![]() |
![]() |
|
| ادراکات لعنتی ما |
بخش اول – آتیش... آتیش... آتیش... آتیش... و لبخند! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/02/21ساعت توسط خوابگرد |
|
|
در سراشیبی یک گلزار، مردی با تاجی از برگ مو و زنی با چندین گونه گل در لا به لای گیسوانش، جذبه یک بوسه را تجربه می کنند (شاید نخستین)، همچنانکه در میان چندین نماد دیگر محصور شده اند. چهره ی سایه گون مرد، نشانی ست از این که وی در این تجربه تا مرز ناپیدائی و گم شدن پیش رفته است، در حالی که زن با رخساره ای روشن تر، فرودست مرد زانو زده و با رضایت، گردن و دستش را چسبیده است. به نوعی این دو با برون - شد از خویشتن خویش، به یک تجربه ناب از وحدت دست یافته اند. اگرچه به طور مشخص رابطه مرد در این تجربه بسیار بسیط است و تکرار نمادین این نوع رابطه را می توان در طرح ساده و چهارخانه لباس وی باز جست. اما طرح چشم نواز لباس زن که حاوی دایره های مماس شده متعددی است، به علاوه حس گرما بخشی که از وی ساطع می گردد، تلالو واقعی زندگی را گوشزد می گردد. همچنین شکل زانو زدن زن، ارتباط عمیق وی را با "مادر طبیعت" یعنی "زمین" روشن می سازد. به عنوان یک تاکید دیگر، رنگ طلائی غالب، خود مبین نوعی ابدیت و نامیرائی تجربه است. * "بوسه" اثر "گوستاو کلیمت" (Gustav Klimt) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/02/11ساعت توسط خوابگرد |
|
|
در رویای بیداریم بودم... روبرویم نشسته بودی و با لبخندی هراس آور از من پرسیدی: "رویایت چیست؟!!" ناگهان در بینی ام بوی تندی پیچید و خطی سرخ از هر دو سوی ناودان بالای لبانم سرازیر شد. من فریاد زدم: "نــــــــــــــــــــــــــــــــه! من خون دماغ شده ام!" و ریشه های نازک و وافر یک گیجی لذت بخش بود که در تمام وجودم دویدن گرفت... مبهوت روی زمین افتادم... تنها ناله های آزار دهنده یک آمبولانس بود که شنیده می شد. دلم می خواست که آن صدا خفه شود...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/02/03ساعت توسط خوابگرد |
|
|
داخل ماشین کتابی باز کرده بودم و منتظر بودم تا ذکر ِتسبیح ِماشین های صف کشیده شده برای کارواش، نوبتم را اعلام کند. هر از گاهی، سر از روی کتاب می دزدیم، تا هیاهوی دنیای پیرامون را با احوالات درونیم آشتی دهم. در پارک روبرو، تعدادی دانش آموز با حرارتی تب آلود با یکدیگر حرف میزدند. عده ای نیز رخوت زده، پای بساط یک چای فروشی سیگار می کشیدند. انگشت شمار دختر و پسرهایی هم بودند که زبانه های گنگ یک احساس تند را به سختی تجربه می کردند و نیز مادرانی که آرامتر از گل شمعدانی، تاب خوردن محض کودکانشان را نظاره می کردند.
