اجتماع، احساس امنیت می کردند. دیگرانی که گذرشان به آنجا می افتد، یا طرد می کردند، یا بدشگون تلقی می شدند. در این طرد، یک" اراده جمعی" ظاهر می شد. این" اراده جمعی" خود از نشانه های ظهورقدرت است. بایستی یک یاد آوری کوچک کنم. دیدگاه قدرت، تا حدی امری گنگ است. بسیاری آن را با "تمرکز حاد قدرت" یکی می گیرند. مرکزی  که، قدرت قانون گذاری و حتی لغو قانون را دارد. اگرچه از بهترین جلوه های قدرت " دولت مرکزی " و دستگاه های بوروکراسی است، اما اینان اموری اند  که عمرشان بیش از چند صد سال نیست. هر چند " نظام ها و سامانه های دینی" مانند " کلیسای مقتدر" و یا " مقام مرجعیت " از مثال های دیگریند که،  دیربازی است که دست و پای ما را بسته اند. اما مساله باز هم فراتر از این حرف ها ست.  در ادامه بحث لازم می آید که شما انگاره های بسی وسیعتر را  در باب قدرت مد نظر داشته باشید.
 از اصلی ترین تاثیرات قدرت بایستی به قلب و کژ سازی واقعیت و ساخت واقعیت مجازی اشاره کرد. در طول تاریخی، جوامع به شدت در قبال اقلیت ( در شکل تعریف جامع آن) متخاصم بوده اند. چپ دستان محکوم بودند و همدست شیطان، و زنان طبقه دون و هم جنس بازان، تف به صورت طبیعت قلمداد می شدند. سیاهان نیز قلع وقمع شدند. فای ذنب قتلت ؟ من نمی دانم. اما دسته ای دیگر نیز در میان بودند. دیوانگان، عیاشان، تبهکاران، بی کاران، تنبلان و…. و جذامیان. به شکل درد آوری جذامیان و دیوانگان به خاطر ِ متفاوت بودنشان سرکوب شدند. 

این توجه من را  از ترحم ندانید به شدت آن را ظالمانه می دانم. ترحم، یعنی ما به شکل ضمنی معترفیم که آنان در شرایطی به سر می برند، که مستحقش هستند. عزیزان، دیدگاه هامان بایستی به طور ریشه ای انسانی گردند. یعنی ما بایستی  سعی کنیم شرایط آنان را درک کنیم. میشل فوکو در دو کتاب خود " تاریخ جنون و تمدن" و " تولد درمانگاه" نشان می دهد که چگونه قدرت، دست به " بازداشت بزرگ " زد. دیوانگان و جذامیان، در دو تعریف موازی، هویت به دست آوردند. اگرچه این هویت همواره وجود داشته. شاید بهتر است که بگویم بازتعریف شدند. بازتعریفی که، کپی برابر اصل تعاریف قبلی بوده است. در یک تعریف " آنان مظهر بروز قدرت و جباریت الهی بودند" و بنابراین بایستی طرد می شدند. این طرد در گذشته ، بیرون کردنشان از دروازه های شهر بوده است (اما آنان نبایستی، به سرشان می زد که خیلی هم از حیطه کنترل صاحبان قدرت دور شوند). در شکل جدید آنان را در مراکز خاص خود ( " مراکز جذامیان" یا " تیمارستان" ) نگه داری می کردند. اما تعریف دوم، که باز دیربازی است وجود داشته است،  حفظ ارتباط با آنان "از وجه اخلاقی " قضیه بوده است. دین به شکل روشن از آنان دل جویی کرده بود و آدمی بایستی جریان اراده الهی، در سخاوت بدینان می شد. یک "غیریت محض " باعث جدا کردن آنان شد. اما یک تضمین اخلاقی نیز به میان کشیده شد تا از آنان مراقبت شود.
درگذشته ای دور، ما به خاطر " تفاوت دیگران" همواره کنجکاوانه از چرایی این تفاوت می پرسیدیم. اگر کسی به جای، پنج انگشت در یک دست، شش انگشت داشت، متعجب می شدیم. یا آن که گوشهایش به شکلی نا مانوس بزرگ بود. اما هزاران سال است که راهی دیگر را برگزیده ایم. طرد و انکار. اگرچه به نظرم تلاش ها برای احقاق حق زنان، همجنس بازان و معلولان، طلیعه فصلی جدید است...
