![]() |
![]() |
|
| ادراکات لعنتی ما |
|
کوندرا در کتاب" جاودانگی"ش ، تعبیر تازه و دلنشین برای داستانی قدیمی می آورد. داستان این است که گوته و بتهوون در حالی که در کوچه ای مشغول قدم زدن بودند ، قرق چیان دختر شاهزاده ای ، حاضران در برزن را هشدار می دهند که الانه است که شاهزاده از محل رد شود. احتمالا این هشدارها هم برای آن بوده است که اگر ژنده پوشی آنجاست ، برای جلو گیری از رنجش خاطر ذی قیمت شاهزاده و یا لطمه دیدن حظ بصر او، خود را پنهان سازد. یا اگر دیوانه ای شلوار به پا ندارد ، توسط یک ، دو خیر شلوار به پا کند تا مبادی آداب به شکل اکمل به جا آید. اگر جذامی آن جا بوده است نقاب از نو کند چرا که خاطر شاهزاده محترم است. شاید جار زدن " دور شوید و کور شوید " نیز احتمال زخم چشم را حداقل می کرد. شاهزاده با دو واکنش کاملا متفاوت در آستانه این دو ( به زعم من یک نابغه یعنی بتهوون و یکی دیگربسیار معمولی یعنی گوته)) رو به رو می شود. بتهوون کلاه را تا حدی فیگوراتیو پایین می کشد و اخمی تاریخی نثار شاهزاده می کند. اما گوته کلاه از سر به در می آورد ، لبخندی می زند و تا کمر خم می شود، بی هیچ گوشه چشمی برای دریافت صله. رومن رولان بتهوون را ستایش می کند. اما کوندرا به عکس؛ گوته را مستحق تمجید می شمارد. اما چرا . آیا می توان علاقه رومن رولان به موسیقی و ارزش های مارکسیستی را موجب موضع اش دانست. و آیا کوندرا به خاطر تجربه تلخ دوران مارکسیستی سرزمین اش ، و داشتن موضع انتقادی نسبت به ارزش های مارکسیستی، دست به خلق تعبیری تازه زده اگرچه موسیقی را دوست دارد . تا این بار با سلاح مرگبار خویش ، تفسیر گذشته را به خاک بمالد. تعبیر کوندرا بدین قرار است که بتهوون در آن لحظه خواستار جاودانگی شده بود تا این ابدیت لوگوی انسان دوستی شکل گیرد. اما گوته هیچ و هیچ ارزشی برای جاودانگی قائل نبود. چرا که میل به جاودانگی در مقابل میل به آزادی است. چه اهمیت دارد که تاریخ درباره ما چه قضاوتی میکند. من تعبیر کوندرا را بسیار دوست دارم. هر قدر هم به نظر بر نتافتنی باشد که که یک نابغه توسط یک آدم معمولی به خاک مذلت نشسته باشد. اما چه کسی از درون گوته و بتهوون خبر دارد. اصلا چه کسی گفته است که تمامیت شخصیت گوته و بتهوون در این لحظه متبلور شده است که این چنین به قضاوت نشسته ایم. یا این لحظه را تاریخ صبورانه منتظر نشسته بود تا شاهدی در خور بیابد. شاید به ذهن هیچ کدام از هر دو نفر نمی رسید که رولان و کوندرای پیدا خواهند شد و برای لحظه ای بی اهمیت حماسه سرایی می کنند. و اگر ماجرا به آنها گفته شود از فرط خنده از اعلا علیین بهشت ( خدا عالم است شاید هم جهنم ) به زمین بیفتند. شاید شب قبل گوته با شاهزاده هم خوابه شده بود و بتهوون عالم به ماجرا ، از فرط حسادت طاقت از دست داده بود. ساده سازی چیست. آیا برگرفتن یک روایت ازمیان هزاران روایت ممکن، ساده سازی نیست. جهان ذهنی ما بسیار شخصی است و سلسه مراتب آن از ارزش گذاری های شخصی ما حاصل می شود. جهان دچار تفسیرهای شخصی می گردد. سروش در کتاب کم ارزش خویش " قبض و بسط تئوریک شریعت " در خرمن سیاهه ای چند صد صفحه ای ، دلبسته آن است که نشان دهد چرا می توان برای یک نص ثابت ، قرائت های متنوعی ارائه داد و سامانه ارائه تفسیر چیست. اگر چه من خود با هسته اصلی بحث ، کاملا موافق هستم ، اما آن همه قلم فرسائی لازم نبود که خواننده با ای کیو 90 هم ، دچار ملال شود چه برسد به .... اگرچه انگار تصادفا در غرب این رهیافت مدت ها بود که جزء بدیهیات محسوب می شده است. مثال ملموس تر و لری تر جان کلام سروش، همان عبارت معروف فیلم مارمولک است ( برگرفته از شازده کوچولو) که راههای رسیدن به خدا، به تعداد آدم ها است. حال چه شده است که اگر سروش نفخ صور قرائت های متنوع را کند عده ای زانوی تعبد می زنند و آماده مومیایی کردنش هستند تا او را به اریکه داران المپ اندیشه ، ملحق کنند اما از سخن شوپنهاور به خشم می آیند که " جهان تصور من است". مگر جایگاه تفسیرها کجاست. نه آنکه در ذهن ما است. آیا این خود متضمن پذیرفتن شخصی بودن جهان نیست. شاید عده ای جواب بدهند که اصلا جمله شوپنهاور ربطی به تفسیرهای شخصی ندارد. او قائل به حضور ، جهان خارج نیست. اما چه کسی با مطالعه دقیق شوپنهاور به این یقین رسیده است. اگر این گونه باشد به شوپنهاور بایستی دست مریزاد گفت. باز شاید گفته شود این تلقی توست که شوپنهاور این چنین قصدی داشته است که جهان مترادف ذهن است و ماده شاکله جهان ( جهان خارج) فاقد سمت وسو است و همه چیز بستگی به شخص دارد. این آخری که اثبات مدعای من است و سروش بدبخت هم که همین را می گوید. یعنی حتی تلقی ما از جمله " جهان تصور من است " امری شخصی محسوب می شود. مسخره ترین حالت نقد آن است که نص مولف در بستر ارزش گذاری خاص او فهمید ه نشود. تا جنگ ارزش ها جایگزین نشان دادن عدم انضباط فکری و گسیختگی نویسنده شود. به جای درک فحوای سخن ، به جان مصداق افتاد. حتی نقاد نتواند ساده ترین حقیقت را دریابد که تفسیرها و تعبیرات ( که حاصل ارزش های نسبی است ) اموری نسبی محسوب می شوند. به جای آنکه نوشته فکر او را تحریک کند، مثانه اش را به کار می اندازد تا به سرعت تخلیه کند.( به کامنت پست" پاسخ" من نگاهی بیاندازید). من فرصت خواسته ام برای توضیح " جهان تصور من است" اما ناسزا شنیده ام. اما چه جای اشکال ، به کرم شاهانه خود ، چشم پوشی می کنیم!. اگرچه جواب نا سزاها را با داستان " زامبی " داده ام .( متاسفانه مجبور شدم برای دندان شکن بودن ناسزاها کامنت نویس خستگی ناپذیر خود قصه خود را تا حدی شعاری کنم وگرنه جان مایه خوبی بود تا قصه بسیار بهتر در بیاید.باور کنید بی انصافی نقاد، شبها هم سراغم می آمد به مانند آنچه کودک قصه ام را ترساند.قصه ام را در دیالکتیک نوشته ها و کامنت هایش ، خوب در خواهید یافت) اما اعتراف سوم( من دو اعتراف در پست " پاسخ" کرده بودم). هر چند این اعتراف به نظر بسیاری بی اهمیت باشد اما بعضی ها را آتش خواهد زد. من عمده نوشته " تابو" خود را از مدخل های تابو و فروید در سایت ویکی پدیا وام گرفته ام. حالا بیبنم آنکه برای من چنین گستاخانه کامنت می گذاشت می تواند جلوی لرزش دستش را بگیرد و برود به جهانیان بگوید که من از خدایان قونیه ام و حکم به ابطال می دهم. اگر چه خود ویکی پدیا هم آنقدر صاحب قدر نیست که بخواهم توان صرف کنم تا از آن دفاع کنم. باور کنید گستاخی ماحاصل کبر و نخوت ماست. به جای آنکه ابتدا فضایل اخلاقی کسب کنیم ، از مولوی بدبخت زهر استخراج می کنیم و خدنگ زهرآگین می سازیم. استفاده ابزاری خطرناک است . یکی از دوستانم نکته جالب را متذکر شد که من برخی آدم ها را در همان وهله اول به شکل نا خواسته ای پس می زنم و دوست ندارم. اما بعد ها فهمیده ام که به خاطر این دلیل ساده که ، اینان شبیه آدمی هستند که من دوست نداشته ام. حاصل نقد به روش – پرانتز باز مولوی ، نفرت افکنی ، پرانتز بسته مولوی – چیست ؟بماند که برگ سوخته ای محسوب می شود و دوره این گونه نوشته ها سر آمده است. من که می ترسم به زودی از مولوی بدم بیاید. آیا مولوی دست آویز نفسانیات ما می تواند باشد تا غرض و مرض شخصی ما را تلطیف سازد؟ این اکسیر البته آن قدر قوی است که می تواند خیال نقاد ( به کامنت های مفصل نوشته های قبلی ام مر اجعه کنید) را راحت کند. دوستان باور کنید برای بروزات ما روان بازی های پیچیده ای انجام می دهد. می توان فاخرانه نوشت ولی گرفتار ساده ترین حقارت های شخصی بود. به نوشته " تابو" نگاهی بیاندازید تا بازی روان روشن تر شود. خود را هم مستثنی نمی دانم. شاید به جای آنکه خواست ما، دریافت جان کلام باشد ، حقارت های خود را گدازه می کنیم. آیا آنکه گستاخانه نقد می نویسد دچار احساس پدر خوانده بودن در ساحت اندیشه نیست حتی اگردر کامنتش با مستمسک قرار دادن مولوی خود را ژنده پوشی در پیشگاه شاه بداند. دروغ می گوید و بدبختانه نمی فهمد که دچار عارضه ای شده است که در مثال پست " تابو " برای دلیل نژاد پرستی آورده ام . هر چند مورد کامنت نویس من اگر چیزی در چنته داشت که حداقل برای خود وبلاگی دست و پا میکرد. و این گونه زالو وار از محتویات من نمی مکید. آری زالو. زالوی که نیاز به میزبان دارد و حیات مستقل نمی تواند داشته باشد. آیا جمیع آن چه آورده ام نشان نمی دهد که اطلاق بزرگترین و معروفترین به پدیده ها چه قدر شخصی است و نبایستی بترسیم که آن را بروز بدهیم. چرا که حداکثر خطایی که مرتکب می شویم آن است که خود را لو داده ایم. به شرط آنکه گرفتار بیماری "گینس فوبیا" نباشیم که آن موقع توصیه می کنم از هیچ صفت برترینی استفاده نکنید. ترسی که به جهانیان اعلام میکنم " من اول بار بود که آن را یافتم"( به کامنت های پست های داوینچی و قوانین نیوتن سری بزنید). امیدوارم کامنت های بعدی مرا متذکر به خطاهای ساده و قابل اغماض در نوشته هایم نکند و خطا در هسته اندیشه را به میان بکشند. بدبخت زمانی خواهم شد که بگویند شاهزاده داستان کوندرا اصلا مرد بوده است. آن موقع من باید بگویم از کجا می دانید که گوته همجنس باز نبوده است. یا آنکه ویکی پدیا که محلی از اعراب محسوب نمی شود و من باز بگویم " به تو چه ، برای من می شود، حالا برو خودت رو آویزون کن". حیف این همه وقت که صرف پاسخ به بی قدری شده است. نکته : ( با تعجب بخوانید ) این نوشته چقدر باحال در آمد! نکته دوم : ( با لبخند )برایم اسفند دود کنید. نکته سوم: ( با احساس حق به جانب )حسود هرگز نیاسود. نکته چهارم: ( شلنگ تخته انداز) باری کلا به خوابگرد..... حالا بازم..... باری کلا به خوابگرد. نکته پنجم : ( سماع )بابا تو دیگه کی هستی ، دست شیطون بستی . نکته هفتم : تو را خدا بگذارید کارم را انجام بدهم. نکته ششم: باور کنید جلوی خودم را گرفته ام وگرنه همین جور نکات جور و اجور می آورم. باز به کوری چشم حسود. نکته آخر: ننویسید که جای دو نکته هفت و شش اشتباه شده است . تازه ( توام با غرور) نکته هفتم بهتر بود که جای نکته آخر می نشست. نکته بعد از آخر: اینه! نکته چهار تا بعد از آخر: به بهترین غلط گیر نوشته هایم ، چه به لحاظ املایی و چه انشایی ونگارشی جایزه می دهم. جایزه نیز در روز تولد صاحب کمپانی غلط گیر اهدا خواهد شد. تورو خدا... تورخدا..... یه نکته دیگه : مولوی را مثل ماری درنظر بگیرید ازش زهر می گیرند برای شرکت سم سازی رازی . می دونم این آخری که گفتم خیلی نامردی بود. تازه اشم اون زهر هم برای ساخت واکسن استفاده می شود.بیچاره مولوی که بازیچه شده. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/08/26ساعت توسط خوابگرد |
|
|
پسرک در آستانه در دستان کوچکش را حایل کرده بود که حتی شده چند ثانیه ای در دیر تر بسته شود. به نحوی غم انگیز صورتش هوای بارانی داشت. مادر گفت : عزیزم ، ترس نداره ، برو بخواب قربونت بشم. ترس نداره که. ببین تو اتاق خوابت فقط تویی و اسباب بازیات. کسی که مزاحم تو نمیشه. صورت آماده گریه کودک ، حالا کیفیتی دو گانه گرفته بود. هم ترس و هم التماس. با نرمش مادر در را پیش کرد. اما کودک نرمشی را احساس نکرد و انگاری دروازه رهایی داشت با بسته شدنش ته مانده نور هال را می بلعید. لولاهای در به نرمی چرخیدند. اما کودک غژاغژ هراسناکی را احساس کرد. می دانست روشن کردن چراغ اتاقش ، مادرش را آزرده خواهد کرد. آزرده شدن مادر ، سنگینی شب پیش رو را صد چندان می کرد. چراغ خواب نیز همه چیز را بدتر می کرد. هاله ای هراسناک ، آشنایی را از تمام اسباب بازی هایش می گرفت .فضای اتاق هر دم خفه تر می شد. نرمه اشک ، از هر چشمش ، با اختلاف زمانی دو پلک زدن، سرازیر شد. یقین داشت شبح کسی که سال ها پیش مرده است، باز مزاحمش خواهد شد. صورت کریه و رعب انگیزش ، همواره آکنده از خنده های شیطانی بود. حتی به یاد آوردنش نیز او را دچار سرگیجه و تهوع می کرد. هیچ کس باور نداشت که مرده ، هر شب به اتاق بچه یورش می آورد. بچه بیش از هر چیز ، از بیماری های پلیدی می ترسید که شبح حامل بود. به سرعت بچه خود را به تخت رساند و با وسواس تمام، اعضای پیکر نحیفش را زیر پتو پنهان کرد. ضربان قلبش مرتب تندتر می شد. نفس نفس زدن بلند ش به شکل بی رحمانه ای ترسش را تشدید می کرد. هر آن فکر می کرد که قلبش باز خواهد ایستاد. حالا گریه اش صدادار شده بود اما به مرز در نمی رسید. صورتش گرم شده بود و اعصاب ضعیفش ، شقیقه هایش را سوراخ می کرد. یک آن تمام مسیرهای ارتباطی گردنش منقبض شد. او آمده بود. با صدای آرام و نرم صدایش کرد. همواره این گونه بود. اما میدانست به اندک زمانی اتاق و محتویاتش مچاله خواهند شد و صدا ها طنینی جهنمی خواهند گرفت. حرارت جا جای بدنش، به شلخته گی یخ و داغ بود…
جیغ خواهر ، همه را از پشت میز صبحانه به اتاق پسرک کشاند. حالا هق هق گریه از بیخ گلویش بیرون می آمد. به محض ورود هر نفر ، غریو جیغی طنین می انداخت و ثانیه ای بعد به ارکستر هق هق می پیوست. اتاق پر از استفراغ و خون بود. صورت مهتابی پسرک ، انقباض سخت ترسی را ضبط کرده بود. … پزشک ارشد پزشک قانونی ، متحیر گفت : تا به حال همچه چیزی ندیده ام …. خواهر با صدای پر خراش گفت : آقای دکتر ، یه زامبی … . نتوانست ادامه بدهد و همه گریه را با صدای بلند شروع کردند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/08/25ساعت توسط خوابگرد |
|
|
که یکی رقعه نبشتم پیش شه
ای عجب آن جا رسید و یافت ره این "بسیاری" هر روز چیزی از پرده غیب در می¬آورد. محصول جدید هم با برند "معماران عصر حاضر". تحری در آوردن نقیض مدعا، دیگر طرفه است. من از آفت رنکینگ و اینگونه رتبه بندی ها در عالم فکری و هنری می¬گویم. تو از من می¬خواهی یک نابغه¬ترین¬تر دیگر، هوشمندترین¬تر دیگر، معروفترین¬تر دیگر معرفی کنم که روی داوینچی را کم کند؟ مثلاَ هوشمندتر از داوینچی در عالم نبوده است؟ من البته مشکلی ندارم که جهان تصوّر خوابگرد باشد. تاریخ را به دلخواه بنویسد، اگر فقط برای خود بنویسد! توصیه¬ای بود جهت تشویق به ادامه کار و رفع کدورت خاطر حاصل از ملالت مخاطبان. دیگر از نقد این همه ساده¬سازی خسته شده¬ام. رختها را سوی خاموشی کشان توضیح میدهم که تابو را من امور ممنوعی می¬دانم، از قبیل اندیشه و رفتار، که به شکلی ناخودآگاه، جمعی و البته همراه با ترسی ماورایی و خارج از زمینه¬های متعارف عقلی حضور دارند. به من نمی¬رسد که توصیه¬ای آن قدر خشن داشته باشم. حیفم می¬آید که نگویم برای احساس تنهایی و بی¬مخاطبی زود بود... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/08/24ساعت توسط خوابگرد |