ناگهان دو جوانک که از میان پیاده رو، به طرف من نزدیک میشدند، نظرم را جلب کردند. یکی تـَرکه ای و با مدل موئی که بیشتر یادآور شاخک های تهدید کننده ویروس HIV بود و دیگری، چاق و با لباس و شلواری بسیار ساده. پسرک لاغر که گوئی هدایت ارکستری را با دستانش ماموریت دارد مشغول تعریف ماجرائی بود. لبخندی ملایم نیز روی لبان پسرک چاق نقش بسته بود. ژرفای لبخند او آنچنان خیره کننده بود که گوئی عطر آن تمام مسیر طی شده آنها را انباشته کرده بود. نرسیده به جوی فاضلاب، پسرک لاغر ناگهان روی دو زانو شد و دستانش را در یکدیگر گره زد. به مانند زائران شیفته ای که هر ساله برای تشرّف به کلیسای فاطیما در پرتقال، روی زانوی خود چیزی حدود دویست متر را طی می کنند. پسرک چاق بی نیاز به نگاه کردن به پائین (چرا که به نظر میرسید برای تخیل آنچه گفته میشود نیازمند هیچ گونه صحنه سازی نبود)، لبخندش را به حاشیه های دور دست لنگر کرد. و اندکی بعد پسرک لاغر برخاست و راه خود را پیش گرفتند، بی آنکه به نظر بیاید که لحظه زانو زدن، اوج ماجرای در حال تعریف، بوده باشد... دچار حسرتی دردآور شدم. حسرت از اینکه دیوانه وار می خواستم آن قصه را بشنوم. دلم می خواست بدانم کجا و کجای زندگی از این امکان بزرگ، غافل بوده ام. چرا که هیچ گاه من در زندگی خود، چه برای ریشخندی تند و چه برای التماسی بزرگ چنین نکرده بودم! دلم می خواست و دلم می خواست که آن قصه را می شنیدم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/02/03ساعت توسط خوابگرد |
|
|
"نهایت تمام نیروها پیوستن است
پیوستن به اصل روشن خورشید و ریختن به شعور نور" - فروغ فرخزاد یکی بود یکی نبود غیره حرف جدائی هیچی نبود. یه سرزمینی بود خوش و خرّم. یه جایی پشت هفت خشکی و هفت دریا. توی این سرزمین، صد پارچه آبادی بود که هر کدومشون حکم یه کُنج بهشت رو داشتند. پُر باغ های میوه و صنوبرهای قد کشیده. همین طور گُله گُله آبگیر و جور واجور تپه های ماهوتی. یه پادشاه هم تو این سرزمین بود که انگاری ستاره بختش از آسمون جُمب نمی خورد و همین طور طَبق طَبق خراج ِ اشرفی و سکه بود که از بلاد دور و نزدیک روونه خزانه اش میشد. قشونش هم آبدیده بودند و شش دونگ. برای اینکه اگه یه وخ ناغافل، فکر و خیال نامربوطی تو سر اجنبی وول زد، قافیه رو مفت و مجانی نبازند. عزیزای خوابگرد! این پادشاه یه قصری داشت دَرندَشت. با کنگره ها و دیواره های سرخ رنگ، گنبذهای پیازی و برج و باروهائی سر به فلک کشیده. دور تا دور قصر هم خندقی بود عمیق و پهن، که تنها معبرش پل معلقی بود که می رسیدش به دروازه ی فولادی قصر. دروازه ای که هیچ دژشکنی نمی تونست از پسش بر بیاد. توی باغی قصر هم پر بود از باغچه های گُل و حوض های قَد و نیم قد. تو هر حوضی هم یه عالمه فواره های مرمرین. فواره هایی به شکل قوی پرگشوده، فرشته شیپور به دست، اژدهای هفت سر و ماهی های غول آسا. خلاصه اینکه، اقبال پادشا قصه ی ما، سر به ثریا می سائید. همه ایناای که گفتیم یه طرف، این پادشاه یه شاخ شمشاد داشت که مردم صداش میکردند شاهزاده چشم مُرواری. برازندگی این شاهزاده ضرب المثل خاص و عام بود. سینه اش سپر و گردنش کشیده. کاکلش تابدار و مشکی فام. و اگه بگم مث سَرو بلند، مث کوه تنومند، مث باد سریع، مث خواب عمیق و مث چشمه بخشنده بود، پُر بیراه نگفته ام. همه جور فوت و فنی هم سرش میشد. از بافتن تور ماهیگیری گرفته تا نجاری. از باغبونی تا چَلنگری و از کشیدن دندون تا تربیت اسب. اما حتمنی یه چیزی داره ته دلتونو قلقلک میده که خب حالا چرا "شاهزاده چشم مُرواری"؟ مگه حکایت چشمای شاهزاده چی چی بوده؟ راستیتش میگند یه روزی برای شاهزاده اتفاق عجیب و غریبی افتاده. وختی که شاهزاده تویه گهواره به همراه ندیمه اش در باغ بزرگ قصر مشغول هوا خوری بودند. جائی که حتی دو خورشید بهاری روی ماه شاهزاده رو بوسه نداده بود. این جوری که طرفای غروب، آسمون یهوئی جِنی شد و اَخماشو کرد تو هم. چشمتون روز بد نبینه که پیش از اینکه ندیمه فرصت کنه شاهزاده رو به آغوش بکشه و خودشو به قصر برسونه، برق یه آسمون غُرمبه، مثل اَجل مُعلق زد به تاج درخت سَرو بالای سر گهواره. درخت هم به یه چشم به هم زدن گُر گرفت و جزغاله شد. یادگاری این ماجرا هم برای همیشه توی چشمای شاهزاده به جا موند. باورش مشکله، اما رنگ چشای شاهزاده شد عینهو آذرخش. اما ختم قصه کمی عجیب و غریب تر بود. چرا که توی سیاهی شب، رنگ چشای شاهزاده جَلدی میشد دو تا گُل آتیش. مردم کوی و برزن هم که خیلی خوب بلدند قصه سر هم کنند، این جوری چو انداختند که این دومی نشونه ی درخت گُر گرفته است. حتی دهن به دهن گشت که همونطوری که خداوند رَحمت العالمین از توی زیتون سوزان با موسی حرف زده، با شاهزاده ما هم رازی رو در میون گذاشته. برای تموم شدن حُجت هم، موج رنگ به رنگ چشماشو برای ما آیت کرده. حالاشم این با شماست که بگید این اَطوار چشما، شاهزاده قصه ما رو جذابتر کرده بود یا ترسناک. برگردیم سر قصه خودمون. اما هیزم یه دلواپسی خیلی وخ بود که تو دل پادشا و ملکه روشن شده بود. اونم پیدا کردن یه دختر آراسته و شایسته بود برای دلبندشون. اما انگاری هیچ جورائی تو کَت این شاهزاده ی ما نمی رفت که زن بِستونه. ناگفته نمونه که تویه این میون، یه عده ای هم دندون تیز کرده بودند که با هر ترفندی شده، بذر مِهر دخترشون رو تو دل شاهزاده بپاشند. از همه زیرکتر هم، وزیر دست راست پادشا بود که نَموره ای آب زیر کاه بود. حتی میگند اگه کمی گوش تیز می کردی، یحتمل موقع راه رفتن وزیر، جیِرینگ جیرنگ شیشه خورده های توی وجودش رو می شنفتی. ولی نباید از حق بگذریم که دخترک وزیر، خیلی خوشگل و با کمالات بود و حتی هم صحبت خوبی برای شاهزاده به حساب میومد. به قول معروف تنها سر و بالینی از هم جدا بودند. اما خب دیگه، اینا برای شاهزاده ما دلیل نمی شد. این جا رو هم بد نیست بشنوید که تقریبا همه بو برده بودند که وزیر فوت و فن جادوگری بلده. اما انگاری هر جوری رَمل و اُسطرلاب انداخته بود یا ننداخته بود، یواشکی دَم کرده به خورد شاهزاده ی طفلکی داده بود یا نداده بود و یا طلسم بهش سنجاق کرده بود یا نکرده بود، افاده ای براش نداشت. خدا عالمه! شایدم این خوش شگونی آذرخشی باشه که حکایتش رفت. سرتونو درد نیارم، یه روزی هوس شکار زد به سر شاهزاده ی بلند بالای ما. توشه یه روز و دو شب رو بار شتر کرد و سوار بر اسب، با چند تن از اصحاب محفل و یه فوج خدم و حشم راهی بیشه شد تا چند تا شکار گراز بزنند. به محض رسیدن، اُطراق کردند و آتیشی روشن کردند و چند تا بره کباب شده و چند خُمره شراب هُل دادند تو خندق بلاشون. بعدشم تا چاووش خوون صبح، بعضی پای بساط تخته نرد و شطرنج نشستند و بعضی دیگه سرگرم نمایش رقص شمشیر، آتیش گردونی، شکلک سازی و عروسک گردونی شدند. صب روز بعد که همه عالم و آدم، شال و کلاه می کردند که برند سراغ روزی مقدّرشون، شاهزاده ما با اطرافیانش یَله دادند و استراحت کردند. اما همین که تیغه ی خونی غروب توی سینه آسمون نشست، اسباشونو زین کردند و نیزه و کمان به دست گرفتند و زدند به نیزارهای نیشکر که قدرتی خدا، سر وتهش هیچ جوره پیدا نبود...