ماکس وبر در کتاب " اخلاق پروتستانی و روح سرمایه داری " به نکته ای بس عظیم اشاره می کند. نظام سرمایه داری، به گونه ای منفعت طلبانه و با اعمال قدرت، خواستار برچینی برخی مفاهیم گذشته شد. یکی از این مفاهیم، دیدگاه عامه،  به  محوری بودن  " کلیسای مقتدر کاتولیک " بوده است. به خاطر وجود بسیاری شکاف ها بین دو خواست، یعنی خواست نظام دینی و خواست نظام سرمایه داری، بایستی تحولی ایجاد می شد. نظام سرمایه داری، که به تولید ، مصرف و باز تولید می اندیشید و کعبه آمالش، بازار بود، نمی توانست با " کلیسا کاتولیک " کنار بیاید، اراده به تغییر در رابطه انسان و دین گرفت. طبق این نظام، بایستی آدم ها به شکل " کلونی شده " ویکسانی در می آمدند تاه در چرخه تولید قراربگیرند، نه آنکه امور اجباریشان از کلیسا آب بخورد. بایستی کارخانه بر کلیسا " ارجحیت " می یافت و به جای  عشای ربانی، آرمان های تصرف و تولید انبوه، به جا می آمد. اخلاق پروتستانی، نوعی خصوصی سازی کردن دین بود. حوزه های که متعلق به خارج ساعت اداری محسوب می شد. اگر چه در اوایل توافقاتی بین این دو نظام قدرت صورت گرفته بود، مثلا تعطیل بودن یک شنبه. اما با گذشت زمان یکی به نفع دیگری، صحنه را ترک کرد.
اما اشتراکات این دو نظام نیز کم نبود. برخی ناهنجاری ها، مختل ساز محسوب می شد. یک دیوانه و یک جذامی نمی توانستند آزادانه در جامعه گردش کنند. همانطور که ویل دورانت اشاره کرده، اولین شکاکان، بازرگانان بودند. چرا که تفاوت ها را می دیدند و می اندیشیدند و به سنتزی جدید از باورها دست می یافتند. گردش ِ این طرد شدگان در شهر، باعث بروز شک می شد. شکی که برای نظام تمامیت خواه مشکل ساز بود. آدمیانی که مومن بودند و خراج، فدیه، حق بخشش گناهان و هزار کوفت دیگر می دادند، سست می گشتند. یا آنکه آنانی که از کارخانه خارج می شدند، نبایستی دچار پریشانی حواس می شدند. بایستی بی آنکه به " گلیچ ها" ، " خطاها" و " باگ های " طبیعت یا خدا فکر می کردند، در خدمت تولید می بودند. بنابراین جامعه " خیر خواهانه! " حاضر بود، به آنان محل های را نشان بدهد که اگر آشنایی" مبتلا به" دارند، آنان را به آنجا بسپارند. اما ای کاش انتقام به همین جا ختم می شد. بنا بر توضیحی که فوکو می دهد، امر " غیریت " بعدی " وجدانی " نیز پیدا کرد. بیماران و دیوانگان تحت باز پروری قرار گرفتند. و سعی شد که آنان متوجه " مسئولیت خود در قبال نا هنجاریشان " باشند. یعنی نوعی " وجدان درد ساز " را در آنان تزریق کردند. حال آنان بایستی درک می کردند که چه تحملی از ما طاق کرده اند. پذیرش این وجدان از سوی آنان، به زودی به بروز برابر نهادی موازی در ما کمک کرد. ما دچار کراهت شدیم.  کراهت نسبت به این "غیریت". به راستی آن که از یک نا هنجاری بافتی رنج می برد، بایستی این چنین دفع شود.( من می گویم به او ترحم نکنید. به او احترام بگذارید فقط به عنوان انسان)
در یکی از برنامه های " اپرا وینفری" یک سرباز آمریکایی به برنامه دعوت شده بود. او پیشتر به دختری پیشنهاد ازدواج کرده بود. اما حادثه ای تلخ، گریبان گیر او شده بود. به خاطر یک عملیات انتحاری، تمام صورت او "دفرمه" شده بود. به شکلی بسیار نامانوس در آمده بود. تمام صورتش سوخته بود، دوحفره بزرگ، نشان از محل بینی اش می داد. اما این سوراخ ها بسیار جابه جا شده بود. با آنکه دهها عمل جراحی روی او صورت گرفته بود، اما شما نشانی از یک صورت در او نمی یافتید. اما دختر پذیرفته بود که با او ازدواج کند. بیندگان برنامه، با برخاستن و کف زدن مدام ، دختر و پسر را به شدت تشویق می کردند. به ظاهر همه سرباز و دختر را به خاطر جان فشانیشان، ستایش می کردند. و فراموش کرده بودند که سرباز چقدر ظاهر " غیر معمول " دارد. امر کراهت از میان برخاسته بود ( من پیشتر مثال های از نسبی بودن کراهت، در پست " پی نوشت " آورده ام) . باور کنید که کراهت امری اعتباری است. ما به خاطر تفاوت داشتن ظاهر دیگران، و نا متعارف بودنشان، آنان را زشت می دانیم. به همین دلیل، غیر ممکن است که تصویر روشنی از انسان های (!)فرازمینی داشته باشیم که از ما زیباترند. مثلا فرض کنید آنان چشم نداشته باشند و به جای آن بشقابکی در نافشان داشته باشند که طیف وسیعی از فرکانس را دریافت می کند. بنابراین آنان، بسیار ارتباطی عمیقتر از ما، نسبت به جهان دارند. اما ما آنان را زشت می دانیم. به همین دلیل ساده که  " آخه عزیزم ما این شکلی هستیم". 
