تبليغاتX
خوابگرد
ادراکات لعنتی ما

 بنا بر تعریف ِ زعمای اسطوره شناسی، اسطوره، روایت چگونگی آفرینش ِ جهان، انسان و پدید ه های طبیعی است که در زمان مقدس  رخ داده است. علاوه بر این، منطق پیش زمینه ِای برای مناسک و آئین ها، در اسطوره مضمور است. ما روایت های متعددی (بر اساس تنوع سنت ها) برای آفرینش جهان داریم. روایت عهد عتیق، اذن الهی را نقطه سرآغاز خلقت جهان می انگارد. خدای گفت بشود و شد....( قول کن فیکون). و زمین و آسمان و آبها های زیرین و زبرین این گونه  به وجود آمدند و خلقت  از" عدم" صورت گرفت. برخلاف این باور، در برخی روایت ها، ماده ِ اولیه جهان ( پراکریتی یا کائوس) نیز درکار آفرینش جهان شرکت داشته است ( به شدت به یاد زکریای رازی می افتم که به اقانیم خمسه معتقد بود). روایت ِ شکل گیری ِ انسان ِ اولیه ( آدم یا کیومرث) نیز از این قماش است. برای مناسک نیز مثال های متعددی می توان زد. جستجوی آب توسط هاجر و هروله کردن در حج، حکایتی معروف است. مناسکی دهها برابر عظیم تر از حج، Kumbh Mela است که شصت میلیون نفر را، در سرتاسر هند گرد هم می آورد  تا غسل تازه سازند( بنابر اساطیر هندویی، در زمان ودایی، بین خدایان و اهریمنان جنگی دوازده روزه ( دوازده سال ما آدمها) بر سر شربتی جادویی در گرفت. چهار قطره از این شربت بر زمین ریخت. و دیر بازی است که، هندوان در چهار محل  قطره ( شهرهای پرایاگ،  هرید وار، اوجین و ناشیک) در بازه ای دوازده سال و در چهار مرحله، مناسکی بر پا می کنند. مرکزی ترین این محل ها الله آباد( پرایاگ) است که مناسک آن، Maha Kumbh Mela نامید ه می شود). به یاد داشته باشید که یکی از تبعات روایات اسطوره ای، مناسک ِ پاس دارنده ای است که به شکل ِ  ادواری و بر اساس الگو سازی ِ  محوری ِ روایت صورت می بندد. 
لازم است که اشاره ای به این نکته کنم که منظور از زمان مقدس، زمانی است که در قالب تاریخی متعارف قرار نمی گیرد. و به کلی بستر جریان آن، از مدار زمان ِ پیش فرضی ِ ما جداست. شاید این معنای انضمامی، در پی شکل گیری ِ اسطوره شناسی پذیرفته شده باشد. وگرنه برخی  سنت های دینی و قبیله ای، عمدتا بی هیچ گذشتی، مدعی جدا ناپذیری و همسانی این دو زمان هستند. یعنی زمان آفاقی و زمان مقدس را یکسان می پندارند. اما در پی ِ پایه ریزی علوم اساطیری، محققان برای تصویر سازی ِ صحیح  ِ منطق ِ  درونی ِ اسطوره، مجبور به پیش کشیدن زمان ِ مقدس شدند.( البته آن چه آوردم ذکر مصیبتی بود برای نا باوران به اسطوره.  عده ای آن چنان اسطوره گریز بودند که آن را فقط با افسانه، یاوه گویی و لا اطالات عجین می دانستند).  و به نظرمن، با ارزش گذاری ثانویه ( یعنی بیرون کشیدن مفهوم زمان  ِ مقدس)  تخلیه ِ بارِ  نسبتا ِ منفی  ممکن شد. برای مومنان بسیاری، حکایت دگر گونه است ( فرقی نمی کند اینان مومن به ادیان ابراهیمی، سرخپوستی و یا  پلونزیایی باشند) . برای مومنان عهد عتیق، توفان نوح یک تمثیل و داستانی نیست که در شرایط تاریخی رخ نداده باشد. گشت و گذار های ِ گاه و بیگاه عده ای برای کشف بقایای کشتی، دال بر باوری عمیق است. حتی اگرکسانی احتمال گرته برداری قصه نوح، از اساطیر گیلگمش را روا بشمارند، مورد شماتت قرار می گیرند.البته برای خود من پر واضح است که همواره این دو زمان جدا از هم نبوده اند. یعنی برخی مواقع، حوادث تاریخی، باری اسطوره ای یافته اند.( اما آنانی که یونگی هستند، شاید این زمان را، بهترین زمان برای مچ گیری من بدانند. لازم به ذکر است که بنا بر آموزه های یونگ، آنچه حقیقت روان ما راشکل می دهد، براساس هسته ای مرکزی است به نام آرکتایپ ( کهن الگو) . چهار آرکتایپی که روان ما را پایه گذاری می کند عبارت است از Self, Shadow, Anima و  Animus . نمادهای بسیاری را این کهن الگو ها، به واسطه رویا و یا " استعاره های اسطوره  ای "  به جا گذاشته اند. بنابراین یک" قصه تاریخی" ، به زعم این دوستان ، اگر در چارچوب های مشخص شده ِ " استعارات اسطوره ای " نباشد و یا یگانگی خود را با آنان به اثبات نرساند، نمی تواند وارد تاریخ مقدس شود). بشر در دوران اولیه حیاتش ( از شصت هزار سال پیش تا حدود هفت هزار سال پیش) دارای قوه ای بود، که بهترین برابر نهاد شخصی من برای آن " شگفت زده بودن در برابر طبیعت"  است.  آنان در صورت دیدن واقعه ای، آن چنان مالامال از خیال های رنگارنگ می گشتند که داستان هایشان، عمیق ترین رابطه را با عناصر تشکیل دهنده  روان تشکیل می داد( مثلا تولد کودکی و بریدن ی یگانه نقطه اتصالی او با گذشته یعنی ناف ، البته با اجازه " اوهام"). همه چیز در تعادل بود ( بزرگترین آفت فلسفه غرب، دو پارگی (دوالیست) روان و جسم بوده است). اما دنیای ِ امروزی ، غباری فراگیر براین قُوه قرار داده است. هرچند، گه گداری، این قوه مجالی برای ظهور می یابد والبته ازپس ِ  فشاری ِ نفس گیر .
آنچه مرا بسیار در برابر اسطوره  محتاط می سازد، مربوط به فجایعی ست که مسئولش بوده است. اسطوره  ِ قهرمانانه ِ  زیگفرید، محملی شد که هیتلر(که به تعبیر ِ یونگی، اسیر نماد "ابر انسان " شده بود) ملتی را تهییج کند تا آرمان های ژرمن را زنده کنند. بر اساس این اسطوره ، نقش محوری ِ ژرمن انکارناپذیر است. سرخوردگی ها ناشی از پیمان"ورسای" و زمین های از دست رفته، و بدتر از آن،  تحقیر  ِ ملت ژرمن، سکوی پرتابی برای سیطره نهایی رایش شد. سرگذشت میلیون ها کشته که  دیگر نیازی به واگویه ندارد. اگر اسطوره یاریگر نبود ونیز این چنین ما در برابر آن  دست و پا بسته نبودیم، زمینه تعرضی این چنین  فراهم نمی آمد. اسطوره " بازگشت مقدس به سرزمین مقدس " ِ یهود نیز چنین ماهیتی دارد. بماند که از دل شکست یک اسطوره، این بار قومی دیگر، اسطوره ای ِ دیگر را علم کردند. هرگز به گره گشایی اسطوره شناسی ( و نه اسطوره ) در دریافت چیستی انسان شکی نداشته ام. اما این مرحله بایستی کیفیتی گذرا داشته باشد و گرنه هماره فاجعه ای را بایست منتظر نشست. از مثال های دیگر خطر آفرینی اسطوره، مربوط می گردد به جغرافیایی مثالینی که سهروردی – شیخ اشراق – پیش کشید. بر اساس این تمثیل، شرق،  نماد ِ طلوع و روشنایی است و غرب حیثیتی منحط و غروبین دارد. هزار سال بعد، دیوانه ای به نام فردید ( شاگرد بر حقش رضا داوری رئیس دانشکده فلسفه دانشگاه تهران است و وای بر ما  -که فلسفه ما بر سفره اینان نشسته است) با ایجاد ملغمه ای ِ در هم جوش از هایدگر و سهروردی ، به این نتیجه نهایی رسید که" غرب" مرکز انحطاط و غروب  ِ حقیقت است.  و به همین ترتیب شرق ( درستتربگویم خاورمیانه !) مامن حقیقت است.و هر آنچه از بلاد غرب آمده است، کیفیتی شیطانی و ناسوتی دارد.... این مهملات به آنجا ختم می شود که، انقلاب اسلامی ایران، ظهورمجدد و قهرمانانه حقیقت است. استتار وجود عمرش به سر می آید وحقیقتی که سنت ناب محمدی بر گُرده آن نشسته است ظاهر می شود....
داستان دیگر مربوط به آثین های قربانی است که همان طور پیشتر ذکر کردم تنها در دیسکور اسطوره شناسی، می تواند محمل داشته باشد. در کنار ودیعه های بی حصر و حد الهی و گاه برای فرونشاندن خشم ِ گاه وبی گاه خدایان، قربانی امری ضروری بوده است. فرضهای دیگری نیز وجود دارد به مانند نیاز ارتباطی دو جانبه از سوی انسان و خدا. مثلا اگر قربانی در آتش قرار داده می شد در حقیقت خواستار این بودند که این اثیر بالا رونده، آن را به آسمانها ( اریکه خدایان)  برساند. این آئین مسلط، آن چنان عمقی داشته است که در کنار نذورات و قربانی های متداول، بسیاری از ادیان، "محراب قربانی"  را همچنان با خود همراه دارند.یعنی حتی در انسانی ترین ادیان نیز، جایی برای خود دست وپا کرد. جایگاه آن در اسلام ، محراب نماز و در مسیحیت "صلیب" است ( این تعابیر را شوخی نگیرید! اگرچه در مسیحیت تجسد خدا و مصلوب شدنش، نوعی شرکت جویی دو جانبه در درک ِ عظیمترین ِ عنصر ِ حیات یعنی رنج بوده است).در ابتدا  قربانیان را انسان های نگون بختی  تشکیل می دادند. اما ارزش های ضد آدم خواری و انسان کشی، نوعی چرخش را موجب شد تا به جای انسان، "جایگزین" قربانی  مطرح شود( قصه ابراهیم و اسحاق). اما این جایگزینی، آن چنان ها هم ساده صورت نگرفت. قربانی انسان در بسیاری جوامع ابتدایی که عمرشان حتی تا به صد سال پیش می رسد کلا به کنار( یعنی تسلط انگاره). در داستان پیش کشی گوسفند و یا بغلی از گندم، یهوه درقبال قابیل خشمگین شده و "جایگزینی" آن را نمی پذیرد ( به نظر من، کیفیت پائین گندم اهدایی، بر ساخته ای بوده است تا بی منطقی، خون خواهی  و خون خواری  یهوه کتمان شود). اما آنچه به قصه طعم تلخ می دهد تنها سرگذشت این انسان های ِ  نگون ِ بخت قربانی شده نیست. صحبت از انتقامی کشنده است که خدایان گرفتند. صحبت از سرگذشت ِ استعلابخشی ِ دوباره آئین قربانی است. یعنی طولی نکشید که به مدد خدایان " جایگزین" شایسته تری یافت شد. " جایگزینی " که برای خدایان نشئه آورتر بود. و انسان بد آتیه می پنداشت که بهای آن نیز زیاد نیست. آن قربانی، نفس بود. طبق نوشته های اپانیشاد، شما به روشنی می توانید جایگزینی قربانی با نفس را،  در ظریف ترین مقایسه بیابید. محراب، جسم شد و قربانی، نفس و ریاضت، چاقوی برنده. انحطاطی اهریمنی، که هیچ کس به اندازه نیچه متوجه آن نبوده است. ریاضت کشی، به شکلی کلبی مسلکانه، در هر جایی رویید و زهر تراواند. به زودی  لبخند به زیبایی های زندگی و طبیعت، بزرگترین گناهان تلقی شد. و این جا بود که بزرگترین انتقام، گرفته شد.