هر گرازی هم که کشته میشد، چند سگ تازی اونا رو می جستند تا با کمک چند خدمه، کِشون کِشون تلنبار کنند. این جوری بود که میشد چشم بست که توی قصر یه جشن مفصل از گوشت شکار برای اعیان و اشراف به راه بیفته. بعد از چند تا گرازی که نِفله شدند، چشم شاهزاده به گراز چَموشی افتاد که هیشکی از پسش بر نمی اومد. انگاری گراز نمی خواست جِلیقه مردن را به این مفتیا به تن بگیره. همین جور تمام عرض و طول بیشه رو مثل دوک جاجیم بافی می دوید تا هر جوری شده از مهلکه قِسر در بره. شاهزاده دید این فرصت خیلی خوبیه تا خودشو حسابی محک بزنه. با هِی کردن اسب پی گراز فلک زده شروع کرد به تـَک زدن. خلاصه تا گرگ و میش بود که این تعقیب و گریز ادامه داشت تا اینکه به کلی رد شکار رو گم کرد. اینجا تا سرشو برگردوند شستش خبردار شد که ای دل غافل! نه از یاراش خبری هست نه از زبونه های آتیش اردوی شکار. نه از سگهای تازی و نه از راه برگشت. چونکه اسبش هم دیگه تاب و توانی براش باقی نمونده بود، از زین اسب پائین اومد و تصمیم گرفت از روی نشونی ستاره صبحگاهی، گاماس گاماس راهش رو به قصر پیدا کنه. دلش هم گواهی میداد که رفیق رفقاش بالاخره ملتفت ماجرا میشند و ترتیب بازگشت مابقی رو میدند. بعد از طی کردن چند فرسخ به ناگاه طنین ضعیف نغمه ای عجیب به گوش شاهزاده چشم مُرواری خورد. "یواش یواش پاوَرچین شاد و سبز و خندون سُنبلی که جون میگیره با کنجکاوی راهش رو به سمت صدا کج کرد تا سر و گوشی آب بده. تا دستش بیاد که قضیه چی چیه و این نوای خوش از حنجره کیه که گُل کرده. یهو دخترکی رو دید شوخ و شَنگ که با شاخه نخلی، روی ساقه های گندمزار نوازش میریزه و یه ریز شلنگ انداز روی پرچین ها وَرجِه و وُرجِه می کنه و آواز می خونه. ای پدر عاشقی بسوزه که اگه از حالا تا قیام قیامت هم از خوشگلی و دل آرائی دخترک قصه مون بگم کم گفتم. نه این که فِک کنید دارم پیاز داغشو زیاد میکنم، واقعن واقعن دخترک طَنّاز و تو دل بُرو بود. گونه هاش روناسی و لباش عنابی رنگ. چشاش درشت و مردمکاش شَبق رنگ. ابروهاش کمونی و باریک. پوستش هم مهتابی رنگ. چِله ابریشمی مژه هاش تابدار و بلند. گیسووانش هم پرشکنج و بلوطی رنگ. این جوری بگم، ابروهاش مث کمون، مژه هاش مث یه رَج زوبین و پوستش هم عینهو برف شب یلدا. شاهزاده طفلکی ما پیش از اینکه عقلش بتونه دَم و بازدَمی کنه و یا چُرتکه برای حساب دو دو تا چهار تا بندازه، دلش هُری ریخت و پاهاش سست شد. تنش هم شروع کرد به زُق زُق کردن. افسار اسبش رو رها کرد و آروم آروم به دخترک سر به هوای ما نزدیک شد. کلاه پَِردارش رو از سر برداشت و سلامی کرد. اما خب دیگه، سلامش قاطی هزار چیز دیگه شده بود. یکیش دلشوره، یکیش لکنت، یکیش تاپ تاپ دل و یکیش هم التماس. اما دخترک ما بی اینکه التفاتی خرجش کنه، لی لی کنان راه خودشو گرفته و می رفت. این جوری خلاصه کنم، هر چی شاهزاده ما جِز جیگر زد تا سر صحبت رو باز کنه، نتونست که نتونست. و اگه هم تونست یه مشت حرفای سربالا بود که تحویل گرفت. از این روز به بعد شاهزاده ی قصه ما به بَُونه های مختلف سر مَرکبش رو کج میکرد تا سر راه دلبرک قصه ی ما سبز بشه. بعدشم با هر چی تو چنته داشت، سعی کرد سنگ خارای دل اونو نرم کنه. گفتم با هرچی داشت...