|
|
کپلر یکی از بزرگترین جسارت های تاریخ را ورزید. او برای کشف یکی از شگفت انگیزترین روابط طبیعت، همت زائد الوصفی به خرج داد.قوانین سه گانه او، آن چنان محکم و با انضباط شکل گرفت که اعتبار آن ، هنوز خدشه ای ندیده است. اما جسارت او ، به خاطر به جا گذاشتن تمام ردپای این رهیافت است. او هیچ بیمی ناشی از شناخته شدن چگونگی دریافت علمی خود ندارد. تا آنجا که ، برای برخی شاید دردناک به نظر بیاید که حداقل یک خوش شانسی بسیار بزرگ نصیب او شد، تا ماحصل کارش، به یغمای دلسردی ناشی از لاینحل ماندن نرود. یکی از خطاهای محاسباتی او، در ادامه کار پر مشقتش با اشتباهی دیگر جبران شد، بی آنکه اصل و نتیجه حاصله متزلزل گردد.این بی پروایی در به جا گذاشتن مستندات، حتی برخی فرضیات به ظاهر سبک مغزانه او را ،به نا جوانمردانه ترین شکل لو می دهد.این سلوک علمی کپلر ، برای شخص من ، بزرگترین منبع الهام بوده است. برخی افراد به مانند گوس، با وسواس نا متعارفی که به خرج داده اند، تمام رد پاها را در مجاهدت های علمی خویش پاک کرده اند تا کشفیات استعلا یابند و پا از ساحت ناسوتی بیرون بگذارند. یادم می آید در دوران دبیرستان با مساله محاط کردن یک هفده ضلعی منتظم در دایره که توسط گوس مطرح و حل شده بود برخورد کردم. کار آنچنان به شکل نا متعارف و معجزه واری صورت گرفته بود که هبه ای چز نا امید سازی خواننده نداشت. خواننده بایستی دارای شخصیتی قوی می بود تا همچنان ریاضی را مملوک ممکن خویش بخواند. گوس با کمال گرایی در ارائه راه حل ، ترفند زده بود. تا انگاری تنها غولانی که در حد فاصل خدایان و فرشتگان اند، قادر به قدم زدن در باغ هندسه وجبرند. برخی گوس را به خاطر منتشر نکردن آثارش برای مدت های مدید، متهم کرده اند که او ریاضی را پنجاه سال عقب انداخت. شاید خسران های وارده ، خود نیازمند مداقه ای نفس گیر باشد. ما به ازاء ایرانی در میل به کمال گرایی حافظ شیراز است که چنین تعدد نسخه از دیوانش وجود دارد. هرچند این یکی سعی در از بین بردن رد پا نداشته است وحاصل نهایی کارش ستایش بیشتری را طلب می کند تا آنچه، من من باب خرده گیری از گوس آورده ام. سرگذشت کپلر به من نشان داد که نقاط خطر بسیار بزرگی وجود دارد. یک اسطوره مسلط ( مانندآن که دایره سمبل کمال مطلق است ) حتی می تواند بخش قابل توجه ای از عمر ما را تلف کند.
یکی از کشفیات ناچیز شخصی من مربوط به کلیشه های مسلط فیلم های هالیوودی است. در این گونه فیلم ها، دو فرمول به شکل عمومی یافت می شود. اول آنکه اتفاقات کلیدی فیلم ها حداقل دو بار رخ می دهد، یعنی یک بار امری و امکانی معرفی می شود و بار دیگر در نقطه ای برای تضایف هیجان ، نمک و خنده فیلم، دو باره پدیدار می شود. مثلا تخت خوابی که امکان جمع شو در دیوار مجاورش را دارد، یکبار به ما معرفی می شود و بار دیگر قهرمان قصه بینابین تخت و دیوار گیر می افتد تا ما کمی بخندیم. فرمول دوم آن است که قهرمان قصه در فرآیند کلی فیلم، نه تنها گره داستان را باز می کند، بلکه به یک خود درمانی نیز دست می یابد. مثلا کارآگاهی که به دنبال قاتلی است و مجبور است از زندگی شخصی اش مایه بگذارد، در آخر سر نه تنها قاتل را می یابد بلکه روابطش نیز با خانواده بازتعریفی موفقیت آمیز می یابد. دو قصه طولانی بالا بدین منظور بود که برخی زوایای نوشته هایم را بتوانم روشن کنم. یعنی هنوز خود را در جاده تجربه اندوزی می دانم و این خود می تواند متضمن خطاهای بسیاری باشد. بی آنکه بخواهم رد پا ها را ناپدید کنم سعی دارم در جریان این سفر مجازی و غیر ادویسه ای، خودشناسی ای به قدر طاقت توشه کنم. شاید در ادامه وجود چند اعتراف مطلب را باز هم روشن تر کند. در نوشته های گذشته برخی مسائل، دچار ابهاماتی است که بایستی توضیحاتی در رابطه با آنها بدهم. در این راه شاید خواست ظریفی نکته سنچ و پر حوصله نیز حاصل شود. 1- جایی از بزرگترین دست آورد بشر سخن راندم که همان طور که متن نشان می دهد، با قید ادعا آورده شده است ، بنابراین امر موضوعیتی شخصی دارد. تازه چه جای اشکال ، که اگر در گذشته تاریخ را فاتحان می نوشتند، امروز مدعیان بنویسند. یکی از جملاتی که مرا در عنفوان جوانی بسیار تحت تاثیر قرار داد، از شوپنهاور است که گفته است " جهان تصور من است " . اجازه بدهید ربط جمله اخیربا توضیح اولیه ، طرح مفهوم حقیقت مجازی و جهان مولف را در فرصتی دیگر روشن سازم . به اختصار آنکه حتی در به ظاهر علمی ترین و محققانه ترین نوشته ها هم ارزش گذاری مولف، مضمور است. بنابراین خرده گیری بر مکنونات ذهنی ام انصاف نیست. 2- برای عبارت " معروفترین " نیز توضیح گذشته مصداق دارد. پدر من که هیچ سابقه ای در مطالعه تاریخ هنر نداشته است ، مطمئنم که مونالیزا را به خوبی می شناسد. این خود می تواند آتشی برای منجنیق " معروفترین " باشد. در باب ستایش واساری از داوینچی با جمله " هوشمندترین مردمانش" من هم ایراد وارد می کنم. اما این بار به خاطر تقلیل تخمین . بر اساس برخی تحقیقات ، با توجه به گستره فعالیت ها ، کشف روش های تحلیل مسائل و نحوه نو آوریها، محققان بسیاری او را نابغه تمام دوران می دانند. من فکر می کنم تلاش در آوردن نقیض مدعای اخیر ، خود رهگشاست. 3- برای آنکه ببینیم که چپ دستان، در نوشتن از چه سمتی ، احساس بهتری دارند، تجسم ، مساله را حل می کند. درست است که داوینچی نساخ نبود تا مجبور به اتخاذ تاکتیک فوق باشد. اما اعتقاد به این که روش نگارش او حاصل نو جویی است، برای کسی که ایکون عصر رنسانس است ،کمی تحقیر آمیز است. به نظرم تا قرن چهاردهم می توانستیم هزاران نفر را بیابیم که به سادگی می توانسته اند جای داوینچی را در این مسند نو جویی بگیرند. شاید تاریخچه رمز نویسی که از زمان ژولیوس سزار شروع شده است، مدخل خوبی برای حل مساله باشد. اگر نبود سرعت قابل قبول تایپم به واسطه استفاده از هر ده انگشتم ، وبلاگی در کار نبود با آنکه تایپیست نیستم. ( امری خسته کننده و ملال آور ، به خاطر یافتن کیفیتی نیمه آگاهانه ، قابل تحمل می گردد) 4- اجازه بدهید که دو مساله را در این بند با هم توضیح بدهم. ذکرعبارت گنگ " فرآیند باروری " اشتباه فاحش من بود. به خاطر ماهیت تابو و نشست آن در ذهنم، به جای عبارت روشن "کش و واکش زن و شوهر ( اجازه بدهید حالتهای دیگر را نیاورم) در هنگام همخوابگی " ، عبارت افتضاح و غیر قابل قبول قبلی را آوردم. شاید " فرآیند بارورسازی " نیز بد نبود که هم جانب تابو را داشت و هم جانب معنی . این اولین اعتراف. شاید یکی از دلایل علاقه من به فروید ، مربوط به کشفیاتی از این دست است. همچنین هنگامی که خبر دوست دختران گنگسترها را آوردم ( که خود داستانی جذاب بود) ، همین عارضه ظاهر شد و برای ایجاد تخفیف، داستان لوس قطار مگلو را آوردم. شاید بیشترین اهرم فشار که بالای سر خود احساس میکردم، از جانب اشباح خوانندگانی بود که پس نقاب خوابگرد را می شناختند. بی آنکه هیچ گناهی متوجه آنان باشد ، خود را در دادگاه آنان احساس می کردم که " آیا رسالت تو این بود مردک ". این دومین اعتراف . 