 اما انتقام بهر گناهی بود. و آن  گناه  گسست انسان  بود از باورهای اساطیری و یا خوردن از سیب بهشتی . راندن انسان از بهشت عدن و یا به زنجیره کشیده شدن ِ " پرومته " - که  طلایه دار ِ اندیشه و حامل مشعل آتشین ِ عقل بود- در کوههای قفقاز، خدایان را آرام نکرد(  مشعل المپیک نیز سمبلی برگرفته شده از آتش هدیت پرومته است). خدایان کیفر آگاهی را بیشتر می دانستند و این انتقام ِ آخرین را ( نفس کشی )طرح انداختند.
ریچارد فاینمن ( فیزیکدان بزرگ قرن بیستم) که خود یکی از هدایای بی نظیر طبیعت بود در خاطرات خود، مکاشفات خود، در مورد رویا را مطرح می سازد. او در تعبیری به نهایت زیبا و درست،  توضیح می دهد که آن چه باعث شکل گیری ِ رویاهای است، در حقیقت حاصل یک فعالیت مغزی در هنگام خواب است در مقابل  پیام های پراکنده و تصادفی ِ نرون ها... توضیح می دهم. حتما به این تلقی اشتباه فکرکرده اید که پنداشته می شود که آن چه " دیدن "را موجب می شود، حاصل تنها عملکرد شبکیه چشم است. یعنی آن تصویر که از عدسی چشم وارد می شود و در شبکیه قرار می گیرد، تمام" دیدن " را شامل می شود. انگار یک " آدم فسقلی " ( مثلا خویشتن ما) به شکل ناظری، در کاسه سر تعبیه شده است و نظاره گر شهر فرنگ شبکیه است.اما بی وجود عصب های که شبکیه را به مغز وصل کنند، امکان دیدن محال است. درست است، " بینایی " در اصل تفسیر مغز است نه تحریک اپتیکی شبکیه. حتما می دانید امروزه تلاش های موفقیت آمیزی صورت گرفته است تا برخی افراد کور ا بینا کنند ولی  با تنها شرط ِ سالم بودن عصب های بینایی.  شکل گیری تصویر در شبکیه، امری ثانوی محسوب می شود. دانستن کمی اپتیک به سادگی روشن می سازد که تصویر نقش بسته در شبکیه، باژگون است. یعنی ما اشیاء خارجی را، در اصل سر و ته می بینیم! اما  آن چه در اصل بینایی ما محسوب می شود( تفسیر مغز که   بخشی از قوه فاهمه ما است)  در تحولی شگرف، موفق شده است که، " تحریک اپتیکی واژگون"  را یکبار دیگر باژگون کند، تا ما به شکل ِ سرگیجه آور، همه چیز را سرو ته نبینم( شاید اگر این قدرت در مغز نبود، امروزه مجبور بودیم به جای پا، روی دستانمان راه برویم!). رویا نیز از این قاعده مستثنی نیست. یعنی تحریک ِ مجازی و تصادفی ِ  بخش ِ  تفسیری ِ  مغزباعث می گردد که ما خواب ببینیم.( حتما به ورودی های RF, AV تلویزیون توجه کرده اید) می توان ا ز طریق شبکیه ( مقایسه شود با ورودی AV)  در مغز تصویری را احساس نمود  و یا آنکه با سیگنالهای ناشناخته ای که قوه فاهمه را تحت تاثیر قرار می دهد، به احساس تصویر مشابهی دست یافت( تا به حال آیا به برخی شکل های موهومی که برفک های تلویزیون ایجاد می کند توجه کرده اید؟ هرچند در مورد رویا این شکل ها موهومی ، بسیار ملموس تر و حقیقت نما ترا ست). ابهام ذاتی تصاویر افراد و مکان های که در خواب می بینیم،  به همین دلیل ساده است که تمام الگوی لازم از نرون ها تحریک شده، برای تعبیر مغز وجود ندارد. و یا تغییر شخصیت ها و صورت های ناگهانی آدم ها، در خواب،  حاصل این خصلت مرزی و تصادفی سیگنال ها است. ، تو در تویی و رفت و برگشت آنی بین  رویا و کابوس، هم در همین راستاست. آیا تا به حال به این امر اندیشیده اید که چرا گاهی در خواب، احمقی پیدا می شود که پاهایتان را قلقلک می دهد و وقتی  از فرط غش و ضعف از خواب می پرید، می بینید که سوسکی ( اگر می ترسید فرض کنید مورچه ای ) رو پایتان دارد رژه می رود؟ آری مغز از تحریکی عصبی، تفسیری در خور دست و پا کرده است. اگر چشمه سار ِ لایزال ِ رویا این است، اعتبار آن به کجا میرسد؟ آیا می توان با اعتبار بخشی مضاعف به " استعاره های اسطوره ای " خود را نجات داد؟
کوندرا در کتاب زیبایش، " بار هستی " یک سنت شکنی اساسی می کند. او می گوید بار ِ ارزشی ِ  برخی ِ واژه ها از اساس غلط انداز است. ما در مقابل واژگانی چون " روشنایی" ، " گرما"  و " سبکی " با گشادگی برخورد می کنیم، اما " تاریکی " ، " سرما" و "سنگینی" را به سردی می پذیریم. واقعا برای یک بادیه نشین، " سرما" دلنشین تراست و یا " "گرما" ( به برابر نهاد " زمهریر"  ِ سیدان، در برابر " جهنم "  ِ مردمان غیر سید، در باورهای عامه توجه کنید). کوندرا در ادامه می افزاید که، به جهت فرایند تحلیلی و منتقادانه غرب، اعتبار همه چیز به شدت دچار تزلزل شده است ( نیهلیسم منفی).  و همه چیز به حکم ِغبارهای ِ لحظه ای است و " سبکی" آنان وصف ناپذیر است. حال به راستی، این " سبکی " تحمل ناپذیر است یا " سنگینی " ِ باورهای ِ مسلط  ِ گذشته؟.... آنچه بخش آگاهی ما را شکل می دهد، مربوط به غشای متخلخل و خارجی مغز می شود. این بخش خارجی، بسیار خارجی است، بسیار نحیف و "سطحی" است. اما آن چه مربوط به ناخود آگاه ما می شود، بر می گردد به " بخش اعظم و عمقی مغز". اما به یاد داشته باشید که  بسیاری از تمایلات باستانی و بدوی ما،  به مانند  آدم خواری، بچه خوری، کودک آزاری، دیگر آزاری ، خود آزاری، پدرکشی و خود مرکز بینی،  ریشه در این بخش دارد. حال "سطحی" با ارزش تر است یا " عمقی "؟ " نحیف" یا " اعظم" ؟ " مسلط" یا " محکوم" ؟ " ریشه دار" یا " بی ریشه"؟
بد نیست اضافه کنم، خود آگاه ، عمیق ترین جلوه اش در" زبان" است. اما " زبان " می تواند مورد تاخت و تاز "استعاره های اسطوره ای " قرار بگیرد. بنابراین به شدت از تحویل " استعاره های اسطوره ای " ِ اغواگر به  " استعاره های ادبی "  ِ غنا بخش، دفاع می کنم. اولی  ادعای ِ  ضمنی ِ حقیقت گویی را دارد و دومی تنها ابزاری برای تحمل پذیر کردن جهان است. 
مگر اساتید اسطوره شناسی معترف به کیفیتی مجازی و ثانوی برای روایت اسطوره ای نمی باشند؟ اما متاسفانه ، نوع گفتمان پیش کشیده توسط آنان منجر شده که یکبار دیگر، جهان ِ به شدت گمراه کننده  ِ آثین های ِ باستانی، حالا از در ِ حیاط ِ خلوت ِ اسطوره شناسی، وارد فضای ذهن گردد. انگاری حقیقت غایی، به معجزه یونگ و شاگردانش کشف شده است. فضایی پر خلسه و رخوت آوری که ما را از حقیقت دور می دارد. متاسفانه آنچه به کورسوی ِ عقل، روشن شده بود میل دارد در سایه سار" استعاره های اسطوره ای " محوگردد. این استعاره ها، انگار بار دیگرغسل  تعمید شده اند. در حالی که تلاش های بسیاری شده  بود تا آنان تارانده شوند و یا تحویل به استعاره های زبانی صرف گردند. و این خود فصل دیگری است که زهر پالایی می تواند، همچنان به شکلی موفقیت آمیز ادامه یابد.فراموش نکنیم که راه بسیار پر خطر است و خطر بد فهمیدن از نفهمیدن سهمناکتراست. زبان نوستالژیک اسطوره ، دامی بزرگ است.  واقعا نوستالژی میرچا الیاده  نسبت به " بهشت گمشده " تاسف بار است. یعنی  واقعا ما در پی آنیم که پرومته را وانهیم؟ ( احسنت! بر آنان که ....) . یونگ با تمام احترامی که برایش قائلم ، خود اسیر نماد ماندالا بود. اصرار او در باور به تکرار ابدی ماندالا، به ناکجا آباد می رود. باز یونگ بسیار هوشیارتر بود، هانری کربن که سرگذشتی به مراتب بدتریافت( ماجرا این یکی خود مجالی جداگانه می طلبد). به نظرم در نظریه پردازی های روانشناسان اعماق ( آیا اعماق یعنی جدُی ترین !) خطایی وجود دارد. آنان برای حل هر مساله، تبصره ای اضافه نمودند که کار نهایی را، به ابهامی دو چندان مبتلا کرده است. طرح لایه بندی روان و پیش کشیدن امکان ِ وجود ِ نمودهای ِ مجازی ِ روان (  مثلا مساله " سایه مجازی" در نطریه یونگ)، این اجازه را می دهد که هر مُهملی، اجازه ورود به حوزه روان شناسی داشته باشد. درست است که روان عملکردی بسیار پیچیده دارد، اما به همین اعتبار، بایستی مباحثات آن را با قید احتیاط بسیار پذیرفت. و همواره دایره احتمال های دیگر را لحاظ کرد. حال آیا ترس مارکس  از" اسطوره "  را می فهمید؟ من می فهمم. اما آن چه مرا می ترساند آن است که خود ِ مارکس، یکی از بزرگترین  قربانیان ومغلوب شدگان اسطوره بوده است. بی هیچ تردیدی ، پرولتاریا، همان ملکوت آسمان، کارگرانقلابی، همان "ناجی آخر الزمان " و... است. جاده به شدت لغزنده است....
 
پی نوشت یک : آنچه که در نوشته قبلی آوردم، دارای پاره ای ابهامات است. برای نماد سه سطح آورده شده بود. نمادهای  ِ تصویری که مفهومی نیمه تجریدی دارند، مانند دایره، و یا نمادهای تجسمی مانند ِ مجسمه آزادی و یا الهه ِ پیروزی، که می توانند به شکل انضمامی، بار اسطوره ای داشته باشند. در کنار اینها فرم ِ نماد نیز بود که برای نقاشی مصری آوردم ( استخراج تناسب بندی نقاشی ها).