اما... نه با هر چی داشت. چرا که دلش هیچ جوره راضی نشد از اصل و نَسَبش حرفی به میون بیاره. یا از مال و منال بی حسابی که به پاش ریخته شده بود. دلش می خواست که با فلز وجود خودش دل دخترک رو به دست بیاره. بعد از کلی پاسفت کردن و چشم روشنی های رنگاوارنگ رو کردن و حرفهای قشنگ قشنگ زیر گوش دخترک خوندن، شاهزاده دلِ دلبرش رو به دست آورد. گفتن نداره که حالا اگرم به یه دلداده بگند که طرفت گدا بوده یا با مال و منال، چندانکی توفیر نمیکنه. این وسط وسطا شاهزاده راز چشماشو به دخترک گفت و دخترک هم تنها راز دلش رو. این که تو تموم باهارها، اون به گل سوسن چلچراغی که روی تپه مشرف به آبادیشون بوده، سر میزده تا بهش آب بده و ازش مراقبت کنه و خار و خَسک دور ورش رو هَرس کنه و خاشاکش رو جاروب. چون که به دلش بَرات شده بود که این سوسن چلچراغ میتونه تنها آرزوش رو بر آورده کنه. آرزوی دخترک هم که گفتن نداره. آتیشی که تقریبا هر دختری تو کُنج دلش روشن داره، یعنی ابدی بودن عشق شهسوار زندگیش. بعد از مدتی شاهزاده و دخترک قرار گذاشتند که زندگی تازه شون رو سر بگیرند. این جوری برای این دو دلداده، یکی فی الفور و یکی دیگه، ای بگی نگی بالاخره، هفت شب و هفت روز عروسی توی باغ قصر گرفتند. جشنی که حتی لِنگه شو توی هیچ قصه ای نمیشه پیدا کرد. غذاهای رنگارنگ و انواع مشربه ها. روی سفره قلمکاری شده میزها، سینی سینی شیشلیک و چنجه بود با ریحون و ترخون و مجمعه مجمعه آهو بره بریون شده با تنگ های دوغ و شربت. دیس دیس ماهی های شکم- پر با ادویه های هندی و سبد سبد سبزی های کوهی با نون های معطر. و بادیه های شراب های چهل ساله ای که از سرخی به عقیق میزدند. سر هر میزی هم چند شمعدان هفت شاخه با چند تائی عود سوز. توی این مدت هم تموم شهر چراغونی شده بود و هزار جور دار و دسته رامشگر و خُنیاگر بود که سرازیر قصر شده بود تا بساط عیش و طرب درباریان رو جفت و جور کنند. اَنباری آسمون بالای سر قصر یا با صدای بُربط و چنگ بود که پر شده بود یا با دارامب و دورمب دایره زنگی و دمبک. برای بلا گردونی و دور کردن هر نوع چشم زخمی هم که شده بود، تویه این مدت برای هر بینوا و یا در راه مونده ای، یه خوراک بخور و نمیری خیرّات میشد. فردا صبح که نه! لنگ ظهر که عروس خانوم و شاهزاده از حِجله بیرون اومدند، بعد از خوردن یه صبحونه مفصل کمی توی باغ خلوت کردند. دم دمای عصر که شد این دو هوس سواری کردند. شاهزاده چشم مُرواری، سوار اسب رَهوارش شد و تازه عروس قصه ی ما هم سوار اسب کَهری شد که بابت چشم روشنی از وزیر دست راست پادشا گرفته بود. می دونم کمی ته دلتون لرزید! کمی که اسب ها یورتمه رفتند و گرم شدند، دو دلداده چشمکی به هم دیگه حواله دادند و بنا گذاشتن به مسابقه. اما یهو یه اتفاق عجیب افتاد. اونم اینکه اسب کَهر دخترک، راه خودش رو کج کرد و بی اینکه چیزی از فرمون دهنه سرش بشه، زد به کوه و بیابون. اسب اینقده تاخت برد که دیگه دخترک روی پشتش بی حال شد. تا اینکه رسید پای دریایی آبی و ژرف. ناگهان اسب کَهر به هیات سیمرغی در اومد و صَفیری زد و پر کشید تو آسمون. خیلی که دور شد و