5- در باب اشکال وارد شده مبنی بر این که " دستورات دینی منبعث از نص شریعت ، تابو محسوب نمی شود" بایستی عنوان کنم که تلاش کرده بودم که نقیض همین امر را نشان دهم و چگونگی شکل گیری تابوها وجلوه های حیاتی آنها را هویدا سازم. دقیقا یکی از منابع ظهور یا باز تعریف تابوها ، خود نص شریعت است. مگر آنکه در روشن کردن قضیه ، موفق عمل نکرده باشم. البته شاید ارائه یک تعریف اولیه از تابو لازم بود. در معنای بسیار ساده و بسیط، تابو معادل حرام و ممنوع است. بنابراین چرایی تابو نبودن مسواک زدن روشن است. هرچند سطوح زیادی برای تابو می توان متصور بود، بی آنکه بر اصل ادعایی من ،مبنی بر حفاظتگر بودن وجودی آنها ، خدشه ای وارد شود. نکته باقی مانده آنکه هر باوری در سطح اندیشه ، که به شکل بازدارنده، در قبال اندیشه های ممکن دیگر، وارد حوزه روان شود، تابوی ای غیر قابل قبول است و در سطوح غیرذهنی بایستی محک علم داور قرار گیرد که آیا ممنوعیت آنها پذیرفتنی است یا خیر ( با اجازه تعریف از خودم است ) . 6- نظر شخص من آن است که قصه قتل فاش کننده رادیکال دو ربطی کم نظیر با بحث تابو دارد. هر جا که کسی برای ابراز داشتن فرضیه ای ( چه برسد حقیقتی ) کشته شده است، تابویی( غیر قابل قبول ) در کار بوده است ( باز تعریف از خودم ). 7- بعد ازدیدن فیلم تکان دهنده "مصایب مسیح" گشتی در انجیل متی داشتم. مکررترین ماجرا در حیات مسیح ، علاج مبتلایان به جن زدگی بود. افرادی که جن زده محسوب می شدند اسباب تکدر والدین و نزدیکان را موجب می شدند و حتی کار به انزوای آنان کشیده میشد. امروزه ما به خوبی می دانیم این جن زدگان در اصل دچار صرع بوده اند. حال روشن است که جن گیری یک کشیش در فیلم "جن گیر" ، ریشه ای بس قدیمی دارد (و آخ که دین چه فریاد رس است).فیلم دیگری که به یاد دارم فیلم "گرین میل " است که در آن زنی بسیار معقول ، مودب و مومن که دچار سرطان است، تحت تاثیرکشنده درد به ناسزا گوئی ها دست می زند، که حتی شوهر را تا حد مرگ می هراسند. تاثیرهای مرموز و ناشناخته بیماری ها ، نوعی نفرت و طرد را در جامعه موجب می شده است و حتی گاه بیماران با شدت و حدت محبوس می شدند. مثال روشن دیگر جذامیان اند که این جا، تابو گاه به درستی ( در مورد بدخیم آن) و گاه به نادرستی ( نوع خوش خیم ) بر حسب کارکرد حفاظتی خود ، آنها را از جامعه می راند. کتاب های میشل فوکو می تواند توضیحات تکان دهنده ای را اضافه کند. تا مدت ها استخدام ، حق درمان و بستری شدن برای مبتلایان به ایدز، در تمام دنیا وجود نداشت چه برسد به ایران. بالاخص که آنان را ابتدا از همکیشان قوم لوط بر می شمردند. فیلم فیلادلفیای تام هنکس نیز مثال خوبی است .( نام فیلم را دوباره چک می کنم ) 8- پاشنه آشیل نوشته" تابو"ی من مربوط به ادعای فروید است. به اعتقاد بسیاری فروید ، نیچه و مارکس معماران عصر حاضرند. این سه به جای عرق ریزان کم حاصل گذشته گان، به گمانه پردازی پرداختند. به خاطر دلبخواه بودن روش استنتاج نظریه شان و داشتن حداقل پایه های تجربی ، به سادگی می توان به آنان حمله کرد. برای برخی شاید لازم به ذکر باشد که عنوان کنم نابغه قرن بیستم ، اینشتین در پایان دکترین نسبیت عمومی اش، آزمایشی را مطرح ساخت، تا حاصل تلاش سالیان او محک جدی بخورد. بر اساس موقعیت های بی نظیری که کسوف موجب می شود و با رصد کردن ستارگان دور دست که در راستای خورشید هستند وبا نظر گرفتن دو پارامتر تاثیر گذار جاذبه نیوتنی و انحناء فضا ، صحت و سقم نظریه اینشتین را می توان دریافت . تاریخ باز شاهد هنر نمایی شهسواری شد. حاصل چند دهه تلاش در بوته آزمایشی قرار می گرفت که شانس پیروزی پنجاه ، پنجاه بود. این داستان شگفت انگیز ، دستمایه ظهور نظریه ابطال پذیری شد. از آن زمان به بعد ، به جز برخی مثالهای علمی و تکنولوژیکی خاص ، نمی توان ما به ازاء ای ، برای محک خواهی این چنین نشان داد. علوم انسانی شکننده تر از آن هستند که گردن به چنین گران آزمونی دهند. هرچند تفسیرهای نیچه و فروید ، دل به خواهی هستند و از ارزشگذاری های شدیدی تبعیت می کنند اما روشن گری های آنها کتمان ناپذیر است. شمشیر دوستان و دشمنان اینان همواره آخته خواهد ماند. 9- بابت برخی بی دقت های املائی و انشایی معذرت می خواهم. حرفه ها می دانند ساده نوشتن ، خوب نوشتن بسیار سخت است. برخی مواقع خستگی 12 ساعت کار مجال خوب نوشتن نمی دهد. ( به مکانیزم های دفاعی مراجعه نمایید) 10- یکی از دوستانم خواست که مطلب مربوط به نویز را در اینترنت بگذارم. به کامپیوتر هم ربط دارد.و همچنین هیچ ضمانتی مبنی بر پرادختن بیشتر به موضوعات کامپیوتری نداده ام. امیدوارم این توصیه آخری ربطی به" لطفا خفه شو" نداشته باشد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/08/23ساعت توسط خوابگرد |
|
|
فضای وبلاگ نویسی کیفیتی ویژه دارد که جذابیتی منحصر به فرد به آن می بخشد. تو می توانی یک گمنام باشی که اندیشه هایت را زمزمه کنی بی آنکه حتی نیاز به کوهی را احساس کنی که پژواک ساز باشد تا این انعکاس، حداقل ، شادی و غم طنینت را هویدا کند. اگر توعالمی به تاثیر حداقل و ناچیز در باورهای دیگران و آگاهی که حتی مخاطبت دیگر حوصله جدیت(1) را ندارد و شتاب زده نگاه ا ش را از روی رد پای اندیشه هایت می دواند و بسیاری مواقع حتی خمیازه ا ش عمیق تر می شود آنگاه وبلاگ نویسی برایت توصیه پذیر است. یکی از باورهای شخصی من آن است که اگر مدیوم ، فرم و محتوی ، ساختارهای هماهنگ داشته باشند آنگاه وفاداری حداقل دست آورد شماست. من نقاشی های بسیاری دیده ام که به نظرم چنین کیفیتی را شامل بوده اند وفقط از پس نقاشی بر می آمده است که چنین تاثیر شگرفی را بر بیننده بگذارد مثلا نقاشی های چاگال و ادوارد مونک( هر چند محدودیت های مدیوم چه از نظر تنوع و چه کیفیت در هر زمان، نبایستی از مد نظر خارج گردد) . باز برای مثال کیفیت مرموز کارهای باخ ، اطمینان بخشی سمفونی های بتهون و اضطراب برانگیز بودن اپراهای استراوینسکی را به یاد بیاورید. جهان بسیار بزرگ است و ما حکم غبارهای لحظه ای را داریم که دمی بعد به ساحل هیچستان پرتاب می شویم. برایم بسیار جذاب است که نقطه عطفی پیش آمده که تولید نوشته بیش از مصرفش است و ما هر چه بیشتر تنها می شویم چرا که مخاطب روز به روز کمتر می شود. شاید تلاش در وبلاگ نویسی من در اثبات خاموش بودن چراغ های رابطه است ( وحدت فرم ، مدیوم و محتوی). بی مخاطبی برایم دردناک نیست و برایم روشن است که برد صدایم حداکثر بیننده ( نه خواننده ) وبلاگم را متوجه عنوان نوشته میکند .هرچند در این دنیای مجازی بسیاری انگار رهائی لازم را به دست نیاورده اند و دست وپا می زنند که مخاطبی برای خود دست و پا کنند. به نظرات پست های قبلیم نگاهی بیاندازید - وبلاگ قشنگی داری ، یه سری به ما هم بزن- خسته نباشی ماراهم قابل بدونی آدرسم اینه. بعد وقتی سراغ این مخاطب جویان می روی می بینی که عکس حرم مطهر امام هشتم شیعیان زینت بخش وبلاگش است و خوب می فهمی حتی یک نوشته ات را کامل نخوانده است. یاد فیلم " خانه دوست کجاست " می افتم که پسر بچه در آستانه قهوه خانه چرائی جستجوی خانه دوستش را به زبان ساده ای بارها و بارها تکرار می کند و دریغ از فهم حداقل کلماتش از سوی دیگران.سر وصداهای تودر تو ، گنگ و بی در و پیکر ، بی حداقل خواست فهم دیگری در فضای قهوه خانه منتشر است و پسر مستاصل می ماند.