پی نوشت دو : " برادران، شما را سوگند می دهم که به زمین وفادار مانید و باور ندارید آنانی را که با شما از امیدهای ابّرزمینی سخن می گویند. اینان زهر پالایند، چه خود دانند یا ندانند.
اینان خوارشمارندگان ِ زندگی اند و خود زهر نوشیده و رو به زوال که زمین از اینان به ستوه است. پس بِهل تا سر خویش گیرند"  نیچه - چنین گفت زرتشت
پی نوشت سه : تقدیم به " بهراد- محرمانه " و "اوهام" . دوستان ِ تازه ام.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/10/28ساعت   توسط خوابگرد | 
همواره اسطوره ها و نمادها، موتورهای محرکی بوده اند که جان ما را سرشار کرده اند. و زبان تمثیلی و شاعرانه، عموما تحت ِ سیطره آنان بوده ِاست. کیفیت آرامش بخش و تخدیر گونه ِ آنان، بی مثال است. نمادها حیاتیِ پویا دارند و در عین حال تکرار شونده اند. در کنار نمادها، جادوی حرکات را نیز به خاطر داشته باشید. اگر نمادها، استاتیک زیبایی هستند، حرکات دینامیک آنند. شاید بتوان گفت بهترین منبع برای درک تحول حیات ِ نماد، نقاشی و مجسمه سازی است. همچنانکه  نمایش و رقص جریان حیاتی ِ حرکت را هویدا می سازد. و ما به شکلی نا باورانه مسحور اینان هستیم.....
 یکی از کشفیات اساسی در مجسمه سازی، مربوط می گردد به راز زنده نمایی. یعنی چگونه می توان به توده ای از سنگ تراشیده شده، روح دمید. دمی که حیات ساز است. اگر مجسمه های بسیار قدیمی را دیده باشید ( پیش از عصر طلایی یونان)، جمودیتی در آنها می یابید که ترس آور است. خدایانی طلسم شده ِاند که انگاری، گناهشان عدم ِ شکر گذاری بوده است. اما در مجسمه های یونانی، شادابی و نوعی سیلان زندگی میابید. در مجسمه های پیشین، پاها ستبر و تنومند بودند و هر دو پا، روی زمین قرار گرفته بودند. مانند حالتی که مردی سرپا ادرار می کند. هر دو پا روی زمین قرار گرفته و از یکدیگر فاصله دارند. اما یونانیان در ساخت مجسمه، رازی کوچک، اما انقلابی به کار بستند. یکی از پاها، کمی از زمین فاصله می گرفت. یعنی یک پا محکم و دیگری کمی شل و خم شده. به گونه ای که تنها قسمتی از جلوی پا با زمین تماس داشت ( نمونه آن مجسمه دیونوسیوس مربوط به 2500 سال پیش است. اجازه بدهید که من عکس الصاقی نداشته باشم. با این کیفیت نازل وبلاگ سرور ها، پرحجم کردن پست ها، سخت زیانبار است. در صورت علاقه، نقاشی ها و مجسمه های ِ یاد شده را در اینترنت بجوید). به مانند معجزه ای، مجسمه ها با این ترفند، حیاتمند شدند. و دیگر ما از آنان نمی ترسیم و بل آنها را مشتاقانه می ستاییم. اما تاثیر ِ مجسمه های  یونانی بسیار فراتررفت. مجسمه دیسک پران نماد زیبایی حرکت شد و حال پرتاب کنندگان دیسک، آرکتایپ (کهن الگو) مسلط آن را به خوبی درک می کنند( در مورد بهینه ساز بودن این روش و یا دور برد بودن دیسک پرتابی، چیزی نمی دانم) . لوند ی و وقار ِجلوه زنان، باز ملهم از این مجسمه ها است. میراث این هنر به عصر رنسانس رسید و جلوه های  ِتکرار شده آن، همچنان ما را مسخ می کند. مجسمه های خدایان روز و شب ِ میکل آنژ، به نوعی، رهایی و رخوت آنان را نشان می دهد. شاید این آرامش بخشی، ملهم ازتجربیات شخصی ما باشد در هنگامی که سرخوش هستیم و یله داده ایم( اگر چه یاد آوری چهره های نا تمام این مجسمه ها، خالی از لطف نیست که بسیار مدرن محسوب می گردند و به بروز کیفیت های جدیدی منجر می شود ).اما شاید پیوستار اینان را باز دست کم گرفته باشیم. آیا تا به حال به شباهت ِ نمادهای مسلط فیلم های هالیوودی و این مجسمه ها توجه کرده اید؟ شکل شکیل هنرپیشه ای که کت و شلوار پوشیده است و کتی بر دوش کشیده، بسیار اغوا گر است. اما آیا به شباهت چنین ژستی، با مجسمه داوود ِ میکل آنژ توجه کرده اید؟ من که شکی ندارم بسیاری از ژست هنرپیشگان و مدل ها، گرته برداری شده از آثار بزرگ هنری است. در چه جهتی؟  پولسازی. بدتر از این نمیشه! نماد ها در راستای امیال شخصی قرار گرفته اند. زنان سوپر استاری که چوب سیگاری بلند(که در ادامه سیگاری گداخته است) را با لوندی و آسوده خیالی به سمت  لبان پر خون می برند، بسیار مسخ کنند ه اند. استقلال شخصی به بهترین شکل، در هنرپیشه مردی که سیگار می کشد متجلی می گردد در حالی که به دنیای بیرون بی اعتنا ست و یا با نمه لبخندی نمکین، آن را ریشخند می کند. ما همواره، مجذوب آنان بوده ایم. اما این بار، از نماد سازی و علم به جذاب بودنشان، جیبمان خالی می شود. روح بزرگترین آثار هنری تسخیر می شود و در پیکره عده ای ( عمدتا بی قدر) دمیده می شود. شکی هم نیست ما پولمان را دو دستی تقدیم می کنیم ( چه برای سیگار چه برای فیلم).اگرچه آنان همواره آرایش کرده  و زیبایند و روی فرش قرمز رژه می روند و روبروی دوربین ها می چرخند، می خندند و آرامند و ما را مسحور کرده اند. ولی  اینان بی تاثیر از نماد های دیر پای هنرمندان گذشته  نیستند. به نوعی آنان به آرکتایپی خاص میل می کنند. در دنیای که قدیسان در کار نیستند، آنان ادامه دهندگان هستند. آنان با بهره گیری از نمادها، گردش مالی هنگفتی را موجب می شوند. آنان دنیای خیالی می سازند که گاه خود نیز در آن محصور می گردند( وحتی ارتباطشان با حقیقت کم رنگ می گردد. هرگز از یاد نمی برم که وقتی تام کروز در لندن برای افتتاح فیلم " جنگ دنیاها" ، مورد حمله جوانی به ظاهر نیمه عاقل قرار گرفت که به او با افشانه ای آب پاشید، چگونه هنرپیشه از کوره به در رفت و مرتب تکرار می کرد که " من اینجا آمده ام برای تو و به خاطر تو، تا از من بپرسی و تو به من آب می پاشی"). اما دنیای خیال انگیز آنان ( بهترین توصیف " رویای آمریکای " شاید باشد) عده ای را به کام تباهی می کشد. چند وقت پیش، در خبری خواندم که دختری که از دیابت رنج می برد و دارای رژیم خاصی بود، برای هنر پیشه شدن، رژیم خود را فراموش کرد تا با لاغر شدن، شانس خود را افزایش دهد. یعنی اولین کیفیت انتزاعی هنرپیشگی را به دست آورد. اما او به خاطر همین بی مبالاتی کور شد. ( نکته ای لازم است که متذکر شوم. بسیاری اوقات ما به اغنیا حمله می بریم و آنان را به باد سخره می گیریم. خدا نکند که آنان خطایی کنند که ما هر روزه مرتکب می شویم، آن گاهست که غریو شادی  و هلهله سر می دهیم. این عقده حقارت بسیار خطرناک است. در مورد آن جدی باشیم و بدانیم که خود پرده ای بر حقیقت است. آن چه برای خرده گیری ذکر کرده ام، مانند راه رفتن روی تیغ است. لغزش در آن، تاوانش جهنم است. به یاد ِ حقارتی که دنیا نسبت به آمریکا احساس می کند افتادم. شاخص این حقارت، فرانسویان هستند که "همبرگر خوری، آروغ زنی، چاقی " آنها را، بارها در بوق کرده اند. بیچاره فرانسویان تسلیم شده در برابر هیتلر، که هیچ نکردند تا آمریکاییان به دادشان رسیدند، البته که حق دارند این چنین نمک شناس باشند! البته آمریکاهای هم بی کار نماند ه اند و ولنگ و باز بودن  فرانسویان را مسخره می کنند( آخه خیر سرشون آمریکای ها پیورین هستند و بد جوری دین دار). رابطه ما با اعراب نیز از همین قماش ست.