خیلی که اوج گرفت، دخترک بیچاره رو رها کرد تا بیفته وسط دریا. بعد از پاره شدن مشمائی سطح دریای آبی، این دخترک نبود که وسط آب و تپه های مرجانی غوطه ور شد، بلکه یه ماهی کوچولوئی بود که انگاری از تو سینه آسمون اونجا چکیده بود. ماهی کوچولو از سرنوشتی که گرفتارش شده بود اینقدر گریه کرد تا که شوری اشکش، آب همه آبهای عالم رو نمک سود کرد. اما وقتی که فهمید که اشپل یه فوج ماهی تو دلش داره وول می خوره، غم و غصه هاش ته کشید و کلی امید تو دلش جوونه زد. ممکنه شما دلبندای خوابگرد تو دلتون بگید دیگه هیشکی برای سوسن چلچراغ تَره هم خُرد نمیکنه. چون که یا وعده سرش نمیشه و یا وعده شو بلد نیست عملی کنه. اما خب اجازه بدید یه چیز دیگه هم بگم تا بعدش خودتون هر جور که صلاح می دونید قضاوت کنید. تخم و تَرکه اون ماهی کوچولو، که اولش هیشکی اسمی براش نمی شناخت، تو تموم آبها پراکنده شدند. اما یه چیزیه تَه وجود این ماهی ها، که همیشه ی خدا می جوشه و بهش نه میشه گفت بد شگونی و نه میشه گفت خوش شگونی. اونم اینه که هر نوری توی ظلمات قیرگون شب، عنان اختیار رو از دستشون میگیره. یعنی اگه شما خواسته و یا ناخواسته توی آبی که اونا جمعند، نور چراغی یا فانوسی رو بندازید، بی اختیار جَست میزنند بیرون. این جوری ممکنه که حتی بعضی هاشون بیفتند توی خشکی و پَرپَر بزنند و جون بدند. با این اطوار عجیب و غریب پر واضحه که بهشون بگند: "ماهی های عشق نور". بالا رفتیم آفتاب بود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/02/03ساعت توسط خوابگرد |
|
این اثر لئوناردو داوینچی، یکی از ابتدایی ترین کارهای وی محسوب می گردد و تاریخ شروع آن به سال 1474 باز میگردد. یعنی درست در زمانی که هنوز در کنار استاد خود یعنی "آندره وراچیو" کار می کرده است. در ابتدا بر سر اینکه اثر متعلق به لئوناردو بوده یا نه، مناقشاتی بر پا شد اما به جهت آنکه هیچ هنرمند توانائی در دهه هفتاد قرن پانزدهم به چشم نمی خورد، نقاش را همان لئوناردو فرض کرده اند (سه سند نیز برای تائید این احتمال وجود دارد). این بانو یعنی "جینورا د بنچی" (Ginevra de’ Benci) به عنوان یکی از هوشمندترین زنان عصر خود شناخته شده است. مورخان بر این باورند که سفارش این اثر برای مراسم ازدواج این بانو و "لوئیجی نیکولینی" (Luigi Niccolini) داده شده است. در حالی که عروس 17 ساله و داماد 34 ساله بوده اند. البته سفارش این دست پرتره ها در فلورانس آن زمان کاملا باب بوده است. برخی شواهد این فرضیه را حمایت می کنند. در پشت نقاشی یک نشان اشرافی به چشم می خورد که شامل یک شاخه اُرس است که در میان حلقه ای از برگ بو و برگ نخل قرار گرفته و به همراه آن جمله "زیبائی با فضلیت آراسته میشود" آمده است. برگ بو خود نشانه ای از پرهیزکاری بوده و می توانسته سزاوار پرتره ازدواج باشد، در حالی که یک جناس نیز ایجاد شده است به این معنی که "جینورا" بر خلاف مابقی پرتره هایی که لئوناردو از زنان کشیده است، این بانو، اخمو، بی گذشت و مغرور می نماید. این امر با کوچکتر بودن نسبی یک چشم تاکید شده و او را منزوی نشان میدهد. چشم چپ، مستقیما به بیننده خیره شده در حالی که چشم راست به نقطه ای نا معلوم گره خورده است. این احتمال نیز وجود دارد که او به جهت ازدواج پیش رو، تا حدودی ناخشنود باشد! بعدها این بانوی زیبا، برای بهبود افسردگی شدیدش دست