(1) – جدیت کلمه ای دردسر ساز است. دلم نمی خواهد که این واژه در این نوشته و دیگر نوشته هایم معادل خشک بودن ، عبوس بودن ، بن بست بودن ، عصا قورت داده بودن و ... باشد. دلخواه معنی من، سئوال بر انگیز بودن ، فکرخواه بودن و اهمیت داشتن است. داستانی خیره کننده خواندم که کافکا در حالی که کتاب محاکمه را برای جمعی می خواند دوستانش با سر و صدای زیادی خنده سر داده بودند و طولی نکشید که خود کافکا از ضعف ناشی از خنده نتوانست کتاب خوانی را ادامه دهد و نقش زمین شد. امروزه تلقی بسیاری ازکتاب محاکمه، جدی بودن از نوع اولی است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/08/20ساعت توسط خوابگرد |
|
|
سازوکارهای دفاعی روان طبق نظریه فروید روان طبق نظریه فروید به سه بخش اگو ، سوپر اگو و اید تقسیم می گردد. براساس سازوکارهای دفاعی روان، اگو ( بخش آگاهی ما ) مسائل و منازعات فی مابین سوپراگو ( بخشی از روان که شکل گرفته از باور، ارزش ، عرف و تابوهای خارجی و تحمیلی است )و اید ( بخش کاملا نا خود آگاه و شخصی ما ) را حل می کند.بی آنکه جرات مقابله با آنها را داشته باشد که این خود منجر به بروز احساس گناه و اضطراب و سرانجام ناهنجاریهای روانی می گردد. انکار: شخص آگاهی خویش نسبت به یک حقیقت نا خوشایند که می تواند به اگو لطمه بزند را منکر می شود. مثلا دانش آموزی که نمره بدی گرفته است به خودش می گوید : نمره خوب که مهم نیست. برخی معتقدند که اولین شخصی که متوجه این واکنش روان شد نیچه بوده است. آرایش واکنشی : در این شکل شخص یک جبهه آگاهانه-ی مخالف با آنچه در اید به آن باور دارد بر می گزیند. مانند شخصی که در خشونت های تبعیض نژادی شرکت می جوید به علت آنکه گروه اقلیت را پست تر می داند اما در اید معترف به حقیر بودن خود است. جابه جائی : در این شکل شخص احساسات تهاجمی اش را از سمت یک شی خطرناک به سمت یک شی مطمئن تر متوجه می کند. مانند کتک زدن متکا به جای دوستی که از دست او عصبانی است. واکنش : به علت تلخ بودن یک تجربه ( مانند شوک ناشی از جنگ ) نا خود آگاه سعی در حذف آن از سطح آگاهی می کند همچنانکه سرکوب، همین عمل را توسط آگاهی انجام می دهد. فرافکنی روانی : شخص یک فکر، علت ، خواهش و احساس نا خوشایند را به گردن طرف مقابل می اندازد . مثلا دختری که پسری را دوست ندارد عنوان می کند که پسر است که او را دوست ندارد. دلیل تراشی : شخص خود را از مواجهه با یک حادثه اضطراب ساز به واسطه دلیلی جعلی دور می سازد. مثلا شخصی که یک پخش موسیقی را برای یاد گیری زبان خریده است به دوستانش می گوید که دوست دارد به موسیقی های دلخواهش گوش کند. جبران سازی : وقتی که شخص رفتاری را بروز می دهد تنها به این دلیل که از انجام امری دیگر عاجز است. مثلا بچه ای که نتوانسته مانند برادر بزرگترش در درس و مشق موفق باشد شروع به شکلک در آوردن می کند. پالایش : در این شکل در گیری ها روان به سویه ای پذیرفته شده از سوی جامعه تبدیل می شود مانند پناه بردن به اشعاری که زندگی را تاریک و تلخ جلوه می دهد. تابو تابوها ابعاد گوناگونی دارد مانند رژیم های غذایی ( حلال و حرام بودن خورکی جات ، گیاه خواری و یا منع آدم خواری ) ، محدودیت فعالیت های جنسی و یا نوع آن ( زنا ، تجاوز ، ازدواج با غیر همکیش یا ملیت و نژاد دیگر، همجنس بازی ، همخوابگی با محارم ، بچگان ، جنازه و یا حیوانات ) ، کنش های طبیعی بدن ( باد معده ، آروغ زدن ) ، ختنه ، استفاده از داروهای روان گردان ، تغییر جنسیت و در معرض دید قرار دادن قسمتی یا تمام بدن ( قوزک پا در زمان ویکتوریا و مو سر زنان در ایران ). هیچ تابویی کیفیت جهان شمول ندارد هر چند تابوی آدم خواری ، عریان شدن ، کفر گوئی و همخوابگی با محارم در بیشتر جوامع یافت می شود. تابوها می توانند دلایل بسیاری را در پشت سر داشته باشند ولی گاهی در عین آنکه این دلایل مدخلیت خود را از دست داده اند ولی تابوها به حیات خود همچنان ادامه داده اند. بنابراین تابوها سرگذشت تاریخی جوامع را رو می کنند.برخی نیز نیش و تندی خود را به مرور زمان از دست داده اند. مثلا در آمریکا و غرب مردم در باره اعتیاد به الکل ، افسردگی ، نا توانی ، طلاق ، در آمد ، بارداری و تولد به شکلی راحتر صحبت می کنند و برخی ناهنجاریهای مانند سرطان ، ایدز و خودکشی چونان گذشته نا مطبوع جلوه نمی کند. برخی معتقدند که بزرگترین وظیفه این دو واقعیت که دوشادوش یک دیگر و در یک صف انجام وظیفه می کنند ماهیت حفاظتی آنها است. این حفاظت می تواند در برابر تهدیدات خارجی ، وسواس و نگرانی های باشد و ذی نفع آن جامعه ، باورهای آن یا فرد مسلط به آن است. ماهیت تقریبی تابو در مثال تاریخی که آرتور کویستلر در کتاب خوابگردها می زند قابل رد گیری است که به خاطر تعلق آن به عالم ریاضی می تواند شائبه بسیاری مسائل ثانوی را در شناسائی ماهیت تابو یا امور مقدس برطرف سازد. او یاد آور می شود که فیثاغورث پس از سالیان زیاد غوطه وری در عالم ریاضی و موسیقی موفق به کشف حقایق بی نظیری شد. مانند آنکه مجموع اعداد فرد متوالی یک مربع کامل است. یک عدد که مربع کامل است قابلین نمایش هندسی مربع را دارد ( اعداد مربع ) و یا آنکه هر مجموع دلخواهی از اعداد صحیح گویا متوالی نمایش هندسی مثلث را ممکن می سازند. با توجه به کشف روابط بالا او به این باور رسید که مکان و زمان که تمامیت حقیقی دنیای ما را شکل می دهند کاملا قابل تحویل به اعداد هستند.