 یکی از کسانی که به شدت از او متنفرم "اپرا وینفری "  مجری موفقی است که آمریکاییان بسیار او را دوست دارند . به نظرم او، بیشترین همّ خود را در مجازی سازی به کار بسته است. مجازی سازی که ما با عنوان "رویای آمریکایی" می شناسیم. او از تمام نمادهای شناخته شده و پر مصرف تمدن غرب استفاده می کند تا موفق باشد. او به واسطه تمول، آرزوها را بر آورده می کند ( برنامه های او سرشار از نمایش های است که کودکان و جوانان را به محبوبترین هنرپیشگان و یا خواننده گانشان می رساند). یک باربرای  تبلیغ برنامه اش با الهام از آهنگ جان لنون گفت: imagine a world without Operah . دیگر خودستایانه تر از این ممکن نیست. او خود را خدا می پندارد چرا که معجزه می کند و فقرا را هم دوست دارد. در برنامه ای، او سرگذشت زن افریقایی که هیژده و نوزده سال سن داشت را نشان داد که دچار محنتهای بسیاری بود( به واسطه آنکه تنها سیزده و چهارده ساله بود که حامله شده بود، تمام مجاری او دچار عفونت شده و از فاصله چند متری بوی تعفن می داد و پزشکی خیّر او را عمل کرده بود). در لحظه اوج نمایش، اپرا رو کرد به تماشاچیان آرایش کرده اش و پرسید که آیا همین که آمریکایی به دنیا آمده اید، خوشبخت به دنیا نیامده اید؟ و تماشاچیان که چار شوک شده بودند، با پهنای صورت می گریستند و سر تکان می دادند که بلی! یعنی خوشبختیم. او از تمام توانمندی های خود به مانند شوخ طبعی و دوستی با بسیاری از سوپر استارها استفاده می کند تا  همواره پولساز باشد( درآامد سال گذشته او بیش از سیصد و پنجاه ملیون دلار بوده است). در برنامه ای که بیشتر مد نظر من است، اودو زن از خیل اسپانسرهایش را به برنامه دعوت کرده بود. این زنان قصد داشتند درست انتخاب کردن در پوشاک را به مردم نشان دهند. این دو زن، زنان بد پوشی در خیابان می یافتند و به آنان لباسی در خور می پوشاندند. سپس عکس گذشته و حال آنان را به تماشاچی نشان می دادند. در ادامه زن حالا شیک پوش شده، با آرایش مناسبی، " کت واکینگ" کنان وارد صحنه می شد و همه فریاد عجبا سر می دادند. و که این خود باعث وجد مضاعف زن تازه شیک شده می شد. اما آنچه خیره کننده بود، مربوط می شد به عکس ها. در زمان بد پوشی، زن به غایت بد فرم ایستاده بود ( دست ها تا آرنج مستقیم پایین آمده بود و از آن جا به بعد به شکل باز شونده ای دستان ادامه یافته بودند و یا پاها به مانند مجسمه های پیش از عصر طلایی یونان ، به زمین چسبیده بودند ) اما در عکس زمان خوش پوشی، آنان به تبعیت از نمادهای زیبایی که پیشتر ذکر کردم ایستاده بودند. مانند مانکن ها ( و آنان به مانند مجسمه های عصر طلایی) یکی از پاها رها بود و صورت آرایش دلربایی داشت. دوباره چه شده بود. تمام نمادهای زیبایی به کار گرفته شده بود تا تاثیر پیشنهاد دهندگان شیک پوشی صد چندان شود. آری، پولسازان تمام المان های زیبایی را استخراج کرده اند و با استفاده ابزاری ، در پی آنند که  آدمی را استثمار کنند. مواظب شان باشید مهترین نظام جهان امروز، برقراری  چرخه تولید و مصرف است. نمادها که مال این حرف ها نیستند که بخواهیم حرمت شان را حفظ کنیم . ( در مقایسه عکس های ترمیم موی مجله های خودمان را به یاد بیاورید، مرد بی مو، اخمو وهمان مرد با مو ،خوش خنده ست...آخر کیچ)
 اگر با مباحث هوش مصنوعی آشنا باشید به خوبی، درک می کنید که ممکن است که نماد چگونه کشف شود. به خاطر شکل تفسیری مغز ، نرون های تحریک شده به  واسطهِ پیغام های حسی، تبدیل به معنا می گردند.حال اگر بتوان اشتراک معناداری بین یک نماد انتزاعی و عینیات ِ طبیعت، در تحریک نرونهاپیدا نمود، همسانی معانی  حاصل می گردد. به عبارت ساده تر اتحاد معنا و نماد. برای مثال نماد کمال و مطلق، بی حرف "دایره" است. شاید نرون های که در تصور دایره  شرکت می جویند با نرون های  تحریک شده در مواجه با تجسم ها و عینیت های کمال ( مانند لبخند مطلقا زیبا به مانند مونالیزا) اشتراک مشخصی داشته باشند. بی شک در لوگو سازی، دایره  ِ در بر گیرنده، به نوعی اتحاد بخش محسوب می گردد ( به نوشته " انجیل..." مراجعه کنید). این اتحاد بخشی، می تواند در راستای نماد مطلق ِ بودن ِ دایره باشد. نمادها، عموما آبستره شده  ِ دریافت های حسی مایند. البته به یاد داشته باشید که این دریافتها، منحصر به قوه بینایی ما نمی گردد. در مقاله ای دیدم که عده ای کور مادرزاد را گرد آورده بودند تا بر اساس معیارهای که ما برای ما ناشناخته اند، نماد حرکت را ترسیم کنند. بسیار جالب است که بدانید عده ای از آنان، دایره ای که در آن ابروی خمیده بود پیش کشیدند که با نماد شناخته ما از حرکت برابری می کند.
همان طور که پیشتر ذکر آن را آوردم، دایره تا مدت ها نماد کمال و مطلق بوده است ( شاید هم باشد). این باور به علاوه "اتو سنترالیسم" ( خود مرکز بینی ) انسان، به مصیبتی منجر شد. در مورد نماد دایره توضیحاتی پشتر دادم. اما خودمرکز بینی خود قصه ای جالب است. پیشتر مردمان هر منطقه می پنداشتند که مرکز جهان همانا دهکده و یا شهر آنان است. بنابراین مرزبندی های " ایران و توران" ، " یونان و بربر"  و " دارالاسلام و دارالکفر" به وجود آمد. شکل انتزاعی این تصور به آنجا ختم شد که انسان مرکز خلقت و زمین مرکز جهان شد. حال ابلهی به نام بطلمیوس را در نظر بگیرید که می خواسته که این نماد و اسطوره ها ر احفظ کند. زمین مرکز است ، دایره کاملترین شکل حیات است و خدا همه چیز را به اکملترین شکل خود، در طبیعت به کار بسته است. حاصل کار آنکه، برای توصیف چرایی هندسه سیارات در منظومه شمسی، او متوسل به دوایر تو در تویی شد. تعداد دوایر تو در تو به چهارده عدد رسید. حال اگر خورشید مرکز دیده می شد، مساله جواب ساده تری می یافت. شاید باور نکردنی باشد که پیش از بطلمیوس، هیپارخوس چنین طرحی را داده بود. بنابراین معجزه کوپرنیک لازم نبود تا خورشید در مرکز قرار گیرد. اما ایده خلاقانه و زیبای هیپار( خودمونی شدم با هاش) به خاطر اسطوره شکنی ، نادیده گرفته شد. و ایده ابلهانه و پر تبصره  ِ بطلمیوس، هزار سال برعالم نجوم  سیطره یافت تا تاریکترین عصر نجوم شکل بگیرد( اطلاق تاریکترین "عصر نجوم" را به جای " عصر" از آن جهت آورده ام که با فرض" سراسر ِ جمودیت ِ عصر ِ میانه" مخالفم). کپلربا شکستن اسطوره دایره و فرض حرکت بیضوی و نیز قراردادن آن در صفحه ای مستقل توانست، حرکت خطی و نا هنجار مریخ را در آسمان توجیه کند. یاد آوری میکنم که تاریخ نجوم ، یک فرض همیشگی داشت که اگر بتوان حرکت مریخ را توجیه کرد، همه هندسه حرکت سیارات منظومه شمسی حل شده است. این فرض بسیار درست بود چرا که مریخ در آسمان حرکتی بس وحشی دارد. یعنی به شکل خطی ابتدا از شرق به غرب می رود و سپس در یک سیری برگشتی و تقریبا در همان راستا باز می گردد. با دانستن آنکه، ما مرکز منظومه نیستیم و خورشید است که مرکز ست و همچنین تصور اینکه ما در مدار داخلی مریخ هستیم  ، این ناهنجاری حرکت مریخ مشخص می گردد ( بماند برای برخی" تصور کردن" سختترین کارهاست). اگر با دوایر تودر توی ارشمیدس ( امیدوارم درست گفته باشم) کار کرده باشید ، دیده اید که دو دایره که در یک دیگرمی چرخند، می توانند نقش های عجیبی را درست کنند. اگر تنها در حین حرکت اینان، بر پیرامون یکی، خودکاری ِ رونده قرار دهید. حال اگر تعداد دوایر زیاد شود، شما موفق می شوید که حرکت های پیچیده ای حتی  مانند آنچه مریخ دارد را نیز ترسیم کنید. همان کاری که بطلمیوس کرد. پرکاری و کم فکری توامان. مواظب اسطوره ها باشید، می توانند خطرناک باشند. همانطور که هزار سال انحطاط نجوم را موجب شدند.
 در نقاشی های ِ مصری، المان های بسیاری یافت می شود که بسیار نکته آموز اند. مثلا در نقاشی های مصری، همواره بیشترین سطح تماس آگاهی با اشیاء ِ بیرون، ثبت می گردد. برای مثال، در ترسیم انسان، صورت به شکل نیم رخ، سینه ها تمام رخ و  پاها هم نیم رخ ترسیم می گردد. رفتار باستانی ذهن، در نقاشی های مصری بی نظیر است. تا به حال به نقاشی های کودکان توجه کرده اید؟ به شکل بسیار آوانگاردی، هیچ نقطه ثقلی در نقاشی کودکان نمی بینید. نه تنها پرسپکتیو وجود ندارد، شما هیچ زاویه مشخصی برای نقاش نمی یابید. آنها خانه  و درختان را از روبرو، حوض را از بالاو ماهیان موجود در حوض را از نیم رخ می کشند. شباهت نقاشی آنان با مصریان، کم نظیر است( همین المان های که در نقاشی مصری است، نشان دهنده تاثیر معماران مصری در ساخت تخت جمشید است که حجاری ها آدمیان، همین کیفیات را متجلی می سازد. لازم نبوده است که سنگ نبشته های مصری ، در تخت جمشید یافت شود تا موضوع برملا گردد). همچنین در نقاشی های ِمصری یک اختلاف ِ موازنه بین شخصیت ها و اساطیر با مردم عادی وجود دارد. آنان به شکل محسوسی بزرگتر از مردم عادی هستند.
حال آیا به ربط نقاشی های مصری و دیوارکشی های باب شده انقلابی ها ( بیشتر منظورم نمونه های آن در چین، شوروی و ایران است نه مکزیک) توجه کرده اید؟ مثلا لنین در هیاتی به مراتب بزرگ اندازه تر، در مقابل مردمی کوتوله مانند ترسیم شده است در حالی که آینده را فرا می نماید.این تصاویر ِ بزرگ از  رهبران ِ سیاسی، واقعا تاسف انگیز است. نمونه یکی از همین نقاشی ها، رهبری  است با دستانی به هوا برده ( که بی شباهت به سلام نازی ها نیست) درآستانه مردمی که، حکم مورچه های را دارند در مقابل مجسمه آزادی . اما نقاشی های دیواری انقلابیون به این مقدار تحقیر بسنده نمی کنند. مردم پایین دست به شکل توده ای خمیر گونه اند که فاقد شخصیت هستند. شما تصویر مبهم و سیاه و سفیدی از آنان می بینید که در یک دیگر آغشته شده اند. انگار آنان، هیچ هویتی به جز در "حالت اجتماع"  ندارند. در کارتون " داستان اسباب بازی " ، در یک صحنه قهرمان فضایی داستان وارد اسباب بازی فروشی می شود . آنجا با تعداد انبوهی از  اسباب بازی های همنوع های خود مواجه می شود. او نا باورانه و مستاصل شده، به  اسباب بازی هم شکل خود خیره می شود. و شدیدا دچار بحران هویت می شود. واقعا چیست که او را مشخص می کند؟ به شدت امری فلسفی رخ می دهد. اما مردمی که در نقاشی دیواری، به توده ای تبدیل شده اند، هرگز دچار استیصال نمی شوند. واحسرتا!( برای نمونه یک بار که ازخیابان تخت طاووس رد می شوید دقت کنید، یکی از این نقاشی ها را خواهید یافت). راستی توجه کرده اید که کلمه انقلاب چقدر احمق شد ه است. در کشور ما هر که با تحول ( انقلاب ) موافق است، ضد انقلاب توصیف می شود. ادامه دارد....