به یک تبعید خود خواسته زد. به ظاهر او به شدت از یک ماجرای عشقی بدشگون زجر دیده بود. رنگ پوست مرمرین پرتره –که به مدد دستان خالی خود لئوناردو صورت گرفته- با تاب های موی مجعدش قاب گرفته شده است. این خود با تاج سنبله های بوته اُرس، تضادی چشم گیر را ساخته اند. در این جا نیز اثر تکنیک "اسفوماتو" (Sfumato) دیده می شود، به این صورت که پس زمینه در حاشیه ای باریک از پرتره، محو شده است. این تکنیک با جلایی ناشی از یک روغنکاری دوباره توسط لئوناردو عملی شده است. تکنیکی که برای همیشه با نام لئوناردو عجین است. تقریبا نه سانتی متر از این نقاشی بعدها جدا شده است (به خاطر خرابی که در اثر به وجود آمده) و این گونه دست پرتره که می توانسته به شکل جمع شده روی سینه بوده باشد و یا آنکه روی دامن تکیه داده شده باشد، از دست رفته است. خوشبختانه برای دوستداران لئوناردو این امکان وجود دارد که این قسمت را به طور نیمه کامل، تصور کنند. چرا که یک طرح اولیه از پرتره، امروزه در "کتابخانه سلطنتی" واقع در "ویندسر" (Windsor) وجود دارد. با جاگذاری ذهنی این طرح می توان دریافت که انگشت دست راست، بند جلیقه را لمس کرده است. جالب آنکه این فرضیه قویا وجود دارد که طرح های بسیار معروف "اسکر" (Escher) از دستان، تحت تاثیر این طرح لئوناردو شکل گرفته شده باشد. به جز بخش صدمه دیده و نیز برخی تعمیرات، این پرتره سالمترین اثری است که از لئوناردو باقی مانده است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/01/14ساعت توسط خوابگرد |
|
در حدود سال 1482 و پیش از ترک میلان، لئوناردو سخت ترین دوران زندگیش را سپری می کرد. در این حد فاصل لئوناردو به شدت از افسردگی رنج می برد و یادداشت های وی پر از نشانه هایی هستند که از وجود کمترین نشاط حیات در وی خبر می دهند. در سراسر یادداشت های این دوره (Codex Atlanticus) عبارت "لئونارد چرا این همه رنج می کشی؟" دیده می شود. و جائی اضافه می کند: " هر قدر بزرگتر باشی، اندازه رنجت نیز افزون تر است. من می اندیشیدم که چگونه زندگی کردن را در حال یاد گیریم، اما نمی دانستم که تنها چگونه مردن را فرا گرفته ام!" در این ایام لئوناردو یک اثر نیمه تمام به جا گذاشته است که به نوعی تراژیک ترین اثر وی محسوب می گردد. در این نقاشی صورت نزار "جرم قدیس" (Jerome) در وضعیت سه ربع ترسیم شده است. چهره نزار قدیس حاصل روزه و توبه ای طاقت فرساست. اگرچه همچنان مصمم بودن را می توان در چشمان وی مشاهده کرد. دست راست وی که کشیده شده است، صخره ای را محکم گرفته در حالی که دست دیگر این توبه گزار، در آستانه فرود آوردن ضربه ای به سینه خود است. برای تشدید بعد دراماتیکی، بخش عمده عناصر تشکیل دهنده اثر در پیش زمینه غار تاریکی تصویر شده اند. البته درسمت چپ نقاشی می توان نقش محو منظره ای را در دور دست دید. "جرم مقدس در بیابان" (St. Jerome in the Desert)یک بازنمایی خیره کننده است از آشفتگی احساسی لئوناردو در این ایام. البته همچنان می توان درک والای لئوناردو را نسبت به آناتومی در این اثر مشاهده کرد. به شکلی تحسین برانگیز عضلات به شدت تحلیل رفته، استخوان ها، چانه و عضلات گردن با صحت کامل آناتومیکی ترسیم شده اند. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/01/14ساعت توسط خوابگرد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|