با کشف حقیقت دیگر که سازهای خوش همواره از سیم های با نسبت گویااز یک سیم مشخص با صدای دلنشین،تولید می شوند او جهان بینی خاص خود را شکل داد که در آن همه چیز از اعداد نشات گرفته شده بود و اعداد مقدس بودند. او باور داشت که تمام اجرام آسمانی که متحرکند حول زمین در چرخشند و با توجه به داشتن نسبت گویایی ( شکل دیگری از اعداد شناخته نشده بود ) از یک مدار مشخص که خود تولید نوای خوش می کند ( این که حرکت منشاء هر صدایی است خود شگفت انگیز است اما فرض گذشته خالی از دقت علمی است ) جهان حاوی موسیقی کیهانی ( از تثبیت شده ترین مفاهیم فیثاغورث ) است. اما بلافاصله پس از کشف رابطه اضلاع مثلث قائم الزاویه ( مربع ضلع مقابل به زاویه قائمه برابر مجموع مربعات دو ضلع مجاور زاویه قائمه است ) و با فرض واحد بودن دو ضلع مجاور زاویه قائمه به یک واقعیت تکان دهنده برخورد کرد. با اثبات ساده ای می توان نشان داد این عددی که امروزه ما آن را با نام رادیکال دو می شناسیم نه عدد صحیح است و نه یک عدد گویا ( عدد گنگ ) . لحظه ای تاریخی پیش آمده بود که بایستی یا این حقیقت پنهان می شد و یا آنکه تمام جهان بینی نابود می شد. اماحفظ جهان بینی انتخاب شد. سالها بعد که یکی از شاگردان راز را بر ملا کرد کشته شد. شاید انتخاب نام گنگ و اصم برای این سلسه اعداد تا حدودی ریشه در نفرت ما ازآنها دارد. اما فاش شدن آن و تامل دقیق در ساختار سلسه اعداد گنگ دستاوردهای بسیاری را به همراه داشت هر چند به قیمت از دست رفتن آن جهان بینی بود. شاید قصه مشابه آنچه کویستلر آورده است مربوط به اعداد مختلط است که در ابتدا بسیار آزار دهنده جلوه می نمودند ولی با آوردن آنها به محدوده اعداد، پتانسیل های بالائی نصیب نوع بشر شد . برای برخی مسائل حل نشده و یا راه حل های پیچیده ریاضی حالا ابزاری مناسب یافته شده بود که امکان حل کردن ساده آنان را می داد. تابوها آزادی سخن را تا حدودی از ما سلب می کنند. اما حقیقت دیگر در مورد تابوها و امور تقدس یافته حیاتمند بودن آنها است. هر چند تابوهای مانند پدرکشی و میل جنسی به مادر ( ادیپ کمپلکس ) دیر بازی است که وجود دارند و حتی به نظر فروید تنها شکل های جهانشمول تابو محسوب می شوند و پایه های تمدن ما را تشکیل می دهند اما برخی دیگر که پیشتر آنها را بر شمردیم موضوعیت خود را از دست داده اند و یا کم رنگ شده اند. اما تابوهای جدیدی نیز متولد شده اند. مانند زیر سئوال بردن هولوکاست که در جوامع غربی عواقب قانونی نیز برای آن در نظر گرفته شده است. نکته باقی مانده آن است که گاهی شکل گیری تابوها و تقدس زائی نیست که اهداف پایه گذاران را تامین می کند بلکه تابو شکنی ها ست که این رسالت را به عهده دارد. مثلا امکان ازدواج با زن مطلقه پسر خوانده ( ازدواج پیامبر اسلام با زینب ) ، برداشتن برخی تابوهای همخوابگی ( زنان کشتزارهای شمایند از هر کجا می خواهید وارد شوید- قران ) و شکستن قسم ( حفظ رابطه با ماریه قبطیه برای پیغمبر اسلام در عین آنکه آن را بر خود حرام کرده بود) چنین ماهیتی دارند. برخی تابوها گاه سویه ای کاملا شخصی دارند و در جهت ارضای وسواسهای شخصی اند مانند حرام کردن ازدواج مجدد زنان پس از مرگ همسر ( محروم شدن زنان پیغمبر از این حق ) ، وصیت به عدم امکان ازدواج دختران ( وصیت امام هفتم شیعیان – تاریخ یعقوبی ) ، اجبار حجاب و عدم امکان لمس کردن زن نا محرم از این جمله اند. اگرچه امروزه برخی نیز به عدم امکان نماز خواندن زن حایض و حضور زنان در مسجد الحرام معترضند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/08/12ساعت توسط خوابگرد |
|
|
داوينچي شمايل عصر رنسانس و سر آمد كنجكاويي و ابداع است. بسياري او را معروفترين نقاش و نابغه تمام اعصار قلمداد مي كنند. او نقاشي رئاليست با انبوهي از نو آوري ها بود. استفاده صحيح از پرسپكتيو ، باز نمايي هاي خيره كننده از احساسات سوژه با استفاده از سايه و روشن و عدم استفاده از خطوط مرزي مشخص ( در مونا ليزا شما اثري از خطوط مشخص كننده لبان نمي بينيد ) ، كشفيات تكان دهنده ( همتراز نبودن سطوح افق تصوير زمينه موناليزا در سمت چپ و راست) به واسطه درك عميق از فرآيند قوه فاهمه و شكل تفسيري مغز نسبت به واكنش هاي نرون بينايي و نيز بعد بخشي به واسطه تركيب بندي تصوير ( تاكيد زيادي روي قرار گيري دستان با زواياي هرم گونه در تصاويرداشت ) از جمله كارهاي خيره كننده اوست. استفاده از رنگ هاي تيره يا كنتراست بالا ( اسفوميتو و كيارواسكيرو ) امضاء نقاشي اوست و شيطنت هاي گاه كفر آميزش جلوه اي بي همتا به نقاشيهايش بخشيده است. در نقاشي بانوي صخره ها ( نسخه لوور ) شكل پنجه عقاب گونه دستان مريم بر سر مسيح وكيفيت دو جنسي پرتره هاي موناليزا و سنت جان ( با موهاي فرفري كه مورد علاقه لئورنادو بوده است و حتي يكي از علل علاقه او به شاگردش سالينو همين مساله بوده ) بسياري را بر عليه اش شوراند. و حتي برخي مواقع براي اربابان كليسا كه عمده سفارش دهندگان او بودند مجبور به ارائه نسخه ديگري از كار شد. در زماني كه فاصله اي بين هنر ، علم و مهندسي ديده نميشد او تبحر خاص خود را به اثبات رساند. او را مخترع اولين نمونه هاي هلي كوپتر ، تانك ، زير دريائي ، ماشين حساب و تئوري پرداز چگونگي عملكرد بشقاب پرنده ها مي دانند. حتي طرح ساخت پل بر فراز شاخ طلائي كه توسط پادشاه عثماني سفارش شده بود و بعدا نيز پذيرفته نشد سال ها بعد در نروژ پياده سازي شد و حتي ظاهرا تركيه در صدد اجراي آن در محل مذكور است تا توريست بيشتري را جلب كند.