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/10/21ساعت   توسط خوابگرد | 
 ترس و تهوع- یکی از زیباترین فیلمهای که دیده ام و آن را همواره  ستایش کرده ام، ترومن شو است. در این فیلم زیبا، حقیقت مجازی به ژرفترین شکل، مورد نقد قرار می گیرد. دنیای مجازی تجسد می یابد و کیفیت های متغیر و نظام سامان دهنده آن، به تماشاگر نشان داده می شود. در دورانی که همه چیز به بطالت و بی معنایی تحویل شده است و هیجان سازی  امری محال شده، فردی جاه طلب استودیوی بنا می نهد، تا در میان فوجی از هنرپیشه گان، زندگی واقعی یک انسان را ضبط کند. این فرد انتخاب شده، که تنها جلوه طبیعی واکنش ها است، از کودکی در استودیو قرارداده می شود و پدر و مادری نیز برایش دست وپا می شود. همه آنچه، دور و ور اورا در برگرفته است، مجازی، غیرواقعی و نمایش است. دوربین های بسیاری در سرتاسر استودیو کار گذاشته می شود تا لحظه لحظه، زندگی تنها واقعیت دنیای استودیو را ثبت کنند و برای خیل تماشاگران به نمایش بگذارند. تماشاگرانی که از فرط ابتذال دنیای پیرامونی، چنان شیفته روزمرگی قهرمان قصه اند که گویی، زندگی عادی، امری محال، دست نیافتنی، ناممکن و افسانه مانند است. اگر زندگی شان به مانند قهرمان استودیو طبیعی بود، می بایست از زندگی عادی خود نیز به هیجان می آمدند اما... شاید دلیلی دیگر را بتوان برای این شیفتگی تماشاگران تصور کرد و آن عدم فاصله گذاری، و بازبینی در زندگی هر روزه  خود است که خود غفلتی محسوب می شود و  نتیجه اش دلزدگی و کسالت است. اما ظریفترین بخش فیلم مربوط است به تمهیدی که خدای استودیو به کار می بندد تا قهرمان، هرگز حدود و ثغور جهان کوچکش را درک نکند. تنها راه ممکن برای رسیدن به مرزهای استودیو، گذر از دریایی در برگیرنده است. اما این به تنهایی کفایت نمی کند. بنابراین با ایجاد صحنه ای ساختگی، پدر( که او نیز هنرپیشه ای است ) را در غرقابه ای به کشتن می دهد تا با ایجاد ترس از آب در قهرمان ( هیدرو فوبیا) ، کشف راز را ناممکن سازد. اما جوان قصه که تمام عمر خود را در استودیو زندگی کرده ، کم کم به تصنعی بودن محیط اطرافش پی می برد . چرا که حوداث غریب و توضیح ناپذیری رخ می دهد که وجود نیم کاسه ای را محتمل می کند. حوادثی مانند آن که، پروژکتوری از آسمان لایتناهی  سقوط می کند یا در روزی صاف، بارانی موضع ای سئوال انگیز می شود و یا دیگران در مقابل رفتار غیر مترادفش واکنش نشان نمی دهند و همچنین بی دقتی عمدی او در عبور از خیابان منجر به تصادف نمی شود ویا همسرش ژست تبلیغ کالایی را می گیرد که برای او غیر قابل توجیه است. و سرانجام چند چیز دیگر او را به جسارت دعوت می کند تا با کرایه قایقی و کنار گذاشتن ترس، مرزهای دنیای خود را شناسایی کند. در این صحنه هیجان انگیز، حقیقت طلبی تماشاگران نیز بی بدیل است. آنان به روشنی،  پایان دنیای تلویزیونی را به قیمت حقیقت یابی قهرمان خریدارند. از سوی صاحب استودیو بلایای نازله شدت می یابد  تا راز بر ملا نشود و با طوفان های استودیوای سعی دارند او را باز دارند، اما او تسلیم نمی شود( دوستان تسلیم نشوید، آنان فریبی بزرگ ساخته اند).
بزرگترین موانع بشریت احساس گناه و ترس است.احساس گناه ما را فلج می کند. و ترس ما را از حقیقت دور می دارد. تا به حال پرسیده اید چرا باید بترسیم؟ چرا برخی ما را بی وقفه به ترسیدن دعوت می کنند؟ چرا گناه نخستین ( هبوط آدم و حوا از بهشت به واسطه خوردن سیب یا گندم و یا هر کوفت دیگری ) این چنین گرانبار بوده است که  تاوانش مسیح و حسین است؟ ترس و احساس گناه یعنی، غیبت کشف، فراموشی حقیقت و غبار آلود شدن جهان. این غبار آلوده گی آن چنان فراگیر است که میل به زندگی (به نظر نا حقیر)، مصادف بلاهت مطلق است. آیا اندیشیده اید که دنیای اطرافتان ممکن است بر پایه مجاز شکل گرفته شده باشد. هیچ جوابی نیز برای کسانی که از احساس گناه و ترس به جهت  باز دارنده بودنشان، دفاع می کنند ندارم. جز آن که به نظرم حقیقتی نیز پشت این خواست و نیاز وجود دارد. و آن اینکه انسان موجودی دهشت ناک است او را بایست باز داشت. او به هیچ چیز رحم نمی کند. او تجاوز می کند، می کشد، به آتش می کشد و می بلعد، بی آنکه در بسیاری از مواقع حتی دلیلی در میان باشد. به ناگاه آهنگ imagine جان لنون به ذهنم خطور کرد، که در آن او دنیای بی مرز را به دعا می نشیند. مرز، که خود دلیل بسیاری از خون ریزی ها است. دلیلی که آن چنان قراردادی و آن چنان خود خواهانه است که مرا به تهوع می آورد. دیگر از هر Viva … خسته ام. دلخواهم مرده باد ایران، مرده باد آمریکا، مرده باد اتحادیه اروپا، مرده باد تانزانیا، مرده باد ... است. زیرا این زنده باد ها ضامن جنایت های آینده است و بی مرز، احتمال حداقل شدن خشونت در سطح ملی وجود دارد. این مرزها به مانند پستوهای است که عده ای محدود، با انبوهی غله در آن جمع شده اند و راه  را بر دیگران بسته اند. خب دعوا میشه دیگه...

حقارت- فیلم مردان سیاه پوش ( قسمت اول) ، که یک اثر علمی – تخیلی محسوب می شود، با استقبال زیادی روبرو شد. فیلم ظرافت های بسیاری دارد  که  ناشی از دانش  وسیع سازنده گان آن بوده است. در کنار درک صحیح از عناصر حیات، ژنتیک، شکل های متفاوت زندگی و موجودات، جلوه های ویژه فیلم نیز بسیار زیبا در آمده است تا کلیت روایت بی خدشه باشد. اما آنچه مرا بسیار مجذوب فیلم کرده است، طنز پایانی فیلم است که در نسخه ایرانی، سانسور شده است. در سرتاسر فیلم شاهد، رقابت افراد مختلف هستیم که در تلاشند تا گردن آویزی را به دست آورند که کره ای بدان متصل است. این کره،  جلوه بی همتایی دارد و خود طلسم ظفرمندی محسوب می گردد. این کره، بی شباهت به جلوه های پر درخشش ستارگان و کهکشان ها نیست. اما صحنه پایانی فیلم از این قرار است که پس از به دست آوردن دوباره کره (Galaxy) ، با حرکت روبه بالای دوربین همراه می شویم. در این حرکت، ما ذره ذره با کوچک شدن اقلیم ، کره زمین ، سیارات منظومه ، کهکشان و جهان مواجه می شویم. در پایان تمام دنیای ما، ناگهان به سان کره ای مشابه آنچه سرتاسر فیلم با آن مواجه بوده ایم، می گردد. این کره حال در دست سوسکی است که به دقت به آن می نگرد. و سپس آن را به داخل کیسه ای، مملو از کره های مشابه رها می کند. آری هزاران کره مشابه... هزاران کره که هرکدام دنیای بی کرانی به مانند دنیای ما را در بر دارد. خیره کنندگی صحنه، وصف ناپذیر است. سئوالی که پیش می آید آن است که ما از کجا مطمئنیم که مرزهای هستی، با مرزهای که که ناشی از Big Bang به وجود آمده است یکسان است؟ چرا نمی تواند جهان های موازی دیگری نیز وجود داشته باشد؟(البته این جهان های موازی، جدا از شکل های متفاوت حیات است که در جهان به دنبال آنیم) چرا نمی پنداریم که ما بسیار حقیرتر از آنچه می پنداریم، هستیم؟( هرچند کشف ابعاد کهکشانی، صفت غبارگونه گی را پیشتر به ما بخشیده بود. اما این تصور مارا از هیچ هم هیچتر می کند) چرا نمی پنداریم که مرگ ما در جهان هستی، ازمرگ سلولی درونمان بی وزن تر است؟
چشمانت را باز کن - در فیلم " چشمانت را باز کن" ( روایت هالیوودی فیلم " آسمان وانیلی" است که ارزش های نسخه اسپانیایی را کمتر حائز است) قهرمان فیلم در چنبره حوادث شگفت آور و تشویش آور گیر کرده است. در طول داستان متوجه می شویم که او پیشتر دچار سانحه رانندگی شده است و صورت او به شدت آسیب دیده است. او خود را به انجمنی تحویل داده که او را تا صدها سال بعد،  فریز کرده اند تا در آینده ای که بتوانند صورت او را ترمیم کنند به هوش بیاید( بی خبر از اینکه صد ها سال لازم نبود، حتما خبر دارید که این کار در فرانسه و چین صورت گرفته است). پروژه انتخابی او Lucid dream است. اما تمام آنچه را ما در طول فیلم و به شکل زنجیره ای از حوادث دیده ایم، حاصل رویاها و کابوس ها اوست، در حالی که او در فریز است. اما جالب آن است که شرط بیدار شدن او " خودکشی مجدد" است( او برای تسلیم بدن نیز یک بار خودکشی کرده بود).بی آنکه به خودکشی فکر کنم و یا آن را توصیه  کنم، آیا رهایی مصادف خودکشی می تواند باشد؟ و  آیا هر که با مرگی ناخواسته، قالب تهی کرد ممکن است به اسفل السافلین بلاهت برود؟
به راستی ما چه دلیلی داریم که دنیای واقعی همان است که می انگاریم؟ چرا احتمال دیگری را متصور نمی شویم؟ یک تائویست یک بار گفته است که در رویایی دیدم که پروانه ای شده ام. حال متحیرم که واقعا انسانی هستم که در رویایم پروانه بودام و یا آنکه پروانه ای هستم که درکابوسم یک انسانم.( در یک مقاله خواندم که) ممکن است که روزی بتوانیم فضای Virtual Realty را آن چنان توسعه دهیم که انسان های گذشته را دوباره از دل تاریخ بیرون بکشیم و آنان را شبیه سازی کنیم. با این اختراع  امکانات بسیاری  در اختیار خواهیم داشت. مثلا می توانیم شرایط تاریخی و حتی امکانات دیگر دنیا را بررسی کنیم. واقعا اگر برخی اتفاقات آن چنان که اتفاق افتاده است، نمی افتاد چه می شد. مثلا اگر مسیح دچار وسوسه آخرش می شد و مصلوب نمی گشت، محمد را در پس غار می یافتند، انگلیس اعلام جنگ به آلمان نمی کرد، صدام به کویت حمله نمی کرد، ناپلئون در واترلو شکست نمی خورد، ال گور به جای بوش انتخاب می شد و اگر یزد گرد سوم کمی با جرات بود امروز وضعیت ما چه بود. با شبیه سازی این تاریخ سازان، و بررسی احتمالات دیگر، می توانیم درکی عظیم تر به دست بیاوریم. شاید برخی از دروغ های تاریخ نیز به این واسطه برملا شود، چرا که روند تاریخ نمی توانست به اینجا برسد اگر آن اتفاق  واقعا افتاده بود. اگر چه به واسطه دانش حداقل ما نسبت به گذشته، بازسازی آن نا ممکن به نظر می رسد. ولی یک نکته باقی می ماند که از کجا مطمئن هستیم که  ما موجودات سیموله شده ای نیستیم که عده ای سر تفنن ما را ساخته اند؟ و برای باور پذیری دنیا، آن را چنان صعب و پر مصیبت ساخته اند تا ماجرا لو نرود. اما شاید به همین دلیل ساده که این گونه خیال بافی ها، احمقانه به نظر می رسند و یا هیچ کس ما را بابت آن جدی نمی گیرد، سراغ آنان نرویم. شاید عده ای نیز این گونه تصورات را داروی تسکین بخش می شمارند که ممکن است آگاهی ما را تحت تاثیر قرار دهد که در این شکل آخر، من نیز در جبهه مخالفان رویا پردازی  خواهم بود. احتمال های دیگر اگر منجر به درکی عمیقتر از جهان اطراف نشود همان بهتر است که نباشد. ولی به یاد داشته باشید که باور نکردنیهای بسیاری، به منصه ظهور رسیده اند. گوسفند کلونی شده "دالی" شش سال عمر کرد. راستی چرا ما آن چنان مسحور شده ایم که چنین اتفاقی را نا چیز گرفته ایم . آقایان ، خانم ها، انسان خالق هستی شده است... الو صدای منو می شنوید یا آنکه .... بگذریم.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/16ساعت   توسط خوابگرد | 