جوزف مریک که در فیلم " مرد فیل نما " تصویر شده بود، با یک معجزه به جامعه ای بازتر پذیرفته شد ( فیلم دیوید لینچ کمی نا وفا دارانه به زندگی واقعی اوست ). پیشتر تنها یک بیمارستان ( یکی از مراکز مراقبت ) او را پذیرفته بود. اما با به زبان آوردن " آیاتی از انجیل " بسیاری گریستند و به او واکنش مثبت نشان  دادند. یعنی به غیر از سازوکار " نسبت اخلاقی " با ناهنجاران، دریچه ای دیگر است که ما را به زانو در می آورد. کلام دین، بخششی عظیم است. آیا به راستی راه دیگر برای پذیرش اینان نیست؟ آیا همین " کنش اخلاقی " منجر به فداکاری دختر آمریکایی نشده بود. 
توماس فریدمن در کتاب خود “The world is Flat”  ماجرای را مطرح می سازد که به مساله غیریت بی ربط نیست. با توجه به بروز کیفیت " دهکده جهانی " ، ما دچار انحرافات جدی ای شده ایم. این دهکده جهانی اگرچه دارای بعد جغرافیایی وسیعی است، اما یک تنگاتنگی را نیز شامل می باشد. نظام تولید و مصرف در آنان، ارتباطی عمیق ایجاد کرده است. ولی همین دهکده  یا "دنیای تخت شده"، باعث می گردد که  ما مسائلی را نبینیم. مثلا در این کتاب او خاطر نشان می کند که وقتی "بیل گیتس " می خواست برای انجمن خیّریه خود، هدف گذاری کند، درخواست کرده بود که برای او لیستی از مهمترین معضلات جهان تهیه کنند. بی هیچ تردیدی بسیاری از مهمترین معضلات مربوط به" قاره سیاه " می شد. یکی از این معضلات، مساله فلج اطفال در افریقا بوده است. به شکل موازی، در دهکده جهانی این امر بسیار عادی تلقی می شده است که به خاطر نظام های آموزشی و مدیا ، می توان به خانواده های آموزش داد که واکسن فلج اطفالشان را در سه نوبت و در زمان های مشخص تزریق نمایند. اما در افریقا چه؟ ما چه بی رحمانه آنان را نادیده گرفته ایم . میفهمید! به خاطر هزارو یک مشکل، پدر و مادران افریقایی، ممکن است چنین دقت نظری را نداشته باشند... . و اما ما، ما برای تولید دارو، آن جا که باز گشت سرمایه ممکن است، فکر می کنیم. به دنیای تخت خودمان نگاه می کنیم. نگران افریقا نیستیم. مواظب پول خودمان هستیم. اما "بیل گیتس " که به او بسیار بسیار احترام می گذارم، ظاهرا با پیشنهادی چند ده میلیون دلاری، از مراکز ساخت دارو دعوت کرده بود که برای عملی شدن ریشه کردن فلج اطفال، واکسنی یک دوره ای را تولید کنند. آفرین براو باد!.. این جاست که من به عقلانیت احترام می گذارم. او را بزرگترین ناجی می دانم. اگر چه ، علم و عقلانیت داعیه حل همه مسائل را ندارد.
پی نوشت 1:  اگر فرصت کردید به اپرای” Elephant Man”  گوش دهید. احساستان پر رنگتر می شود.( کانال Mezzo گاهی قسمتی از آن را پخش می کند) . فیلم دیوید لیچ نیز خوب است.
پی نوشت 2: من کم کم به خاطر، نداشتن خواننده، دارم نا امید می شوم. و ممکن است نوشتن را ترک کنم. مبارک باد این نا امیدی بر دشمنانم!
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/11/05ساعت   توسط خوابگرد |