واساري نويسنده زندگي نامه داوينچي در مورد او مي نويسد :" مردي كه هوشمندترين مردمانش بود ، زيبايي چهره اش كمتر ستايش شد در حالي كه رفتار و كنش هايش بسيار با وقار و گيرا بود. او سرشار از قدرت انديشه بود و امري نبود كه در آن بكوشد و چيرگي اش را اثبات ننمايد ". اما داوينچي استاد مسلم كارهاي نيمه تمام بود. طرح هاي بسيار بلند پروازانه اي در سر داشت و حتي مشق هاي بسياري نيز براي آنها انجام مي داد اما به يكباره آنها را رها مي كرد .مثلا اسب برنزي كه در ميلان مشغول آماده سازي طرح ريخته گري آن بود به علت استفاده از برنز اختصاص داده شده به پروژه در ساختن توپ و تفنگ براي مقابله سردمدران ميلان با فرانسويان نيمه كار ماند و وقتي لئوناردو ديد كه از نمونه گلي كارش جاي هدف تيراندازي استفاده مي شود به شدت آشفته شد و ميلان را ترك كرد. بسيار حساس بود و حتي شكل ويژه نوشتنش ( نوشته هايش در آينه قابل خواندن بود) ظاهرا نه براي رمز نويسي بوده بلكه براي بهينه سازي مصرف توش و توانش اتخاذ شده بود. داوينچي دريافته بودن كه براي يك چپ دست ( از معروفترين چپ دستان ديگر مي توان به رافائل ، ميكل آنژ ، باب ديلن ،چارلي چاپلين ، بيل كلينتون و اسامه بن لادن اشاره كرد) نوشتن از چپ به راست انرژي برتر از راست به چپ است چرا كه كشيدن قلم به مراتب ساده تراز هل دادن آن به جلو است. به شدت نسبت به حفظ چارچوب هاي زندگي خصوصي اش با ملاحظه بود.اما اين گياه خوار ( به واسطه حساسيت زيادش به امر حيات) نگاهي رقت برانگيز به اميال جنسي داشت و در جمله اي معروف گفته بود " اگر چهرهاي زيبا و مواجهه با احساسات شورمند نبود نسل بشر به واسطه بيزاري از گرانبار بودن فرآيند باروري منقرض مي شد". بعدها اين گفته لئوناردو از سوي فرويد به منزله سردي مزاج تعبير شد. بيشترين كاري كه دوست داشت و همواره با خود همراه داشت موناليزا بود اما بسياري بر اين باورند كه بيش از هرچيز و هر كس او عاشق خود بود. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/08/09ساعت توسط خوابگرد |
|
|
گربه اش گم شده بود. در عینه حفظ شخصیت هوشمند ومتفکرش، اندوه از دست دادن عزیزی در رخساره اش، جذابیت قدیسان را ایجاد کرده بود. برای چند روزی مکاشفات تکان دهنده اش دچار غرقابه رخدادی شده بود. گم شدن گربه برای او البته رخدادی عادی محسوب نمی شد. شفافیت روحش از حساسیت زیرکانه ذهنش نشات گرفته بود حتی حالا جسمش نیز کیفیتی اثیری یافته بود. وجودش برای هیچ چیز حتی دنیای سایه ها مزاحم نبود. اشیاء اطراف نیز تصادمی با او نداشتند. به شکل باور نکردنی نگاهش، صدایش و طنین اندیشه هایش در همه چیز نفوذ می کرد. همه او را دوست داشتند و انگاری حضورش امنیتی وصف نا پذیری را به هر سو منتشر می کرد و خدایان باستانی جام تعادل را از وجودش بر می گرفتند تا وسوسه های زود گذر یا خشم های نا به هنگامشان مهاری در خور بیابد...گربه در او نفوذ کرده بود. او هم در گربه نفوذ کرده بود. همه جا اعلامیه پخش کرد تا شاید اثری از او پیدا کند. یک روز مردی زنگ زد که می داند گربه کجاست... نیم متری زمین را کند، یکی دو ضربه نا خواسته به جسد مدفون خورد. تیر دردی کشنده برای هر ضربه همه وجودش را در بر گرفت. تمام سلسه اعصابش به شکلی لحظه ای فلج می شد و از میان دندان های به هم قفل شده اش زهری تلخ بیرون می جهید. جسد زمانی کشید که از زیر خاک و لجن پیدا شود. خودش بود. خاک ها را بر گرداند. و روزها بود که خاطره جنب و جوش کرمها مانند صدای تیز محیط دندانپزشکی در دالان های سرش طنین انداز می شد. به تجربه ای باور نکردنی دست یافته بود قسمتی از مرگ خویش را تجربه کرده بود. اشکش در غم از دست دادن گربه و خودش یکی شده بود. حالا به خوبی برای او "کج و معوج شدن دنیای بیرون به خاطر متلاشی شدن خودش" معنایی ژرف داشت.
روز بعد به معشوقه اش گفت: فکر می کنم اشتباه کردم آن گربه ما نبود. معلوم نبود که جوانه امید به یافتن دوباره گربه از مزبله جسد بیرون زده بود و دست به کار سرکوب حافظه شده بود و یا هجمه اندوه نخست او را به فکر انداخته بود که شاید اشتباه کرده است. در هر دو صورت نمی خواست دو باره نبش قبر کند. ولی می دانست که دست های توانای فراموشی همه چیز را محو خواهد کرد و عصاره باقی مانده به یک مکاشفه دیگر تبدیل خواهد شد ( با هر دو روایت ممکن ماجرا ). در او توان دوست داشتن با توان اندیشیدن توامان بود و میدانستی مثل معجزه ای ادامه خواهد داشت! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/08/05ساعت توسط خوابگرد |
|
|
فکر می کنم که بسیاری در این ادعای من شکی نکنند که بزرگترین دست آورد بشر تا به امروز قوانین سه گانه نیوتن بوده است. قانون ماند در عین سادگی شبیه معجزه است چرا که هزاران سال از ذهن بشر به دور ماند. ارسطو مجاهدت بسیاری مصروف تبیین حرکت تیررها شده از چله کرد. امروزه ایده او بسیار مضحک به نظر می رسد که علت ادامه حرکت تیر در نبود نیروی رانشی ، ناشی از آشفتگی جریانات هوای مجاوراست( به نوشته قضاوت تاریخ مراجعه کنید ). اما قانون ماند بسیاری از مشکلات تئوریک حرکت را با جواب های ساده ای مواجه کرد. قانون دوم نیوتن روشن گری جاودانه ای را در عالم ایجاد کرد و هندسه حرکت سیارات را به توضیحی جسورانه مزین کرد. سقوط دائمی اجرام چرائی نظم کیهان شد( همواره از تغییر سپهر معانی واژه ها لذت برده ام مثلا این جا که نظم در کنار سقوط نشسته است و خود هیجان باور نا پذیری را ودیعه آورده ). هندسه حرکات اجرام منظومه شمسی به دست کپلر کامل شده بود. خود او تلاشی برای توضیح دادن دینامیک حرکت آنان کرد اما نتیجه بسیار نا امید کننده از کار در آمد و سر آخر به این نتیجه رسید که طوفان های کیهانی مسبب حرکت اجرام است که تا حدودی شبیه توصیف ارسطو است. کپلر بزرگ که به شکل ضمنی به دو قانون اول نیوتن واقف شده بود اهمیت زائد الوصف دو قانون از سه قانون خود را به درستی درک نکرد تا کشف علت به دست او ممکن شود.اما همان طور که نیوتن گفته ، او بر روی شانه سه غول ( کپلر ، دکارت و گالیله ) قرار گرفت تا قوانین کیهانیش را وضع کند. شاید قانون سوم نیوتن امری مرموز تلقی شود اما از لوازم اصلی توضیح حرکت اجرام، قبول این اصل است.
اما آنجه از نیوتن مرا به شگفتی وا می دارد آن است که او مانند معماری بود که به گاه کمبود ابزار به خلق آنها مبادرت می ورزید. حساب دیفرانسیل و ریاضیات "بی نهایت کوچک ها" که عموما دو الی سه سال یک دانش آموز را مصروف خود می کند به دست توانای نیوتن به وجود آمد. دستگاه شگفت انگیز نیوتن یک نقص بزرگ داشت و آن این بود که تنها در دستگاههای گالیله ای (اینرسی ) کار می کرد که البته خود نیوتن کاملا به آن واقف بود. یکی از اشکالات عمده ای که به سیستم آموزش جاری ایران وارد است عدم توانائی روایت این قصه های شگفت انگیز است. کتاب های درسی گاه آن چنان از کنار برخی از دست آوردها به راحتی می گذرندکه معروفیت مبدع آن نیز زیر سئوال میرود . مثلا اصل اتر هویگنس که در وهله اول پخته خامه یک پیر خرفت به نظر می رسد اینشتینی را که سعی وافری در رفع نقیصه نظریه نیوتن داشت به گونه ای تسلیم خود کرد. پی نوشت 1 : بی شک نجوم مادر علم هاست و بسیاری از فرضیات عظیم بشری حاصل نگرش در فضای بی کران ( البته بی کرانی فضا پس از گالیله مطرح شد ) بوده است. پی نوشت 2 : ناسا برای ایجاد یک تصویر سه بعدی از خورشید در پروژه ای موسوم به Stereo Mission دو ماهواره را به فضا برد تا یکی را در فضای داخلی مدار زمین و دیگری را در خارج آن (با دوره تناوب +/- ده روز نسبت به دوره تناوب زمین ) نصب کند. در حالی که مانند پدیده ترکیب تصاویر موازی در چشمان به فیلم برداری از سطح خورشید و تلفیق آن بپردازند. این دو ماهواره در طول سالیان آتی از یکدیگر دور می شوند اگرچه مدار آنها تغییر نمی کند وتنها زاویه دید آنها نسبت به خورشید بازتر می شود. بیشترین دلیل تحقیقاتی ماموریت برای ترسیم و شناخت بیشتر طوفان های خورشیدی است که تولید امواج مغناطیسی عظیمی در اطراف جو می کنند. جالب توجه آن که یک امر بی سابقه در این ماموریت رخ خواهد داد و آن اینکه موشک هدایت کننده برای پائین آمدن هزینه، هر دوی ماهواره ها رادر یک ماموریت نصب می کند. همواره ازجاذبه ماه برای هدایت موشک های استفاده می شده است اما این بار بایستی دو نصب و یک حرکت ترکیبی با استفاده از آن صورت بگیرد. L)ast Judgment ): نجوم را به اندازه شناخت راه و دریافت اوقات شرعی بخوانید. امام اول شیعیان |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/08/05ساعت توسط خوابگرد |