مرگ و علم- بنا به تعاریف اولیه، مرگ عبارت است از، توقف نفس کشیدن و ضربان قلب. اما شواهد بسیاری نیز وجود دارد که نشان می دهد این دو عامل به تنهایی نمی توانند قطعیت آور باشند. به کار افتادن مجدد تنفس و قلب آن قدر امر شایعی بوده است، که در زمان ویکتوریا مصوب شد که، برفراز هر قبر زنگوله ای تعبیه شود که با نخی به تابوت می رسید، تا در صورت زنده شدن احتمالی مرده، با استفاده از آن بتواند زنده بودنش را اعلام کند. به همین دلیل، این علایم را مرگ کلینیکی می نامند. این امر هنوز نیز معضل حادی محسوب می شود،  به گونه ای که  در آمریکا برای اطمینان، نوارمغزی نیز گرفته می شود.(1)
در شکل میکروسکوپی نیز مرگ وجود دارد، که مترداف با مرگ سلولی است. در حقیقت این دو مرگ( ماکروسکوپی و میکروسکوپی ) از یکدیگر مستقل هستند و مرگ سلولی هرگز منجر به مرگ انسان نمی گردد. بیشترین عمر یک سلول حدود هفت سال است. بنابراین ظرف این مدت(هفت سال) تمام سلول های ما و در نتیجه ماده تشکیل دهنده ما عوض شده است. سئوال این است که به راستی چیست که در ما احساس دوام ایجاد می کند؟ چرا با تغییر سلول های مغز، هنوز تصاویر کودکی ما ثبت شده می مانند؟ شکل باردار کردن سلول های حافظه جانشین، چگونه فرآیندی است ( به معنای ساده تر آگاهی چگونه با مرگ سلول های حامل آن از بین نمی رود)؟ به راستی آن چه ما را ما می کند چیست(2)؟ قضایا به نظر بسیار پیچیده می آید... حداقل دو نوع مرگ سلولی وجود دارد. نوع اول بسیار شبیه مرگ ماکروسکوپی ماست. اما نوع دوم، که به نام اپوپتسیس مشهور است، بسیار غریب است. چرا که به گاه فرتوت شدن سلول، او سیگنالی به سلول مجاور می دهد که او را دعوت به بلعیدن خود می کند. شکل های منفرد اندام، مانند انگشتان ما، ازاین گونه مرگ سلولی به وجود آمده است. برخی ناهنجاری ها مانند چسبیدن چند انگشت به یکدیگر، که هیاتی مرغابی وار به بیمار می دهد، به جهت عدم مرگ سلولی مناسب در  فضای بین انگشتان بوده است. شاید حتی برخی کشیدگی ها و خطوط زیبا، در صورت و اندام ما، حاصل این نوع مرگ باشد. سهراب سپهری که گفته است، مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است، چندان بیراه نگفته است. در اپوپتسیس، سیگنال دعوت کننده به سلول مجاور، در حقیقت شبیه سازی سیگنال یک سلول مهاجم است. بنابراین سلول مجاور بی هیچ فوت وقت او را می خورد. واقعا غریب است که ما حامل میلیون ها خودکشی میکروسکوپی در وجود مان هستیم.
مرگ های خنده دار-باز هم جاودانگی و این بار از دریچه مرگ. برخی انسان ها شاید اقبال بلند داشته اند که مرگ  به شهرت جاودانه شان کمک کرده است. مرگ افرادی مانند مرلین مونرو، پرنسس دایانا، جیمز دین و جان لنون از این گونه است. ما بر اساس دلایل بسیاری که برخی را در ادامه شرح خواهم داد ، مرگ را والاترین قاضی می دانیم. انگار مهر پایان دهنده او، اعتباری صد چندان نسبت به مابقی قضاوت ها دارد. اما من، شدیدا با این مرجعیت مخالفم و آن را فریبی می دانم. بیچاره الویس پریستلی که از فرط خوردن( به خاطر ابتلا به بیماری جوع ) ترکید(!) ومرد. تیکو براهه ، نیز به خاطر پرخوری در یک ضیافت و امتناعش از رفتن به دستشویی( ظاهرا برای رعایت آداب زمانه اش)، دچار ترکیدگی مثانه شد و مرد. حال بی رحمانه نیست که نقش وتصویر ذهنی ما از الویس، نه راک و اند رول مشهورش، بلکه مرگ خنده دارش باشد. اگرچه به خاطر دوستداران سینه چاک الویس و مدیای مسلط، این امر تا حدود بسیاری دچار فراموشی شد ( چرا که این اسطوره راک و اند رول ، ودیعه ای باورنکردنی از جانب خدای سفید پوستان بود. لازم است متذکر شود که در تاریخ سراسر رنج سیاهان، موسیقی عاملی کمک کننده و نجات بخش بوده است. سیاهان به خاطر شکل خاص موسیقی و طنین شان، برای خود جایی در سرزمین های گسترده آمریکا دست وپا کردند. آنان با موسیقی های انقلابی و حق طلبانه خود که سبک قالب آن ها بلوز و جاز بود، حرف های خود را مطرح کردند.و به سرعت  با این ابزار مقبولیت یافتند. حتی موسیقی امروزه  غرب مرهون موسیقی سیاهان است. در این گیرو دار، حتی برخی نژاد پرستان نیز به خاطر این استعداد آنان، کمی ملاحظه گر شدند ودست از کله شقی برداشتند. مثلا معروف است که یکی از این سخت گیران گفته بود: سیاه خوب، سیاهی است که بخواند. اما، خدای سفید پوستان این بار ودیعه ای به آمریکای دهه شصت داده بود. این ودیعه باور نکردنی، سفید پوستی بود با صدای سیاهان( الویس). حالا مرگ مسخره او که نمی تونه گند بزنه به این معجزه). اما تیکو براهه که بسیار ستایشش می کنم، رصدهای بی نظریش، کپلر بزرگ را ( ببخشید متوسط را، بعضی ها ناراحت می شوند)  به کشف قوانینش رهنمون کرد. بی شک وسواس های خاص او، چیزی سهل الوصولی نبوده است. شاید دهها سال لازم بود تا کسی مانند او پیدا می شد تا چنین با دقت، به رصد ستارگان بپردازد. آنان که مسائل نجوم را دنبال می کنند می دانند که این دقت بالا، چه ضرورتی دارد تا حتی  فرضیه ای بتواند شکل بگیرد، چه برسد به این که  بخواهد مدرکی  اثبات کننده باشد. مرگ های خنده داردیگری در تاریخ رخ داده است. مثلا ریاضیدان یونانیی که برای حل مساله " پارادوکس دروغ" ، دچار بی خوابی شد و از همین بی خوابی جان سپرد. و یا خواننده راکی که به خاطر خفگی ناشی از عملیات رقت انگیز خود ارضایی، جان به جان آفرین تسلیم کرد ( گه خورد، این چه وضع تسلیم جان است).
مرگ ابزاری- پس از شیوع مرگ سیاه در اروپای قرن پانزده ، میلیون ها نفر جان سپردند. این شوم ترین حادثه قرون میانه اروپا، البته دست آوردهای را نیز به ارمغان آورد. مثلا به خاطر شیوع همین بیماری بود که نیوتن خانه نشین شد و قوانین کیهانی خود را تنظیم کرد ( عجب اوضاع خرتو خری ست، یک جمله ساده نیز وجود نداره که تبصره نداشته باشد). از دست آوردهای دیگراین بیماری کتابی بود به نام " هنر مردن" که درسال 1415 منتشر شد . کتاب حاوی طرح های بسیاری از احتضار بود و سعی داشت  به نوعی، تسلیم شدن ودر عین حال  نهراسیدن از مرگ را ترویج کند. در بسیاری از صحنه ها، مسیح و مریم باکره حاضر بر بالین محتضر بودند تا او را تسلی دهند. شاید حق با کاتب بود که در نبود درمان مناسب و ندانستن راههای پیشگیری، تنها راهی که باقی مانده بود، استعلا بخشی به مرگ  بوده است. به نظر من، این مثال ، نمونه ای خوب از خیال بافی در باب مرگ بوده است زیرا نقشی به مانند پروفن داشت..
 یکی از اصول ثابت ذهنی ما این است که چیزی به نام خلا، در آن وجود ندارد. ما به شکلی ناخواسته، نادانسته ها و جهالت های خود را با چیزی پر می کنیم. این عامل پرکننده عموما خرافه است. زمانی که قوانین مکانیک کیهانی کشف نشده بود، مصریان برای علت حرکت اجرام، چنین تصور می کردند که فضای آسمانها، حاوی رودخانه های است که هدایت گر اجرام است. بنابراین مسیرهای آنان ثابت است. اما حرکت را چون حاصل عامل محرکه ای میدانستند، فرض کردند که ارابه های نامری، آنان را جابه جا می کنند. امروزه استعاره ارابه خورشید جنبه ای شاعرانه پیدا کرده است اما دیربازی ، حقیقت محض تلقی می شد. بابلیان نیز برای ندانستن چرایی جریان تدریجی و مستمربدر و هلال ماه ، آن را ناشی از خوکی ماده می دانستند که آن را ذره ذره می خورده است( چرا دوباره به دنیا می آمد حتما همان خوک می دانسته). عزیزان من ، برادران من ، خواهران من ( نمی دانم لزبین ها و گی ها دراین دسته بندی کجا قرار می گیرند آنان خواهرانند یا برادر!) باز تاکید می کنم، ندانسته های مارا،  عمدتاخرافه پر می کند. حال معلوم است که چرا امید دارم این مساله مرگ، کمی هم شده روشن شود. در پس ندانستن کیفیت مرگ، هزارویک خرافه شکل گرفته است. ترس از فشار قبر( این تصور، به نظر  ناشی از متورم شدن فیزیکی جنازه در مرحله اولیه مرگ بوده است)، سئوال و جواب شب اول قبر، تاثیر خیرات و.... معاد از این قماشند. با توجه به قدرت ما در ساختن دنیاهای خشن، ترسناک، نفرت انگیز، بی رحم و تکان دهنده در سایه مرگ ( جهالت)، ترس از مرگ شاخص ترین مشخصه وجودی ما شده ست. بد نیست که اضافه کنم به خاطر وجود انواع بلایای طبیعی و غیرطبیعی و همچنین سطوح مازوخیستی و سادیستی روان، ما به سادگی قدرت جهنم سازی داریم و می توانیم ابعاد آن و نیز برد آن را به ظرافت متصور شویم. شاهد این امر ادبیات جهان است که مثلا در کمدی الهی دانته و کتب آسمانی، جهنم این چنین رعب بر انگیز است اما دریغا و صد دریغا که بهشت هرگز چنگی به دل نمی زند( در هیچ مکتب و اندیشه ای). بهترین بهشت ها، یا با حشیش ( حسن صباح) و یا با میوه ( شداد) ویا با حوریان ساخته شده بود. اما بهشت برخی که حاوی  کتابخانه یا  نمایش فوتبال مستقیم است در آن ها منظور نشده بود.