|
|
یکی از جذابترین کشفیات عالم ریاضی ، اعداد فیبوناچی است که ظاهرا اولین بار در متون هندی برای کشف رابطه بین حروف صدا دار در زبان سانسکریت به آن اشاره شده است. هرچند بعدها لئوناردو اهل پیزا ( فیبوناچی ) برای محاسبه جمعیت خرگوشها به شکل ایده آل، بار دیگر متوجه رشته شد. شروط اولیه برای محاسبه رشته عبارت است از 1- در ماه اول تنها یک جفت خرگوش تازه به دنیا آمده وجود دارد. 2- خرگوش های تازه به دنیا آمده از ماه دوم قابلیت باروری دارند. 3- در هر بار زاد و ولد خرگوشها،یک جفت نر و ماده به دنیا می آیند. 4- خرگوشها نمی میرند. به روشنی معلوم است که جمعیت ماه n ام برابر است با جمعیت ماه n-1 به علاوه جمعیت ماه n-2 که همگی بارور بوده اند. یکی از زیباترین خواص رشته فیبوناچی آن است که نسبت دو عدد متوالی رشته وقتی که n به سمت بی نهایت میل می کند برابر نسبت طلائی است که خود نقش به سزائی در تاریخ هنر داشته است. شاید جالبترین فرضیات مربوط به استفاده از نسبت طلائی در نقاشی مونالیزا داوینچی است(که البته فرضیه خالی از اشکال نیز نیست چرا که نقاشی اصل کمی بزرگتر از اندازه فعلی بوده است! و بر اثر خرابی قسمتی از نقاشی کوچک شدن آن ناگزیر شده بود ). کسانی که با ریاضی گسسته آشنا هستند حتما متوجه شباهت عمیق این دو ، در شکل معادله بازگشتی هستند. از کاربردهای اعداد فیبوناچی می توان به محاسبه بزرگترین مقسوم علیه مشترک دو عدد صحیح یا تکنیکهای جستجو برای رشته های یک بعدی به شکل بهینه شده و محاسبه تقریبی تبدیل مایل به کیلومتر اشاره کرد. در بیولوژی نیز می توان رد پای رشته را یافت مثلا در شکل توزیع گل چه های گل آفتاب گردان. یک ربط هوشمندانه ای بین رشته و منحنی لگاریتم حلزونی نیز وجود دارد که از هندسه توصیفی رشته به دست می آید که در این صورت ربط رشته مذکور به شکل نواحی کم فشار اقیانوسی ، کهکشانهای حلزونی و صدف حلزون حیرت آور خواهد بود.کاربردهای دیگر
1- معماری -ساخت پروژه ادن در انگلیس 2- ادبیات – کتاب کد داوینچی 3- تلویزیون – سریال Taken اثر اسپیلبرگ 4- ویژوال آرت – استفاده مرلین منسان از رشته در نقاشی آبرنگ خود در دوره Holy Wood |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/08/04ساعت توسط خوابگرد |
|
|
انگیزاننده های قوی و پتانسیل قلم به دست گیری لازمه نوشتن است. انگیزاننده ها می تواند درد دانستن ، آگاهی رساندن ، در خطر دیدن دیگران و اطمینان از دریافت حقیقت و یا هزار چیز دیگر باشد که در هر حال خواستار نوشتن است. پتانسیل نوشتن حاصل مطالعه ، درک شهودی قوی نسبت به محیط خارج و حتی درون بینی های ویرانگر ( از نوع مارسل پروستی ) است. کاری با مزخرف نویسی بسیاری ندارم که کاری جزء تکرار ملال آور گذشته و حاشیه نویسی متون بی قدر ندارند. اما نمی دانم آنچه بیشتر به آن مشغولم شاید به نظر برسد که وقف ترجمه و اطلاع رسانی شده است. اما این بار ضرورت دارد که برخی از مسائل را به روشنی فاش نمایم و آن که انتخابهایم در خبرها و یا گزیده های تاریخی آن است که خطی حدودا نا مریی را دنبال می کند و خلاصه آن ایجاد تحول ، هر چند بطئی و نا محسوس در شکل نگرش باشد. همواره تابوها و خطوط قرمز که از عالم عرف ، دین ، تربیت و آموزش بر آمده است سدهای غیر قابل گذر ایجاد می کنند که شاید تمام ما حصل آنچه در یک عمر اندیشیده ایم و انجام داده ایم در چارچوب های بوده است که از بیرون برای ما نشانه گذاری شده است و ما در خیل پیش بینی شده گان ادامه داده ایم بی آنکه بدانیم که نرم افزار وجودی ما چقدر تحمیلی است. حتی خرق های عادت عده ای نیز کمکی به روشنگری نکرده است و برخی مواقع اوضاع را وخیم تر نیز کرده است. عصیان و عربده های اینان بسان زوزه های گرگی است که نه تنها تنگنا های این دنیا را نشانه نمی روند بلکه برای عده ای پناه بردگان به گوشه امن جهل و نادانی،حالا مدلول های شایسته ای پیدا شده است تا برای خطابه های کسالت آور خود کمی گرما و حرارت ناشی از سرگذشت نفرین شدگان ایجاد نمایند ( که گاه خود در حسرت انجام برخی عصیانهای اینان می سوزند و جرات تجربه ندارند و امیدی جز در هم شکستن آنها به دست غیب ندارند تا ملکوت به وعده خود عمل کند) . اجازه بدهید که بی آنکه چاله و چوله های نسبی گرایی نفس کشیدن را از من سلب نکرده بگویم که روشن اندیشی ، رهایی از کلاف توهمات و باورهای تثبیت شده ادیان ، اسطوره زدائی از شئونات مختلف زندگی ، منطقی فکرکردن و اسیر نشدن به احساسات سطحی امری لازم الاجرا برای بشر است. احساس های امروزه ام از خستگی در قبال وصله و پینه های مختلف برای نجات ته مانده های ادیان مرا به این اطمینان رسانده است که اگر به جای این همه سعی و تلاش قدری به جریان های روشنگری و خود شناسی که غرب در پی گرفته کمک می کردیم سئوالات و اهداف امروزمان به شکل بنیادینی فرق می کرد( اسم سروش هم باعث کهیر زدن پشتم می شود). عمدتا حرف ها و سخن های ما آلوده به بسیاری از باورهای محک نخورده و یا سرسری گرفته شده است. بدتر آن که برخی مواقع روشنفکران ما به شکل دردناکی در پیله های گیر می کنند که خود بیشتر از مردمی که فکر می کنند بایستی هدایت شوند قابل ترحم هستند. بسیار مهم است که دغدغه های و رویکردهای جریان های بزرگ امروزی را شناسائی کنیم و چارچوب های خود را ترسیم کنیم. قرار نیست که ما جهان را به کلی تغییر دهیم ، بماند که برخی طرز تلقی شان این است که احتمالا پس از کشف نهائی شان، هستی از تلاطم و سیلان باز خواهد ماند و تا روز واپسین، جهانیان به ستایش و کرنش در ساحت جبروتی شان خواهند بود.آنچه تا بدینجا سعی در گفتنش داشتم نبایستی با یک جریان همسوی هدف مند با هر عنوان و وصله ای اشتباه شود. مسلما دنیای بهتر دنیائی است که باورهای مقابل تولید هیجان در یکدیگر می کنند نه آنکه این باورها به ادوار گذشته فکری تعلق دارند و حداقل یک طرف متوجه سپری شدن ایامش نشده است. اراده و آرزویم آن است که آدمیان بیندیشند فقط همین. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/08/03ساعت توسط خوابگرد |
|
|
نمايشگاهي از همجنس گرائي حيوانات در موزه تاريخ طبيعي اسلوي نروژ سروصداي بسياري را موجب شده و عده بسياري نيز براي ديدن عكسها به محل هجوم آورده اند. در حالي كه برخي سازمان هاي مخالف اظهار داشته اند كه حاميان و برگزار كنندگان نمایشگاه در جهنم خواهند سوخت و اين جريان جنايت به طبيعت است.
طبق نظر محققان همجنس گرايي در ميان 1500 نوع از حيوانات دیده شده است در حالي كه در مورد 500 نوع مساله اثبات شده است. عكس ها شامل ثبت واقعه همجنس بازي بين زرافه ها ، ميمون ها ، وال هاي و ديگر حيوانات است.شاید جالب باشدكه بدانيد ۱۰ درصد جمعيت پنگوئنها همجنس گرا هستند. از عجيب ترين حقايق اين است كه همجنس گرايي و انتخاب شريك از نوع موافق امري كوتاه مدت محسوب نمي شود و برخي مواقع اين امر در سرتاسر زندگي زوج حيوانات نيز ديده مي شود. نكته باقي مانده آن است كه ضرورتا همجنس گرائي با فرايند تكامل در تضاد نيست چرا كه وجود برخي شواهد مثلا فلامينگو ها نشان مي دهد كه وجود دو نر ويك ماده در يك خانواده كمك مي كند كه به نوبت نرها روي تخم بخوابند و در نتيجه حفظ نوع آنها بيشتر تضمين مي شود. برگزار كنندگان نمايشگاه اظهار داشته اند كه آنان خواسته اند كه يكي از قديمترين تابو هاي بشر را به چالش بكشند و اين خود گشاينده برخي دعواهاي دراز مدت خواهد بود. - بين برده حقيقت بودن و برده اعتقاد بودن بايستي يكي را انتخاب كرد- |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/08/01ساعت توسط خوابگرد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|