در تاریخ، استعلا بخشی و کسارسیس درباب مرگ، به مفهومی جدید، به نام شهادت منجر شد. در اوایل این استعلا بخشی تا حدودی شکلی حفاظتگربوده است.همچنان که در دنیای میکروسکوپی ، بیگانه خواری و حفاظت سلولی وجود دارد، در دنیای  ماکروسکوپی، ما مکانیزم های دفاعی متنوعی لازم داشته ایم که گاه و بی گاه آن را ایجاد کرده ایم. مثلا قدرت مسلط ایجاب کرده که برخی بایستی فدا شوند تا بقای جامعه( و یا ارزش های آن)  تضمین گردد. معروف است که در میان مسلمانان هند، این امر شایع بوده است که در هنگام هجوم دشمن به قلاع و دژهای آنان، زنان مکلف بودند که برای حفظ عصمت خویش و پاسداری از ارزشهای اسلامی، خودکشی کنند تا مورد تعرض قرار نگیرند. یا در ژاپن، عملیات کامیکازه این فرصت را به فرمانده هان می داد که در مقابل ناوهای هیولا هیات آمریکا، ابزاری بازدارنده داشته باشند. شکی نیست که بیشترین حماسه سرایی های ما نصیب مردان و زنانی شده است که با انتخابی خود خواسته و برای حفظ کیان خود ( شاید کاخ های دیگران)، به مرگ آری گفته اند( این آری با آری 12 فروردین تفاوت دارد).
 مثال روشن دیگر، استعلا بخشی دکتر علی شریعتی است که از حادثه کربلا، مفاهیمی سرخ به مانند شهادت، ایثار، انقلاب( آن هم در شکل سیاسی آن)، استخراج کرد. ( این بارهم، این سرخ با سرخ داس وچکشی ها ربطی ندارد). او در تلاشی همه جانبه، از تمام عناصر متصوره ، یعنی متناقض گویی، وارونه سازی تاریخ، اسطوره سازی و خطابه های آتشین سود جست تا به طرح نهایی خود، یعتی ایدئولوژی دینی نائل گردد. در این راه آن چنان پیش رفت که امام حسین را با چه گوارا مقایسه کرد( این کار باعث استعفای نصر و مطهری از حسینیه ارشاد شد). بدین ترتیب مفاهیم سیاسی شهادت( منش حسینی) ، انقلاب ( منش زینبی) و کل ارض کربلا و کل یوم عاشورا،  پا به عرصه وجود گذاشت. ارمغان این تصاویر باور نکردنی است( جنگ ایران و عراق را به خاطر بیاورید). من سراغ ندارم مزخرف گویی کسی این چنین تاریخ ساز بوده باشد ( باز هم بگویید دنیا تصور ما نیست). امروزه هم که دروازه های بهشت، در گروحملات انتحاری است. این مرکزیت شهادت، آن چنان تاثیر بر فرهنگ ما گذاشت که فرصت برای هر ایده ی موازی، غیر ممکن شد. به راستی مرگ میلیونی در رواندا، کامبوج ، روسیه و دارفور ارزش هیچ تاملی ندارد. آیا نمی توان برای یک مورد و فقط یک مورد  وفقط یک مورد هم شده، در این مردن ها میلیونی ، یک هم ارز شهادت گونه یافت و خود را این گونه وقف مرگ چند ده تن نکنیم. تا این گونه گریه کنیم، ناله بکنیم و زار بزنیم و طلب استغفار کنیم و احمقانه تر از آن، بهشت خود را در گروی آن بفرضیم( تحت تاثیر باغ مظفر). امید وارم که حفره های ناشی از عدم شناخت ما به مرگ، حتی اگر امیدی واهی است، با چیزی درخور ( برای من علم) پر شود تا این چنین استفاده ابزاری از آن متوقف شود. ادامه دارد...
1- اولین اندام که با شکل گیری نطفه ساخته می شود قلب است. و باقی اندام انسان به تدریج از سلول های قلب منتج می گردد. اگرچه تولد ما از قلب آغاز می شود ولی مرگ ما با آن کلید نمی خورد.
2- چیز جالبی در جسم تازه شده ما وجود دارد( با دوره هفت ساله ) که باعث می شود، ما برخی عادات های گذشته مان ( بالاخص رژیم های غذایی مان) تغییر کند. چرا که ما از مواد غذایی متغیر در طول عمرمان استفاده می کنیم. بیراه نیست که اگر قسمتی از خود را آب، قسمتی دیگر را گندم، سیب، ماهی، الکل و شکلات بدانیم. مساله این جاست که آیا خاطره اینان نیز با ماست. آیا درصورت وجود آگاهی برای سیب، نوعی شرکت پذیری در بستر روان ایجاد نمی شود. برنامه ای مستند دیدم که در آن، برگ های درختانی که طعمه زرافه ای بودند با ارسال سیگنالی، موجب تغییر کیفی در برگ های مجاور و بل درختان مجاور می شدند. تا زرافه نگون بخت رابه واسطه عوض شدن طعم، از خوردن منصرف کنند. آگاهی امری مختص ما انسان ها نیست که حالم از خیلی هاشان به هم می خورد( می توانم باور داشته باشم که شکلهای متنوع برای آگاهی وجود دارد). انسان از نظر من، و برخلاف تعالیم مذهبی، ننگ طبیعت است. این موجود ستیزه جو، خود پسند، گند دماغ، پرمدعا و آشغال، تمام منابع طبیعت را می بلعد و عوضش همه جا را به گه می کشد. هیچ کسی هم نیست به او بگوید، ای کثافت، تو خونخوارترین و پر آزارترینی، نه اشرف مخلوقات. همین جا از تمام گیاهان ، درختان، جانوران، ستارگان و..... بابت وجود داشتنم، صمیمانه معذرت می خواهم.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/10/03ساعت   توسط خوابگرد | 
تقدیم به سمیرا

آنتروپی ، زمان و مرگ - مرگ چیست؟ هیچ منبع این جهانی، تا به امروز جوابگوی این سئوال لعنتی بشر نبوده است. بنابرآموزه های معرفت شناسنانه ( حداقل نوع مسلطشان )، درک این حقیقت، از دستان ما همواره دور خواهد ماند . نمی توان در مورد مرگ به هیچ اطمینانی دست یافت، چرا که آن چه تجربه پذیر و تکرار پذیر نباشد، در دایره احتمالی  شناخت قرار نمی گیرد. اما فکر می کنم در آینده ای (اگرچه دور) می توان پرتوی از شناخت( هر چند اندک) بر آن انداخت. در حقیقت همواره معرفت شناسی، در پس علم قرار می گیرد. بدین معنی که فرضیات و کشفیات علمی، به ما ممکن ها و ناممکن های جدیدی را معرفی میکند، که انقلابی است در آنچه می پنداشتیم (0). آنچه ما را به شدت در بر گرفته است، خواه دانش ، خواه محدودیت ها و خواه ناممکن ها، به شدت اعتباری است و منبع این اعتبار علم است. اما اگر به روش های جدیدتر دست بیابیم، که به دل پدیده های هر چند نادر(1) بتوان رسوخ کرد و از آن ها سر در آورد ، امید به واگشایی نسبی مساله مرگ، واهی نخواهد بود. امروزه برخی سئوالات باستانی ما، جواب های یافته است. اگر چه همه اذعان داریم، این جواب ها در بسیاری از موارد نا کافی است و ما را ارضا نمی کند(2). اما بشر آیا فکر می کرد روزی بتواند  با دقت متقاعد کننده ای، فرآیند شکل گیری ورشد جنین، علل بسیاری از بیماری ها، رفتار شناسی دایناسورها(3) ، علل طوفان های سهمگین و دیگر بلایای طبیعی و راز گرما بخشی خورشید و هزار چیز دیگر را تشریح کند؟ (یک ، دو.... ، سه... ، حالا یه پرش بلند به...)
هایدگر معتقد است که" وجود" حقیقت غایی است. یعنی آنچه چیستی و ماهیت اشیاء و از جمله ما را تشکیل می دهد، امری اعتباری و ثانوی است. ما در دریای وجود، که لایتناهی است غرقه ایم. و مرزهای ما را، سطوح خارجی بدن، مشخص نمی کند. وهمواره اشیاء، نوعی برون گشت و نفوذ در محیط جانبی خود را تجربه می کنند.   انس و احساس آشنایی با اشیاء اطراف، چه در خانه و چه در محل کار، گواه این درهم آمیختگی و نفوذ متقابل است. به همین منظور هایدگر اصل " دم دستی شدن " را پیش می کشد. بدین معنی که به مرور اشیای دور و ور ما،  کیفیتشان تغییر میکند و به اموری "دم دستی " تبدیل می شوند. برای مثال می توان اشاره کرد به بازگشت ما به خانه. برای رسیدن به خانه فعالیت های متعددی صورت می گیرد، مانند کلید انداختن درقفل درب ورودی ساختمان ، روی پاشنه چرخاندن درب، رد شدن، بستن مجدد درب، طی کردن پله ها( یا استفاده از آسانسورکه خود فرآیندی مستقل است)، کلید انداختن در قفل  درب خانه و.... اگر ما به تازگی خانه ای را در تملک آورده باشیم، این فعالیت ها مشهود و گاه آزاردهنده اند. اما به مرور، بی آنکه  این موانع از جایشان تکان بخورند، کم رنگ و کم رنگتر می شوند. به گونه ای که حتی  به مرز ناپدید شدن می رسند. انگاری نوعی آشنایی و انس وحتی آمیختگی بین آنها و ما رخ می دهد. آیا تا به حال پرسیده اید که چرا انسان حامل یک مقاومت ناخواسته در مقابل تغییر محل کار، خانه، وطن و حتی میز کارش است. به گونه ای و به تعبیری، شاید آمیزش با اشیاء اطراف، آنان را مقید ساخته است.
اما در ادامه هایدگر مطرح می کند که “وجود” در افق زمان قابل کشف است. دخالت زمان را، از آن جهت ضروری می داند که، "وجود" در طول تاریخ، ظهورات متقاوتی داشته است. اما در یک چرخش تا حدی غیر قابل قبول، هایدگرهستی  انسان را مدخل مناسب برای درک "وجود" می داند. او می گوید تنها انسان می تواند  از" چرا وجود داشتن" خود بپرسد.  او بارها تاکید می کند که در این حیطه تنها می توان سئوال کرد ونشان داد و هیج برهانی نمی توان آورد(4). همه چیز به پدیدار شناسی وابسته می شود.....در این رهنمون  او از مرادف های دیگر هستی انسان ( که هایدگر تاکید دارد با " وجود " نبایستی اشتباه شود) یعنی اضطراب و اختیاریاد می کند.
این مقدمه لازم بود تا با فضای اندیشه هایدگر اندکی آشنایی حاصل گردد. اگرچه در دیدگاه هایدگر بسیاری از مسائل لاینحل و یا گنگ باقی می ماند، اما آنچه مد نظر است نگره او به مرگ است که مدخل مناسبی برای نگرش شخصی من است. هایدگر مرگ را" حقیقت نهایی" و عامل قطبی شدن هستی انسان میداند. یعنی بی این حقیقت، هستی ما، کیفیت زمان را استدراک نمی کند. مرگ باعث می گردد که گذشته ، حال و آینده وجود داشته باشد.اما در تفکر هایدگر شما هیچ ربطی بین ماده و "وجود" نمی یابید( دوآلیست همیشگی تفکر غرب همچنان باقی است ) . و مساله  زایش در دایره "وجود" بی محمل می ماند. شاید به عبارت کلی بتوان گفت، هایدگر مساله فعل و انفعالات مادی،  که تولد یکی از ظهورات آن است را کمتر ارج می نهد.
 من به نوعی، مرگ را مسبب ظهور زمان می دانم و به همین خاطر تفکر هایدگر را پیش کشیدم. اما آن را در سایه آنتروپی گویاتر می دانم. بر اساس آنتروپی (قانون دوم ترمودینامیک) جهان ( از این جا به بعد هایدگر را فراموش کنید) به سمت دما، فشار، چگالی و پتانسیل شیمیایی یکسان و به عبارت ساده تر به سمت حداکثر بی نظمی در حرکت است. فرآیندی که جهت دارد و بازگشت نا پذیر ست و بایستی آن را در اشل" کل" درک کرد. یعنی درست است که برخی رویدادهای طبیعی ، مانند تولد، نظم آور هستند، یعنی آن چه که طبیعت از پیش تجزیه کرده بود و به بی نظمی حداکثر رسانده بود ، حال در هیات ماشینی نوظهور و با عدد آنتروپی کمتر، دوباره به چرخه حیات باز گردانده است. اما مجموع تمام آنتروپی ها امروز، کمتر از همین عدد در فردا است. رشد آنتروپی یعنی فساد، یعنی بی نظمی و یعنی مرگ. به غیر ازآنکه این نظریه،  برهان نظم که تا مدت ها، بهترین دلیل اثباتی برای وجود خدا بود، سترون کرد، تاثیری دیگری نیز به جا گذاشت و آن این بود که فراگرد کلی جهان را بی بازگشت معرفی کرد. برخی  جوامع ، تصور دوره ای از زمان داشتند . فرگشت ها و دوره های تکرار پذیر طبیعت، باعث بروز چنین تصوری در آنان بوده است. حتی مساله مرگ دربرخی از ادیان، امری بازگشت ناپذیر محسوب نمی شد که بتواند مسیری یکسویه را موجب گردد. مثال بسیار روشن، تفکر کارما در ادیان هندویی است. مساله جالب تر آن است که اکثر ادیان ، شروع جهان را همراه با کائوس( آشفتگی ) مطلق می دانند نه آخر آن را(5). اما پذیرش قانون آنتروپی  باعث می گردد که زمان وارد معادلات شود ودنیا نه به نظم مجدد، بلکه به  انهدام مطلق منتهی شود( تذکر ندهید ادیان ، پایان جهان و نابودی آنرا به بهترین شکل ، ازپیش گمانه زنی کرده اند، حوصله ندارم).
شاید از نکاتی که همواره از دید ما به دور می ماند، مساله دخیل بودن مرگ در باززایی است( من این نگره را مرهون ژرژ باتای هستم). بی مرگ ، تولدی دیگر در کار نخواهد بود. تجزیه و تحلیل مواد مستعمل و کهنه ، هسته نهایی و لازم را برای زایش دوباره فراهم می آورد. بنابراین ، فعالیت خستگی ناپذیر سوسکان ، مورچگان و ماران در تجزیه جنازه ، عین زندگی و خلجان حیات محسوب می گردد. آنها ماشین ها الزامی برای جریان  حیات هستند. این نگاه به فرآیند تجزیه و فساد ، به  عجیب ترین و منفورترین تصویرجهان، زیبایی خاصی می بخشد( گفته بودم که از تعبیرات جدید لذت می برم، شما هام حالش ببرید). خالی از تذکر است که این تصویر به طور تقریبا جهان شمولی، در تمام جوامع منفور بوده است ولی.... این فصل دیگری است....
مرگ و هنر- یکی از پرچالش ترین مسائل زندگی من ، پذیرش مرگ موسیقی کلاسیک بوده است. استراوینسکی ، کارل ارف ، شوئنبرگ و شوستاکوویچ ، آخرین قطعات را برای موسیقی کلاسیک تصنیف کردند و همزمان با اتمام جنگ جهانی دوم، ناقوس مرگ موسیقی کلاسیک طنین انداز شد( لعنت یا درود به جنگ جهانی دوم!). پذیرش مرگ هنری، این چنین متحول و کمال گرا، باور نکردنی است. بالاخص ما که در سرزمینی زندگی میکنیم که موسیقی سنتی آن به لجن کشیده شده است، ولی خود را پاسدار آن می دانیم. امروزه حتی اگر یکی از وارثان موسیقی سنتی هم جرات کند ( مثلا شهرام ناظری) از ابتری و بی روحیش داد سخن دهد به صلابه می کشیم و سینه چاک می کنیم و برای مبارزه با خود فروختگان بی آبروی مخالف سرا، ندای هل من ناصرا ینصرنی می دهیم. این حدیث برای هنرخط نیز جاری است (با عنوان هنر برای خط، بد جوری مشکل دارم).موسیقی کلاسیک چنان سرگذشت پر شوری دارد، که این باور به مرگ ، سخت دلهره آور است. قطعات پاسیون سنت ماتئو و توکاتافوگ باخ ، پرنده آتشین و پرستش بهار استراوینسکی ، شبی بر فراز قله سنگی موسورسکی ، اورتور اگموند وسمفونی پنج و نه بتهوون ، سمفونی لنینگراد شوستاکوویچ ، اپراهای وردی ، سمفونی چهلم موتسارت ، آداجیوهای رودریگرز، باربر و آلبونیونی ، رقص مجار برامس، اپرای کارمن و کارمینا بورونای کارل ارف ، لیستی از آثار مورد علاقه من اند که نمی توانم احترام عمیق خود را به آنها ابراز نکنم.
 اما چیزی که به نظر از نفس افتاده نمی رسید و همچنان سریر سلطنت کاملترین هنر( به زعم من) را اشغال کرده بود ، چرا بایستی به تابوت بگذارند؟ آیا اربابان موسیقی مطمئن بودند که او مرده است و یا او را زنده زنده به خاک سپردند.ا به نظر من، گذشت زمان و بازگشت مذبوحانه برخی ( مخصوصا در آمریکا ) به عصر رمانتیسم شاهد درستی این داوری بوده است. این جا است که درک ناجاودان بودن، به شکلی رهایی بخش وارد عرصه می گردد. شاید مرگ، نوعی مومیای کردن خود خواسته،  برای تاریخی سراسر پربار یوده است تا  بروزهرگونه ابتذال را در آن ناممکن کند( حال توامان لعنت و آفرین من  بر جنگ جهانی دوم، معنی میابد). امروزه برخی برای مرگ رمان و مرگ نقاشی حرف های دارند که تامل در آنها خالی از لطف نیست. ظهور عکاسی و طرد رسالت بازنمایی در نقاشی، تقریبا به راه افتادن موج های بسیاری را در تاریخ نقاشی موجب شد. عذر خواهی به ساحت ون گوگ و غسل تعمید کارهایش ، نشانی از این چرخش است. آنان می خواستند که ، دنیا و قلمرو نقاشی را باز تعریف کنند. این همه جنبش های انقلابی، شاید تقلاهای آخر این هنرباش. جنبش های که می خواهند برای نقاشی ، رسالتی فراتر از بازنمایی ترسیم نمایند. مرگ نقاشی ، پذیرشی جهان شمول ندارد و شاید خود ، اسبابی برای خیز آن باشد. کاری که به نظر من سخت دشوار است. اما حرف آخر . آیا تا به حال مرگی خود خواسته،  برای بخشی از گذشته شخصی تان تن داده اید؟ مثلا دوستی ای دیرینه. ادامه دارد...
0-  اولا صفر جزء اعداد است و ثانیا دیروز خواندم که مارمولکی  بزرگ ، بی هیچ تماس با نوع نر خود ، بچه دارشده است. فکر میکنم که مساله مریم باکره و مسیح جواب مناسب خود را یافته است. در سایه این کشف شگفت آور، افق و انگاره های جدید لازم است.
1- حوادث نادر اموری است که تکرارپذیر نیستند ویا تجربه آن، محدود به موارد یا افراد خاصی است. مثلا شنیده ام که زنی بی هیچ علت روشنی ، ناگهان آتش گرفته است و تمام بدن به جزیک پایش سوخته و به خاکستر تبدیل شده است. اما کیفیت آتش بسیار غریب بوده است ، چرا که پای باقی مانده، نشانی از تغییر در بافت، به واسطه حرارت غیرمتعارف را نشان نمی دهد. یعنی آتش، جنسی نا شناخته داشته است.همین الان تلویزیون بچه ای را نشان داد که داشت آرام ، آرام به استخوان تبدیل می شد و گوشت خود را ازدست می داد! اما شاید روزی برای این امور توضیحی به دست بیاید.
2- این نظریه من بسیار شبیه به تلاش های سروش است که بسیار مقبول من است.اگرچه در برخی موارد به شدت با سروش مخالف هستم، که در فرصتی آنها را روشن خواهم کرد. شاید خالی از فایده نباشد که بگویم، یکی از احمقانه ترین ماجراهای روشنفکری در ایران، مربوط به جدال هایدگر دوستان و پوپر دوستان است، که خود موجب تاریک اندیشی مضاعفی( با تعبیر شایگان) شده است. اما این دو گروه که در دو جبهه سروش و داوری ، صف آرایی کرده اند ، کار دشمنی و عداوت را به ریشه های تفکری یکدیگر کشانده اند، که راهی بسیار پرخطر است. به جای نقادی دقیق ، کار به اتهام سازی رسیده است. اگرچه برای روشن اندیشی، من پوپر را شایسته تر می دانم اما دشمنی با هایدگر ، گل آلود ساز آب است. برای اثبات هوش خود بایستی اضافه کنم که، کاملا واقفم که هر اندیشه ای حتی در بهترین شکلش ، تاکید میکنم در بهترین شکلش، از نواقصی نیز برخوردار است. هر تلاشی برای رفع این نقص و حتی ترمیم آن ، به شکافی دیگر منجر می گردد. ما نمی توانیم به یک سیستم منضبط و جامع دست یابیم. همواره در اندیشه های ما، نقاط پرشی است و درون مایه آن ها، به خاطر کیفیت ساختاری اندیشه ، گسست های را شامل میشود. تنها ثمره این اندیشه من ( که تا به حال کسی را ندیده ام به مانند این نظریه مرا آورده باشد) ، ایجاد تواضعی است که متذکر میگردد، که آماده برای هجوم باش. درصورت هوشمندانه بودن ، به نقاط ضعف شما حمله می گردد. در صورت ترمیم این نقطه  شما مجبور خواهید بود تغییری در فضای شبکه ای اندیشه تان ایجاد کنید، که خود ضعفی جدید را پیش می آورد( من فوق العاده ام، مرا دریابید). بنابراین می توانید به شکل زیرساختی با کسی مشکل داشته باشید ولی از شباهت خود با او و حتی وام گرفتن از اندیشه هایش ، ابایی نداشته باشید. رهایی یعنی این.
3- یک برنامه مستند دیدم که در آن محقق ، با بررسی تپاله های دایناسورها ، به نتایج درخشانی رسید. دنیای عجیبی است که تپاله نیز می تواند درام داشته باشد.
4- هایدگر در جمله ای پرطمطراق و تا حدودی گنگ گفته است : پرسش ، پارسایی اندیشه است.
5- البته در آیین زرتشت، در دوره دوم، آمیختگی اهورایی و اهریمنی رخ می دهد، که مظهر کائوس است.


 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/01ساعت   توسط خوابگرد |